منبع مقاله درمورد جانشين، اينكه، جانشيني

دانلود پایان نامه ارشد

بيواسطه، دور و ناشدني است چرا كه قديم را با حادث سازگارياي نمي‌باشد. از اين رو او كه حكيم مطلق است به جانشينيِ نايبي از خويش، حكم نموده تا او به جاي خداوند تصرف كند و ولايت در همه امور يادشده را داشته باشد.664
3-3. معناي خلافت خدا در عين حضور خداوند
خليفه كسي است كه پس از “مُسْتَخْلَفٌ عنه” قرار مي‏گيرد و در “خَلف” و وراي او واقع مي‌شود و چون خداي سبحان همواره حضور داشته و هرگز غيبت ندارد، استخلاف و جانشيني نسبت به او معنا نخواهد داشت. پس اينكه مي‌گوييم خدا مي‌خواهد در زمين خليفه، بيافريند و انسان، يا تنها انسان كامل، خليفه اوست بيآن كه خدا جايي را وانهد تا انسان در آن جا قرار بگيرد، به چه معناست؟ خداوند كه خَلْفي ندارد، تا انسان از خلف او وارد صحنه هستي شود، او كه غايب نيست تا در نبود او ديگري امور جهان را به دست گيرد. اين چه خلافتي است كه با حضور مستخلف عنه تحقق مي‌پذيرد؟ آيا مي‌توان اينگونه پاسخ داد كه: اگر انسان را جداي از خالق تصور كنيم و خالق را محدود و متناهي بدانيم، اين خلافت قابل تصور است، ليكن ذات ازلي و نامتناهي حق هرگز محدود نيست و بر هر چيز احاطه دارد: “او به همه چيز احاطه دارد.”665 و جايي از او تهي نيست و او نيز از جايي غايب نيست. پس حتي فرض غيبت درباره او محال خواهد بود كه خداوند صحنه‏اي را ترك و خليفه او مكانش را اشغال كند. به همين جهت بايد معني استخلاف را درباره خداوند توجيه نمود.
خلافت انسان كامل، نه به معناي تهي شدن صحنه هستي از خداوند است، و نه واگذاري جايگاه الوهيت خداوند به او، زيرا نه نهان شدن و محدوديت خداوند تاب تصور درست دارد و نه خودکامگي انسان در تدبير امور، چون موجود ممكن و فقير، از اداره امور خود ناتوان است، چه رسد به تدبير كار ديگران.
از اين رو به ناچار به دنبال روزنهاي براي يافتن اين صفت جانشيني در آدمي اينگونه مي‌گوييم كه: اگر فعلي، مظهر فعل ديگر باشد و يا صفتي مظهر صفت ديگر باشد و نيز اگر ذاتي مظهر ذات ديگر باشد و جاي آن را بگيرد، و تفاوت بين آنها همان امتياز بين ظاهر و مظهر باشد و يكي اصل و ديگري آيت و مرآت او باشد، مي‏توان گفت كه جانشيني درباره خداوند فرض درست مي يابد. البته اين معناي استخلاف از معناي تفويض كه خداوند صحنه را وانهد و كار را به انسان واگذارد، كاملاً جداست و تفويض، نه مورد تأييد عقل است، و نه برگرفته از نقل.
بنابراين آنجا كه انسان، كار درست و خدايي انجام مي‌دهد، همان دست خداست كه به صورت آدمي كار نيك را در اين مظهر خاص انجام مي‌دهد، نه شخص انسان: “آنچه از نعمت به تو رسد، پس از [جانب‏] خداوند است.”666 ولي انسان وقتي گرفتار تبهكاري و عصيان است و منشأ پيدايش شر و كار زشت مي‌شود، خليفه خدا نيست و آيت او محسوب نمي‏شود؛ زيرا تبهكاري نقص و شرّ است و به خود انسان برمي‏گردد و هرگز به كمال صرف راه ندارد: “و آنچه از گزند به تو رسد، [بدان كه‏] از [جانب‏] شخص توست.667″668 از اين رو كارهاي مرتاضان و جادوگران هرگز بر اساس خلافت الهي نيست چرا كه مشمول كريمه پيشين است و كارشان نادرست و گزندي از خود به خويش است.
