منبع مقاله درمورد اقتصاد بازار، رفتار پرخطر، اقتصاد باز

دانلود پایان نامه ارشد

غربي عميقا به زندگي خانوادگي متعهد و وفادارند در ايالات متحده خانواده تحت سيطره اقتصاد بازار و نوسانات ناشي از آن قرار دارد. درنتيجه، نهادهايي همچون مدرسه و دولت شديداً به حمايت هاي مالي بخش خصوصي وابسته هستند.
سوم، عدم تعادل نهادي مي تواند ناشي از نفوذ هنجار هاي اقتصادي به درون ديگر حوزههاي نهادي باشد. تحت چنين شرايطي زوجين در خانواده بعنوان شريک در کنار يکديگر زندگي ميکنند. در اين حالت مديريت خانواده و تقسيم کار در آن مي تواند عامل تضاد در ميان زوجين باشد(مسنر و روزنفلد، 2007: 83؛ به نقل از، بيرن و مزراشميت، 2011: 120-121).
مسنر و روزنفلد استدلال نمودند که فرهنگ و ساختار نهادي ايالات متحده – به عبارت ديگر سازمان اجتماعي آن – مستقيما موجب افزايش سطح جرم هستند(شکل 3-6-). فشارهاي آنوميک در جامعه ايالت متحده در غياب اثر بخشي نهادهاي غير اقتصادي کنترل اجتماعي، همانند مدرسه و خانواده مشوق جرم هستند. بدليل قدرت و سيطره بلامنازع ارزشهاي اقتصادي سرمايه داري، بسياري از پيام ها و معاني ارزشمند اجتماعي نهاد هاي غير اقتصادي، بي ارزش مي گردد. در نهايت، از آنجا که ارزش هاي موجود اقتصاد سرمايه داري قادر به ايجاد جامعه اي رقابتي نمي باشد، وجود آن در يک جامعه مي تواند زمينه ساز جرم شود. زيرا اين ارزش ها، موجب تشديد آنومي در جامعه مي شود. بر طبق نظر مسنر و روزنفلد، گسترش آنومي و عموميت يافتن آن در جامعه ايالت متحده، عامل عمده اي در جهت تبيين نرخ بالاي جرم و تجاوز و همچنين جرايم يقه سفيدان ميباشد(بيرن و مزراشميت، 2011: 121).

شکل 3-6- مدل تحليلي ارتباط بين سازمان اجتماعي کلان و جرم؛
منبع: (مسنر و روزنفلد، 85:2007 به نقل از؛ بيرن و مزراشميت، 2011: 121).

نقد: تحليل هاي مبتني بر نظريه هاي فشار در تبيين بزهکاري و رفتارهاي پرخطر نقطه شروع خوبي است، اما از ضعف هايي نيز برخوردارند. براي نمونه، دورکيم در تبيين رفتار انحرافي عوامل فرهنگي مانند قوميت را در نظر نگرفته است، در حالي که عوامل فرهنگي مي تواند تأثير بسيار زيادي بر رفتار بزهکارانه داشته باشد. مرتون بيشتر رفتار بزهکارانهي گروه هاي فقير و محروم جامعه را بررسي نموده، در حالي که گروه هاي ثروتمند و متعلق به طبقات متوسط و بالا نيز مرتکب بزهکاري و رفتار پرخطر مي شوند. اين نظريه ها، همچنين آرزوهاي طبقات فرودست و فرادست جامعه را يکسان فرض مي کنند. در نهايت، اين نظريه ها نقش نظام کنترل اجتماعي را ناديده مي گيرند.

