منبع مقاله درباره شوهر آهوخانم

دانلود پایان نامه ارشد

حادثه نتيجه شده باشد.” (يونسي،1379: 449)
در رمان شوهر آهو خانم، حوادث منطقي و ارتباط حوادث نيز با يکديگر قوي است. چنانکه پيش از اين گفته شد بر اساس سلسله ي سببيّت با هم پيوند خورده اند. حوادث با آدم هاي قصه رشد مي کند و به وجود مي آيد، کم کم پيش مي رود و از بين مي رود و هيچ گاه يکباره بر سر شخصيت هاي داستان فرو نمي آيد.

11-7-توصيف در شوهر آهوخانم
متخصصان فن، کارکردهايي براي توصيف قائل شده اند:
1-“توصيف به جهان داستان بعد و فضا مي بخشد و آن را پر از نور، سايه، صدا، حرارت، بو و مزه مي سازد و در نتيجه اين پندار را در خواننده تقويت مي کند که جهاني که دارد در آن سير مي کند متشکل از کلمات بيجان نيست بلکه زنده است و واقعيت دارد.” (ايراني،1380: 354)
2-“توصيف، کيفيت اشياء، اشخاص، اوضاع و احوال و اعمال و رفتار را ارائه مي دهد و در ايجاد فضا و رنگ داستان سهم عمده اي دارد.” (همان:355)
3-“توصيف کليدي است براي نظرگاه نويسنده تا تاثيري که مفاهيم و اشياء جهان واقعي بر ذهن و حواس او مي گذارند، به شيوه اي عيني و ملموس و در شکلي تصويري ارائه کند و به طور کلي هدف آن القاي تصوير و تجسم موضوع و درونمايه است.” (سليماني،1370: 380)
4-“توصيف مي تواند روند داستان و لحن اثر را تعيين کند.” (بورنوف،1378: 140)
براي روشن شدن مطلب از مثال گريزي نيست:
“آهو از او دست برداشت. همانجا که نشسته بود بيحرکت ماند. مفلوک تر از آن بود که بتواند چيزي بگويد …. با آنکه زخمه دردناک اين کلمات تار و پودش را ميگسست آنچه که مي شنيد نمي فهميد. اتاق به شکل غريبي دور سرش چرخ مي خورد. تلخي زهر مانند اين اقرار وحشتناک تر از آن بود که بتواند در همان حال آن را باور کند. اين، يک لغز و حرف سرد يا کنايه نبود که فقط دل او را بيازارد، ضربت موحشي بود که صاعقه آسا همه هستي اش را در هم مي کوبيد، جسم و روح او را فلج مي کرد. زن بينوا شاهد عشق عزيزي بود که زنده زنده به گور مي رفت. اي کاش اين کلمات را نشنيده بود! از طرف ديگر سيد ميران که دل خود را خالي کرده بود چنباتمه کنار ديوار اتاق نشست. قوطي سيگارش را درآورد سيگاري آتش زد و چوب کبريت را از در به بيرون انداخت. اگر چه اعصابش زير فشار هيجان بود از بار وجدان خود را سبک تر مي ديد. چهره اش خفگي گرفته بود و در ميان ناراحتي تسکين يافته خود مايل بود بداند بعد از شنيدن اقرار او که عين حقيقت بود منتهي به شکل پوست کنده اي بيان شده بود حرف آخر زنش چيست؟ اما آهو غير از اندوهي خاموش و نگفتني که بر سينه و پهلوهاي او از اندرون پتک مي کوبيد و اشکي آرام که حاکي از بيچارگي محضش بود چيزي نداشت که بگويد.” (افغاني، 1345: 512)
توصيف به دو نوع عيني و اکسپرسيونيستي تقسيم مي شود:
توصيف عيني:” توصيف زماني عيني است که نويسنده تنها کيفيت هاي اشياء و اشخاصي را که موضوع توصيف اند تصوير کند و به خواننده انتقال دهد.”(ايراني،1364: 104)
