منبع مقاله درباره شوهر آهوخانم، صاحب نظران، دستور زبان

دانلود پایان نامه ارشد

برند، با چگونه تاليف کردن کلام خود، و با لحن و صداي خود، مکان فرهنگي و اجتماعي خود را در جامعه بروز مي دهند. دسته دوم مربوطند به نقش ويژه گفت و گو: آدمها در زندگي واقعي با سخن گفتنشان غالباً درون پوشيده خود را، هنرها و عيب هاي خود را آشکار مي سازند. شخصيت هاي داستاني نيز با سخن گفتنشان همين کار را مي کنند.” (ايراني،1364: 94-95)
در رمان شوهر آهو خانم، چنانچه علوي، ندوشن و ميرصادقي اشاره کرده اند، قهرمانان اغلب و بسيار طولاني فلسفه بافي مي کنند و نقل قول ها نيز با وضع اجتماعي و ميزان معلومات شخصيت هاي داستاني تناسب ندارد اما نمي توان حکم کرد که نويسنده در به حرف واداشتن آدم هاي داستان مطلقاً ناکام مانده است، زيرا چنان چه نشان داده شد شخصيت هاي داستاني در برابر حوادث واکنش نشان مي دهند و اين واکنش که با روحيات و خلق و خوي آن ها کاملاً سازگار است نه تنها در رفتار، بلکه در گفتار آنان مشهود است. ديگر آنکه گفتار آن ها به خوبي نشان دهنده ويژگي هاي شخصيتي آنان است و از گفتار آن ها مي توان به خصوصيات جسماني و رواني و خلقي آن ها پي برد. براي روشن شدن مطلب به گفتار بيژن، کربلايي عباس، خورشيد، صفيه بانو و نقره اشاره مي شود.
بيژن قلدر، کله شق و جسور است:
“بيژن با کله خشکي هميشگي اش که عصبانيّت و انتقام آن را شديدتر کرده بود چماق جلال را از گوشه اي پيدا کرد و گفت:
– اگر بخواهد به اين اتاق بيايد جلوي ايوان مغزش را خواهم کوبيد.
آهو لبخند زد و پرسيد:
– اگر آقا بيايد چکارش خواهي کرد؟
بيژن با اين سئوال حيران ماند چه جواب دهد. آنجا در صندوقخانه اتاق خورشيد کندوي گلي دوخرواري بزرگي که در اصل جاي آرد و آذوقه خانواده صاحبخانه بود گوشه اي را اشغال کرده بود، بي آنکه هرگز مصرف حقيقي پيدا کرده باشد. مهدي در عوض برادرش گفت:
– اگر آقا فهميد و به اين اتاق آمد مامان را توي کندو خواهيم کرد.” (افغاني، 1345: 629)
کربلايي عباس، مهربان و دل پاک است:
“شوهر تو ديشب مثل اينکه از جاي ديگر اوقاتش تلخ بود. اصلاً دو کلمه حرف نزد، دو کلمه حرف نزد که من بفهمم مادّه اش تا چه اندازه غليظ است. اما تو صبر و حوصله داشته باش و به خدا توکّل کن، من در فرصت بهتري با او گفتگو خواهم کرد.
آنگاه چشم هاي کلاغ پوکش را در سمت زن بالا کرد، چنان که گوئي مي خواهد او را ببيند يا در خاطره هاي دور و رؤيا مانند خود تصويرش را به ياد آورد، و در اين حال با خوشحالي ساده و بي غل و غشي که از ايمان وي سرچشمه مي گرفت افزود:
– من همين حالا داشتم براي تو دعاي امّن يجيب مي خواندم. ديشب مثل اينکه باز گريه مي کردي؟
ناز پري گفت:
– او نبود، مگر به تو نگفتم خورشيد خانم بود.
– هان، هان، پس او نبود. آري دخترم، برو و به برکت دعاي من آسوده دل و مطمئن باش. شوهرت از خر شيطان پياده خواهد شد. برو چشمهايت را خراب مکن. قدر اين دو گوهر عزيز و نازنين را بدان!” (افغاني،1345: 295)
خورشيد، طعنه زن و لغزگو، امر کننده است و با دشنام نيز بيگانه نيست.