3-2-4-1-3- نظريهي انحراف فرهنگي

نظريهي انحراف فرهنگي، سومين شاخه از نظريه هاي ساختاري است که عناصري را از هر دو نظريهي بيسازماني اجتماعي و فشار باهم ترکيب مي کند. مطابق با اين نظريه، به دليل فشار و انزواي اجتماعي، فرهنگ خاص طبقهي پايين در محله هاي بي سازمان و از هم گسيخته به وجود مي آيد. اين خرده فرهنگ هاي مستقل197 مجموعه ي مشخصي از ارزش ها و باورها را دربر مي گيرد که در تضاد با هنجارهاي اجتماعي مرسوم و متعارف هستند. رفتار مجرمانه بيانگر همنوايي با ارزش ها و سنت هاي خرده فرهنگي طبقهي پايين و نه به عنوان طغيان عليه جامعه مي باشد. ارزش هاي خرده فرهنگي در فرآيندي که انتقال فرهنگي198 ناميده مي شود، از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شود(سيگل، 2012: 193). نظريه هاي هنجارهاي رفتاري سلين، خرده فرهنگ بزهکارانه کوهن، فرهنگ طبقهي پايين ميلر، فرصت افتراقي کلووارد و اهلين و کد(رمز) خيابان اندرسون در ادامه مورد بحث و بررسي قرار مي گيرند.

شکل 3-7- عناصر نظريه انحراف فرهنگي. منبع: (سيگل، 2012: 214).

3-2-4-1-3-1- نظريهي هنجارهاي رفتاري تورستن سلين

اين مفهوم که طبقهي پايين در واکنش به فشار، فرهنگ خاصي را به وجود مي آورد، به کار کلاسيک تورستن سلين199 در سال 1938 با عنوان تضاد فرهنگي و جرم200 برمي گردد. وي در اين اثر تلاش نمود تا ارتباط بين سازگاري فرهنگي و مجرميت را نشان دهد(سيگل، 2012: 213).
سلين بر اين باور است که جرم نتيجهي برخورد فرهنگها و ناشي از تعارض موجود بين آنها است؛ يعني تضاد موجود بين قوانين يک کشور و هنجارهاي رفتاري201 خاص يک گروه قومي يا نژادي. هنگامي که تعارض فرهنگها به وجود ميآيد، اطاعت از هنجارهاي خردهفرهنگي ميتوانند به عنوان عملکرد مجرمانه خود را نشان دهند. اين نوع از تعارضها، فرهنگهاي موازي را به وجود ميآورند که باعث ايجاد دو گروه از هنجارهاي متناقض و مغاير هم ميشوند. آشفتگي و تشويش آنان ميتواند افراد را وادار کند که دست به ارتکاب جرايم بزنند(کسن202، 1385: 94-95).
موضوع اصلي اين واقعيت است که اغلب ما متعلق به چندين گروه اجتماعي هستيم. در يک جامعهي پيچيده، تعداد گروه هايي که افراد به آنها تعلق دارند – خانوادگي، همسالان، شغلي و مذهبي – فراوان است. تضاد هنجارها زماني است که قواعد واگراي رفتار کم و بيش موقعيت خاص زندگي را مديريت و هدايت مي کنند که در آن شخص خود را مي يابد. مطابق با ديدگاه سلين، تضاد فرهنگي زماني رخ مي دهد که قواعد بيان شده در قانون جنايي با هنجارهاي رفتاري يک گروه خاص برخورد پيدا مي کنند(سيگل، 2012: 213).
سلين کمتر در پي اثبات نظريهي خود است زيرا او تنها به ارايهي مثالهايي اکتفا ميکند که تضاد موجود بين قوانين و هنجارهاي رايج در درون گروههاي خاص را نشان ميدهند. وي قانون ممنوعيت مصرف مشروبات الکلي در ايالات متحدهي آمريکا را يادآوري ميکند که در دههي 1920 اجرا ميشد و مغاير با خواستهي تعداد بيشماري از آمريکاييها بود. وي همچنين به مشروعيت شرطبندي، وجود برخي باورها در ميان اقليتهاي قومي و نژادي که عنوان ميکردند تعرض به آبرو بايستي با خون پاک شود و يا خون با خون شسته ميشود و اينکه فرد زناکار بايستي به مجازات مرگ محکوم شود و خريد و فروش کالاهاي مسروقه در بين برخي از خانوادههاي فقير اشاره ميکند(کسن: 1385: 95).