توصيف اکسپرسيونيستي: “کيفيت هاي اشياء و اشخاص را چنان که در ذهن تماشاگر بازتابيده اند و با احساسات او در آميخته اند تصوير مي کند و به خواننده منتقل مي سازد.” (همان:104)
توصيف عيني:
“زن با چشم هاي بيخوابي کشيده و ورم کرده، پلک هاي قرمز و ضخيم شده و رنگ پريده و گونه تر، به آرامي برخاست نشست. با حالتي غمزده و تسليم به درد بي آنکه در صورت شوهر بنگرد با گوشه چادر نماز اشک خود را پاک کرد. طرف ديگر کرسي مقابل او بيژن دلير و کلّه شق نشسته بود، به طوري که از تمام هيکل کوچکش فقط سري ديده مي شد. بيني اش را به نرده کرسي فشار داده بود. چشمهاي سياه و شيطنت بارش در اين لحظه با تاثّر و تشويش فراوان به مادر دوخته شده بود.” (افغاني، 1345: 282)
“هما چون و چرا جايز ندانست. با حجب نازآلود دختر سنگيني که پس از اصرار زياد مي خواهد در جمع برقصد کتش را کند و پيراهن را به تن کرد. کفش ها به زحمت و با فشار به پايش مي رفت. هنگام پوشيدن آن ها چادرش را روي پاها انداخته بود و براي غلبه بر شرمي زنانه که وي را رنگ به رنگ کرده بود لب ها را زير دندان مي گزيد. به قصد اينکه با راه رفتن امتحان کند از جا برخاست. چادرش را براي دوباره سر کردن در دست نگه داشت، ولي از روي فراموشکاري روي صندوقش گذاشت. در حالي که طول اتاق را طي مي کرد و به کفش هاي شکيل و برّاق مي نگريست دامن پيراهنش را کشيد تا بهتر بايستد، چينهاي سينه و کمر کشباف را صاف کرد. رنگ سبز روشن آن که اندکي متمايل به آبي بود، در نور نارنجي اتاق به طور ملايم و مطبوعي مي درخشيد و در زمينه خوشرنگ پيراهن سيکلمه نقش دلفريب قوس قزح را به خاطر مي آورد. با کفش هائي که پاهايش را سخت مي فشرد هنوز مي بايد بيشتر راه برود تا ببيند بايد آنها را عوض کند يا نه، و همچنانکه خرامان خرامان در حاشيه اتاق کوچک قدم مي زد چشمان بيمارگون اما مشتاق مرد، با فروغي که از عمق آن بر مي خاست، همه جا دنبال وي بود. آنجا در مقابل او مجسمه جانداري از زيبايي با همه ريزه کاري هاي شورانگيزش در حال خراميدن بود. قدّ و بالاي خوش و دلجويش که اينک با کفش هاي پاشنه بلند خود را باز هم بالاتر کشيده بود، با آن زلف هاي چتري دخترانه و گردن بلورين، صنوبروار رعنا بود. ظرافت اندام، برجستگي سينه و فرورفتگي کمر از يک طرف، لطافت رخسار، ملاحت رفتار از طرف ديگر، اکنون با کنار رفتن چادر هر چه دلفريب تر خود را به جلوه در آورده بود.” (افغاني، 1345: 176)
توصيف اکسپرسيونيستي:
“ليکن اين زمان احساس کرد که چيزي پنهاني از زير پوستش گريخت. اعصاب تحريک شده اش چنان که گفتي در سرماي سخت زمستان دوش آب گرم گرفته است در جريان خوش و لذت بخشي حالي به حالي شد. دل پيرانه اش مي خواست بازو بگشايد و همانطور که آميب ،غذاي خود را در ميان مي گيرد و در طول يک شبانه روز همرنگ و همشکل بدن مي سازد آن گلبن خرامان را بر سينه بفشارد و بخورد. اين زن که خداوند عالم بي جهت از چنان حس و اندامي بهره مندش نکرده بود، غير از يک ناداني و ندانم کاري که طبيعي سالش بود في الحقيقه چه عيبي داشت؟ خطاهاي او را هرچه هم بزرگ بود به آساني مي شد به زيبائيش بخشيد. آمدن او به اين خانه و رقصيدنش پيش چشم حسين خان همان قدر بر دامنش لکّه اي به شمار مي رفت که شبنم بر گلهاي تازه بهاري” (افغاني، 1345: 177)
“اين کلمات خاري در جانش شکسته بود که هيچ سوزني حتي اگر دست طبيبانه خود سيد ميران بود نمي توانست بيرونش آورده انديشه خالي آن قلبش را چاک چاک مي کرد . آيا دروغ بود ؟ او با پاي برهنه خود در تيرگي شب تا پشت در اتاق آنها نرفته بود ؟ با گوش خود اين کلمات را نشنيده بود، کلماتي که هوويش را شير کرد تا صبح همان روز با جسارت و بي آزرمي هر چه تمامتر به او حمله کند. هر لحظه که زير چشمي در خطوط سيماي مردي که آن به مردانگي اش ايمان داشت دقّت مي کرد، مثل آن که کسي با ضربه نامرئي ميان ابروهايش مي کوفت يکّه مي خورد، چشمش سياهي مي رفت چنين مي نمود که در وجود مرد خود جوهر ديگري را کشف کرده است . جنايت آشکار را مي ديد امّا ذرات روحش آن را قبول نمي کرد . براي او باور نکردني بود که عشق، يعني مسلّم ترين سعادت و حقّ طبيعي اش که آن همه دلبسته آن بود اين چنين پوچ از آب درآيد. مانند يک سکّه گم شدني و مثل تيکّه اي زمين قابل انتقال به غير باشد در ميدان حريف خود مانند کشتي گيري که در لحظه پيش از آغاز مسابقه خون دماغ بشود احساس ضعف و هراسي مي کرد . تغيير ناگهاني سيد ميران و رفتار عجيب او همچون رگبار شديدي از تگرگ در فاصله زماني ناچيزي همه شکوفه هاي شادي و يادبودهاي شيرين زندگي اش را بر زمين ريخته بود . زندگي گذشته آن ها، نوش هاونيش ها، آرامش ها و نگراني ها، رازها و دلبستگي هاي مشترکي که در طول چهارده سال او را به شوهر و شوهر را به او جوش داده بود، با يک چرخاندن کلاه ديگر گون شده بود. براي او تا آن جا که از روحيّه و اخلاق شوهرش اطّلاع داشت يک چنان بي وفا و سهل است، بيصفتي ، نه تنها برخلاف انتظار بلکه اصولاً غير قابل فهم بود. نمي توانست بگويد که سيد ميران اصلاً از روز اوّل به او بي علاقه بوده است . به خوبي روشن بود و همه کس اين را تأييد مي کرد که هر چه بود زير سر آن زن نا اصل و همجنس ناجنس بود که از بخت بد او در سر راهش واقع شده و همچون صخره اي پنهان در زير آب با کشتي سعادتش که خوش و آرام آرام به سوي ساحل مراد پيش مي رفت برخورد کرده بود .” (افغاني،1345: 354)
افغاني،درون نگر است و در شوهر آهو خانم به احساسات رواني و کشاکش هايي که در ذهن افراد جريان دارد بسيار اهميت مي دهد و علاقمند است که بازتاب چشم اندازهاي بروني را در ذهن افراد مشاهده کند بنابراين به توصيف اکسپرسيو نيستي گرايش بيشتري دارد. در شوهر آهوخانم، اغلب توصيفات عيني واکسپرسيو نيستي درهم تنيده است .
