منبع مقاله درباره شوهر آهوخانم، آداب و رسوم

دانلود پایان نامه ارشد

آهوخانم در خدمت موضوع و اشخاص داستان قرار مي گيرد و وقف معرفي مي شود.
رمان شوهر آهو خانم يک رمان محلي است ودر آن به آداب و رسوم بومي و محلي نيز اشاره شده است.
ديگرآن که مکان در شوهر آهو خانم ، محدود است ، تنها در خانه اي بسته،ستيزه و کشمکش هاي داستان به تصوير کشيده مي شود اما زمان نامحدود است. زمان به سرعت عبور مي کند و هفت سال داستان زندگي سيد ميران به تصوير کشيده مي شود .

4-7-زاويه ديد در شوهر آهوخانم
در شوهر آهو خانم، نويسنده از چهار زاويه ديد استفاده کرده است:
1-4-7-زاويه ديد داناي کل:
قسمت اعظم رمان با اين زاويه ديد روايت مي شود. در تمام فصل ها نويسنده به قالب شخصيت هاي داستان مي رود و خصوصيات روحي و اخلاقي آن ها را تشريح مي کند و اعمال، گفتار و افکار آن ها را به خواننده نشان مي دهد و هرگاه اراده کند از نيات، افکار و احساسات شخصيت هايش مطلع شده ما را در جريان مي گذارد و حتي رفتار و افکار آنها را تحليل مي کند.
شاهد مدعا است:
“به نظر او تقصير آهو بود که از اول صبح در حياط بناي غرغرکردن و نامربوط گفتن را گذاشته بود. اين او بود که مي گفت حقش زير پا شده است، از هما کينه داشت و بي هيچ بهانه و علت پي دعوا مي گشت. هم او بود که جنگ را شروع کرده بود و مثل کلاغ با کولي گري و قار قار مي خواست همسايه ها را خبر کند. سيد ميران از او که زن عاقل و جا افتاده اي بود پيش از هما انتظار داشت. صداي جيغ رسوا کننده آخريش را که شنيد ديگر حوصله اش به پايان رسيد. پوستين خراساني را از روي دوش خود به يک سو افکند و با ابروان فروافتاده و فک هاي بر هم فشرده از پله ها سرا زير شد. هما در ايوان تا او را ديد به اتاق خود رفت و در را بست. آهو در جلوي آشپزخانه سماور برنجي را که مي جوشيد و مانند دل او آب از سر و رويش مي ريخت براي دم کردن چاي برداشته دو دستي به اتاق مي برد. وقتي شوهرش با آرامش ببري که به سوي شکارش مي رود و بدون شتاب و خشونت ظاهري به او نزديک شد و مچ دستش را گرفت آنرا به زمين گذاشت. به اراده خود با وي به ايوان و از آن جا به اتاق رفت تا ببيند مي خواهد چکارش کند؟ به داخل اتاق که رسيدند بدون هرگونه مقدمه يا ملاحظه و پروا و با غضب هرچه تمام تر باران مشت و لگد و سيلي بر سر زن بيچاره باريدن گرفت:
• پدر سوخته فلان فلان شده، چشمت را بسته و دهانت را گشوده اي تا آبروي مرا بريزي؟ هان پدر سوخته بي حيا، با کولي گري و نانجيب بازي هنوز هيچ نشده مي خواهي به سيم آخر بزني؟!
