منبع مقاله درمورد صدرالمتألهین، علامه طباطبایی، رابطه نفس و بدن، واجب الوجود

دانلود پایان نامه ارشد

است كه نفس با وجود جسمانى‏اش هنگام حدوث و پس از آن، نسبت به بدن چه وضعيتى دارد؟ صدرالمتألهین در پاسخ، به تركيب اتّحادى نفس و بدن اعتقاد دارد؛ همان‏گونه كه به تركيب اتّحادى مادّه و صورت معتقد است.152
وی در این باره می نویسد: بین نفس و بدن تركيب اتحّادى برقرار است؛ به گونه‏اى كه نفسْ صورت بدن، و فعليتش به آن است. تركيب اتحّادى بين مادّه و صورت، گواهى روشن بر اتّحاد نفس و بدن است؛ به گونه‏اى كه نفس، همان بدن و بدن، همان نفس است؛ آن‏گونه كه جسم، همان، صورت جسميه و صورت جسميه، همان جسم است؛ بنابراین این پیوند و ارتباط ميان نفس و بدن به صورت ملازمت است. البته نه هم چون همراهی دو امر اضافی و نه هم چون همراهی دو معلول يک علت در وجود که ميان آن ها، ارتباط و وابستگی نيست، بلکه هم چون همراهی دو شيی ای که به نحوی ملازم يک ديگرند؛ مانند مادّه و صورت. به طوري که هر يک نيازمند ديگری است بدون اين که دور، لازم آيد که محال است؛ بنابراين بدن، نيازمند همه‌ی نفس است، نه جزئی از آن است و نياز نفس به بدن، نه از حيث حقيقت مطلق عقلي‌اش، بلکه به لحاظ وجود متعيّن و شخصی و حدوث هويّت نفساني اش است.153
وی نفس را صورت نوعيه154، نحوه وجود155 و تمام بدن مى‏داند كه بايكديگر، ماهيت نوعى انسان را مى‏سازند؛ به گونه‏اى كه نفس، علت صورى و بدن، علت مادّى تكّون ماهيت انسانى است.156 اين نوع از تعلق، حاكى از ارتباط و اتحادى محکم بين نفس و بدن است؛ به گونه‏اى كه با وجود نفس، نابودى بدن امكان ندارد؛ هم چنان‏كه وجود بدن نيز بدون نفس، ناممكن است و آن چه پس از جدايى نفس از بدن بر جاى مى‏ماند، نه بدن، بلكه جسمى از نوعى ديگر است؛ زيرا بدن از آن جهت كه بدن است، شرطش آن است كه نفس، به آن تعلق داشته و شريك علتِ بدن باشد؛ آن‏گونه كه صورت جوهرى، شريك‏العله براى مادّه است157 نفس تا وقتی نفس است، وجود ذاتی وابسته دارد و در اين وجود ذاتی، به بدن نياز دارد و از حيث قوای حسی و طبيعی خود، قائم به بدن است و از طريق این نوع پیوند، با او ارتباط دارد.158 تا آن جایی که تركيب اتّحادى نفس و بدن را تا هنگام مرگ و انتقال نفس از حيات دنيوى به حيات اخروى، جدایی‌ناپذیر است.بنابراین، حتى پس از راه يابى نفس به ساحت تجردى، باز هم رابطه نفس و بدن، اتحّادى است. بنابراین نفس از طریق اجزای بدن، استعداد خود را بروز می دهد و علم‌ افروزي می كند و از درجه ی عقل هيولاني به درجات عقل بالملكه، عقل بالفعل و عقل مستفاد می رسدكه در اين مرتبه، نفس انساني با عقل فعال، مرتبط مي‌گردد. بدن براي رشد و كمال عقل، حكم سكوي پرتاب را دارد. چنان که مولوی نیز به آن اشاره می کند:
از جـمادي مـردم و نامي شــدم        وزنــما مـردم بـه حـيوان بــرزدم
مـردم از حيواني و انسان شــدم         پس چه ترسم كي زمردن كم شـدم
حــمله ديـگر بميــرم از بـــشر       تــا بــرآرم از ملايــك پـرّ و سـر
