منبع مقاله درباره شوهر آهوخانم، عناصر داستان

دانلود پایان نامه ارشد

انداخته است . بنابراين لحن رمان شوهر آهوخانم واقع گرايانه ، غم انگيز، تلخ و ملال آور است .
” من مشهدي نبي،آخر من چه مي توانم بکنم؟به جان سعد الدّين نباشد به مرگ بهرام و بيژنم غير از همين يک فقره که آنهم حالا مي فهمم.هفتاد تومان بوده است اگر از هيچ کدام قرضهايش خبر داشته ام ! نه دانسته ام کي گرفته و از کي و نه اينکه براي چه لازم داشته است.اين يک فقره را هم اگر راه به جائي مي بردم نمي گذاشتم بگيرد.من ديگر چه دارم که بتوانم بفروشم و دو دستي به او بدهم؟سينه ريز ده مناتيم رفت،دستبند و گوشواره هاي نازنينم رفت،پس انداز چندين ساله ام که از سوزن زدن به تخم چشمانم حاصل کرده و براي روز مبادا نگه داشته بودم رفت . زني که به تصديق خودت آن زمان ها يک صندوق جواهر داشت حالا چه دارد، به همان مشدي که قفلش را گرفته اي و به اين شاه چراغ قسم ، از سياه و سفيد معني، فقط پنج تومان ديگر به خودم سراغ دارم که آن هم سکّه هاي دور نيمتنه کرده ام مي باشد و اگر براي نذر مهدي نبود تا به حال صد باره از ميان رفته بود، اول و آخر همين پولي است که آهو به خودش راه مي برد . مشهدي زني بي دست و پا و ناتوان چون من چه از دستش بر مي آيد . وقتي که او عارش مي آيد با من حرف بزند و سال به سال در اين اتاق را تماشا نمي کند ببيند که ما مرده ايم يا مانده من از کجا مي توانم بفهمم که او چه مي کند؟چه ارتباطي با دارم؟همين قدر مي بينم و مي دانم که شب و روز بيخ لنگها يا مقابل روي اين نيست در جهان خانم و الميده است اگر جنبشي به دست و پاي خود مي دهد براي آن است که او را بردارد و به گردش بيست روزه قم يا هوا فوري صحرا ببرد . جادوي اين پتياره علاقه به زندگي ، نظم و نزاکت ، وجدان و اراده ، حيثيّت و همه چيز او را بلعيده است . وقتي اين ها را مي بيند (اشاره به بچّه ها ) سرش را بر مي گرداند . گوئي مال او نيستند. صبح به صبح که براي گرفتن خرجي روزانه خود بردم اتاق آن پتياره مي روند اين مرد چشم هايش را مي بندد و پولشان را جلوي در پرتاب مي کند . همين مهدي را تا وقتي که يک ساله بود از بس که دوست داشت بغل مي کرد سرطاقچه مي برد تا استکان هاي پارس دانه اي دهشامي را بيندازد بشکند و او لذّت ببرد، اما حالا به که بگويم مشهدي نبي ، بچه هاي من از پائيز تا به حال فقط يکبار با او به حمام رفته اند. مهدي ديگر کوچک نيست که بتوانم او را با خود به حمّام زنانه ببرم . بچّه پانزده ساله يا دوازده ساله را من به چه جرأتي تنها به حمام بفرستم و اگر تنها نفرستم با کي بفرستم ؟ اين ها پدر دارند و يتيم هستند ! از چه چيز او براي تو بگويم ، از خودکامگي ها و لغزهاي زنش يا اهانت ها و بي مهري هاي خودش ؟! از خاصّه خرجي هاي چپ و راست او که نشسته است تا فناي آخرين شاهي مال و دارائي خود را ببيند و آسوده شود يا…آخر از کدام کارش، از کدام کارش براي تو بگويم ؟ در اين خانه مشهدي نبي ، من شده ام قورباغه ، سرم را زير آب کنم خفه مي شوم ، بيرون بياورم رسوا مي شوم . بگويم واي ، سوخته ام ، نگويم واي ، سوخته ام .