آهو در ضربات مشت و سيلي او، دستش را سپر سر کرد و ساکت روي زمين نشست. بالاخره به صدا در آمد و آرام گفت:
• بزن، بزن، دستت درد نکند سيد ميران، مرا مي زني، بزن!
همسايه هاي خانه ، زن و مرد ، با دقتي آميخته به دلشوره و تعجب گوش به صداي کتک کاري داشتند. هر ضربه که بر سر زن فرود مي آمد خط عميقي از حيرت و تاثر بر چهره هاي آنان رسم مي کرد. حيرت اينان نه از آن لحاظ بود که محيط صلح و صفا را در خانه به هم خورده مي ديدند، بلکه از اين لحاظ بود که بعد از ساليان دراز مي ديدند آهو خانم، يعني زني که تا آنزمان ملکه بلا منازع خانه بود و کمتر شکايتي از زندگي نداشت، هدف بزرگترين حقارت ها واقع مي گرديد. آن جا در همان خانه هر ماه دست کم يک بار زن و شوهري که در اتاق بغل دالان مي نشستند، يعني خورشيد خانم و آقاجان، با هم جنجالي داشتند که آرامش خانه را تا حدودي به هم مي زد و به اين ترتيب که مردک کج خلق دست زن و همچنين بچه هاي خود را مي گرفت و بي صدا به اتاق مي برد، در را از داخل مي بست. کمربندش را باز مي کرد و از دم يکي يکي همه را به باد کتک مي گرفت. صداي گريه مخلوط و دسته جمعي آن ها از درون، داد و بيداد و جزع فزع خاله بيگم و عروس و نوه هايش از بيرون، صحنه غم انگيزي به وجود مي آورد که براي همسايه ها در عين حال خالي از خنده نبود. بعد از آن، آقاجان بي درنگ از خانه بيرون مي زد و ديگر خود را نشان نمي داد مگر آن که توانسته بود در بيرون کاري يا پولي پيدا کند و با يک من نان و مقداري گوشت و بنشن دوباره به خانه بيايد. زن و شوهر آنگاه صرف نظر از آنچه ميان آن ها گذشته بود آشتي مي کردند، تا کجا که باز روزي موضوعي پيش آيد و کتک کاري از سر نو آغاز شود. البته خورشيد خانم که زن کم طاقتي بود در عصباني کردن شوهرش بي تقصير نبود، دائماً نق مي زد و جگر او را مي خورد. پيش رو يا پشت سرش حرف هايي از اين قبيل مي زد:
• شوهر من اگر مرد بود چرا رنگ رخم زرد بود؟!
اما در هر حال داستان اين زن و شوهر داستان گرسنگي و بي چيزي بود که چاره آن از نظر بيچارگان فقط مرگ است، حال آنکه قضيه سيد ميران قضيه سيري و نديد بديدي بود و اين دو با هم خيلي فرق داشتند. سيد ميران سرابي اگرچه از روي عصبانيت و تا اندازه اي بي اراده اين خشونت را نسبت به آهو از خود نشان داد اما در حقيقت منظور باطنيش اين بود که از زن ها زهر چشمي گرفته باشد. نه تنها از زن بزرگش که تقصير کار اصلي بود بلکه همچنين از زن کوچکش، هرچند که در اين قضيه کاملاً بي تقصير بود.” (افغاني،1345: 335-334)

