منبع مقاله درمورد روابط همسران، انتخاب همسر

دانلود پایان نامه ارشد

مناسب اجتماعي است. چنانچه همسري در روابط اجتماعي خود سازگاري لازم را نداشته باشد و دچار نارساييهايي در ارتباط با ديگران گردد، احتمال اينكه عكس العملهاي تند و خشن از خود بروز داده يا انزوا وگوشه گيري را اختيار نمايد، زياد است و اين عوامل خود منبع بزرگي براي نارضايتي زناشويي است. بالعكس اگر همسري از شبكه روابط اجتماعي وسيع تري برخوردار بوده مهارتهاي بين فردي زيادي داشته و به طور كلي حمايت اجتماعي قابل ملاحظه اي داشته باشد، در روابط زناشويي خود نيز به احتمال قوي ميزان رضايت بالاتري خواهد داشت (کرباسیان و وکیلیان، 1378).
از دید ساركوسكي52 و گرين وود53 (1984)، نوعي ارتباط مثبت ميان سازگاري اجتماعي و سازگاري زناشويي وجود دارد. بدين معنا كه افرادي در زندگي زناشويي راضي و موفق و سازگارند، متقابلاً در زندگي اجتماعي خود نيز ميزان سازگاري بالايي را دارا هستند. ( ياربخت، 1392).
وينچ 54و ديگران (1974) نيز معتقدند كه بين رضايت زناشويي و معاشرت اجتماعي همبستگي بالايي ديده مي شود و افرادي كه از ازدواج خود ناراضي هستند در حفظ رابطه رضايتمندي خارج از ازدواج نيز ناتوان هستند و تمايل به گوشه گيري و احساس انزوا و افسردگي دارند. بين مسائل اقتصادي و اجتماعي و بروز نارضايتي زناشويي نيز ارتباط وجود دارد. وينچ و ديگران (1974) معتقدند كه يك ارتباط اساسي باثباتي بين نارضايتي زناشويي و اشكال مختلفي از ناراحتي هاي روانشناختي و اجتماعي ديده مي شود. همچنين يك نوع رابطه اساسي بين نارضايتي زناشويي و اشكال مختلفي از محروميتهاي اقتصادي، اجتماعي وجود دارد ( ياربخت، 1392).
سيدني بلانچ ( 1985) در همين رابطه خاطر نشان مي سازد كه تحقيقات لوينگر نشان مي دهد كه در مجموع زوجهاي متعلق به طبقه اقتصادي و اجتماعي متوسط به عوامل رواني و عاطفي بيشتر اهميت مي دهند و حال آنكه طبقات كم درآمد و زوج هاي متعلق به رده هاي پايين تر اقتصادي- اجتماعي به ثبات مالي و عدم وجود ضرب و شتم در زندگي زناشويي تأكيد دارند. درآمد كم، عدم برنامه ريزي صحيح مالي و ولخرجي نيز مي تواند منجر به بروز اختلافات زناشويي گردد. هنگامي كه درآمد خانواده اجازه ارضاي نيازهاي اساسي را ندهد، بيكاري مرد و يا اشتغال نامنظم زن جهت رفع مشكلات اقتصادي مي تواند سازگاري ازدواج را تحت تأثير قرار دهد. همچنين به دليل مشكلات اقتصادي خانواده ها ممكن است ازدواج ها در سنين پايين صورت گيرد كه خود يكي از علت هاي طلاق محسوب مي گردد مسئله دخالت اطرافيان و اقوام در زندگي مشترك زوجين يكي ديگر از عواملي است كه مي تواند روابط زناشويي را دچار مشكل سازد. خصوصاً زماني كه دخالت اطرافيان را وابستگي زن و شوهر به خانواده هاي خود تشديد نمايد. آرون تي بك55 (1372) در اين زمينه مي نويسد : وابستگي هاي عاطفي زن و شوهر به خانواده هاي خود ميتواند بر روي روابط زناشويي تأثير سودمندي بگذارد. در بسياري از موارد توجه و وابستگي زياد زن و شوهر به خويشاوندان و دوستان يكي از عوامل مهمي است كه مي تواند موجب كاهش رضايت زناشويي گردد و حتي موجب جدايي زن و شوهر از يكديگر شود (بك،1994، ترجمه قراچه داغي، 1382).
