منبع مقاله درباره قرن نوزدهم، داستان کوتاه

دانلود پایان نامه ارشد

با اوج داستان نيز تفاوت دارد . اوج داستان، بحراني است و در حقيقت بحران عمده داستان است در برخي از داستان ها علاوه بر اوج ، در روند داستاني ممکن است بحران هاي متعددي رخ دهد که هر يک مراحل قطعي حوادث داستانند و آن را با شدت فزاينده اي به سوي بحران عمده داستان که همان اوج داستان است هدايت مي کند.” (همان:468)

3-13-2-تعليق
“هول و ولا يا تعليق يا حالت تعليق يا انتظار کيفيتي است که نويسنده براي وقايعي که در داستان در حال تکوين است ، مي آفريند تا خواننده را کنجکاو و نسبت به ادامه ي خواندن داستان مشتاق کند.” (ميرصادقي،1388: 320)
“يکي از عناصري که حس کنجکاوي و علاقه خواننده را بر مي انگيزد عنصر تعليق است . ” (ايراني ،1380: 455)

4-13-2-کشمکش
“کشمکش و درگيري در داستان، همان برخوردي است که بين رفتارها، اعمال، افکار، تمايلات و خواسته ها روي مي دهد.” (پرين،1362: 28)
مؤلف “ادبيات داستاني ” مي نويسد : “کشمکش، مقابله دونيرو يا دو شخصيت است که بيناد ماجرا را مي ريزد و داستان به سوي بزنگاه يا نقطه اوج و طبيعتاً به بحران کشانده مي شود و به گره گشايي داستان سير مي کند کشمکش ممکن است از برخورد يا رويارويي شخصيتي با شخصيت هاي ديگر ياانديشه اي با انديشه ديگر يا جهان بيني و بينشي با جهان بيني و بينشي ديگر به وجود آيد و موجب ايجاد هول و ولا يا حالت تعليق شود.” (ميرصادقي،1376: 231)
در شاهکارهاي ادبي، حوادث به طور منطقي از تقابل خلقيات وطبايع آدم هاي داستان به وجود مي آيند، بنابراين هدف اصلي بسياري از داستان ها نشان دادن خصلت و طبيعت شخصيت هاست. چون آنچه آدم دوست دارد يا به آن معتقد است، بيشتر در هنگامي ظاهر مي شود که او تحت فشار قرار گرفته باشد و نسبت به وضعيت وموقعيتي که بر او فشار مي آورد(ممکن است اين وضعيت و موقعيت را خودش به وجود آورده باشد) از خود واکنش نشان مي دهد. از اين نظر غالباً نويسندگاني براي خلق داستان جالب توجه، کشمکش مهمي را در زندگي شخصيت اصلي داستان انتخاب مي کنند. (ايراني،1380: 86)
داستانها براساس سه خط اصلي داستاني نوشته مي شوند:
1- انسان بر ضد انسان :”در اين نوع خط داستاني ، شخصيت يا شخصيت هاي اصلي،ممکن است با شخصيت يا شخصيت هاي ديگر در بيفتد، يعني انسان عليه انسان هاي ديگر يا گروهي عليه گروه ديگري برخيزد.” (بيشاب،1383: 226)
2- انسان برضد طبيعت : “در اين نوع درگيري، شخصيت ممکن است در کشمکش با نيروهاي خارجي يا موانع طبيعي يا قوانين اجتماعي يا سرنوشت و تقدير باشد يعني انسان عليه طبيعت ، محيط و جامعه يا سرنوشت خويش عصيان کند .” (ميرصادقي،1376: 73)
3- انسان بر ضد خودش : “در اين حالت ممکن است شخصيت با خودش کشمکش داشته باشد، يعني انسان در جدال با برخي از تمايلات و يا خصلتهاي دروني خودش باشد .” (کلارک،1378: 41)
ميرصادقي مي نويسد” درگيري مي تواند فيزيکي ، ذهني ، احساسي و عاطفي و يا اخلاقي باشد .” (ميرصادقي،1388: 246)
1- درگيري فيزيکي: وقتي است که دو شخصيت ،درگيري جسماني دارند و به زور و نيروي جسمي متوسل مي شوند .
2- درگيري ذهني: وقتي است که دو فکر با هم مبارزه مي کنند.
3- درگيري احساسي-عاطفي: وقتي است که عصيان و شورشي در ميان باشد تا درون شخصيت را بياشوبد و متلاطم کند.
4- درگيري اخلاقي: وقتي است که شخصيت داستان با يکي از اصول اخلاقي ، اجتماعي و سياسي به مخالفت برخيزد.