2-4-7-زاويه ديد داناي کل مداخله گر:
نويسنده در طول رمان هر کجا مناسب تشخيص داده است به اظهارنظر، فلسفه بافي، فضل نمايي و حتي دفاع و انتقاد از اعمال و گفتار و افکار شخصيت هايش پرداخته است. اين زاويه ديد، گاه به صورت يک يا چند صفحه و گاه به صورت پاراگراف هاي کوتاه و بلند يا به صورت سطرها و جملات پراکنده در طول رمان نشان داده شده است .

شاهد اين مدعا است :
“ولي با اين همه ميران سرابي از انديشه گناه همان قدر به دور بود که کره زمين از تنها قمر سرد و غير مسکونش ماه. کساني که پاي بند به قوانين اخلاقي، نزاکت ها و محدوديت هاي حاکم بر افراد و جامعه هستند اگر اين مسئله را پيش نکشند که انگيزه مرد کاسب اين داستان قبل از آنکه نيکوکاري باشد نفس بهيمي بود- زيرا ثابت کردن اين موضوع براي آنان کم مشکل نيست- بي شک بر او خرده خواهند گرفت که در آن وقت شب و لحظه اي که بايد در کنار زن و فرزند خود آرميده باشد با زني بيگانه در يک چنان کنج خلوتي چه مي کرد؟ مسئله عشق در قاموس انساني چندان که عزيزي است اختياري نيست کورش کبير علي رغم وسوسه هايي که از هر سو محاصره کرده بود به پان ته آ زن زيباي شوشي ننگريست تا مبادا عنان تحمل و اختيار از کف بدهد و دل به مهر وي بندد و داوود نبي با همه شوکت پيغمبريش از چنين وسوسه اي در امان نماند، نود و نه زن در سراپرده حرمش بود و با اين وجود به صرف عشق و هوسراني به خود حق داد تا زيبا روي حرم مرد ناتواني را با دسيسه از دستش بستاند. در لاوک آفرينش، گل آدمي چنان سرشته شده است که در مقابل جلوه ها و مظاهر زيباي هستي احساسات و انعکاسات خوش آيندي از خود نشان بدهد. اين جلوه چيزي نيست جز شکلي از خود زندگي نه آنچنان که هست، بلکه آن چنان که مي بايد باشد. خنده سالم و شاداب کودک بر دل هاي ما مي نشيند، زيرا تجلي روشن و شيريني است از صفاي روح بشري، از پاکي و سادگي و معصوميت و بالاخره از اينکه ادامه ابدي خود زندگي است. سايه بيد، زمزمه جويبار و نسيم خنک براي ما خوش و جان پرور است، عقرب زشت و نفرت انگيز، و زنبور عسل و پروانه زيباست (هر چند بعضي ها ممکن است زنبور عسل را زيبا ندانند زيرا هر چه باشد از جنس همه زنبورها و نيش داران است.) همانطور که فداکاري در راه غير و گذشت، تجسم عالي و تغيير شکل يافته حفظ نفس و خودخواهي است، زيبائي نيز شکل غائي و تبلور يافته مفيد بودن و قانون مسلم جهان زيستن است …” (افغاني، 1345: 178)

3-4-7-زاويه ديد من روايتي:
در طول رمان شوهر آهو خانم افکار و احساسات شخصيت هاي داستان در زاويه ديد اول شخص به صورت پاراگراف هاي کوتاه و بلند و سطرهاي مختصر نشان داده شده است.
مثال:
“چيز عجيبي است، اين مرد با آنکه موهاي سرش پاک سفيد شده است دل جواني دارد. معني زن و احساس و عاشقانه را مي فهمد چيست. از يک بچه که تازه سر و گوشش مي جنبد در کار عشق بي تاب تر است. دست ها و صورت و تمام بدنش يکپارچه آتش بود. حال خود را نمي فهمد. چنان مرا به بغل فشرده بود که گويي در عمرش زن به خود نديده است. بيچاره از روزي که مرا به اين جا آورده به قول يارو هم از شورباي قم مانده و هم از حليم کاشان، به من که دستش نرسيده هيچ، از زن خود هم دور مانده است. اما پس چرا نمي خواهد تلکيف ام را يکسره کند؟ چرا نمي خواهد بگويد نقشه اش چيست؟ اگر مرا مي خواهد ترديدش در چيست؟ شتر سواري دولّا دولّا ندارد. نه، من بايد از اين پس مادام که در اين خانه هستم مراقب رفتار خود باشم. بايد پيش از اينها سنگين باشم که تاکنون بوده ام. بگذار اگر آتشي هست باز هم تيزتر شود. بالاخره گذار ما به محضر خواهد افتاد.” (افغاني،1345: 21