تا حرف مي زنم زن و شوهر نوکم را مي چينند. غير از اين که پنهاني درد بکشم و اشک بريزم کاري از دستم نيست. بوف شومي که سر ديوار ما لانه کرد، مشهدي نبي ، خانه مرا خراب ، بچّه هايم را در به در و خودم را بدبخت کرد . خدايا تکليفم چيست ؟ اهو ! اهو ! اهو! ” (افغاني،1345: 848-847)

8-7-فضا و رنگ در شوهر آهوخانم
بنابر آنچه در تعاريف آورده شد،فضا و رنگ، استعاره وسيعي است براي کل احساس و حال و هواي داستان که حاصل عناصر ديگر داستان چون پيرنگ، صحنه، شخصيت، سبک، نماد و ضرباهنگ اثر است، از اين نظر، فضا و رنگ نتيجه اي از عناصر ديگر داستان است نه عنصري مستقل.
شاهد اين مدعا است:
در قطعه زير فضا و رنگ، حاصل توصيف صحنه است:
“سيد ميران که دم در مشغول پوشيدن کفش هايش بود بي حرکت گوش داد. هما با گوي زيباي چشمانش، او را مي نگريست، مثل اينکه بگويد: مي بيني چه مي گويد؟! بچه ها از توفاني که در پيش بود مثل قاقم وحشت زده بودند. آهو معلوم نشد ديگر چه گفت، از جمله اي که زير لب به زبان آورد فقط نام مطرب قفقازي شنيده شد، که خشم ديوانه وار مرد مثل آبي که سدّش بشکند، خروشيد و سرازير گشت. با چشم هاي شرربار موجودي که ديگر انسانيت در وجودش تغيير شکل يافته است به او ماهرخ رفت. چانه اش مي لرزيد و به چپ و راست حرکت مي کرد. پيش از آنکه آهو عمق غضب او را درک کند يا خود را براي دفاع آماده سازد، سيد ميران ببرآسا به طرفش يورش برد. ميان او و زن بينوا، سماور بزرگ مسوار حايل بود که آهو قوريش را زمين گذاشته بود. مرد جنون زده بي آنکه به عاقبت هراسناک عمل خود بينديشد سماور را که آب آن هنوز از جوشيدن نيفتاده بود از دو دسته گرفت و روي سر برافراشت. او هرگز يادش نبود که يک بار ديگر در چند سال پيش در يک دعوا نظير همين تا نقطه جنايت پيش رفته و فقط به ياري تصادف بي خطر بازگشته بود. در لحظات غيرعادي که انسان دستخوش حالات عصبي است اغلب چنين وضعي پيش مي آيد. اينجا هم از بخت مساعد خانواده، مهدي که از روي عادت هميشه چايش را سرد مي نوشيد براي آن که آب زرد ميان نعلبکي را بالا بکشد روي زمين طوري درازکش کرده بود که پايش به ديوار سرش به پاي مادر چسبيده بود. سيد ميران با دست هاي برافراشته و لرزان يک لحظه مردد ماند، به علاوه در همين موقع هما سراسيمه خود را به ميان انداخت و به تخت سينه اش کوفت. مرد از اين که نمي توانست خشم خود را فرو بنشاند مثل ديوي که شيشه عمرش را دزديده باشند، سياه شده بود. با همان دستي که به هوا بلند کرده بود قدم کشان به طرف يکي از پنجره هاي باز اتاق رفت و سماور جهيز کلارا را با وزن سنگيني که داشت به حياط انداخت. (افغاني، 1345: 615-614)
در قطعه زير، فضا و رنگ حاصل توصيف صحنه و حالات رواني شخصيت است:
“در همين لحظه پرحيص و بيص بود که صداي چکش در خانه شنيده شد و قبل از گذشتن يک دقيقه در ميان بهت و حيرت همه آن ها ديدند که ميرزا نبي و در دوقدمي پشت سرش هما وارد حياط شدند. ميرزا نبي هر وقت بر حسب تصادف به اين خانه مي آمد- سيد ميران بود يا نبود- طبق عادات هميشگي يکسر به اتاق بچه ها مي رفت، آنجا راحت تر بود تا در اطاق هما. اينک آهو از ديدن او، در چنان حالتي که هما نيز پشت سرش بود و با ترديد از پله ها بالا مي آمد، گوئي عزرائيل را در آستانه در ظاهر ديد، لرزه سردي بر جانش نشست و رنگش آشکارا به سفيدي گرائيد. آشکارا احساس کرد که چيزي در درونش گسيخت و پايين افتاد. به شوهرش نگاه کرد او نيز چهره اش تغيير کرده بود.” (همان:740)
