منبع مقاله درمورد سلسله‌مراتب، نظریه انتخاب، نظام جهانی، انتخاب عقلانی

دانلود پایان نامه ارشد

اين اعتقادند كه اصولاً از بين بردن غريزه قدرت صرفاً يک آرمان است . بنابراين تعقيب و كسب قدرت يک هدف منطقي و اجتناب ناپذير سياست خارجي به شمار مي رود. آنها براي استقلال دولت ها اهميت زيادي قائل هستند و معتقدند كه در نبود حكومت جهاني، عملاً دولت ها در حالت مبهم به سر مي برند و همزيستي از طريق حفظ موازنه قدرت حاصل مي شود . (قوام، 1384: 101 تا 113)
در اواخر دهة ۳۰ و در طول دهة ۴۰، واقعگرایی از بستر نوعی خوش‌بینی برخاست و به‌جایگاهی مسلط رسید. این دیدگاه به تصور امیدوارکننده خود از سیاست جهانی که بر تصوری واقع‌گرایانه از ماهیت انسان استوار بود، افتخار می‌کرد. دیدگاه نامبرده، مانند نظریه انتخاب عقلانی، مفهومِ عقلانیتِ هدفمند یا ابزاری دولت و بیسروری یا آنارشیک بودن نظام جهانی که دولت در درون آن حاکمیت دارد را، از مفروضههای هابزی درباره سرشت انسان گرفته است. (قوام،۱۳۸۹: ۴۵).
از دیدگاه واقع‌گرایان، مطالعه روابط بینالملل عبارت است از مطالعه اندرکنش میان دولت‌های حاکم که انگیزه اصلی و درواقع ضرورتاً تنها انگیزه آن‌ها برای عمل، حفظ خود (امنیت) و در تعقیب این هدف، کسب قدرت است. به بیان کوتاه، واقعگرایی عبارت است از کاربست نظریه انتخاب عقلانی در سطح نظام دولت‌محور دارای دولتهایی که به شکل بازیگرانِ عاقلِ بیشینه فایده خواه عمل می‌کنند. (های، ۱۳۸۵: ۴۱-۴۰) البته ریشههای تفکر واقع‌گرا به دهههای ۳۰ و ۴۰ ختم نمیشود بلکه این تفکر ریشه در اعماق تاریخ دارد.
تفکر واقعگرایی به توسیدید، نویسنده کتاب «تاریخ جنگ پلوپونزی»، برمیگردد که در این اثر تاریخی، توسیدید به ستیزها و کشمکش‌های دولت-شهرهای یونان در قرن پنجم قبل از میلاد بر سر قدرت اشاره دارد. او بنياد واقع گرايي را اين جمله قرار مي دهد که حق فقط در بين برابرها وجود دارد حال آنكه قوي‌ترها آنچه را كه مي توانند انجام مي‌دهند و ضعيف‌ترها از آنچه مي خواهند فقط رنج مي برند. نمونه دیگر واقعگرایی کلاسیکی به ماکیاول برمیگردد که مطالبش هم در خصوص سیاست داخلی بوده است و هم در خصوص سیاست خارجی، اما تأکید غیرعاطفی وی بر واقعیتهای قدرت در سیاست، او را یک واقع‌گرا معرفی نموده است. برای هابز نخست سیاست داخلی اهمیت داشت، اما بحث او در این مورد که بشر در نزاع و ستیز باقی خواهد ماند، مگر آنکه توسط یک قدرت برتر ناگزیر به صلح گردد، به‌عنوان عنصر اصلی تفکر واقع‌گرا باقی مانده است. (ریچارد، ۱۳۸۹: ۱۱۳-۱۱۲)
مايكل دويل مي گويد مي توان سه سنت فكري واقع گرايي را با سه انديشه كلاسيک پيوند داد:. بنياد گرايي متأثر از ماكياولی، ساختار گرايي متأثر از هابز ، تكوين گرايي تحت تأثير روسو . (عبدالعلي، 1384: 78)
ریشة نظریة واقعگرایانه روابط بینالملل به نوعی شیوة تفکر تاریخی بازمی‌گردد. فردریش ماینکه در بررسی خود پیرامون مصلحت دولت، آن را به نظریه سیاسی ماکیاولی و دیپلماسی دولت‌شهرهای ایتالیا در دوران نوزایی بازمی‌گرداند که نمایانگر پیدایش احساس وجود منافع مشخصی برای دولت‌های خاص بود که با آنچه در هنجارهای عمومی مورد تبلیغ کلیسای مسیحی به‌عنوان نهاد ایدئولوژیک مسلط جامعه قرون وسطی مطرح بود تفاوت داشت. (لینکلیتر، ۱۳۸۶: ۴۵)
تغییری که در واقعگرایی اتفاق افتاد، آن را از واقعگرایی کلاسیک به واقعگرایی ساختاری چرخش داد. در واقعگرایی کلاسیک، شرارت ذاتی بشر او را برای کسب قدرت تشجیع می‌کند اما در واقعگرایی ساختاری، وضعیت ملی و بینالمللی در تغییرات سیاسی دخیل است. واقعگرایی ساختاری خاص قرن بیستم که در امریکا تکوین یافت، کسانی چون مورگنتا و کِنِت والتز مهم‌ترین آثار خود را در زمینه واقعگرایی ساختاری منتشر کردند.
