منبع مقاله درباره ميران، هما، ميرزا، رود.

دانلود پایان نامه ارشد

او تبريک مي گويد.
• صبح زود ميرزا نبي و در دو قدمي او هما وارد حياط مي شوند. ميرزا نبي به اتاق آهو مي رود. با وجود اينکه هما، شب اول به خانه مطرب ها رفته است ميرزا نبي براي حفظ آبروي دوستش مي گويد هما هر دو شب در خانه من بوده است و به اصرار خودش و وخيم بودن حال هاجر، نتوانسته ام به شما خبر دهم. ميران به او مي گويد: ديگر کار از کار گذشته است. من عملش را يکسره کردم. ميرزا نبي حقيقت را از بيژن مي پرسد. آهو رشته صحبت را عوض مي کند. آن ها در حال گفتگو بودند که مه قلي، نوکر ميرزا نبي خبر آورد که خانم بدحال شده است. ميرزا نبي برخاست و به سرعت با ميران و آهو از خانه خارج شدند.
• سه روز بعد، سيد ميران و آهو به خانه باز مي گردند. خالو کرم نيز از چغا سفيد به شهر مي آيد. خالو کرم با ديدن هما به او يورش مي برد، همسايه ها مانع او مي شوند. او به اتاق نزد ميران مي رود. بعد از گفتگو راجع به اوضاع مملکتي، خالو کرم در نبود آهو به سيد ميران مي گويد: طلاق دادن او با اين شرايط درست نيست.
• سيد ميران براي گرفتن وضو به حياط مي رود. دم در اتاق خورشيد مي ايستد، زن را مخاطب قرار مي دهد و مي گويد: به او بگو، خودش را حاضر کند و با پسر عمويش به چغا سفيد برود. هما با گريه مي گويد نه پسر عمويي دارد و نه چغا سفيدي مي شناسد.
• ميران و خالو کرم به اتاق خورشيد مي روند. ميران از هما گله مي کند. آهو از گفتار مهدي که براي خبرآوردن به اتاق خورشيد رفته است مي فهمد که ميران قصد رجوع هما را دارد. ميران براي نماز به اتاق بزرگ مي رود هما بعد از رفتن خالو کرم با نوعي بي اعتنايي تعمدي به اتاق مي رود.

16-5-خلاصه فصل شانزدهم:
• کلارا، با رنگ رخساري پريده و مشوش به آغوش مادر پناه مي برد و مي گويد: مردي که جمعه پيش وقت سراب رفتن جلوي درشکه ما را گرفت و به سورچي اشتلم کرد دنبالم افتاده بود.
• فرداي آن روز، دوباره جوان بر سر راه کلارا، ظاهر مي شود. کلارا، طبق اندرز مادر با ديدن پسر خود را به نديدن مي زند. رنگ رخسارش گلگون مي شود.
• روز سوم، مهر بانو، عمه جوان و شيرين، خواهر او، به خانه سيد ميران آمدند.
• ميران به اتاق آهو مي رود. آهو صد تومان پول به ميران مي دهد و از او مي خواهد هرچه زودتر کار هما را فيصله دهد.
• يک روز صبح، خانواده سرابي و خانواده جوان به درياچه نيلوفر مي روند. بعد از گذشت از باباجان، درشکه ها متوقف شد. موقع سوار شدن خانواده ها، هما شوخي وار به الماس مي گويد: خوب آقاي الماس چطور است که امروز مسافر خارج از شهر گرفتيد؟ آيا فنر درشکه نخواهد شکست. گفتگوي الماس با هما موجب سوء تفاهم در دل الماس مي شود.