سگالن56 نيز مي نويسد : پژوهش هاي متعددي نشان داده اند دخالتهاي زياد اعضاي خانواده همسر در زندگي زوجين مي تواند رضايتمندي از زندگي زناشويي را كاهش دهد. عامل ديگري كه بي ارتباط با عامل دخالت اطرافيان در زندگي مشترك زوجين نيست و تأثير زيادي بر سازگاري و رضايت زناشويي دارد، مسئله سازگاري زن و شوهر با بستگان همسر است. اين يك واقعيت است كه همراه با ازدواج هر فرد، جوان صاحب تعدادي از وابستگان جديد مي شود. چنين افرادي داراي سنين، علائق و همين طور سوابق فرهنگي و اجتماعي متفاوتي هستند كه هر يك از زوجين بايد سازگاري با اين اشخاص را كه مورد انتخاب او نبوده اند ياد بگيرد. البته اين امر به ويژه درباره پدر و مادر و خواهر و برادر زوجين بيشتر صادق است. در اين باره برخي قالبهاي ذهني كه گاهي با واقعيت هاي موجود نيز همخواني ندارند مانند قالب ذهني « مادر شوهر» يا « مادر زن » بدجنس موجبات احساسهاي رواني ناخوشايند و نارضايتي در روابط همسران مي گردد. اين عامل در كنار عامل مربوط به دخالت هاي نابجاي خانواده ها در امور همسران تأثير زيادي بر ناسازگاري هاي خانوادگي مي گذارد. در كنار عوامل فوق تمايل به استقلال طلبي عامل ديگري است كه سازگاري يا بستگان همسر و به تبع آن خشنودي يا ناخوشنودي از روابط زناشويي را تحت تأثير قرار مي دهد. امروزه به دليل استقلال بيشتري كه افراد نسبت به گذشته در رفتار و روابط خود بدست آورده اند انتظار دارند كه هنگام ازدواج نيز استقلال كامل داشته باشند. از اين رو كمتر پذيراي راهنمايي و هدايت والدين و ساير اطرافيان بوده و اجازه دخالت به بزرگترها را نمي دهند. در اين شرايط بدون شك گرايش بيش از اندازه هر يك از همسران به خانواده خود و توجه بيشتر به ايشان موجبات نارضايتي در زندگي زناشويي را فراهم مي آورد. اين امر بويژه زماني تشديد مي شود كه زوجين به موقعيتهاي اجتماعي جديدي دست مي يابند و رفتار والدين و اطرافيان خود را ممكن است مناسب شأن خود ندانند. گاهي نيز شرايط زندگي خانوادگي ايجاب مي كند كه همسران تازه ازدواج كرده مسئوليت نگهداري و مراقبت از والدين سالمند خود را نيز به عهده بگيرند، كه اين خود مي تواند منبعي براي استرس و عدم رضايت باشد. تفاوتهاي شناختي و رفتاري والدين كه متعلق به نسل هاي پيشين هستند، با رفتارها و الگوهاي شناختي همسران جوان و اينكه سركردن و مراقبت از پيران مستلزم سازگاري با وارونگي نقشهاست – يعني شناخت پيري و فقدان احتمالي والدين – خود مي تواند يكي از منابع ايجاد نارضايتي باشد. مسئله وجود فرندان و نحوه تربيت آنان نيز به عنوان يكي از عوامل ايجادكننده نارضايتي در روابط زناشويي مطرح است ( ساروخاني، 1380).