و از ملك هم بايدم جستن زجوي        «كــلّ شـيء هـالــك إلا وجهـه»
بــار ديـــگر از ملك پـران شـوم      آنـچه انــدر وهـم نـايـد آن شـوم
3-3-1. نمونه ایی از ارتباط نفس با بدن
هرگاه کيفيت نفساني‌ای در نفس رخ مي‌دهد، اثر آن، از او به روح، تعالی مي يابد و از طريق آن، به بدن تنزّل مي‌يابد، هر جا که يک حالت بدنی برای بدن رخ بدهد، اثر آن، از آن تعالی مي‌يابد و از طريق روح به نفس مي‌رسد. بنابرين نفس و بدن به واسطه ی گونه‌اي رابطه علّی که ميان شان وجود دارد، موازی و مشابه يکديگر هستند. درست همان طور که جوهر هر يک، مشابه جوهر ديگری است، کيفيت آن، مشابه کيفيت ديگری، انفعال آن، مشابه انفعال ديگری، تغيير آن، مشابه تغيير ديگری است و هم چنين است درباره ی روح که حايل ميان آن دو است. اگر کيفيتی نفسانی هم چون لذّت که در نفس به وجود مي‌آيد عقلی و خيالی باشد، چه صورت کامل عقلی و چه صورت خيالی، در آن صورت گستره ی روح متعادل، در مغز به وجود مي‌آيد و به واسطه ی آن، انگيزش بدن، پاکی آشکار خون و برافروختگی چهره حاصل می گردد.
اگر ترس يا درد در نفس به وجود آيد، روح در درون، فشرده مي‌شود و از طريق آن در بدن، فشردگی حاصل مي گردد به طوري که مي‌توان آن را در رنگ پريدگی چهره، مشاهده کرد و هم چنين است درباره‌ی بقيه‌ی کيفيات نفسانی و وقوع آن ها در بدن.159 برعکس، زيادی روح، موجب شادی و نشاط می گردد و کاستی نفس، موجب صرع، سکته، غم، اندوه و ماليخوليا است.160 پس اين، يکی از جنبه‌های ارتباط ميان نفس و بدن است.
3-4. قوای نفس ناطقه
فلاسفه برای نفس ناطقه به اعتبار داشتن ویژگی قبول و فراگیری علوم از مافوق خویش که همان عالم عقول است و قدرت بر تصرف و تدبیر در مادون خویش، دو قوه را مطرح کرده اند که عبارت است از: «قوه ی عقل نظری» و «قوه ی عقل عملی».161
حکیم سبزواری در تبیین این دو قوه ی نفس ناطقه، این گونه بیان می کند که ادراکات انسان یا مربوط به علم صرف و معقولات فکری او است که همان عقل نظری است و یا مربوط به کارهایی است که نفس ناطقه بعد از ادراک، آن ها را انجام می دهد که در این جا هم نوعی ادراک وجود دارد امّا همراه با عمل نفس است که آن، عقل عملی نامیده می شود. قوه‌ی عقل عملی، اوّلاً افعال اختیاری را انجام می‌دهد و ثانیاً اعمال این قوه بر ادراک و تفکّر، مؤثر است که این وجه ممیز انسان از دیگر موجودات است.162
قوه ی علامه و عماله، دارای دو صفت و حالت متضاد است که یک حدّ افراط و زیاده روی به نام «جربزه»163 و یک حدّ تفریط به نام «بلاهت» هستند. که هر دو حالت، مانع از کمال انسان می گردند. حدّ وسط این دو حالت را «حکمت» نامیده اند که می تواند باعث حرکت درست انسان و دست یابی به حقایق امور گردد.164
نفس، هنگام رسیدن به مرتبه ی کمال عقلی و بی نیازی از حرکات فکری به وسیله ی ترتیب قیاس برای انتقال از معلومات به مجهولات، دو قوه ی عقل عملی و نظری، به قوه ی واحدی مبدّل گشته و در این هنگام، علم او عین عمل و عمل او عین علم می گردد و هرچه اراده کند، بی درنگ به وقوع می پیوندد و هر چه را در خاطر او خطور کند صورت عمل به خود می گیرد. چنان که در مورد خداوند گفته اند «و انمّا عمله فعله» علم او فعل او است.165