3-2-4-1-3-2- نظريهي خرده فرهنگ بزهکارانه آلبرت کوهن

کوهن203 در کتاب خود تحت عنوان پسران بزهکار204 (1955)، نظريهي خرده فرهنگي را با تفکيک نمودن رفتار انحرافي جوانان از انحرافات اجتماعي بزرگسالان و تأکيد بر بزهکاري پسران طبقات پايين تدوين کرد. کوهن در پاسخ به اين سؤال که چرا خرده فرهنگ بزهکارانه وجود دارد و به جوانان منتقل مي شود؟ نظريهاي کلي درباره چگونگي پيدايش خرده فرهنگ بزهکار ارائه مي دهد(احمدي، 1384: 72). نظريهي خرده فرهنگي به طور کلي استدلال مي کند که رفتار بزهکارانه ريشه در واقعيت جمعي خرده فرهنگ بزهکارانه دارد. به همين خاطر، محققان بايد پويايي هاي خاص فرهنگي که آن خرده فرهنگ-کدهاي صحبت کردن و رفتار، سبک هاي لباس پوشيدن، عواطف مشترک، مسايل مشترک – را مشخص مي کند، شناسايي کنند(فرل205، 2009: 225).
بحث اصلي کوهن اين است که عضويت در طبقهي اجتماعي با ارزش هاي اجتماعي و سبک هاي زندگي ارتباط دارد. ارزش طبقهي پايين از طريق آنچه که وي آن را تعامل و کنش طبقه – محور مي نامد، به وجود مي آيد. با توجه به شيوه هاي تربيت کودک در طبقهي متوسط و طبقه کارگر(پايين)، احتمالاً افراد متعلق به طبقه پايين به کودکان مي آموزند که رفتار بايد خودانگيخته و پرخاشگرانه باشد. ارزش هاي اين طبقه بر زمان حال با تأکيد اندکي بر برنامه ريزي درازمدت تمرکز مي کنند. اجتماعي شدن يا آموزش در طبقات پايين به ملايمت پيش مي رود و کودک ياد مي گيرد از دستورات پيروي کند. برخلاف اين، کوهن بيان مي کند که در طبقه ي متوسط، اجتماعي شدن و تربيت کودک با تأکيد بر ارزشها و سبک هاي زندگي اغلب متضاد با مواردي است که در طبقه ي پايين مطرح مي باشد. ارزش هاي طبقه متوسط شامل پويايي ذاتي و جاه طلبي، مسؤوليت پذيري فردي، پيشرفت و موفقيت، کامروايي معوق، کنترل رفتار خشن، تمرين تبعيت از قانون و احترام به اموال ديگران مي باشد(برگ و استيوارت206، 2009: 229).
در حالي که دو نظام ارزشي طبقاتي متفاوت وجود دارد، در مدرسه عمدتاً ارزش هاي طبقهي متوسط حاکم است. در نتيجه جوانان متعلق به طبقهي پايين، خودشان را با معيارهاي مقياس طبقهي متوسط ارزيابي مي کنند(شوميکر، 1389: 180). جوانان طبقهي پايين که نه تنها با ارزشهاي طبقهي متوسط خو نگرفته اند، بلکه کاملاً با آن بيگانه اند. بنابراين مدرسه به مکاني تبديل مي شود که شکست افراد را تضمين مي کند. بر مبناي ارزشهاي مدرسه، کسي موفق مي شود که خصايص طبقه ي متوسط را داشته باشد، در حالي که جوانان طبقهي پايين فاقد چنين ويژگي هايي هستند و در رقابت با جوانان طبقه متوسط شکست مي خورند. اين شکست احساس ناکامي و سرخوردگي را در آنان ايجاد مي کند، در نتيجه جوانان طبقهي پايين که دچار ناکامي شده اند، در منطقه هايي که زندگي مي کنند، خرده فرهنگ هاي بزهکار را به وجود مي آورند(ممتاز، 1381: 100-101).
کوهن اظهار داشت که بزهکاري پسران عمدتاً محصول شکاف انتظارات طبقهي متوسط از آنها و آنچه ايشان خودشان فکر مي کردند مي توانند انجام دهند مي باشد. در واقع بزهکاري پسران طبقهي کارگر ناشي از فشار هدف – وسيله اي طبقهي متوسط بر آنها است و اين در حالي است که خانواده به آنها کمک اندکي در انطباق با مدرسه و کسب تلقي مثبت نسبت به آن مي کند. بنابراين، کوهن معتقد است نه تأکيد نامتوازن بر اهداف و وسايل فرهنگي، بلکه شکاف بين آنها موجبات انحراف پسران را فراهم مينمايد(محمدي اصل، 1385: 173-174).