در اين مورد بلانچ بر آن است كه تولد فرزند بطور مشخص بر ازدواج تأثيرمي گذارد. به عنوان مثال تولد كودك براي برخي زوجين مي تواند تهديدي براي كاهش توجه في مابين و يا روبرو شدن با مسئوليت جديد تلقي گردد، كه اين عوامل شايد يكي از دلايل به تأخير انداختن بارداري در زنان باشد. در اين شرايط مسئله فرزنددار شدن يا چشم پوشي از آن، منبع ناراحتي و ناسازگاري ويژه اي براي همسران جوان مي گردد؛ به ويژه زماني كه يكي از طرفين خواهان فرزند و ديگري مخالف آن باشد( بلانچ، 1985، ترجمه قراچه داغي، 1380).
سگالن در زمينه تأثير تولد فرزندان بر رضايت زناشويي مي نويسد : تعدادي از پژوهش ها نشان داده اند كه ورود فرزندان توقعاتي را در پي مي آورد كه مي تواند به تعميق شكاف بين زوجين منجر گردد. در فرضيه هاي جديدتر مربوط به علل اختلافات زناشويي نيز حضور فرزندان و پيچيدگي روابط زوجين در اثر آن مورد توجه دقيق قرار گرفته است و پنچ و ديگران نيز معتقدند : افرادي كه تازه بچه دار شده اند احتمالاً رضايت كمتري از ازدواج خود دارند. البته در بسياري از موارد نيز وجود كودكان به ويژه براي همسراني كه منتظر اين اتفاق بوده و خود را براي حضور او مهيا كرده بودند مي تواند مبتني بر رضايت و سازگاري باشد و حتي در مواردي به دليل وجود و حضور فرزندان برخي از اختلافات همسران رو به كاهش گذارده و موجبات تحكيم روابط آنان گرديده است. هماهنگي ارزشي و عقيدتي بين زن و شوهر تأثير بسزايي در سازگاري و رضايت آنان دارد. در مقابل اختلاف زن و شوهر در مسايل عقيدتي و ارزشي عوامل مهم نارضايتي زناشويي است ( ساروخاني، 1380).
ساروخاني (1370) در اين زمينه مي نويسد : به عقيده وود57 هر اندازه ناهمگوني بين دو همسر از نظر مذهب و نژاد بيشتر باشد، اختلافات و كشمكش ها نيز زيادتر است. هماهنگي و انطباق ارزشي و عقيدتي خود مي تواند در ذيل « تشابه پيشينه »، مورد مطالعه قرار گيرد كه نقش بسيار زيادي مي تواند در رضايت زناشويي داشته باشد.
در اين زمينه هارلوك (1968) مي نويسد : هر فردي كه ازدواج مي كند بايد با فرد ديگري كه تجربه هاي اوليه و پيشينه متفاوتي با وي دارد، سازگار گردد حتي با توجه به تشابه ظاهري پيشينه دو زوج نگرشهاي خاص هر يك نسبت به زندگي مي تواند منحصر به فرد باشد هر اندازه تفاوتها در اين زمينه بيشتر باشد احتمال ناسازگاري و نارضايتي بيشتر است. محققين مختلف در تحقيقات خود نشان داده اند كه، افراد تمايل به انتخاب همسراني دارند كه همتاي خود باشند و در اين زمينه ويژگي هاي جسماني، اخلاقي و ارزشي و داشتن علائق مشترك از زمينه هاي مهمي است كه زوجين به آنها توجه دارند. تشابه ارزشي همسران بيشتر متوجه اهداف و تمايلات زندگي است. در اين زمينه همسراني كه داراي ارزشهاي همگرا هستند نسبت به آناني كه ارزش هاي واگرا دارند سازگاري بيشتري از خود نشان مي دهند. به عنوان مثال اگر طرفين، خواهان تحرك و پيشرفت در زندگي باشد، احساس خرسندي آنان بيشتر از زماني خواهد بود كه تنها يكي از ايشان خواهان آن بوده و ديگري هدف هاي متفاوتي را دنبال نمايد (كرباسيان و وكيليان، 1378).