• بعد از ظهر، ميران و گنجي خان به ديدن آسياب هاي زير درياچه مي روند. الماس و کلارا به پيشنهاد هما و مهربانو و با اجازه آهو سوار قايق مي شوند. گردش روي درياچه بدون هيچ گونه صحبت و تبادل نگاهي پايان مي يابد. بعد از کلارا هما با هزار ناز و ادا همراه با الماس سوار قايق مي شود. هما با پايان يافتن گردش با ناراحتي بسيار از قايق پياده مي شود. آهو احساس مي کند، پاداش جلف گري هايش را از پسر دريافت کرده است. پيش از پيش براي خود و دخترش افسوس مي خورد.
• بعد از بازگشت، آهو براي گرفتن خبر به اتاق بزرگ مي رود. سيد ميران به او مي گويد: بهتر است کلارا را براي رفتن آماده سازد. هنگام خواب هما به ميران مي گويد: اگر خير و صلاح دخترت را طالب هستي از اين وصلت چشم بپوش. پس از اصرار ميران هما مي گويد: او گلويش پيش زن تو گير کرده است نه دخترت.

17-5-خلاصه فصل هفدهم:
• ظهر است. سيد ميران در خانه نشسته است. پسر امير سدهي خرکدار که پدرش ده روز قبل هنگام خاک کني زير آوار رفته بود و سيد ميران کمک کرده بود تا جنازه اش را برداشتند و دفن کردند، به در خانه مي آيد. به سيد ميران خبر مي دهد که نماينده دادستان با پزشک قانوني مي خواهند قبر پدرش را بشکافند و به او پيچيده اند که چرا مرده را بي اجازه دولت خاک کرده است؟ ميران با عصبانيت لباس مي پوشد و سر قبر مي رود تا مانع نبش قبر شود. نماينده دادستان به گفته هاي ميران اعتنا نمي کند. او به شهر باز مي گردد تا به سالک فخّار، نماينده شهر در مجلس متوسل شود، اما او به تهران رفته بود. به سراغ حاج محمود آقا تاجر مي رود اما او را هم نمي تواند ببيند. به سراغ هرمزان، رئيس شعبه خريد غلّه و نان مي رود، از قضاي خوب، اين مرد با خود دادستان دوست است. ميران شب با خستگي و گرسنگي زياد به خانه باز مي گردد.
• نوروز است. ميران همراه با هما به قم مي رود. آهو از لجش فرشهاي اتاق خود را با قاليهاي سنگين اتاق بزرگ عوض مي کند. مدت سفر ميران طول مي کشد. آهو علي رغم بغض و حسد نگران مي شود. شب بيست و يکم آهو همراه با خورشيد به خانه ميرزا نبي مي رود. ميرزا نبي به او اطمينان مي دهد که کسي را به دنبال آنها خواهد فرستاد. ساعت سه و نيم از شب رفته است. آهو به خانه باز مي گردد. متوجه مي شود که آن دو برگشته اند. همه همسايه ها براي چشم روشني به اتاق آنها مي روند.
• روز بعد ميران همراه با مهدي به در دکان مي رود. پس از گفتگو با حبيب و شاطر مبني بر بد بودن آرد، متوجه مي شود، دلو و چنگکي که براي بيرون آوردن آب به کار مي رود يک ماه است در چاه افتاده و کارگران براي خمير از چوبي سر باز و کثيف خيابان استفاده مي کنند، کفرش بالا مي آيد، با عصبانيت لخت مي شود، سر طنابي به کمر مي بندد و براي بيرون آوردن دلو به چاه مي رود. در چند دقيقه اي که سيد ميران در چاه است، حبيب و شاطر زمان باز با هم حرفشان مي شود. ميران از چاه بيرون مي آيد، حبيب کلاهش را بر سر نهاده، ترازو را ترک کرده و کناري نشسته است. سيد ميران نگاهي به او مي کند و مي گويد: آيا في الواقع حبيب نمي تواني با او بسازي؟ حبيب پاسخش منفي است وبدون خداحافظي مي رود.
