منبع مقاله درمورد حكم، كلمه، ملك، مي‌شود

دانلود پایان نامه ارشد

هر كدام معناي ثبوت خوابيده است، يعني معني اصلي آن همان ثبوت است و در هر كدام از معاني كه استفاده مي‌شود، نوعي كم رنگ از ثبوت ديده مي‌شود‌، به طوري كلّي حق در معني ذيل به كار مي‌رود.
اول: براي موجِد (بالكسر) شيء گفته مي‌شود. اگر ايجاد او مقتضاي حكمت باشد، لذا به خداوند متعال حق مي‌گويند.
دوم: براي كارها و موجَد (بالفتح) گفته مي‌شود اگر آن فعل مطابق حكمت باشد و لذا براي افعال خداوند متعال حق استفاده مي‌شود.
سوم: به اعتقاد مطابِق (بكسر الباء) حقيقت گفته مي‌شود ولذا مي‌گويند اعتقاد فلاني در باره معاد حق است، همچنين به مطابَق (بفتح الباء) هم گفته مي‌شود؛ يعني چيزي كه اعتقاد بر آن تطبيق مي‌شود.
چهارم: براي فعل يا قولي گفته مي‌شود كه بر حسب نياز و به قدر نياز و مطابق زمان باشد؛ لذا مي‌گويند كه حرف شما حق است و كار شما حق است.
چهار معناي بالا را راغب اصفهاني ذكر كرده است.2
پنجم: وجوب- ششم غالب شدن – هفتم نقيض باطل.3
هشتم اسماء و صفت الهي، نهم قرآن و نبوت و اسلام، دهم، راستي.4
يازدهم يقين5، دوازدهم يقين بعد از موت.6

حق در اصطلاح
حق در اصطلاح عبارت از نوعي سلطه و قدرت و توانايي7 يا نوعي تا مرتبه ضعيفي از مالكيت كه قانون به فرد يا افرادي مي‌دهد تا در پرتو آن در موارد خاصي به كار گيرند و از مزاياي آن بهره‌مند شوند. برخي حق را نوعي از سلطنت مي‌دانند.8
حقوق كه جمع حق است عبارت است از مجموعة قوانين و مقرّرات اجتماعي كه از سوي خداي انسان و جهان براي برقراري نظم و قسط و عدل در جامعه بشري تدوين مي‌شود تا سعادت جامعه را تأمين سازد.9
حق در قرآن:
اين كلمه حدود 2471 بار در قرآن آمده است، 227 بار به صورت الحق، 17 بار به صورت حقّاً، 3 بار به صورت حقه. كلمه حق در قرآن در معاني متعدّد به كار برده شده است، كه بعضي از آن‌ها ذكر مي‌شود.
گاهي به عنوان صفت خداوند متعال «ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ»10
گاهي در مورد كارهاي خداوند متعال مثل؛ «مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ »11 «خداوند آسمان‌ها و زمين و چيزهايي در ميان آن دو خلق نكرده مگر به حق».
قضاء و حكم (به معناي داوري) مثل؛«… قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغىٰ ‏ بَعْضُنا عَلى‏ بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَق »12 آن‌ها گفتند كه ما دو تا شاكي هستيم كه بعضي از ما به بعض ديگر تجاوز كرده‌اند، پس در ميان ما به حق داوري كن.
در مورد اخير اگرچه معني داوري در حقيقت از كلمه حكم به دست مي‌آيد .
در موارد فوق معناي حقوقي نداشته ولي حدوداً چهل مورد در معناي حقوقي استعمال شده است و در بيشتر اين موارد كلمه مذكور به يكي از اين دو صورت استعمال شده است.13
به عنوان صفتي براي فعل انسان مثل؛ «ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُوا يَكْفُرُونَ بِآَيَاتِ اللَّهِ وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ»14