“عناصر سه گانه صحنه يعني، زمان، مکان، عمل داستاني در ايجاد فضا و رنگ سهم بسياري دارد.” (يونسي،1379: 372)

براي نمونه به چند مورد اشاره مي شود:
فضاي شاد
“بعد از ظهر يکي از روزهاي زمستان سال 1313 بود. آفتاب گرم و دلچسبي که تمام پيش از ظهر بر شهر زيباي کرمانشاه نور افشانده بود با سماجتي هر چه افزونتر مي کوشيد تا آخرين اثر برف شب را از ميان بردارد. آسمان صاف و درخشان بود. کبوترهائي که در چوب بست شيرواني هاي خيابان لانه کرده بودند در ميان مه بي رنگي که از زير پا و دور و بر آن ها بر مي خاست با لذّت و مستي پرغروري به جنب و جوش آمده بودند. مثل اين که غريزه به آنها خبر داده بود که روزهاي برف و باران سپري شده و موسوم شادي و سرمستي فرا رسيده است.” (افغاني،1345: 1)
توصيف جزئيات مادي و عيني محيط داستان فضايي فقيرانه و ترحم انگيز ايجاد کرده است:
“در اتاقي که او وارد شده به انتظار صاحبخانه در کناري روي صندلي نشسته بود همه چيز يک زندگي کهنه و بي نور به چشم مي خورد، فرش هاي قديمي و ناجور. صندلي هاي پوشالي و فرسوده، و رف ها بدون ظروف بودند. تنها شيء تجمّلي قابل دقّتي که جلب توجه مي کرد، در روي پيش بخاري مجسّمه عتيقه مرمري مردي بود در حال ايستاده با اندام قوي و متناسب، جامه پرچين و آويخته و چهره اي آسماني، که با نگاهي به دور دستش روي سيم هاي يک چنگ مي گشت. در ديوار شرقي اتاق دري ديده مي شد که آنرا از اتاق مجاور جدا مي کرد. پرده اي از ململ گلرنگ جلويش آويخته بود و چون بازش گذاشته بودند هر آن انتظار مي رفت براي پذيرائي مهمان يا لااقل روشن کردن چراغ کسي از همان در به اين اتاق وارد شود.” (همان: 131)
توصيف محيط داستان فضايي خنثي ايجاد کرده است:
“در کمر کش خيابان زير کوچه کوتاهي که به مسجد حاجي شهبازخان سرباز مي کرد، دکان نانوائي با دودزدگي سردر آجري آن که تا روي بام را زشت و سياه کرده بود از ميان ساير دکّانهاي آن حدود بيشتر خود را نشان مي داد. زشتي و سياهي آن براي خود در عين حال زيبائي و لطف مخصوص داشت. از درون دکّان، که هنوز خلوت بود، صداي سيخ و پارو، سوختن هيزم در تنور، و گفتگوي بلند بلند کارگران با هم به گوش مي رسيد. سنگک هاي تازه و خوش رنگ و روئي که چپ و راست به در و پيکر دکّان زده شده بود حکايت از وفور نعمت و فراواني مي کرد. ماه روزه بود و عطر دلپذير نان آميخته با بوي سياهدانه، که تا فاصله زيادي پخش مي شد اشتهاي گذرندگان را به حرکت در مي آورد.” (همان: 2)
عناصر داستاني ديگر چون گفتگو نيز در ايجاد فضا و رنگ نقش عمده اي ايفا مي کند. (ابراهيمي،1378: 144)
شاهد اين مدعا است،فضايي ترس آور و غم انگيز:
“آهو که روي سخنش به شوهر و نيشش به هوو بود به کنايه گفت:
– لازم نيست او را طلاق بدهي، به اتاق من نيا و اگر هم مي خواهد برود بيرون گردش چرا مانع اش مي شود.