“البته او را، نه تو را انتيکّه. چطور شد که برگشتيد؟ گردش شما همين بود؟ پس هما خوبست تو هم چادرنمازي روي سرت بيندازي.” (افغاني، 1345: 572)
صفيه بانو، پيرزني است دانادل و تجربه ديده، سنگين، نيکخواه، اندرزگو و رک و بي پروا است.
” چه فتنه اي مادر، ما پيش هيچکس حتي آهو که به قول خود مشهدي با هم گيسک ريسک داريم هنوز اين مطلب را بازگو نکرده ايم و هيچ وقت نخواهيم کرد . آدم بايد تا مي تواند سرپوش باشد نه سرگو و باز تکرار مي کنم، اصلاً قضيّه چيز مهمي نيست، از عکسي خوشش آمده و آنرا برداشته است. کردها آن طور که من ديده ام از اين اخلاق کوليانه که رنگ شيطنت دارد فراوان دارند. به علاوه، زندگي هم با همه حقيقتي که دارد مثل خوابي است که آدم مي بيند، خوب يا بد بايد نيکو تعبيرش کرد اما کساني که آنرا قمار مي پندارند يا اين طور عادت کرده اند که پايه کار خود را بر واقعيت هاي ناروشن بنا سازند باختشان حتمي است. اگر غير از اين بود من هم مي بايست مثل مشهدي گول تازگي و رنگ و رخسار يا ادب ظاهري اين زن را خورده و همان روزي که پيشنهاد کرد براي داريوش بگيرمش بخواهشش تن در داده باشم. هر چند اطمينان دارم که مشهدي هم کسي نيست که او را نگه دارد و به همان آساني که او را آورد دير يا زود روانه اش خواهد کرد.” (افغاني، 1345: 399)
نقره، کم حوصله، نمک شناس، ناراضي و غرغرو، بي مهر نسبت به شوهر و فرزند، از دشنام و ناسزا گفتن نيز پروايي ندارد. نويسنده او را با لفظ “عزيزکم” از ديگران جدا کرده و به او تشخيص مي بخشد.
” عزيزکم آخر من ديگر چه کنم؟! وقتي کفر مرا در مي آورد غير از کتک بگو چه دارم؟ در هر جاي ديگر غير از اين خانه بودم با اين بال و پر گرفته اي که خدا نصيب من بيچاره کرده روزي صد بار جل و پلاسم را به گرده ام مي دادند. امروز بحمدالله خود تو شاهد بودي که چه الم شنگه اي راه انداخت، داشتم جلوي زيرزمين را خاک مي ريختم که آب باران داخل نشود. آمد ازم نان خواست. نان، نان، نان، اين است بيست و چهار ساعت ورد زبان او، از لحظه اي که چشمش را به نور صبح باز مي کند تا دقيقه اي که کپّه مرگش را ميگذارد. والله من که ديگر از دست شکم کارد خورده اين يک وجبي، که گوئي گرگي در آن روي دو پا نشسته است و هر چه پائين مي رود هنوز به جاي خود نرسيده مي بلعد، ذلّه شده ام. گفتم نيم ساعت، يک ساعت صبر کن تا باباي الدنگ و بيکار و بيعارت که سه ماه آزگار است توي خانه خوابيده است پيدايش بشود، از روي لج با لگد زد همه خاک هايي را که ريخته بودم تا آب باران داخل زيرزمين نشود در هم پاشيد. آبي که پشتش منهر کرده بود مثل جوي روان توي اطاق سرازير شد …” (افغاني، 1345: 187-188)
2- گفتگو بايد مفيد و مختصر و با ربط باشد، به عبارت ديگر سنگين و بي روح نباشد يعني، گفتگوها نبايد انباشته از اطلاعات گوناگون باشد بلکه بايد مستقيم و سر راست باشد.(سليماني،1370: 391) ديگر آن که گفتگو بايد چنان باشد که خواننده احساس کند با مردم زنده سر و کار دارد يعني جملات کوتاه و گويا و گفتار مختصر و واضح باشد. (عبدالهيان،1381: 75)
در شوهر آهو خانم گفتگو ها، طولاني است.”قهرمان اغلب و بسيار طولاني فلسفه بافي مي کنند. در حالي که با يک گفتگوي کوتاه همان نتيجه را مي توان گرفت. بيشتر گفتگوها دراز است و با کم حوصلگي عصر ما ناسازگار است. حرف زدن افراد خيلي مفصل و خسته کننده است. به طوري که مي خواهم بگويم مثل اين که طرفين مطلبي را از بر کرده اند تا در برابر هم سخنراني کنند.” (علوي،1343، 138)
به عنوان مثال، قسمت اعظم فصل اول، که 45 صفحه است به جز توضيح و توصيف مستقيم نويسنده و قسمت هايي که راوي مداخله گر لب به سخن مي گشايد بقيه فصل شامل گفتگوي سيد ميران با آقا شجاع، هما و شاگردان دکان است.
