منبع مقاله درباره عناصر داستان، جنس مخالف، جهان خارج

دانلود پایان نامه ارشد

کل مداخله گر: نويسنده داناي کل وقتي مداخله گر خوانده مي شود که تنها به روايت آنچه در جهان داستان مي گذرد بسنده نکند بلکه ضمن روايت داستان، هرکجا که مناسب تشخيص داد به ابراز نظر، به اظهار فضل، به فلسفه بافي و حتي به دفاع يا انتقاد از شيوه تفکر و نحوه گفتار و رفتار شخصيت هايش نيز بپردازد.” (ايراني،1364: 142)
“بعضي از نويسندگان داناي کل اظهار نظرها و مقالات خود را به صورت تقريباً مستقلي بيان مي کنند که مي شود آنها را به راحتي از بدنه اصلي داستان جدا کرد و کنار گذاشت يا به هنگام خواندن به اصطلاح از روي آنها پريد، ولي نويسندگاني نيز هستند که اظهار نظرها و احکام کلي خود را در لابه لاي تار و پود داستان مي تنند و به همين دليل، چه بسا که خواننده آنها را بخواند بي آنکه توجه کند که نويسنده به کلي گويي پرداخته است.” (همان:144)
2- “داناي کل بيطرف: نويسنده فقط به روايت داستان از ديدگاه خود و با صداي خود اکتفا مي کند و از مداخله در آن، از گپ زدن با خواننده راجع به شخصيت هاي داستان، و از بيان بي ميانجي عقايد خود راجع به دنيا و مافيها و از اظهار فضل ها، فلسفه با فيها و بگو مگو کردن با خواننده فرضي مي پرهيزد البته او گاه به يک نفر، يا بيشتر از شخصيت هاي داستان تمسک مي جويد و از حلقوم او، يا آنان، آنچه را که دل تنگش مي خواهد مي گويد بدون آنکه توجه خواننده را از شخصيت هاي داستان برگرداند و به وارسي ذهن خود متوجه کند.” (ايراني،1380: 390)
3-زاويه ديد بيروني يا داناي کل محدود:
در اين زاويه ديد که به آن زاويه ديد سوم شخص آگاه نيز مي گويند، گوينده داستان تنها در قالب يکي از شخصيت هاي داستان مي رود و از ديد و زبان او است که نسبت به حوادث و شخصيت هاي ديگر داستان داوري مي شود. به عبارت روشن تر نويسنده، تنها يکي از شخصيت هاي داستان را انتخاب مي کند و از بيرون اعمال و افکار او را راهبر مي شود. در واقع اين شخصيت نماينده نويسنده در داستان است و نويسنده خود را در پشت سر او پنهان کرده است و جنبه بي طرفانه اي به داستان داده است و تنها آنچه اين شخصيت مي بيند يا مي شنود يا احساس مي کند بيان مي شود. (کلارک،1378: 79)
لورنس پرين معتقد است: “داستان هايي که به طريقه داناي محدود نقل مي شود به واقعيت نزديکتر است تا شيوه داناي کل زيرا در اين شيوه فقط از دريچه افکار و احساسات يک نفر جهان را مي نگريم و اين با شرايط عادي زندگي بيشتر هماهنگ است. علاوه بر اين با استفاده از اين شيوه، داستان خود به خود يکدست مي شود، چون تمام جزئيات داستان نتيجه تجربيات تنها يک نفر است. اما مشکل نويسنده در اين شيوه آن است که چگونه به طور طبيعي شخصيت داستانش را در محل حوادث مهم حاضر کرده و از ديد او از همه چيز مطلع شود.” (پرين،1362: 81)
4-زاويه ديد نمايشي يا عيني:
“در اين زاويه ديد که به آن زاويه ديد ناظر مستقيم نيز گفته مي شود، راوي داستان فقط آنچه را که شاهد يا شاهدهاي حوادث ديده اند نقل مي کند و عقايد و نظريات خودش را در داستان دخالت نمي دهد. ” (ميرصادقي،1376: 363) “در اين نوع داستان ها، نويسنده حضور ندارد تا توضيح بدهد و تفسير کند. در واقع نويسنده براي تجزيه و تحليل رواني و خصوصيات خلقي شخصيت هاي داستان اختيار ندارد و نمي تواند به تک گويي دروني يا تشريح آنچه شخصيت ها به آن فکر مي کنند يا چگونگي آنچه مي گويند بپردازد. داستان يکپارچه گفتگو است و نشان دهنده اعمال و رفتار قابل رويت و تصوير پذير شخصيت هاست درست همانطور که بر صحنه تئاتر از بازيگران مي بينيم.” (ميرصادقي،1381: 243) در اين زاويه “گرچه نويسنده، از ذهن شخصيت هاي داستان بيرون مي رود، در مورد اعمال و رفتار بيروني آنها فعال مايشاء و داناي کل است و مي تواند هر جا چيزي اتفاق بيفتد به خواننده بگويد و تمام اطلاعات ضروري درباره گذشته و حال شخصيت ها را به خواننده بدهد. فقط نمي تواند نشان دهد که شخصيت هايش به چه فکر مي کنند و نسبت به حوادث و شخصيت هاي ديگر داستان چه طرز تلقي و تفکري دارند.” (ميرصادقي،1376: 702)
5-زاويه ديد دوم شخص يا زاويه ديد تو خطابي:
“اين زاويه ديد در داستان هايي به کار مي رود که راوي نه”من، ما” و نه”او، آنها”است بلکه خطابش به”تو، شما”است. در داستان هايي که در اين زاويه ديد نوشته شده ترکيبي از زاويه ديد دروني و بيروني به کار رفته است.” (ميرصادقي،1388: 180)

5-2-موضوع :
“موضوع، شامل پديده ها و حادثه هايي است که داستان را مي آفريند و درو نمايه را تصوير مي کند ، به عبارت ديگر موضوع قلمرويي است که در آن خلاقيت مي تواند درو نمايه خود را به نمايش گذارد” (مير صادقي،1376: 217 )
“موضوع کل فضاي داستان را در بر مي گيرد بدون آنکه نظر نويسنده را در مورد آن مسئله خاص مطرح کند” (عابدي،1377: 16 )
حنيف مي گويد: “موضوع ، محتواي اثر ادبي نيست ، بلکه آن چيزي است که اثر ادبي به آن اشاره مي کند.” (حنيف،1379: 8)
ابراهيمي معتقد است : “موضوع ، واقعه ي مرکزي و اصلي داستان است . موضوع، عملکرد هاي اصلي شخصيت يا شخصيتهاي داستان را در ارتباط با موقعيت يا موقعيت ها نشان مي دهد.” (ابراهيمي،1378: 57)
” موضوع حکم استخوان بندي داستان را دارد . موضوع هر قدر بکر و بديع و عميق و دلپذير باشد بر ارزش داستان مي افزايد ” ( جمالزاده،1345: 79 )
” موضوع تا حدّ زيادي شکل طرح ، سيماي شخصيت ها ، نوع زبان و لحن را معلوم مي سازد ” (حنيف،1379، 47)
“در انتخاب موضوع سه عامل تعامل دارد : موضوع ، نويسنده و مخاطب . نويسنده محور اصلي است و موضوع ، محور فرعي و محصول اين دو در اختيار مخاطب قرار مي گيرد. پس موضوع بايد براي مخاطب ملموس باشد و جذاب باشد وگرنه توجه او را برنخواهد انگيخت هر اندازه موضوعيت موضوع با موجوديت مخاطب سنخيت داشته باشد به همان اندازه نيز تأثيرپذيري او بيشتر خواهد بود . از اين جاست که داستان نويس مدام در پي انتخاب موضوعي است که اين حکم در آن مضمر باشد. انتخاب موضوع از اهم عناصر داستاني است. گاهي بعضي ها مي گويند که اين داستان مرا نگرفت يا نتوانستيم با آن ارتباط برقرار کنيم ، اين نکته به طور دقيق از موضوع داستان مايه مي گيرد، در اين صورت، نويسنده نتوانسته است موضوعي را بپروراند که براي مخاطب ، جذاب و دلنشين باشد و زودتر با فضاي آن مأنوس شود .” (حنيف،1379: 48-47)