همساني سني بين همسران نيز از متغيرهاي بنيادي در سازگاري و رضايت زناشويي به حساب مي آيد. گفته شده است اين همساني زماني حاصل مي شود كه اختلاف سني زوجين با يكديگر خيلي زياد نباشد. تفاوت سني نمي تواند به تنهايي عامل مجري در ازدواج باشد؛ ليكن تشابه سني يكي از بهترين تعادل ها در روابط زناشويي است زيرا تفاوت سني موجب تفاوت در نگرش ها و انتظارات افراد شده و سازگاري آنان را مشكل مي كند. از نظر كارشناسان شكاف سني بين زوجين در تركيب با عوامل منفي ديگر است كه مي تواند موجبات كاهش كيفيت ازدواج و در نتيجه نارضايتي زناشويي را فراهم آورد.
فرضيه همساني معتقد است كه، اشتراكات عقيدتي و ارزشي مربوط به علايق و سليقه ها، زوجين را به طرف يكديگر مي كشاند و فقدان همساني و شباهت معمولاً رابطه را مشكل دار مي كند. ليكن افراد گاهي دنبال همسراني مي گردند كه ويژگي ها و علائق و زمينه هاي متفاوتي دارند و مي توانند قوت ها و ضعف هاي آنان را تكميل نمايند. به عبارتي در موارد زيادي دو فرد كه تضادهايي را در يك زمينه دارند بيشتر مي توانند همديگر را جذب يا كامل نمايند ( فرضيه ناهمساني). مانند قطبهاي مخالف آهن ربا يكديگر را جذب مي كنند. به طور كلي بايد گفت همساني و ناهمساني هر يك به سهم خود حقيقت دارند. يعني در برخي موارد تشابهات و در برخي ديگر از موارد نيز اين تفاوتهاست كه در زندگي زناشويي روابط مثبت و رضايت بخش را به همراه دارد. عامل ديگري كه مي تواند در سازگاري زوجين و احساس رضايت و عدم رضايت زناشويي نقش اساسي بازي كند باورها و شناخت هاست كه قادر است مجموعه اي از مشكلات را ايجاد كرده و بالعكس در صورت اصلاح شناخت هاي نادرست و باورهاي منفي منبع سرشاري از رضايت در روابط زناشويي را موجب گردد. يكي از عوامل شناختي مهم علل و انگيزه هاي ازدواج هر كسي است. مسلم است كه هر كسي كه به ازدواج تن مي دهد براي خود دليلي دارد و به دنبال چيزي بوده است كه مي خواسته با ازدواج به دست آورد. اينكه آن چيز چيست بستگي به شناخت و ايده آل هاي زندگي افراد دارد ( ساروخاني، 1380).
ويرجينيا ستير در كتاب «‌ آدم سازي » اين عامل شناختي را بيشتر مد نظر قرار داده و مي خواهد به اين پرسش كه « چرا افراد به ازدواج تن مي دهند و مي خواهند از طريق ازدواج چه چيزي بدست آورند؟ » پاسخ دهد. به نظر وي آرزوهاي مردان و زنان در اين زمينه تفاوت دارد. آرزوهاي زنان بيشتر متمركز بر اين بوده است كه دوست داشته اند يا مرداني ازدواج كنند كه از همه بيشتر دوستشان داشته باشد. براي آنان ارزش و احترام قائل باشد و با آنان چنان صحبت كند كه از زن بودن خود احساس لذت نمايند. از آنها طرفداري نمايد و به آنها احساس آرامش دهد و به وقت درماندگي در كنارشان باشد مردان در پاسخ مي گويند در آرزوي يافتن زني مي باشند كه احتياجات آنان را درك كند و از قدرت و مردانگي آنان لذت ببرد و آنان را به چشم رهبري خردمند بنگرد كه حاضر است در مواقع نياز به كمك آنان بشتابد و به آنان احترام گذارد.

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با واژگان کلیدی اهوره مزدا، روانشناسی، قربانی شدن Next Entries منبع مقاله درمورد انتخاب همسر، مقابله با استرس، جنس مخالف