منبع مقاله درباره عناصر داستان

دانلود پایان نامه ارشد

همان چند دقيقه پيش بود که براي گرفتن چند گل ترخينه نزد او آمده بود. چقدر پشيمان بود آهو که هيچ نگفت و به او داد.” (افغاني،1345: 486-485)
گفتگو در داستان کارکردهاي فراوان دارد:
1-مکشوف ساختن شخصيت و سرشت اشخاص داستان و درونکاوي آن ها. (عابدي،1377: 87)
“هما همراه زن به اتاق ديگر رفت. در حياط نرگس به او التماس کرد:
– ترا به خدا هر شبي مي روي امشب را باش. من خيلي به کمک تو احتياج دارم.
اي واي، تو چه ساده هستي خواهر، مگر من سگ حاجي آباد هستم که با يک موچ کشيدن خشک و خالي، يا حتي بدون آن، چهار فرسخ دنبال قافله اي بدوم و از آنجا گشنه و تشنه با قافله ديگر به شهر برگردم. اطمينان داشته باش حالاها در خدمت هستم.” (افغاني، 1345: 154)
2-پيش بردن حوادث داستان(عابدي،1377 :88)
” از همين حالا همسايه ها چپ و راست به من نيشخندها و طعنه هايي مي زنند که هرچه به خودم فشار مي آورم نمي توانم به آن بي اعتنا باشم. اين هاست که مرا ناراحت مي کند. مي داني ميران، مي گويند هما با شوهرت سر وسر دارد.” (افغاني،1345: 259)
3-نويسنده با اجتناب از توصيف مستقيم و با به حرف آوردن شخصيت هاي داستان از سنگيني داستان مي کاهد و به رمان تحرک و تازگي مي بخشد.(عابدي،1377: 88)
“در حياط، اکرم که لب حوض نشسته بود با روي گشاده، لب خندان مشغول شستشوي ظرف هاي مانده شبش بود بي آنکه زحمت از جا برخاستن به خود بدهد به خاطر آنکه زياد بي معرفتي نکرده باشد در آمد گفت:
– هما خانم، واه خجالت نمي کشي زن؟ آخر قباحت دارد، بعد از چندين سال زندگي و خوب بد به خاطر يک تشر خالي، مرديکه را مي گذاري و ميري؟! اين قدر نازک نارنجي؟! حقا حق که خيلي نمک نشناسي!
هما در حال عبور گفت:
– اين حرف ها را به او بزنيد اکرم خانم نه به من. بهشت ديگر به سرزنش نميارزد. زن با ننگ و رسوائي حقيقي روسبيان زندگي کند بهتر است تا با اين مرد و حرف هاي درشت او. او ديگر از من خسته شده است.”
(افغاني، 1345: 724)
4-زندگي و حوادثي را که بر شخصيتها گذشته است براي خواننده روشن مي کند. (عابدي،137: 788)
“ميران- وقتي که چاره آدم منحصر شد حتي ممکن است دست به خودکشي بزند. من از بين رفته ام ميرزا نبي، من ورشکست شده ام، کار من ديگر از اين حرف هاي گذشته است!” (افغاني،1345: 844)
5-نشان دهنده حس و رابطه ميان شخصيتها است. (همان)
“-اکرم : آيا اين حرکات و هيجانات ساختگي اما مرد فريب، زنگوله منگوله هاي فيل رنگ کن يا نعل زريني نيست که به شوهر ساده دلت مي آويزد و مي زند تا عقلش را بدزدد؟ آن عشقي که پيوسته خود را به رخ بکشد و از فراموشکاري ها و سهل انگاري هاي چاق و لاغر در امر زندگي و ضبط و ربط شوهر شاخ و برگ داشته باشد کجا، يک محبت و يکرنگي خاموش و بي شائبه که مثل شيشه اي شفاف پرتوهاي گرم و روشن مهر و عطوفت خانوادگي را بيرون بدهد وخود راننماياند کجا؟” (افغاني،1345: 523)
6-ارائه صحنه و بيان واکنش شخصيت هاي داستان (بيشاب،1383: 125)
“هما با خونسردي ظاهري اما با دلي لرزان چتر و کيفش را در اولين طاقچه اتاق نزديک به در ورودي گذارد و پاسخ داد:
– پيراهني را که سي تومان خرج کرده ام مي گوئي بيندازم دور؟
به جهنّم که سي تومان خرجش کرده اي، مي خواهم هرگز سر به تنت نباشد!