از جنگ جهانی دوم به این سو، برخی از دانشمندان امریکایی به‌ویژه هانس مورگنتا و کنت والتز، واقعگرایی را به نظریهای مشکلگشا مبدل ساختهاند. رویکرد مشکلگشایی دولت، به مثابه عاملی دوگانه قلمداد می‌شود؛ یعنی اینکه هم دولت با داشتن قدرت بالا، میتواند تفکیک قوا را تحقق بخشد و حقوق اقلیت‌های مذهبی و قومی را استیفا نماید و هم برعکس، میتواند تفاوت‌های موجود در جامعه را به اعتبار قدرت خود سرکوب نماید و شرایط را برای سلطه فرد یا گروهی خاص مساعد نماید. از سوی دیگر، نبود اقتدار در دولت، باعث ایجاد بینظمی یا آنارشی و بیعدالتی در سطح جامعه خواهد شد.
وجه مشترک همه واقع‌گرایان این است که مهم‌ترین واحد تحلیل را دولت می‌دانند. به گفته آنان تعداد افراد موجود در داخل هر دولت ملی نو بیش از آن است که یک نظریه بتواند تک‌تک آن‌ها را تبیین کند، رفتار رهبران تحت شرایط مشابه چندان تفاوتی با هم ندارند، و درهرحال نظریهها چارهای جز ساده کردن امور ندارند. (چرنوف، ۱۳۸۸: ۱۰۰)
همه واقع‌گرایان سیاسی قبول دارند که برای دستیابی به تبیینهای درست، کارگشاترین سادهسازی تلقی دولت به‌عنوان واحدی منفرد است. (همان: ۱۰۱) از این گذشته واقع‌گرایان مختلف به‌ طورکلی قبول دارند که باید دولت را بازیگری خردمند انگاشت. رویکرد واقعگرایی به خرد یا عقل یکی از مفروضات معرفتشناسی آن محسوب می‌شود.
واقعگرایی، در وجه معرفتشناسی، به اعتبار خرد سامان مییابد نه تجربه یا عامل شناخت دیگر. این‌گونه واقعیت مختص هیچ‌کس نیست، همچنین برداشت یک جامعه اجتماعی هم نیست، بلکه مانند یک ذهن جمعی یا یک آگاهی جمعی است و بر اساس آن، جامعه به ‌عنوان واقعیتی مستقل و بیرون از ذهن وجود دارد. (بلیکی، ۱۳۹۲: ۳۲) بر همین اساس، واحد تحلیل واقعگرایی خرد جمعی تحت عنوان دولت می‌باشد نه فرد، اما این دولت‌ محوری دیدگاه واقعگرایی در نقطه عزیمت تحلیل، خود را نشان می‌دهد ولی در خروجی و یا بازخوران تحلیل، نقش فرد، گروه و نهادهای غیردولتی برجسته می‌گردد. هابز در رساله لویاتان (۱۶۵۱)، پس از اینکه مردم حاکم خود را برگزیدند و با او عهد کردند که مطیع اوامرش باشند، آنجا که حاکم در طول حکومتش به حقوق اتباعش تجاوز می‌کند، هابز در اینجا، رأی به دفاع اتباع از حقوق خویش می‌دهد.