3-4-1. عقل نظری
صدرالمتألهین عقل نظری را با عناوین دیگر، چون «قوه ی نظری تجردی»و «قوه ی عالمه»166 و «قوه ی علمی»167 نیز یاد می کند. این قوه رو به عالم بالا؛ یعنی مجرّدات داشته، علوم و حقایق را از آن جا دریافت می کند.168
حاصل آن که کلیات و نظریات و اعتقادات را استنباط می کند، به این صورت که تصورات و تصدیقات را ادراک می کند و حق و باطل را در مورد آن چه که ادراک و تعقل می کند تشخیص می دهد و تمییز دادن این دو را انجام می دهد.169
علامه طباطبایی برای عقل نظری، چهار مرتبه عقلانی قائل است که این مراتب مترتب بر هم هستند و هر کدام، خادم مرتبه ی بعد از خود است، به این معنا که نفس، وارد هر مرتبه ای که می شود باید، واجد مراتب قبلی هم باشد. مراتب عقل نظری به ترتیب، عقل هیولانی، عقل بالملکه، عقل بالفعل، عقل بالمستفاد نامیده می شوند.170
3-4-1-1. عقل هیولایی
از نظر صدرالمتألهین، عقل هیولانی عبارت است از جوهر نفسانی ای که ماهیت انسانی در آن تمام شده است؛ یعنی نخستین مرتبه ای که از مرز حیوانیت گذشته و پای به مرحله انسانی گذارده است و از این رو نخستین درجه از درجات انسانی است171 که برای هر نفسی از نفوس انسان بر حسب اصل ذات و فطرت، هنگام تهی بودن وی از تمام صور به نام استعداد پذیرفتن جمیع معقولات موجود است.172
از سوی دیگر، تمام انسان ها دارای آن عقل هستند که در آن مرتبه، هر چند از همه ی معقولات بدیهی و نظری، خالی است ولی نفس، توان و آمادگی برای کسب درک معانی معقول را دارا است. در این مرتبه از عقل، هنوز هیچ نقشی از صور معانی در نفس، ارتسام نیافته است ولی آمادگی برای پذیرش هر معقولی را دارد، از این رو نام آن را عقل هیولانی گذاشته اند؛ زیرا به هیولای نخستین که در ذات خود، هیچ گونه فعلیتی ندارد و آماده پذیرش هر صورتی است، شباهت دارد.173
نفس در این حالت، دارای وجود عقلی است، ولی عقل بالقوه، نه عقل بالفعل. بنابراین نفس در آغار حدوث و تکونش جوهری ضعیف است؛ نظیر جوهریت هیولا و قوه ی محض و خالی از هر گونه فعلیتی است.174
علامه طباطبایی در وجه تسمیه ی عقل هیولانی می گوید:
یعنی نسبت به همه ی معقولات بالقوه است و هیچ جهت بالفعلی در آن نیست و چون به جهت خالی یودنش از معقولات، شبیه هیولا است که نسبت به همه ی صور بالقوه است، آن را به این اسم نامیده اند.175
3-4-1-2. عقل بالملکه
صدرالمتألهین می گوید:
از طرفی، قبلاً گفتیم که عقل هیولانی که نخستین مراتب عقل نظری است، عالمی است عقلی؛ ولی عقل بالقوه که شایسته این است که ذات و ماهیت و صورت هر موجودی در وی مرتسم گردد، بدون آن که از ناحیه وی، صعوبت و دشواری و یا ابا و امتناعی از پذیرفتن آن صورت باشد176. پس اگر چیزی بر او گران و سخت آمد، آن چیز یا در نفس خود وجودش ممتنع است، یا آن که در وجود ضعیف، بوده و شبیه عدم است؛ مانند هیولایی، حرکت، زمان، عدد