زن، با رنگ و روي پريده و نوميد از سابقه محبّت و احترامي که پيش او براي خود داشت، سر را به يک سو گرداند و گفت:
– اوه! خواهش مي کنم تف کنيد به زمين تا غيظتان بنشيند!
سيد ميران با دندان فشرده و نگاهي شوربار و خالي از هر نوع مهر و عاطفه به سوي او گام برداشت. با شست بسته و چهار انگشت باز، سيلي کوچکي به طرف راست گونه اش نواخت:
پدر سوخته بي حيا، حالا نوبت آبروي من است که به باد دهي؟!
هما خود را عقب کشيد. دست روي گونه اش گرفت و با تشويش و اضطرابي حاکي از گيجي او را نگريست. گوئي هنوز نمي فهميد چه اتفاقي افتاده و منظور شوهرش جدّي است. حالت چهره و نگاه سيد ميران پاک براي او بي سابقه بود. در جهان زيبا و عظيمي که او تا اين زمان از عشق خود در دل اين مرد ساخته و پرداخته بود مهره جديد و در عين حال عجيبي کشف مي کرد که همه فرضيّات گذشته و اميدهاي آينده اش را به هم ريخت و تبديل به غبار مي کرد. به نوبه خود مثل چيزي که همه عشق و الفت چندين ساله اش در خانه شوهر در يک لحظه کوتاه و بر سر هيچ تبديل به نفرت شد. با تصميمي ناگهاني و بدون کوچکترين بيم به سمت صندوق خود شتافت و در همان حال گفت:
آري، من زندگي ترا به باد داده ام و حالا مي خواهم آبرويت را به باد دهم. مني که شش سال از بهترين دوره هاي جواني ام را با باک دلي هرچه تمامتر با چون تو آدمي سر کردم. آيا معني اين بهانه ها و اداها آن نيست که ديگر از من سير شده اي؟! اگر اين طور است چه لازم کرده که به روي من دست بلند کني. من و تو در عالم دوستي ميان خود همه قراري داشتيم جز همين يکي که مرا بزني. ديروز تو به زنت قول دادي که باروانه کردن من زندگي او را به سر خان اول برگرداني. مني که ترا از کف دست خود بهتر شناخته ام بايد مغز خر خورده باشم که از نيّت شما بي خبر باشم که توطئه شما دو تا را درک نکنم. اما خاطر جمع باش، من در اين خانه درس خواري نگرفته بودم. پيش از آنکه تو بخواهي با رفتاري اين چنين ناشايست و توهين آميز مرا از خودت براني تا از او دلجوئي کني از اين خانه رفته ام.” (افغاني،1345: 273)
7 -دادن اطلاعات لازم به خواننده (بيشاب،1383: 160)
افغاني، در گفت و گوي شخصيت به اصطلاحات شغلي آنها نيز اشاره مي کند اين کار به تصوير صريح و روشن شخصيت داستان مساعدت فراواني مي کند.