• سيد ميران دو روز خود به دکان مي رود. بسيار خسته و کم حوصله است. هر لحظه در انديشه هما است. سيد ميران تصميم مي گيرد از زندگي خسته کننده شهر به زندگي با صفاي روستا پناه ببرد.
• خالو کرم به خانه سيد ميران مي آيد، ميران تصميم خود را با او در ميان مي گذارد. خالو کرم به او خبر مي دهد که قرار است، باغ موريچي را پنج ساله اجاره بدهند. سيد ميران تصميم مي گيرد سري به باغ موريچي بزند.
• دو روز بعد، سيد ميران، هما را بر ماديان خالو کرم که براي او جا گذاشته است، مي نشاند و خود درحالي که افسارش را مي کشيد به باغ موريچي مي رود. ميران قبل از رفتن خود، کچونامي را که قابل اعتماد نيست موقتاً پشت ترازو مي گذارد. مسافرت ميران بر خلاف ميلش چهار روز طول مي کشد.
• روز پنجم در حالي که بر مي گشتند، نرسيده به قهوه خانه باباجان، ميران در ميان گرد و غبار جاده، سليمان، پساکش دکان را مي بيند که از سمت شهر به سرعت به سوي آن ها مي آيد، سليمان به او خبر مي دهد که ترازو دار، دخل دو روز دکان را که حواله طلبکار بوده است را يکسره به جيب زده، سر زير آب کرده است. ميران به محض رسيدن به شهر در جستجوي او بر مي آيد اما نمي تواند او را پيدا کند. دکان تا دو هفته شل و ول مي شود. ميران در ميان مردم و به خصوص آسيابان ها لطمه مي خورد.
• ميرزا نبي با شنيدن خبر به خانه سيد ميران مي رود. ميرزا نبي و ميران درباره کارهاي او با هم گفتگو مي کنند. هما به اتاق آهو مي آيد، با آمدن او رشته صحبت عوض مي شود. پس از گفتگو راجع به وضع ماليات ها ميرزا نبي خداحافظي مي کند تا به خانه عين ا… خان، يکي از همکاران خود، برود، ميران هم مي خواهد با او برود، هما مانع او مي شود.
• با رفتن ميرزا نبي، هما، ميران را با خود به اتاق بزرگ مي برد. هما به ميران مي گويد: ميرزا نبي، نه دوست و برادر تو که فردي است رياکار، او پس از آن از ميران مي خواهد که برود و حبيب را به دکان باز گرداند.
• شاطر زمان خود به دنبال حبيب مي رود و او را به دکان باز مي گرداند.
• هما و آهو با انديشه اينکه آيا نقره ها و ظرف هاي عتيقه اي که سيد ميران از اتاق بزرگ برداشته است در جعبه چوبي هست يا نه؟ به اتاق آبدارخانه مي روند. نقره ها و ظروف عتيقه در جعبه چوبي نيست. هما با يافتن عکس قديمي خود با بچه هايش غرق در افکار مي شود. آهو از يک گوشه جعبه، گره بسته کوچکي را مي يابد که در آن لوح مسي کوچک طلسم است. آهو بي آنکه گره آن را باز کند جناق سينه اش را مي خاراند و آنرا در چاک يقه پيراهنش پنهان مي کند.
• فرداي آن روز، آهو همراه مهدي نزد دعانويس مي رود. دعانويس به او مي گويد: طلسم مهر و محبت است، براي رام کردن و جلب زني به نام هما.
• روز بعد، آهو براي اطلاع بيشتر از مفاد طلسم همراه با شيرين جان خانم، مادر رضا خان باز به دعانويس مراجعه مي کند و نزد پيرمرد دعانويس اصلي که استاد دعانويسان بود مي رود. پيرمرد دعانويس به او مي گويد: برو و گره گشاي خود را از دعانويس بخواه. آهو از نزد او بر مي گردد، شيرين جان خانم و رعنا، دخترش به آهو خبر مي دهند که ميران، هنوز هما را عقد نکرده است. آهو ديگر به نزد دعانويس نمي رود. طلسم را در جاي خود مي گذارد و همه چيز را به دست حوادث مي سپارد.