در معناي اصطلاحي حق، مثل؛ «… فَإِنْ كَانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهًا»15
كلمه حكم
حكم در لغت
معناي اصلي حكم، منع كردن است كه تقريباً همه به آن اشاره كرده‌اند و اكثر آنان اين شعر جرير، شاعر عرب را هم بعد از ذكر معني آورده‌اند.
أبني حنيفة أحكموا سفهاءكم إني اخاف عليكم أن غضباً
اي بني حنيفه ديوانه‌هاي خود را نگهداريد. من مي‌ترسم كه بر شما غضب كنم.
راغب در مفردات مي‌گويد كه معناي حَكَمَ منع كردن است، منعي كه براي اصلاح باشد لجام اسب را به همين خاطر حَكَمه مي‌گويند.16
ابن فارس در معجم17 و خليل در ترتيب كتاب العين18 نيز بر اين مطلب تأكيد دارد كه معناي اصلي حكم، منع كردن است و مثال لجام فرس را آورده است.
ابن منظور در لسان العرب، اشاره‌اي به معناي منع كردن نمي‌كند بلكه حكم را به علم و فقه و قضاوت با عدل معني كرده است.19
تهانوي در كشاف ده معنا براي حكم ذكر كرده است كه از جمله آن‌ها از: اسناد امر، خود نسبت حكميه، تصديق، محكوم عليه، محكوم به، نفس قضيه، خطاب خداوند متعال كه متعلق به افعال مكلّف است، امري ثابت براي يك چيز و اثري كه بر عقد و نسخ مرتب مي‌شود.20
از كلام زمخشري در اساس البلاغه به دست مي‌آيد كه او حكم را به مستحكم و محكم بودن معني مي‌كند. البته استحكام با منع كردن خيلي نزديك است؛ چون چيزي كه مستحكم است مانع براي چيز ديگر است.21
حكم در اصطلاح
در يك تعريف ساده، به مجموعه قوانين و مقرراتي كه شارع براي تأمين سعادت دنيا و آخرت انسان در ابعاد مختلف فردي، اجتماعي، عبادي، مالي … مقرّر كرده است، حكم شرعي گفته مي‌شود. بنابراين وجوب نماز بر مكلفين، حرمت ربا و لزوم جبران ضرر و مانند آن از احكام شرعي مي‌باشد.22
حكم در قرآن
اين كلمه با مشتقات خودش حدود 210 بار در قرآن به كار رفته است. ولي در هر مورد فقط در يك معني به كار نرفته است، بلكه معاني متعدّد از آن اراده شده است، اين مطلب هم قابل توجه است كه معاني متعدّد مذكوره، كم جايي است كه معني لغوي به طور محسوس، لحاظ شده باشد اگرچه مي‌شود در بعضي از آن‌ها به معني لغوي آن يعني منع پي ببريم.
معاني كه در قرآن از اين كلمه قصد شده اند، را مي‌توان اين‌طور فهرست كرد.
1- قضاوت و داوري كردن براي دو تن يا چند تن كه با هم دعوي دارند مثل «و إن حكمت فاحكم بينهم بالقسط»23 و اگر داوري كردي در ميان آن‌ها با عدالت داوري كن.
2- قضاوت كردن درباره يك مسأله براي خودش مثل: «وَجَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَالْأَنْعَامِ نَصِيبًا فَقَالُوا هَذَا لِلَّهِ بِزَعْمِهِمْ وَهَذَا لِشُرَكَائِنَا فَمَا كَانَ لِشُرَكَائِهِمْ فَلَا يَصِلُ إِلَى اللَّهِ وَمَا كَانَ لِلَّهِ فَهُوَ يَصِلُ إِلَى شُرَكَائِهِمْ سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ»24
آن‌ها سهمي براي خداوند از زراعت و چهارپايان آفريده، براي او قرار دادند (و سهمي براي بتها) و به گمان خود گفته‌اند اين مال خداست و اين هم مال شركاي ما (يعني بتها) است آنچه مال شركاي آن‌ها بود به خدا نمي‌رسد ولي آنچه مال خدا بود به شركاي شان مي‌رسيد آن‌ها چه بد قضاوت مي‌كنند.