“چه مي گويي سليمان، چطور آرد نيست؟ مگر شگرد شش باري صبح، هنوز از آسياب برنگشته است؟ (ساعت جيبش را نگاه کرد) با اين حساب پر دور نيست امشب بي آرد بمانيم. اين مردک ناجنس باز مي خواهد به سر ما بازي در آورد، باز مي خواهد بناي ناسازگاري و بد قلقيش را بگذارد. بگو ببينم دست نقد، در کته چند خمير موجود داري؟ آيا آن قدر هست که پخت فردا صبح را بس باشد؟
سليمان با پشت دست بيني يخ زده اش را پاک کرد و در جاي خود وول خورد:
ارباب، اين بيت آخري که آوردم همه اش گرد پتي بي، الک کردن لازم نداشت. منظورم اين است که حتّي گرد سر ديوارها را با آردمال روفته و گرد کرده ام، به جهد ده تا پسائي شد. اين ده تا، پخت اول دکان را راه مي اندازد، اما بعدش را چه کنيم؟ کار اين ها اعتباري ندارد، اگر بخواهيم دست روي دست بگذاريم و به انتظار بنشينيم يقين دارم که بايد مثل دفعه پيش، باز هم بيشترش، ظهر فردا را بخوابيم.” (افغاني، 1345: 38)
“براي اينکه گفتار اشخاص داستان، در شرايط و اوضاع گونه گون، يکدست و يکنواخت نباشد، به عبارت ديگر براي اينکه اشخاص داستان انسان باشند و مانند مردم زنده در برابر محيط و شرايط و اوضاع واکنش نشان دهند، نويسنده بايد با خصوصياتشان آشنا باشد و با آن ها کار کرده باشد.” (يونسي،1379: 363)
در رمان شوهر آهو خانم، شخصيت هاي داستاني، موافق با احساس خويش سخن مي گويند. خشم، ترس، کينه، عشق و حسد و … نه تنها بر شيوه رفتار شخصيت ها، بلکه بر نحوه گفتار آنها نيز اثر مي گذارد.
شاهد اين مدعااست:
“هان، چيه؟ چپ چپ نگاهم مي کني؟ ببين مي شناسي کي هستم! مي خواهم لباس بپوشم و بروم بيرون.
مرد با لحني که خالي از تشر و تهديد نبود پرسيد:
– بيرون چه خبر است، از ظهر تا به حال کجا بودي؟
– مي خواهي چه کني، فرض کن خانه همسايه يا دوستم بوده ام؟
– کدام همسايه، چه دوستي، من بايد بدانم.
– همان که حالا منتظرم است تا با هم به گردش برويم و به تو نيامده است که بخواهي اينجا بايستي و از من استنطاق کني.
– به من آمده است، بايد بکنم.
– نبايد بکني
– بايد بکنم، خفه شو!
زن و مرد سينه به سينه هم آمدند. هر يک سعي مي کرد صدايش بر ديگري افزون گيرد. اين جنگ خروس چندان طول نکشيد سيد ميران ابتدا عقب کشيد، روي صندلي نشست…
– هماي حسود و بهانه گير من که همه اش خود را مي خواهد، هماي از گل بهترم که اين همه دوستش دارم. خوشگلکم! هما از روي غيظ دست او را پس زد:
– دوستم داري و خودم خبر ندارم، آري به جان بازه! بس است، بس است، لازم نيست مرا با اين حرفها خام کني. امروز همه چيز براي من ثابت شد.
– از بزرگان عفو از کوچکان خطاست، بايد به خوبي و بزرگواري خودت ببخشي.
– اگر من از اين گونه خطاها بکنم تو خواهي ام بخشود؟ در چشمم نگاه کن ببينم، همين ديشب بيخ گوشم چه مي گفتي؟ آيا اين است معني حرفهاي صادقانه تو؟ اگر تو در اين عالم فقط دلبسته عشق يک من هستي پس چگونه است که تا خلوتي به دست مي آيد با ديگري نيز تاق و جفت محبّت مي بازي؟! گشتم هزار و يک دره، نديدم آدم دو سره….
سيد ميران پيراهن زرشکي را که همچنان بلاتکليف در دستش بود به يک سو نهاد. با تغيّري که بيشتر از روي رنجش بود گفت:
– حالا مگر چه شده است؟ آيا فراموش کرده اي که او هم زن من است؟
– حرف من هم بر سر همين يک موضوع است. تو درست مي گوئي، زن حقيقي و اول و آخر تو همان اوست و اين من هستم که در اين ميان ول معطّلم. اين من هستم که خود را مفت به تو فروخته ام.