5-13-2-هيجان
“يک داستان خوب،همانطور که شرح وقايع و حوادث زندگي انسانهاي معيني است،گزارش هيجان ها و احساسات آنها نيز هست و چناچه اين احساسات و هيجانات صادقانه ضبط نگردند و اگر اين هيجانات و احساسات تندي که عمل اشخاص داستان متاثر از آن ها است به خواننده منتقل نشوند،داستان چيز خنکي از آب در خواهد آمد.” (يونسي،1379: 188)
6-13-2-اوج
بارات ، در تعريف اوج مي نويسد “اوج ، قله جاذبه و ا حساس داستان و نکته داستان است ” (يونسي،1379: 248)
“اوج ، يا بزنگاه در( لغت به معني موقع باريک و حساس است ) لحظه اي است در قصه، داستان کوتاه، رمان، نمايش نامه و داستان منظوم که در آن بحران به نهايت خود مي رسد و بزنگاه داستان را به وجود مي آورد . ” (ميرصادقي،1388: 55)
“اوج داستان که بلافاصله پيش از پايان داستان مي آيد عالي ترين نقطه احساس و لطف داستان است ” (يونسي،1379: 113)

7-13-2-پايان
“گاه ساختار پيرنگ داستان به گونه اي است که اوج ، داستان را تمام نمي کند ، بدين معني که خواننده هنگامي که به اوج مي رسد و محتويات ذهني خود را از نظر مي گذراند نمي تواند نتيجه معيني بگيرد يا نمي داند که مثلاً بر سر فلان يا بهمان شخصي که به زندگي و سر نوشتش علاقمند شده چه آمده است . اين کار به ياري گره گشايي انجام مي گيرد .” (يونسي،1379: 521)
” گره گشايي، حادثه يا حادثه هايي است که به دنبال بزنگاه اصلي پيرنگ، پيش مي آيد و به معناي باز شدن گره افکني هاي پيرنگ در پايان داستان و نمايش نامه است.” (ميرصادقي،1388: 254)

14-2حقيقت مانندي
“حقيقت مانندي کيفيتي است که داستان راپيش چشم خواننده مستدل و محتمل جلوه مي دهد و موجب پذيرش آن مي شود.” (ميرصادقي،1376: 141)
ايراني از حقيقت مانندي تحت عنوان توهم واقعيت ياد ميکند و مي نويسد:”توهم واقعيت در آثار هنري داستاني به معناي آن است که شخصيت ها و رويدادها و چيزهايي که در حقيقت غير واقعي اند از جانب هنرمند واقعي جلوه داده مي شوند و از جانب مخاطب واقعي پنداشته مي شوند.” (ايراني،1380: 282)
حقيقت مانندي داستان به دو صورت تحقق مي يابد:
1- “داستان بايد واقع گرا باشد و شرح دقيق واقعيت در آن ملحوظ شده باشد.” (ميرصادقي،1376: 143)
2- “لازم نيست داستان حتمأ واقع گرا باشد و شرح ريزريز واقعيت در آن رعايت شود بلکه واقعيت به صورت عام به نمايش گذاشته ميشود و جنبه نمادين و تمثيلي و سور رئاليستي به خود مي گيرد.” (همان:144)