كوتاه آنكه، خداوند چون بر هر چيزي محيط و شاهد است، محيط مطلق، خليفه نخواهد داشت و حاضر محض، استخلاف نمي‏پذيرد و اينكه كسي را به عنوان خليفه خود معرفي مي‏كند، بدين معناست كه آن شخص دست خداست كه ظهور مي‌کند، چنانكه فرمود: “با آنان پيكار كنيد، تا خداوند آنان را با دستان شما عذاب كند.”669 و نيز فرمود: “هنگامى كه [به سوى آنان خاك‏] افكندى، تو نيفكندى بلكه خداوند افكند.”670 در همهي اين موارد، دست خداست كه از آستين بنده خاص وي بيرون مي‏آيد و در او ظهور مي‌کند. انسان، آيت، مظهر و جانشين خدايي است كه در وي ظهور كرده است و جانشيني در چنين موردي بدان معناست كه خداوند بالاصاله بر هر چيز، محيط است و خليفه خدا كه انسان كامل است بالعرَض اينگونه است. چون معناي خليفه آن است كه مظهر مُسْتَخْلَفٌعنه باشد و كار مستخلف‏عنه را بكند. پس خدايي كه بر همه چيز محيط است آثار قدرتش، از دست انسان كامل ظهور مي‌کند و اين انسان كامل كه مظهر آن اصل است، نيز محيط بر همه چيز مي‌شود. آثار احاطه تامه حق از نيروهاي ادراكي و تحريكي انسان كه خليفه اوست، ظاهر مي‌شود و اين اوج مقام انسانيت است كه نمي‌شود او را متوقف و محدود كرد.671
خداوند فرمود: من مي‏خواهم جانشين بيافرينم و چون جانشين به معناي مظهر است و خداوند بر هر چيزي دانا و تواناست و او زنده‏اي است كه هرگز نمي‏ميرد، از اين رو خليفه بايد انسان كاملي باشد كه “به حكم خدا”672 “به همه چيز دانا”673 و “بر هر كارى توانا”674 باشد، و نيز “زنده‏اى كه نمى‏ميرد”675 باشد و همهي هستي نيز “به دستور خداوند”676 در دست قدرت او و خدمت گزار اوست. البته اين سه كمال به مقداري كه در جهان امكان ظهور دارد و ميسر است براي انسان كامل مقدور است. بنابراين اموري كه در غيب ذات است و ظهور نكرده و آنچه از “اسماي مستأثره” است، و آنها كه به نام “هو الباطن” ذاتي است (نه باطني كه در مقابل ظاهر است و تعين خاص محسوب مي‌شود) و در جهان امكان، ظهور ندارد، براي انسان كامل مقدور و ميسور نخواهد بود.677
همهي گفتارهاي پيشين بهگونهاي پيشدرآمدي بود بر اين قسمت است چرا كه بندهي رونده به سوي حق وقتي آنقدر بندگي پيشه كرد كه شايستهي آموختن حقايق عالم هستي شد و دانا و داراي بخشي يا همهي كتاب تدوين و تكوين حق گرديد، سزاوار جانشيني خالق و مدبر هستي مي‌شود. چرا كه حقايق هستي و تدبير عالم در چنته اوست، بميراند و زنده كند، از آسمان سفرهاي فرود آورد يا آسماني‌ها را بشكافد، با فرشتگان به گفتگو بنشيند، چوب خشكي را به اژدهاي دهشتناك مبدل سازد يا با عصايش دريا را بشكافد، با سنگ ريزه اي لشكري را هلاك و زمين گير كند.