فصل سوم و چهارم نيز که از صفحه 81 تا 184 کتاب را در بر مي گيرد شامل گفتگوي سيد ميران با هما و حسين خان ضربي است و فصل چهارم تماماً شامل گفتگوي سيد ميران با هما است چنانچه تنها يک پاسخ هما حدود شش صفحه را به خود اختصاص مي دهد (صفحه 86 تا 92) به همين ترتيب، قسمت اعظم بقيه فصول نيز در برگيرنده گفتگوي طولاني شخصيت ها و افکار و انديشه هاي دروني آنان است.
صاحب نظران معتقدند، گفتگو کارهاي مشخصي مي تواند انجام دهد، مي تواند داستان را پيش برد، شخصيت پردازي کند و يا اطلاعاتي را در اختيار خواننده بگذارد،(سليماني،1370: 351) “ولي هيچ گاه نبايد از گفتگو براي پرکردن صفحات داستان استفاده کرد يا به جاي استفاده از شيوه هاي ساده ايجاد ارتباط، ميان دو قسمت از داستان، از طريق گفتگو، صحنه هاي جديدي را به داستان افزود، همچنين در جاهايي که روايت ساده مي تواند سريعتر و موثرتر داستان را بازگو کند، نبايد از گفتگو استفاده کرد.”(همان:395) آنان اين نوع گفتار را که خصوصيات اخلاقي، روحي و فکري شخصيت هاي داستان به وسيله آن به گونه اي عميق افشا نمي شود و به امر جلو رفتن داستان کمکي نمي شود را گفت و گوي زائد مي شمارند و معتقدند حذف آنها موجب زنده و جذاب شدن داستان مي گردد.(عبدالهيان،1381: 72)
به عنوان مثال گفتگوي بهرام با هما در فصل سيزدهم از جمله گفتگوهاي زائدي است که حذف آن نه تنها خللي بر اثر وارد نمي سازد، بلکه بر جذابيت داستان مي افزايد.
3- گفتگو بايد توام با درگيري باشد يعني خواننده کنجکاو و علاقمند به شنيدن ادامه گفتگو باشد، گفت و گوهايي که فقط جنبه اطلاعاتي دارند، عنصر درگيري در آنها غايب و گفت و گو ملال آور است. (سليماني،1370: 400)
4- “گفت و گو بايد طبيعي جلوه کند و ضمن آنکه فرديت داشته باشد، ويژگي هاي زبان گفتاري هر گروه و قوم و ملتي را هم باز بتاباند”(ايراني،1380: 346) و “راه درست همان راه ميانه است يعني در آميختن زبان ادبي درست و والا با زبان گفتاري هر گروه و قوم و ملت به طوري که هم حسن ها و کيفيت هاي ويژه آن را دارا باشد و هم لطف ها و کيفيت هاي ويژه اين را.”(همان:347) به طور کلي در اين مورد توصيه کرده اند که تنها چند تکيه کلام به خصوص و سايه اي از لهجه مي تواند کافي باشد. (عبدالهيان،1381: 75)
افغاني، در شوهر آهو خانم، اصطلاحات عاميانه و لهجه محلّي را با زبان ادبي در آميخته و گفت و گويي آفريده است که در نوع خود جالب است.