1-3-رئاليسم
“شانفلوري درسال1872رئاليسم را چنين تعريف مي کند:”انسان امروز،در تمدن جديد.”و در سال 1887موپاسان صورت ديگري از اين تعريف را مي آورد:” کشف و ارائه آنچه انسان معاصر واقعأهست.” (سيدحسيني1371: 278)خلاصه اينکه نبوغ نويسنده رئاليست در خيالبافي و آفريدن نيست،بلکه در مشاهده و ديدن است.” (همان:278)
“واقع گرايي يا رئاليسم در عرصه هنر و ادب به دو معناي عام وخاص به كار رفته است، به معناي عام كلمه به هر گونه هنر و ادب وفادار به واقعيت،‌واقع گرايي مي گويند. واقع گرايي به معناي خاص كلمه، مكتبي است كه بعد از رمانتيسم دراواسط قرن نوزدهم حدود سال هاي 1830 درفرانسه به وجود آمد و از آنجا به ديگر كشورها راه يافت” (مير صادقي،1388: 308)
درقرن نوزدهم با قيام بالزاك و استاندال و نويسندگان ديگر نظير فلوبر و تولستوي،‌مكتب رمانتيسم رخت بربست و رئاليسم به مهمترين جريان ادبي در قرن نوزدهم بدل شد،(ميرصادقي،1388: 308) ” اما نام رئاليسم و قواعد مكتب آن را نخست شانفلوري در اولين نوشته هاي خود در تاريخ 1843 به ميان آورد. ” (سيدحسيني،1371: 273)
“رئاليسم، يعني نشان دادن زندگي روزگار خود آنچنان كه هست .”(ميرصادقي،1388: 309)به عبارت ديگر “كشف و ارائه آنچه انسان معاصرواقعاً هست”(سيدحسيني،1371: 278)”رئاليسم جست و جو و بيان كيفيت هاي واقعي هر چيز و رابطه هاي دروني ميان پديده اي با پديده هاي ديگر است كه بر اطلاع دهندگي و افشاگري اصرار مي ورزد.رئاليسم مبناي داستان را بر قوانين طبيعت و اجتماع پايه مي گذارد.ريشه سرنوشت انسان را در شرايط محيطي و ويژگي هاي فردي مي جويد.انسان را به عنوان موجودي اجتماعي تصوير مي کند و به مطالعه بعد اجتماعي و تاريخي انسان مي پردازد.”(ميرصادقي،1388: 308) تيبوده، منتقد و فيلسوف فرانسوي،‌رمان رئاليستي را فرو نشستن يك هيجان مي خواند. (سيدحسيني،1371: 279)
“بنابر مبادي فکري در اين رويکرد،نويسنده با بي طرفي موضوعي را از زندگي واقعي مردم و اشخاصي از بين پيشه وران،کارگران و مردم ستم ديده پيرامونش بر مي گزيند و داستان آنها را عينأبازگو ميکند.در اين بازگويي،داستان و حوادث سير طبيعي خود را بدون دخالت نويسنده طي مي کند و اين سير حوادث داستان است که قلم نويسنده را به دنبال خود مي کشاند.” (داد،1377: 257)
رئاليسم را هميشه در تقابل با رمانتيسم سنجيده اند،‌زيرا با ظهور يكي،‌ديگري رو به افول نهاد. براي شناخت عميق تر مكتب رئاليسم، مقايسه ميان اين دو مكتب ضروري مي نمايد:

1- “واقع گرايي،تجسم دقيق اشياء است. آنچنان كه واقعاً وجود دارد”” در اين مكتب، خيالبافي و خيالپردازي نيست كه در نبوغ نويسنده واقع گرا متجلي مي شود، بلكه در تجربه ومشاهده وديدن است كه خود را نشان مي دهد. “(سيدحسيني،1371: 278)بر اين اساس “حوادث تصادفي دور از واقع و بي تناسب در آثار رئاليستي نيست.”(همان:269)نويسندگان واقع گرا برخلاف رمانتيك ها که پايبند خيال پردازي و احساس بودند‌ عقل گريزواحساساتي نيستند. (همان:270)
2- شخصيت هاي آثار رئاليستي به طور کلي مردمان طبيعي و عادي هستند که هيچگونه تخيلي در آفريدن آن ها دخالت ندارد نويسنده آنهارا”از ميان مردم و از هر محيطي که بخواهد گزين مي کند و اين افراد در عين حال نماينده همنوعان خويش و وابسته به اجتماعي هستندکه در آن زندگي مي کنند.” (همان:288)
3- “رئاليسم،‌موضوع خودرا جامعه معاصر و ساخت و مسائل آن قرار مي دهد و از مردم و براي مردم حرف مي زند. اما رمانتيسم،‌ ادبيات اشرافي و فردي بود كه عشق را موضوع خود قرار مي دهد. ” (همان،280)
4- “رمانتيسم،‌ مكتبي است ذهني و دروني، چنانچه نويسنده رمانتيك در جريان نوشته اش مداخله مي كند و به اثر خود جنبه شخصي و خصوصي مي دهد. حال آنكه، رئاليسم مكتبي است عيني يا بروني ونويسنده هنگام آفريدن اثر بيشتر تماشاگر است و افكارو احساسات خود را در جريان داستان ظاهر نمي سازد و از تظاهر به حضور خود در اثر،از رازگويي هاي احساسي و فلسفه بافي احتراز مي کند حتي از نماياندن خود در اثر بعنوان نويسنده هم خودداري مي کند. ” (همان،287)
5- نويسنده رئاليست سعي بر آن دارد که تجربه اي واقعي به خواننده منتقل شود و به اين منظور به توصيف دقيق جزئيات ،آدم ها و رفتار ها مي پردازد(همان:289) بنابراين در رئاليسم “توصيف ها وتشريح ها به صورتي با وقايع و پديده ها مرتبط است و به عنوان نشانه هاي مرئي و واقعيتي باطني و دروني مطرح مي شود، نه به عنوان آرايش و زينت كلام نه به عنوان توصيف به خاطر توصيف در حالي كه رمانتيك ها به تزيين و آرايش و زرق و برق آثار بيشتر علاقه داشتند. “(ميرصادقي،1388: 309)آن ها، صحنه را بنا به وضعي كه به داستان خودداده است مي سازند و كاري مي كنند كه صحنه در خواننده احساساتي مؤثر افتد و نفوذ نوشته او را بيشتر سازد”ولي نويسنده رئاليست ازتوصيف صحنه ها چنين قصدي ندارد،بلکه صحنه را بدين قصد تشريح مي کند که خواننده از شناختن آن صحنه ها بيشتر با قهرمانان و وضع روحي آنها آشنا شود.” (سيدحسيني،1371: 289)

1-1-3-رئاليسم روانشناختي:
“واقع گرايي روان شناختي به تصوير کردن حقيقت کار دروني ذهن وفادار است و به تشريح دنياي دروني شخصيت ها و تجزيه و تحليل تفکر،احساس و ادراک آنها مي پردازد،از اين رو واقع گرايي روانشناختي به حالت ها و عواطف پيچيده ذهني و ويژگي هاي دروني شخصيت هاي داستان توجه دارد و به انگيزه هاي رفتاري که از شخصيت ها سر مي زند ،مي پردازد.” (ميرصادقي،1388: 312)

2-1-3-رئاليسم جادويي:
رئاليسم جادويي شاخه اي است از مكتب رئاليسم و مكتب ادبي مستقلي شمرده نمي شود.(ميرصادقي،1388: 311)”خاستگاه رئاليسم جادويي کشورهاي آمريکاي لاتين و جهان سوم است.نويسنده رئاليست جادويي مي کوشد در عين طرح مسائل تاريخي،سياسي و اجتماعي سرزمين خود،افسانه ها،عقايد و باور هاي قومي آن رابازسازي کند.” (سيدحسيني،1371: 317-318)

3-1-3-رئاليسم انتقادي:

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درباره عناصر داستان، کانون توجه Next Entries منبع مقاله درباره قرن نوزدهم، ناخودآگاه، روشنفکران