“انتخاب موضوع به عوامل متعددي بستگي دارد . سرمنشأ اين انتخاب ، در واقع دغدغه هاي دروني نويسنده است که او را به سمت انتخاب موضوع سوق مي دهد. تا زماني که وجود يک داستان نويس از دردي ، عشقي ، شخصيتي ، حادثه اي و تصويري و حتي حسي سرشار نباشد ، قلم از او تمکين نمي کند ، در حقيقت انتخاب موضوع ، حاصل پيوند دغدغه هاي دروني نويسنده با فضاي بيروني تأثير گذار او است .” (همان،37)
“به طور کلي نويسنده در فرايند آفرينش داستان خواه ناخواه ويژگي هاي روحي و اخلاقي خود را، ديد خود از جهان و جهانيان ، با موضوع عجين مي کند و معنايي به آن مي بخشد که مبين جهان بيني و خلق و خوي اوست . يعني مبين خود او ، آشکار کننده درون پوشيده خود اوست .” (ايراني،1380: 66)

6-2-درونمايه
بيشاب در تعريف درونمايه مي نويسد : ” درونمايه يا مضمون همان انديشه غالبي است که به طور ضمني و تلويحي بيان مي شود و کل رمان را در بر مي گيرد.انديشه انتزاعي است که رمان از طريق حوادث ،شخصيت ها، روابط و نتيجه پاياني، آن را تجسم مي بخشد” (بيشاب،1383: 474)
ميرصادقي مي گويد : ” درونمايه، فکر اصلي و مسلط در هر اثري است . خط يا رشته اي که در خلال اثر کشيده مي شود و وضعيت و موقعيتهاي داستان را به هم پيوند مي دهد. به بياني ديگر ، درونمايه ، عبارت است از جوهر بيان، عمل يا حرکت زيربنايي يا موضوع کلي که داستان تصوير از آنهاست ” (ميرصادقي،1376: 174)
“هسته اصلي هر داستان درونمايه آن است . درونمايه هر داستان نکته مهمي درباره انسان و زندگي او بيان مي کند . ” (کلارک ، 1378 :192)
“صورت اتم ، يا تز داستان آن چيزي خواهد بود که نويسنده مي خواهد درباره آنها بگويد . ” (يونسي،1379: 30)
“محتواي هر اثر داستاني -يا به طور کلي ، هر اثر هنري -انديشه و معناي بنيادي و پايدار جاري در تمامي اجزاي آن اثر است . محتوا ،تکيه گاه انگيزه اصلي جميع عمل ها ، عکس العمل ها و جهت دهنده مجموع حرکت هاست ، محتوا، خمير مايه يا بن مايه داستان است که از خواست واعتقاد خالق اثر سرچشمه مي گيرد . ” (ابراهيمي،1378: 175)
اميرفجر درباره تفاوت موضوع و درونمايه مي گويد : “موضوع آن است که در جهان خارج به گونه عيني وجود دارد . درونمايه يا مضمون ، يک چيز کاملاً ذهني است که در انديشه شما وجود دارد و دليلي هم ندارد که همواره مطابق عين باشد. ” (حنيف،1379: 9)
“درونمايه از موضوع به دست مي آيد و در واقع ، برآينده ي است از موضوع داستان و هماهنگ کننده موضوع با شخصيت ،صحنه و عناصر ديگر داستان. ” (پرين،1362: 59)
با توجه به تعاريف درونمايه در بالا که بر اساس نظريات متخصصان فن آورده شد، بديهي است که درونمايه ، فکر و انديشه ناظر و حاکم بر داستان و نتيجه عمل کليه عناصر داستان است و در عين حال هماهنگ کننده و وحدت بخش عناصر داستان است . يعني ارتباط تنگاتنگي ميان درونمايه با ساير عناصر داستاني وجو دارد .