اگر حاکم به کسی حکم کند (هرچند که آن‌کس عادلانه محکوم شده باشد) که خودش را بکشد یا زخمی و یا ناقص کند و یا از مقاومت در مقابل حمله دیگران خودداری نماید و یا از استفاده از خوراک، هوا، دارو و یا هر چیز دیگری که لازمه زندگی است، بپرهیزد، بااین‌حال آن‌کس آزاد است که از این حکم سرپیچی کند. (هابز، ۱۳۸۵: ۲۲۳)
فرض ما بر این است که واقعگرایی هم به مثابه سیاست عام و هم به مثابه سیاست بینالملل می‌باشد. در درون دولت‌ها، خودمحوری معمولاً به نحو چشمگیری به وسیله «اقتدار سیاسی سلسله‌مراتبی» محدود می‌شود. در روابط بینالملل، آنارشی مجال بروز بدترین جنبههای طبیعت انسانی را فراهم می‌کند و حتی تشویق مینماید. (دانلی، ۱۳۹۲: ۵۱)
در نظریه واقعگرایی ساختارهای سیاسی برحسب سه عامل تعریف میشوند: اصل نظم‌دهنده، تمایز کارکردها، توزیع توانمندی‌ها. چگونه واحدها با هم ارتباط دارند؟ کارکردهای سیاسی به چه نحوی تخصیص مییابند؟ چگونه قدرت توزیع می‌شود؟ (همان: ۵۸)
در واقعگرایی وجود نظام سلسله‌مراتب و آنارشی دو اصل نظم‌دهنده سیاسی عمده هستند. واحدها یا روابط مبتنی بر اقتدار و انقیاد با هم دارند (سلسله‌مراتب) یا این‌گونه روابط را با هم ندارند (آنارشی). والتز استدلال می‌کند که تفاوت‌های ماهوی چشمگیری میان «سیاستی که در وضعیت استقرار قواعد ثابت هدایت می‌شود و سیاستی که در وضعیت آنارشی هدایت می‌شود» وجود دارد.
در نظام سلسله‌مراتبی، با توجه به اینکه روابط فرادستی و فرودستی در میان بخش‌های مختلف وجود دارد لذا تفکیک قوای سهگانه به نحو مقتضی وجود دارد، اما نظمهای آنارشیک هیچ تمایز کارکردی ندارند و قدرت بلامنازع سعی می‌کند سکان حاکمیت مطلق را به دست بگیرد و بنا بر مصالح خویش و همسلکان خویش حکم‌فرمانی مطلق نماید، بنابراین، معیار اساسی هر دولت، توانمندی آن در تفکیک و تمایز قوا و موازنه سازی گروه‌ها و جریان‌های قومی و مذهبی در سطح سیاست ملی و درعین‌حال، توان کارکردی موازنه و رقابتسازی در سطح بینالمللی می‌باشد.
واقع‌گرایان «قدرت» را محور رقابتهای دولت‌ها و مفهومی اصلی می‌دانند که نظریه‌پردازان برای مقایسه یک دولت با دولت دیگر باید به کار گیرند. (چرنوف، همان: ۱۰۲) اصطلاح «قدرت» ظاهراً همان نقشی را در جملات بازی می‌کند که «ثروت» و «جمعیت» دارد. در مکتب واقعگرایی، قدرت به معنای کنترل بر برآیندها و «توانایی انجام امور یا تأثیر نهادن بر امور» است. (دانلی، همان: ۶۲) دامنه این نوع قدرت نسبی است نه مطلق. نسبی بودن قدرت دولت‌ها را ناگزیر می‌سازند بیش از آنکه به فکر مزیت نسبی باشند به توان نسبی توجه کنند.