3- نبوت: مثل‌ «يَا يَحْيَى خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ وَآَتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا»25
اي يحيي كتاب خدا را با قوت بگير، ما نبوت را در كودكي به او داديم.
4- شريعت: مثل «مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ»26 براي هيچ بشر سزاوار نيست كه خداوند، كتاب آسماني و شريعت و نبوت به او بدهد.
5- فرمان مثل: «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ»27 فرمان تنها از آن خدا است او امر كرده كه غير از او را نپرستيد.
6- قرآن مثل: «وَكَذَلِكَ أَنْزَلْنَاهُ حُكْمًا عَرَبِيًّا»28 همانگونه (كه به پيامبران قبلي كتاب آسماني داديم) بر تو اين را به عنوان قرآن عربي نازل كرديم.
فرق بين حق و حكم
فقهاء فرق بين حق و حكم را به شكل‌هاي مختلف بيان كرده‌اند كه ما بعضی ازآن‌ها را ذكر مي‌كنيم:
1- حق را مي‌شود ساقط كرد ولي حكم قابل اسقاط نيست. حكم با اسقاط ساقط نمي‌شود؛ چون آن مجعول شارع است بر موضوع خود … بر خلاف حق كه قوام آن به قابليت آن براي اسقاط است.29
2- ميان ذي الحق و من عليه الحق يك رابطه وجود دارد و حكم اين چنين نيست. البته در بعضي موارد، حق و حكم هر دو، صدق مي‌كند كه در اين صورت رابطه بالا هم وجود خواهد داشت ولي اين رابطه به خاطر مصداق حق بودن است نه به خاطر مصداق حكم بودن.30
3- اگر امر صرفاً جنبه قانوني داشته يا در حدّ وظيفه باشد و به اشياء بر گردد حكم ناميده مي‌شود مثلاً حكم آب و آفتاب اين است كه پاك كننده‌اند. احكام و وظايف فقهي به همين اعتبار حكم ناميده شده‌اند. امّا اگر امري از اختيارات به شمار آيد و به انسان بر گردد حق نام دارد. فرق حكم و حق اين است كه در مورد حق بشر اختيار دارد كه آن را استيفا كند يا نكند و موظّف به انجام اين كار نيست بر خلاف حكم كه بشر بايد آن را رعايت كند.31
كلمه مِلك
كلمه ملك در قرآن استفاده نشده است ولي مشتقات آن در قرآن فراوانند: «مالك يومِ الدّين»32، «أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ»33
كلمه ملك در لغت
در لغت چند معنا براي ملك ذكر شده است و با دقت در همه معاني به دست مي‌آيد كه در همه‌ آن‌ها احتوا (احاطه) و قوت، مشترك است يعني معني اصلي ملك همان احتوا احاطه و قدرت است و سپس در معاني ديگر استعمال شده است.
به قول برخي، ملك به دو معني استعمال مي‌شود يكي ولايت و ديگري قوت و ملك مثل جنس است براي مُلك يعني هر مُلك مِلك است ولي هر ملك مُلك نيست.34
بعضي ديگر آن را به معني قوت مي‌دانند.35
برخي ديگر آن را به معني مال و نعمت و بنده و كنيز و تزويج دانسته‌اند.36
ديگران آن را غير از احتوا و قدرت با مرعي (چراگاه)، شرب و آب هم معني كرده‌اند.37
نتيجه: از اقوال لغويين به دست مي‌آيد كه كلمه ملك در معني قوت، تسلّط، مال، نعمت، بنده، كنيز، تزويج، ولايت، مرعي، شرب و آب استعمال شده است.
ولي اصل در مِلك قوت و تسلط است و به مناسبت همين در معاني ديگر استعمال مي‌شود.
فرق بين حق و ملك
فقهاء فرق حق و ملك را از چند جهت مطرح كرده‌اند كه خلاصه آن در ذيل ذكر مي‌گردد:
الف: در حق، علاوه بر اضافه ميان ذي حق و متعلق حق، يك اضافه بين من له الحق و من عليه الحق هم برقرار است ولي در ملك فقط يك اضافه است كه آن بين مالك و مملوك مي‌باشد و نسبتي بين من له الملك و من عليه الملك نيست.38
ب: مالك در مملوك هرگونه تصرف مي‌تواند بكند و اگر محدوديتي است عارضي و به سبب خارجي است ولي حق همواره در مورد خاصي است و محدوديت دارد، مثل حق سكني و حق شفعه.39
ج: حق، مي‌تواند به لحاظ انواع تصرفات اعتبار شود و هم به لحاظ يك يا چند تصرّف خاص بر خلاف ملكيت مقتضاي آن، جواز انواع تصرّفات عيني، مانند خوردن و پوشيدن و غيره و تصرّفات اعتباري مانند فروختن، بخشيدن و غيره مي‌باشد، هرچند ممكن است در مواردي كه اين تصرّفات به حكم قانون، محدود و يا موقتاً ممنوع گردد.40
د: حق فقط به افعال، متعلق مي‌شود و به اعيان كاري ندارد، بر خلاف مِلك كه هم به اعيان متعلق مي‌شود و هم به افعال.41
كلمه تبعيض و تساوي
از نظر لغت:
تبعيض عبارت است از تساوي بين دو يا چند كس كه يكي را يا بعضي را بر بعض ديگر امتياز بدهيم، رحجان بعضي بر بعض ديگر بدون مرجّح.42
تبعيض جزء جزء كردن، برخي را قبول كردن و برخي را ردّ كردن، يا بعضي را بر بعضي ديگر ترجيح دادن.43
مي‌دانيم در مقابل واژه تبعيض كلمه تساوي قرار دارد، آن طور كه دهخدا، ج 4، ص 878 نقل قول مي‌فرمايد منتهي الارب و ناظم الأطبا، تساوي را به معني همديگر، مانند شدن، يا مستوي و برابر گرديدن معني كردند و آن اندراج تساوي را به معني تماثل گرفت و غياث اللّغات تساوي را به معني برابر شدن دو چيز معني كرد.
مفهوم تكليف
تكليف در لغت
كلّفه تكليفاً اي أمره بما يشقّ عليه، او را به كاري سخت گمارد.44
تكليف عبارت از انجام فعل يا ترك فعل است كه قانون‌گذار فرد را بدان ملزم كرده است و هرگاه بر خلاف آن رفتار نمايد به جزايي كه در خور آن است دچار مي‌گردد.45
حق و تكليف
حق و تكليف دو مفهوم متقابل و دو روي يك سكه‌اند، وقتي كسي حق دارد در ملك خودش هرگونه تصرّفي بكند، پس ديگران تكليف دارند كه در ملك او هيچ تصرّفي نكنند، در نتيجه حق و تكليف متقابل جعل مي‌شوند، يعني هرجا حقي جعل مي‌شود حتماً تكليفي نيز جعل شده است و بالعكس. البته ممكن است جعل صريح به يكي از اين دو تعلق بگيرد امّا به هرحال لازمه‌اش جعل آن ديگري هم است.
بايد توجه داشت كه حق اختياري است و تكلي

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درمورد حقوق زنان، امر به معروف، اندیشه اسلامی، نظام حقوقی ایران Next Entries منبع مقاله درمورد حقوق انسان، نظام احسن