ميرصادقي معتقد است “درونمايه مترادف پيام نيست . درونمايه هر اثر ممکن است پيام آن اثر تعبير شود اما به ضرورت هر درونمايه اي نمي تواند پيام آن اثر باشد . پيام عنصر مشخص اخلاقي است ،جنبه اي مثبت و آموزنده دارد و درونمايه ها ممکن است از اين کيفيت برخوردار باشند يا نباشند ، بنابراين خطاست اگر درونمايه را با پيام که رسالت هر اثر تلقي مي شود . يکي فرض کرد . به خصوص که درونمايه معدودي از آثار داستاني خصوصيتي ضد پيام دارد . ” (ميرصادقي،1376: 176)
تنها در دو صورت مي توان گفت در داستان پيامي وجود دارد :
1- “هنگامي که نويسنده با جديت تلاش کرده تا جزء به جزء زندگي را شرح داده يا حقايقي از زندگي را باز گو کند .
2- موقعي که نويسنده برخي از تصورات يا نظريات خود را درباره زندگي در داستان گنجانيده باشد .”
(پرين،1362: 58)
درونمايه به پنج گروه تقسيم مي شود :
1- “مکانيکي – جسماني ، که در آن انسان به عنوان ملکول (يافته) مطرح مي شود .
2- ارگانيک يا ترکيبي و بنياني – آلي ، که انسان را به عنوان پرتو پلاسم مطرح مي کند . اين نيرو در جلب و تردد و جنس مخالف (زن و مرد )نقش به عهده دارد. مانند داستان هايي که روابط نامشروع ميان دو جنس مخالف را مطرح مي کند و درباره وفاداري يا عدم وفاداري در زندگي زناشويي بحث مي کند .
3- اجتماعي ، که در آن انسان به صورت گروهي مطرح مي شود
4- نفساني و فردي ، که انسان را به صورت فرد مطرح مي کند
5- رباني – خارق العاده ، که در آن انسان به عنوان روح مطرح شده است .” (ميرصادقي،1381: 226)

7-2-لحن
“لحن، شيوه پرداخت نويسنده نسبت به اثر است به طوري که خواننده آن را حدس بزند ، درست مثل لحن صداي گوينده که ممکن است طرز برخورد او را با موضوع و مخاطبش نشان بدهد ، مثلاً تحقيرآميز، نشاط آور، موقرانه. رسمي يا صميمي باشد . که لحن نويسنده هم طرز برخورد اوست . لحن شيوه پرداخت يا زاويه ديد نويسنده نسبت به موضوع داستانش است .” (ميرصادقي،1376: 523)
“عنصري که به گوينده امکان مي دهد اين معاني متعدد را از يک جمله واحد، بدون پس و پيش کردن کلمه اي از آن ، اخذ کند لحن ناميده مي شود ” (ايراني،1380: 203)
“اثر هنري منثور محروم است از صداي زنده بنابراين ، عنصر لحن نقش تعيين کننده اي در آن دارد . نقش لحن در داستان را مي توان مثابه نقشي دانست که نور پردازي در تئاتر دارد و موسيقي متن در سينما. نورپردازي در تئاتر و موسيقي متن در سينما تأثير عاطفي رويدادها و شخصيت ها را در تماشاچيان، در جهتي که کارگردان مايل است ، افزايش مي دهند . لحن نيز در داستان همين نقش را بر عهده

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درباره کانون توجه، نقد داستان، صاحب نظران Next Entries منبع مقاله درباره عناصر داستان، کانون توجه