از نظر واقع‌گرایان، تمنای قدرت ریشه در سرشت بشر دارد. از نظر مورگنتا کشمکش بر سر قدرت ازآن رو پدید میآید که افراد چیزهایی را که می‌خواهند نه لزوماً به این دلیل که تمنیات پلیدی دارند. از نظر مورگنتا این یکی از دو ریشه ستیزه و درگیری است ولی او حتی در جریان بحث از این ریشه نخست به سمت «دیگر ریشه درگیری و شرور ملازم با آن» کشیده می‌شود: سائقه مسلط تمنای قدرت. او اساساً قدرت‌طلبی انسان را داده‌ای اساسی‌تر از شرایط تصادفی بستر وقوع کشمکش بر سر قدرت می‌داند. (لينک ليتر، ۱۳۸۶: ۲۵)
واقعگرایی سیاسی دیدگاهی را پیشنهاد می‌کند که مطابق آن کنش‌های دولتمردان را باید فهمید و به قضاوت گذاشت. این استدلالی وفادارانه به هابز است که رقابت، تردید (بیاعتمادی) و افتخارجویی را سه علت منازعه می‌دانست. رقابت به جنگ بر سر دستاوردها می‌انجامد، تردید به جنگ برای حفظ دستاوردها و افتخارجویی به جنگ برای کسب شهرت. مورگنتا همانند هابز معتقد است حتی اگر قدرت فراوانی داشته باشیم و از قدرت خود مطمئن باشیم باز قدرت بیشتری می‌خواهیم.
از لحاظ فکری مکتب رئالیسم تحت تأثیر اندیشه‌های هابز و ماکیاولی قرار دارد. به نظر هابز ایجاد امنیت تنها از طریق افزایش قدرت امکان‌پذیر می‌باشد. ویژگی قدرت آن است که کالای کمیاب می‌باشد. به این معنی که عرضه قدرت محدود درحالی‌که خواست و آرزوی قدرت نامحدود می‌باشد. از نظر هابز علت اصلی کشمکش بین انسان‌ها در همین نکته خلاصه می‌شود. مفهوم دیگری که هابز بر آن تأکید می‌کرد این بود که در وضع طبیعی یعنی وضع پیش از تشکیل دولت شرایط (انسان گرگ انسان می‌باشد) حاکم است.
در مجموع تأثیرات فکری هابز بر روی مکتب رئالیسم را می‌توان در اصل بقای مورد تأکید رئالیست‌ها مشاهده کرد. تا قبل از ماکیاولی تصور بر آن بود که هدف از تشکیل دولت یا قدرت سیاسی، رسیدن به اهداف متعالی مانند آزادی عدالت‌طلبی، قانون‌گرایی و غیره می‌باشد. ماکیاولی نخستین اندیشمند در تاریخ اندیشه سیاسی غرب می‌باشد که سیاست را از اخلاق جدا نمود. به اعتقاد ماکیاول در جایی که اقتدار مؤثر وجود ندارد اخلاق مؤثر نیز وجود ندارد یعنی اخلاق نتیجه قدرت می‌باشد. در مجموع تأثیرات فکری ماکیاولی را بر روی مکتب رئالیسم می‌توان در اصل سیاست قدرت مشاهده کرد.
محورهای اصلی رئالیسم عبارت‌اند از:
۱- دولت‌محوری
دولت‌محوری از نظر رئالیست‌ها به این معنی است که دولت تنها بازیگران اصلی در روابط بین‌الملل می‌باشند. سایر بازیگران مثل سازمان‌های بین‌المللی، شرکت‌های چندملیتی و انجمن‌های فراملی در چهارچوب دولت‌ها عمل می‌کنند. مبنای استدلالی رئالیست‌ها در مورد دولت‌محوری این است که دولت‌ها تنها بازیگرانی می‌باشند که در صحنه نظام بین‌الملل مشروعیت استفاده از زور (اقتدار نظامی) را دارند.
از نظر رئالیست‌ها دولت اصلی‌ترین بازیگر و حاکمیت ویژگی ممتاز کننده آن است، یعنی دولت مستقل به‌طور تفکیک‌ناپذیری به استفاده از قدرت متصل است. برای تبیین این جمله به تعریف ماکس وبر از دولت می‌پردازیم که عنوان می‌کند «حق انحصاری استفاده مشروع از قدرت فیزیکی در داخل سرزمین مشخص». (اسمیت، ۱۳۸۳: ۳۴۰) آنچه به نظر می‌رسد این است که نظریه رئالیسم براساس این فرض عمل می‌کند که از لحاظ داخلی مسئله نظم و امنیت حل شده است. با این‌وجود در نظام جهانی و روابط بین کشورهای مستقل، ناامنی، خطرها و تهدیدها نسبت به موجودیت دولت

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درمورد سیاست خارجی، خاورمیانه، انقلاب اسلامی، سیاست خارجی ایران Next Entries منبع مقاله درمورد سیاست خارجی، روابط بین‌الملل، موازنه قدرت، توزیع قدرت