“هما با نگاه دريده وليکن کينه توزانه اي بالا و پايين يک يک آن ها را به اتاق وارد مي شدند برانداز کرد. به حالت خفيف شده و محقّرهوويش که نيمچه آرايشي نيز کرده بود از روي نفرت پوزخند زدو سرو سينه اش بالا و پايين رفت . چيزي که بيشتر او را خشمگين مي کرد، اين بود که آنها وسايل چاي را به اين اتاق آورده بودند. بي شک، آهو که بچّه هاي خود را نيز به دنبال انداخته بود، بعد از دستي که شوهر به گل و گوشش کشيده و بر وي شجاعت داده بود تصميم داشت از آن پس روش تسليم و گذشت و مقاومت منفي را کنار بگذارد، از زنداني که گاندي توصيه اش مي کرد و بهترين جايگاه ساختن و پرداختن روحش مي ناميد بال گشوده به درآيد و با قطعّيت و سماجت يک آدم سرزنده و جسور در راه احقاق حقّ انساني خود بايستد” (افغاني ،1345: 610)
“…کلاغي بر درخت گردويي روي سر زن ها قارقار کرد و خبري به همجنسان خود داد. دم جنبانکي بر سنگ ميان آب نشست، دم خود را جنباند، جولاني دارد، صدائي کرد و دوباره بلند شد . سيره اي از لاي بتّه هاي گل سرخ که اين جا و آن جا را به طور نامنظّم حاشيه نهد را رنگين کرده بودند بي آنکه ديده شود نغمه دلنشيني سرداد. آهنگ طبيعت در غني ترين زير و بم شورانگيز خود از هر سو به گوش مي رسيد. هما که هواي لطيف گلستان پوستش را غلغلک مي داد بيش از هر لحظه ديگر مست و خندان بود . دامن خود را با لا زد به قسمت گود تر آب برود. برگ شناوري به ساق پايش خورد. جيغ کوچکي کشيد و دوباره عقب دويده روح سيد ميران از اين معني پرواز کرد . لبخند پريده اي زد و در جاي خود تکان خورد، زنبق سفيدي که در گلخانه زندگي او بود بي شک در هيچ گلستاني نمي روئيد. او اگر چه هنوز از ضربه گيج کننده قاچاق ها و خستگي روزهائي که مثل گوي در گردونه دولت مي گشت کاملاً بيرون نيامده و وضع و موقعيّت فعلي خود را درست ارزيابي نکرده بود ليکن وقتي که به کنه مطلب مي انديشيد سرتا پاي موضوع چيز قابل اهمّيتي نبود که شايان غم باشد . پس از آن لطمه ناگهاني شديد که جايش به اين زودي ها ممکن نبود پر شود، هما به منزله دختر زيبايي که افتخار قبيله است و از هجوم قومي غارتگر و وحشي در امان مانده براي او غنيمت بود. چهره سعادت آميز و رخشانش چشمه نور و شادي بود.خنده نرم و کوتاهش صيقل کدورت هاي روح و مرهم زخم هاي دل بود.زندگي او با آن بت سفيد چهره نه داستان و حماسه بلکه غزلي بود که پايانش نقطه آغاز بود.زيباروي محبوب او با گنجينه هاي بي بديل حسني که در هر نقطه از اندام بلورين خود پنهان داشت دولت پايان ناپذيري بود که آرزوي تملکش در طول ده قرن سياه مثل اشک مذاب شمع از اشعار نغزگويان ايران چکيده و چکه هايش در صدف زمان تبديل به خون گرديده بود…..” (افغاني،1345: 657)
“توصيف گاه به صورت ساده و از زبان نويسنده صورت مي گيرد و گاه از ديدگاه شخصيت هاي داستان.”(يونسي،1379: 37) “توصيف يک شخصيت از نگاه شخصيت ديگر باعث مي شود که نويسنده هم سيما و سرشت شخصيت توصيف شده را تصور کند و هم سرشت شخصيت توصيف کننده را.”(ايراني،1364: 108)ديگر آنکه “مي تواند رابطه عاطفي آن دو و سوء نظر شخصيت توصيف کننده را آشکار سازد.” (همان: 110)
“سيد

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درباره شوهر آهوخانم، ضرب المثل، سه طلاقه Next Entries منبع مقاله درباره شوهر آهوخانم، ناخودآگاه