ولی اگر وجودش، شدید و قوی باشد و در غایب قوت و شدت وجود به حدی که بر نیروی ادراک غالب و قاهر گردد و شدت وحدت نور وجود او بر دیده ی ادراک، چنان کند که نور شدید محسوس بر دیده‌ی خفاش کند و این وجود شدید که در عقل بشر نگنجد و چشم عقل از مشاهده آن عاجز و قاصر ماند، مانند حضرت واجب الوجود و مجاوران درگاه او، از نوع عقول کلیه و انوار قاهره است؛ زیرا تعلّق به مواد و احتجاب به حجب جسمانی موجب آن می شود که در قوه ی عقلیه، ضعف و عجزی از ادراک قواهر نوریه و عقول کلیه قادسه پدید آید و بدین علت نتواند شاهد و ناظر نیر اعظم و اقمار تا بنده ی حریم او باشد.177
چنین به نظر می رسد اگر قوه عقلیه به طور کلّی از حجاب های جسمانی و قیود و علایق مادّی رهایی یابد و بتواند آفتاب عالم تاب عرصه هستی را مشاهده کند، با تابش نور حق از قوه به فعلیّت مطلق می رسد.178 پس هنگامی که انسان در این مرحله است؛ نوری به نام شعاع عملی از عالم عقل، تابش می کند و نسبت او به قوه عقلیّه مانند نسبت نور آفتاب است به چشم. در این هنگام، نخستین چیزی که از صور محسوسات که تاکنون معقول بالقوه بوده و در خزانه قوه متخیّله، محفوظ بوده اند در وی حاصل می گردد آن ها معقولات اولیّه ای هستند که همه افراد بشر در فهم و درک آن ها مشترک اند؛ به نام اولیّات و تجربیّات و متواترات و مقبولات؛ مانند جمله ی «الکل اعظم من الجزءِ» که مطلبی است اوّلی و بدیهی که همه ی انسان‌ها آن را می دانند و«الارض ثقیله» که از طریق تجربه و احساس معلوم شده است و «البحرالموجود» که امری است متواتر و مشهود حتی اگر شخص تا کنون دریا را ندیده باشد و «الکذب قبیح» که مسأله ی مورد قبول عامه مردم است و یا مانند سایر صور و اموری که همه‌ی افراد در فهم و درک آن مشترکند؛179 چون این صور نام برده در قوه عاقله انسان حاصل شدند بالطبع در وی، اندیشه و تأمّل درباره ی امور دیگر همراه با شوق و علاقه جدید با استنباط و درک آن معقولات و صور معلوم در نزد همه ی انسان ها در ذات نفس که دومین مراتب عقل نظری است، عقل بالملکه نامیده می شود؛ زیرا حصول در نفس، کمال اول است برای قوه عاقله از آن حیث که عقل بالقوه است همان طور که حرکت، کمال اول است برای امر بالقوه از آن حیث که بالقوه است.
پس حصول این معقولات در نفس علت و موجب حصول کمال جدیدی در نفس به نام کمال ثانی خواهد شد، از آن جهت که نفس فاقد آن ها بوده و نسبت به آن ها، بالقوه بوده و همین کمال ثانی، خود کمال اول است برای نفس از آن جهت که بالفعل واجد آن ها است، هرچند کمال ثانی است برای نفس از آن جهت که نسبت به آن ها بالقوه بوده است. براساس این، نخستین مرتبه از مراتب چهارگانه عقل نظری، قوه نام دارد و مراتب سه گانه بعد، کمالات نامیده می شود.180 عقل بالملکه از آن

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درمورد صدرالمتألهین، حرکت جوهری، حکمت متعالیه، روحانیه الحدوث Next Entries منبع مقاله درمورد صدرالمتألهین، عقل مستفاد، علامه طباطبایی، سیر و سلوک