• يک هفته بعد از قضيه کشف طلسم است. ميران ناهار خورده و به رختخواب تکيه داده است. پلک هايش را روي هم مي گذارد. احساس مي کند کسي در ايوان اتاق با هما حرف مي زند، چشم باز مي کند، مي بيند طالب، خليفه دکان است که مي گويد: ارژنگي، يکي از مامورين آشنا با ميران، نان پيرزني را جلوي دکان از دستش گرفته و کشيده است، گويا يک چارک آن کم بوده است. در دکان بلوا به پا کرده است. پس از گفتگو با شاطر و حبيب، پول زنک را گرفته و به او پس داده، نان را هم با خود برده است. ميران با انديشه اينکه چيز مهمي نيست طالب را روانه مي کند و خود سعي مي کند بخوابد.
• طالب دوباره سراسيمه، در صحن حياط پيدايش مي شود و مي گويد: مشهدي، چه نشسته اي دکان را حراج کردند! ارژنگي با دو مامور کراواتي و يک پاسبان آمده اند، نانهاي روي منبر را به هر کس که مي رسيد، دانه اي پنج شاهي مي دادند.
• سيد ميران پريشان و آشفته با طالب به دکان مي رود. مامورين کميسيون پس از يک صورت مجلس، با خط درشت، اعلاني نوشته و به در دکان چسبانده و رفته بودند. ميران با ديدن آن خشمگين مي شود، مي خواهد اعلانيه را بکند، کارگران و بقيه دکانداران مانع او مي شوند. دکان آن شب پخت مي کند و صبح فردايش بسته مي شود.
• ميرزا نبي، توسط آسيابانش، با پيغام از او عذرخواهي مي کند و تصميم شهرداري و رئيس غله و نان را به او مي رساند و خود به هرسين مي رود. ميران پيغام دوستش را همانطور که گرفته بود در طاقچه مي نهد و به آن نگاهي نمي کند.
• ميرزا نبي پس از برگشت از هرسين، به خانه ميرزا نبي مي رود. ميرزا نبي با عصبانيت به او خبر مي دهد که کسي با من مشورت کرده که اگر سرابي، نمي خواهد دکان را باز کند، حاضريم با دادن سرقفلي به او دکان را بگيريم. ميران در اوج نا باوري ميرزا نبي مي پذيرد که دکان را در ازاي گرفتن پول خرج هايي که در اين چند سال، براي دکان انجام داده است به او وا گذارد و تصميم خود را مبني بر رفتن به شهري ديگر را با او در ميان مي گذارد. ميرزا نبي در حالي که سعي مي کند او را از رفتن منصرف کند، بيژن و مهدي به خانه مي آيند و خبر مي دهند که شمشه کوره، دم در خانه با پدر کار دارد. ميرزا نبي، مي فهمد که سيد ميران از ارباب کاظم پول نزول کرده است، او را صدا مي زند و به او مي گويد: اگر پول آورده اي برگردان و به اربابت بگو لازم نداشت. ميرزا نبي پس از گفتگو با سيد ميران و آهو، در حالي که به آهو اطمينان مي دهد که به سيد ميران کمک کند به خانه باز مي گردد.

18-5-خلاصه فصل هيجدهم:
• در غياب ميران، آهو که به خواهش ميرزا نبي به سراب، منزل تازه خريده او رفته بود، معماري براي مساحي خانه به آنجا مي رود.
• شب، ميران به خانه مي آيد. خبر فروختن خانه را به هما مي دهد و مي گويد: فردا نيز دکان را تحويل خواهد داد و

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درباره سه طلاقه Next Entries منبع تحقیق درمورد زیست محیطی، محیط زیست، سرمایه اجتماعی، رفتارهای زیست محیطی