مرد به حرف او توجه نکرد. دنبال گفته خود را گرفت:
– بعد از نود و بوقي غلطي کرده ام و يک ساعت لنگم به اطاق او سريده است. اينقدر زن بخيل و نانجيبي هستي که اين را هم نمي تواني به او ببيني. آخر بابا لب بود که دندان آمد. واخ، واخ، چه حسود! چه زورگو …
سيد ميران محض آزمايش گفت:
– پس به تو خبر بدهم که امشب را پهلوي او هستم.
– به او قولي داده اي؟
– همچين
– و من هم به تو قول ميدهم که صبح فردا، همان زمان که سرفه مي کني و با پشت نيمه خميده از اتاق او بيرون ميائي رنگ هما را در اين خانه نخواهي ديد.
– کجا خواهي رفت؟
– اوه، در اين شهر فقط تو هستي که چهار تا خشت روي هم گذاشته اي و خانه داري!
– نه، خيلي ها ديگر هم خانه دارند، خجالت بکش هما!
– خجالت تو بکش جنده ريش دار! دورو! دو زبان! گويا ديگر از من سير شده اي. گويا قرارداد ميان ما تا همين تاريخ بود. اما به تو بگويم که من از آن زن ها نيستم که لقمه صدقه سري به دهان بگذارم. لقمه سگ ليشته را هم به همچنين، مي فهمي، ها…ن! …اوه! ايکاش رقّاص شده بودم!” (افغاني، 1345: 603)
گفتگوي شخصيت هاي رمان شوهر آهو خانم از يک سو به خوبي نشان دهنده عادات و خصلت هاي آن ها است از سوي ديگر”حرف هاي آن ها گاه از درستي و چسبندگي شگفت آور است گاه نيز مبدل به سخنراني هاي چند صفحه اي مي شود وحرف هائي از قول آن آدم ها نقل مي شود که هيچکس از دهان آن ها نمي تواند بپذيرد.” (دريابندري،1340، 973)
“هما- دوستي مرد و زن هرچه هم بر پايه روابط برادر-خواهري يا يک عشق پاک افلاطوني استوار باشد وقتي که صحبت از اجتماعي عقب مانده در ميانست چه بهتر که دورا دور باشد.” (افغاني،1345: 158)
متخصصان فن ويژگي يک گفت و گوي به جا و استادانه را اين گونه بر مي شمارند:
1- نخستين شرط گفتگوي به جا و استادانه اين است که با روحيات و با خلق و خوي شخصيت ها همخواني و تناسب داشته باشد و و شرايط زندگي، سني و ميزان سواد شخصيت هاي داستاني را نشان دهد. يعني شخصيت هاي داستان را چنان که هست به خواننده ارائه کند. (ايراني،1380: 342) مولف “عناصر داستان”معتقد است “گفت و گو، بايد معرف شخصيت هاي داستان باشد که اغلب سه خصوصيت عمده را در بر مي گيرد: خصوصيت جسماني، رواني و خلقي و اجتماعي” (ميرصادقي،1376: 264)
ايراني مي نويسد “در مورد گفت و گو، که يکي از جنبه هاي مهم زندگي است. اين کيفيت هاي اساسي را مي توان بر دو دسته تقسيم کرد: دسته اول مربوطند به زبان: شخصيت هاي مخلوق شما بايد به زباني حرف بزنند که از لحاظ واژگان، تاليف کلام، لحن، و حتي صدا، کيفيت هاي عام و مشترکي را داشته باشند که خاص صنف و گروه سني و جنسي و اجتماعي و فرهنگي آنان است، آنان، در اين صورت، با واژگان خاصي که به کار مي

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درباره داستان کوتاه، شوهر آهوخانم، عناصر داستان Next Entries منبع مقاله درباره شوهر آهوخانم، صاحب نظران، دستور زبان