هما رنگش به سرعت گلگون شده بود. سرش را به طرف او بلند کرد:
– آري مي خواهم بروم گردش، تو هم مي آيي؟
آهو در حالي که با گرداندن چادر نماز به روي پاها و بازوان خود را آماده دعوا مي کرد سر به طرف ديگر گرداند و با صداي نيمه آرام گفت:
– من نه مثل تو آب بي لقام خورده ام و نه گردش دانم درد مي کند که هر ساعت بخواهم بروم بيرون و سنبل و قنبلم را به مردم نشان بدهم. کبوتر دوبرجه هم نيستم.
– پس خواهش مي کنم سفارش مرا هم نکن و اينطور که وانمود مي کني گويا کم حسرتش را داري، بدبخت. اگر من بخواهم طلاق بگيرم فقط به حال تست که دلم مي سوزد. بيچاره!
– آهاي آب بريز که سوختم! چرا نمي گوئي نم کرده اي زير سر داري. اگر زبان ما تا به حال بسته بود چشم هامان باز بود. کلارا گويا برادرت از مدرسه آمده است. برخيز صدايش بزن بيايد چاي بخورد.
هما با خونسردي مطلق تا چند دقيقه خوب در چهره گوينده اين کلمات نگريست و سپس پاسخ داد:
آري، نم کرده من پسر کوچکه فرج خان است که هر روز در آفتاب زردي تنگ غروب روي بام خانه انتظارم را مي کشد تا ميان علفهاي بلند پشت راه بلکان در پناه ديوار درازم بکند و دست توي پيراهنم ببرد. حالا خوب شد؟ باز هم مي خواهي بگويم؟!
از حيرت چيز غريب چنان کلّه آهو سوت زد که کوچکترين کلمه اي نتوانست به زبان آورد. کلارا دخترش چندروزي بود که عصرها پس از بازگشتن از مدرسه براي حاضر کردن درس هاي امتحانيش روي پله هاي راهروي بام مي رفت. او که همان لحظه پيش از اتاق بيرون رفته بود خوب شد که نشنيد. اين تهمت که صرفاً به علت سادگي و بي آزاري دخترک بر وي وارد مي شد مادر را خلع سلاح کرد.” (افغاني، 1345: 612)
فضايي عاشقانه:
“سيدميران از زير ابروهاي پرپشت خود با شماتتي شوخ او را نگريست، به تدريج که نگاه يکي طولاني تر مي شد رخسار ديگري از شرم شکفته تر و رنگ بهار مانندش گلگون تر مي گشت. مرد از اين جنگ يا بازي نگاه ها دست برداشت:
– پرت و پلا مي گوئي هما!
– چرا پرت و پلا، به خدا از ته دل مي گويم. باور نمي کني؟
– خيلي خوب، اگر به محضر رفتم هر دوي شما را طلاق خواهم داد، همچنانکه يک روز رفتم يکي از دندان هايم را بکشم سيزده دندان کشيدم و به خانه برگشتم. اصلاً مي خواهم از اين پس تنها باشم. هما به تو گفتم، تو مگر بميري و از دست من خلاص شوي، مانند همان زنداني که خود را به مردن زد و به اين حقّه از بند نجات پيدا کرد. غير از اين ديگر راهي نيست. چرا،

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درمورد اعتماد اجتماعی، اعتماد تعمیم یافته، اعتماد بین شخصی، هنجارهای اجتماعی Next Entries منبع مقاله درباره داستان کوتاه، شوهر آهوخانم، عناصر داستان