” … آبي که پشتش منهر کرده بود و مثل جوي روان، توي اتاق سرازير شد. تا آمدم به خودم بجنبم گليم و يک ور لحاف کرسي پاک خيس شده بود. از هولم لحاف کرسي را بالا زدم، آب خودش را توي کرسي گذاشت و چنانکه گوئي در اين سه روزه بشن و باران فقط به همين نيت خود را آماده کرده بود، آتش هاي چاله را يکسره خاموش و خاکسترش را به هوا پاشيد که همه زندگيم را بهم زد. اين هم از کار و کردار امروز اين کوله مرجان، و من که ناسلامت جانم آمدم بهترش کنم بدترش کردم. و حالا تازه سر بزرگ زير لحاف است. دعواها و بزن و بکش ها امشب است، کيست که جواب پدرش را بگويد؟ يک فصل که من با آتش بيز و مقّاش از زير کار درش آوردم پيش کتکي که بايد از او نوش جان کند هيچ است. مردک که از خودش اوقاتش تلخ است اين موضوع بهانه خوبي براي جارو جنجال به دستش خواهد داد. بر سر همين آب نباتها ديشب مي خواست او را بزند، من بيست و چهار ساعت ضامنش شدم. اما تو بگو عزيزکم امشب را چه کنم؟” (افغاني، 1345: 188)
” …اگر شکّ تو به آن يک قواره اطلسي مي رود که هما در صندوقش دارد بايد بداني که آيه و مايه همان يکي است. من هر چه کشتيارش شدم بلکه بتوانم آنرا از او بگيرم و پولش را بدهم قبول نکرد. مي گويد، من عادت ندارم سوغات کسي را به ديگري، ولو اين که خواهرم باشد ببخشم، يا از آن بدتر بفروشم” (افغاني، 1345: 523)
” نويسنده هنگامي که به گفت و گو مي پردازد بايد ميانه روي را انتخاب کند، نه مو به مو از دستور زبان تبعيت کند و به اين ترتيب گفت و گو را سنگين و نابهنجار سازد، نه هم آن را از اصطلاحات عاميانه و زبان حرفه اي و اغلاط دستوري پر کند. ضمناً نبايد سعي کند که گفت و گوي اشخاص داستان صد در صد با گفتگوي هرروزي منطبق باشد، گفت و گوي داستان هميشه بايد مختصر و فشرده باشد” (يونسي،1379: 397)
اغلاط دستوري در شوهر آهوخانم زياد نيست و اغلب برگرفته از لهجه خاص کرمانشاهي است.
“آفرين بر تو و بر آن شيري که تو را خورد، خودت درست را روان هستي! شايد پيش از سحر آرد را برساني، ها بابام، به امان خدا، من تا ترا دارم غمي ندارم” (افغاني، 1345: 39)
“سيد ميران شانه ها را بالا انداخت:
من چه مي دانم. شايد اصلاً ترک او را کرده باشند. شايد اصلاً کس و کاري که از آنان صحبت مي کند افسانه اي بيش نباشد” (افغاني، 1345: 236)
برخي از نويسندگان معتقدند:”در موقع نوشتن گفت و گو نبايد از فعل گفت استفاده کرد و خيلي کم، يعني تنها به وقت ضرورت، نيز قيود را براي توضيح و تشريح گفتگوها به کار برد. نود درصد از گفتگوها بايد خودشان لحن خاص خود را القا کنند و نيازي به توضيحات نويسنده نداشته

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درباره عناصر داستان Next Entries منبع مقاله درباره شوهر آهوخانم، ضرب المثل، سه طلاقه