در كريمهاي كه ميفرمايد: “وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ: و چون پروردگارت به فرشتگان فرمود: به راستى من جانشينى در زمين خواهم گمارد، گفتند: آيا كسى را در آنجا مى‏گمارى كه در آنجا فساد كند و خونها بريزد، حال آنكه ما با ستايش تو تسبيح مى‏گوييم و تو را پاك مى‏شماريم؟ فرمود: به يقين من چيزى را مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد.”678، پرسش فرشتگان از چرايي جانشيني آدمي نشان اين است كه خليفه بايد نمايشگر مستخلفعنه باشد نه خون‌ريز و پردردسر.679
3-4. مصداق جانشيني آدمي و مقصود از مستخلف‌عنه
آيا سخن اين است كه برخي از آدمياني كه در زمين بوده و هستند در روند تاريخ جانشين انسان‌هاي پيش از خود مي‌شوند يا اينكه آدمي جانشين خداست. و نيز آيا تنها حضرت آدم (عليه السلام) جانشين خداي متعال است يا خليفه، يك عنوان فراگير است و ديگر بندگان شايسته نيز مي‌توانند به چنين جايگاهي دست يازند. زمينه و سياق كلام به دو نكته اشاره دارد، نخست اينكه منظور از خلافت نامبرده، جانشينى خدا در زمين بوده، نه اينكه انسان جانشين ساكنان پيشين زمين شوند، كه در آن روزها از ميان رفته بودند، و خداوند خواسته كه انسان را جانشين آنها كند. همچنانكه برخى از مفسرين اين احتمال را داده‏اند، براى اينكه پاسخى كه خداى سبحان به فرشتگان داده، اين است كه اسما را به آدم آموخته، و سپس فرموده: اينك، فرشتگان را از اين نام‌ها آگاهي بده، و اين پاسخ با احتمال نام‌برده هيچ سازگاري‌اي ندارد. بنابراين، پس ديگر جانشينيِ نام‌برده اختصاصى به شخص آدم(عليه السلام) ندارد، بلكه فرزندان او نيز در اين مقام با او مشترك اند، آنگاه معناى تعليم اسما، اين ميشود كه: خداى تعالى اين علم را در انسان‏ها به امانت سپرده، به گونهاي كه كاركردهاي آن وديعه، به اندكاندك و هماره از اين نوع موجود سر بزند، هر وقت به طريق آن بيفتد و هدايت شود، بتواند آن امانت را از قوه به فعل در آورد.
در ميان مفسران چندين احتمال وجود دارد كه انسان جانشينِ كه مي‌شود. نسل پيشين انسان كه ممكن است پيش از حضرت آدم(عليه السلام) بوده باشد چنان‌كه رواياتي بر اين سخن رهنمون است. و يا منظور جانشيني آدم براي پيشينيان از همين نسل موجود در زمين مراد است. يا اينكه مراد جانشيني صالحان عالَم در زمين بعد از نابودي طالحان است. و احتمال پاياني اينكه: آدم به يكسره جانشين خداي سبحان در زمين شده است و تمام اختيارات وي را دارد. اينها پرسش‌هايي است كه به تفصيل در متون تفسيري قرآن كريم در ازايش قلمزني شده است. اما كوتاه سخن اينكه: آدمي آمده است تا خليفه خدا در زمين باشد و دخل و تصرف در عالم را خداي به او سپرده تا او حكم براند و تدبير كند.680 اما اينكه قلمرو كار او تا به كجاست سخني ديگر است.