3-2-4-1-3-3- نظريهي فرهنگ طبقه پايين والتر ميلر

ميلر207 نيز از منظر خرده فرهنگي به رفتارهاي بزهکارانه جوانان طبقهي پايين مي پردازد. از نظر وي، نظام فرهنگي طبقهي پايين برحسب محتواي نمادين آن، يا چيزي که با عنوان علايق کانوني208 مطرح مي شود، متمايز مي گردد. علايق کانوني شبيه به ارزش هايي است که عناصر يک فرهنگ را نشان مي دهد و توجه عميقي را به خود جلب مي کنند(برگ و استيوارت، 2009: 230). نظريهي ميلر مبتني بر ويژگي هاي طبقاتي جوانان طبقات پايين جامعه است و خرده فرهنگ هاي بزهکاري که بزهکاران طبقات پايين جامعه به وجود مي آورند، پاسخ به خرده فرهنگ طبقه خود است(احمدي، 1384: 74).
ميلر معتقد است که پسران طبقهي پايين از خرده فرهنگ خود تبعيت مي کنند. آنها زماني در چشم جامعهي کلان، بزهکار جلوه مي کنند که بخواهند رفتار مقبول خرده فرهنگ خود را در پرتو ارزش هاي اين خرده فرهنگ ها نشان دهند(ميلر، 1958 به نقل از، محمدي اصل، 1385: 174).
علايق کانوني يا ارزش هاي خرده فرهنگ طبقهي پايين به شرح زير است:
1- دردسر طلبي209: در اجتماعات طبقهي پايين، افراد براساس ميزان درگيري واقعي يا بالقوهشان در ايجاد دردسر و مشکل ارزيابي مي شوند. رفتارهايي مانند درگيري و نزاع، مصرف مشروبات الکلي، و رفتارهاي جنسي منجر به بروز دردسر مي شوند.
2- سرسختي210: مردان طبقهي پايين در پي شناخته شدن و به دست آوردن شهرت به خاطر مبارزه طلبي و سرسختي شان هستند. آن ها از لطافت و نرم خويي اجتناب کرده و به جاي آن به دنبال کسب توانايي فيزيکي، قابليت درگيري و دعوا و مهارت ورزشي هستند. افرادي که نتوانند اين توانايي ها را کسب کنند، بايد ننگ صفاتي مانند ضعيف، بي عرضه و بي اراده و سست را بپذيرند.
3- زرنگي211: اعضاي طبقهي پايين خواهان شناخته شدن به عنوان افرادي زيرک و زبل و همچنين باهوش و زيرک هستند. آن ها همچنين توانايي فريب مخالفان شان را داراي ميباشند. گرچه تحصيلات رسمي در ميان آن ها ارزش به حساب نمي آيد، اما داشتن تکنيکهاي بقا و مهارت هايي براي بازي هايي مانند قمار، فريب ديگران و دانست راه هايي براي فرار از مجازات براي شان ضروري است.
4- هيجان طلبي212: اعضاي طبقهي پايين تلاش مي کنند تا به سرگرمي و هيجان دست يابند تا بدين وسيله زندگي بي روح و سرد خود را تغيير دهند. جستجو و تلاش براي هيجان طلبي ممکن است منجر به قماربازي، درگيري، مست شدن و فعاليت هاي جنسي گردد.
5- تقديرگرايي213: شهروندان طبقهي

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درمورد گروه همسالان Next Entries منبع مقاله درمورد مواد مخدر، اعمال مجرمانه، قرن نوزدهم، مصرف مواد