از آيات خلقت و خلافت انسان روشن مي‌شود كه “انسان كامل” خليفهي خداست681 و اين جايگاه ويژه اوست. البته در اينكه كدام آيه بر اين سخن رهنمون است و اينكه نكتهي برآمده از آيات خلافت، اين باشدكه آدمي جانشين انسان‌هاي پيشين است يا اينكه خليفه خداست كشمكشي درميان مفسران يافت مي‌شود كه جستاري تخصصي است و نيازي نيز براي پهن كردن آن دراين نگاشته ديده نمي‌شود. ضرورتِ بودن جانشين از سوي خدا در زمين يا همه عوالم سخني است كه مي‌توان در ذيل كريمهي: “به راستى من جانشينى در زمين خواهم گمارد.”682 بدان پي برد. صدر و ذيل آيه 30 سورهي مباركهي بقره نشان مي‌دهد كه انسان كامل چون به غيب سماوات و ارض عالم است، خليفهي الله است. محدودهي خلافت وي نيز از ظاهر آسمان و زمين بيرون است، و قهراً بر خود آسمان و زمين نيز خلافت و سيطره دارد.683
3-5. درجات خلافت الهي
خلافت الهي درجات متعدد دارد، زيرا خداوند ظهورهاي متفاوت دارد و خليفه تام، خليفه‏اي است كه
كار خداي سبحان را در همه شئون جهان امكان انجام دهد و چون خداي سبحان عليم است، انسان كامل هم بايد مظهر تام آن عليم بالذات باشد. و چون قادر است كه در جهان تكوين هرچه بخواهد انجام دهد، انسان كامل هم مظهر اين قدرت و خليفه اين قدير است و هر چه در جهان تكوين بخواهد به حكم خدا انجام مي‌دهد. همانگونه كه ما در محدودهي بدن خود هر كاري كه بخواهيم با اراده انجام مي‌دهيم انسان كامل هم در جهان تكوين هر كاري را بخواهد، به اذن خدا انجام مي‏دهد. پس انسان كامل، هم عالم به علم الهي است و هم مقتدر به قدرت الهي و هم متخلّق به اخلاق الهي.
خداوند اوصافي مانند رحمان، رحيم، عادل و محسن دارد و انسان كامل، مظهر آن اوصاف است. خداوند به خودي خود و به اقتضاي ذات مقدسش “هو الحي الذي لا يموت” است. انسان كامل هم از آن لحاظ كه نمايان‌گر و مظهر خداست “هو الحي الذي لا يموت” است. از اين رو در طليعهي نامه‏اي كه به دست بهشتيان كامل مي‏رسد نوشته است: “من الحي الذي لا يموت الي الحي الذي لا يموت”. اين نامه‏اي است از خداي سبحان كه ذاتاً حي است به انسان كاملي كه مظهر آن حيّ لايموت است. چنانكه در قيامت به همهي انسان‌ها گفته مي‏شود: “خلودٌ فلا موت أبداً”684 انسان كامل، كه بندهي خاص خداست، به عنايت و فيض الهي، از چنان حياتي برخوردار است كه مرگ‏پذير نيست. بنابراين، انسان كامل، خليفه خداست هم در اوصاف ذاتي، هم در اوصاف فعلي و هم در آثار. به اين معنا كه ذاتش خليفه ذات خدا، صفاتش خليفه صفات خدا، و افعالش خليفه افعال خداست و معناي خلافت در اين سه مرحله، مظهريت خواهد بود. ذات انسان كامل، مظهر ذات حق، صفاتش مظهر صفات حق و افعالش مظهر افعال حق است و اين مقام، ويژه انسان است نه جز انسان.685 حضرت علي(عليه السلام) مي‌فرمايد: هرچه مي‌خواهيد از من بپرسيد زيرا من راه‌هاي آسماني را بهتر از راه زمين مي‌شناسم.686 آن حضرت، خليفه و مظهر خدايي است كه “بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليم”687 است و بايد خود، “بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليم” باشد. در جهان امكان، بايد موجود كاملي باشد كه خداي “بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليم” را نشان دهد، تا انسان‌ها به خداي عالم مطلق پي ببرند. معناي خلافت، مظهريت است و از

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درمورد چنين، اينكه، چيز Next Entries منبع مقاله درمورد خليفهي، همهي، "و