4-4-7-زاويه ديد داناي کل محدود:
در اين زاويه ديد نويسنده در چند جاي رمان در قالب آهو مي رود و از نگاه و زبان او، نسبت به حوادث و شخصيت هاي ديگر داستان داوري مي شود و به ندرت نيز از نگاه و زبان ديگر شخصيت هاي داستان بهره مي گيرد. اين زاويه ديد در طول رمان جز در صفحه 325و 326 در بقيه جاها به صورت پاراگراف هاي کوتاه نشان داده شده است. حجم استفاده از اين زاويه ديد نسبت به ديدگاه پيشين کمتر است.
شاهد مدعا است:
“آهو براي ديدن و شناختن اشخاص تازه با کنجکاوي خاصي برخاست و نشست و از در بيرون را نگاه کرد يکي از آن دو مرد چارشانه و بلند قدي بود که با کت چهار جيبه زرد و شلوار جافي. ديگري فرجي بتن شندر پندر و نخراشيده اي که با قدم هاي بيهوا و در هم گام بر مي داشت، گويي از در و بام آجري ساختمان و حياط بزرگ که تيرگي هاي دلاويز تنگ غروب به آن شکوه اسرار آميز برجهاي بابل را داده بود مي ترسيد.” (افغاني،1345: 243)
“آهو نفس خود را در سينه حبس کرد و با احتياط کامل گوشش را به در چسبانيد. صداي نازک و سست زن به خوبي شنيده مي شد:
• تو هستي عزيز جان! چرا آمدي، امشب نوبت اوست
• نوبت سرش را خورد. طاقت دوري ترا ندارم. آيا از خواب پريدي؟
• خوابي نبودم که از آن بپرم. درين اتاق سرد و تنها و گوشه پرت حياط چگونه مي توانم شبها بدون تو به خواب بروم. صداي پايت را که شنيدم نصف عمرم تمام شد. با خود گفتم آه، ديدي چطور در اين نيمه شب که هيچ کس به هيچ کس نيست بلائي به سرم آمد! اما وقتي فهميدم تو هستي دلم راحت شد. دستت را بده به من، ببين چطور قلبم مي زند، آخ! چه دست يخ کرده اي داري!… خوب به من نگفتي چرا پهلوي او نماندي. اين کار تو ميانه او را با من بهم مي زند. من راضي نيستم قانون را زير پا کني. با هم در صلح و صفا زندگي کنيم بهتر است.
• تو مرا به اينجا کشاندي همه کس. آيا سر شب نديدمت که چه زيبا شده بودي؟ براي من در عالم قانوني جز دوستي تو وجود ندارد، گل عزيزم حالا حرف ديگري بزنيم.
• واااه، که تو اينقدر مرا مي خواهي؟ من که باورم نمي شود.
• بشود يا نشود براي من يکسانست. همين قدر بدان، من تا آن اندازه تو را مي خواهم که اگر همين امشب در آغوشت بميرم غمي ندارم. تو براي من غذايي هستي که خدا از بهشت فرستاده است. تو همه کس مني. هر چه تو را مي پرستم و مي خواهم به همان نسبت از او بدم مي آيد و بيزارم. از ديدنش چندشم مي شود. نمي خواهم صداي نفسش را بشنوم. وقتي با او هستم روحم زنداني است.
صداي بم مرد اگر چه به زحمت شنيده مي شد غير قابل فهم نبود …” (افغاني،1345: 326(
5-4-7-تک گويي:
تک گويي (جريال سيال ذهن(در داستان نويسي به مثابه يک زاويه ديد و يک شگرد و تکنيک روايت داستان، شناخته شده است. (ميرصادقي،1388: 80)
“تک گويي، صحبت يک نفره اي است که ممکن است مخاطب داشته باشد يا نداشته باشد و اين مخاطب ممکن است خواننده باشد، يعني نويسنده، خواننده را به طور مستقيم مورد خطاب قرار دهد و از حادثه يا وضعيت و موقعيتي با او حرف بزند. تک گويي ممکن است پاره اي از داستان يا نمايشنامه باشد يا به طور مستقل همه داستان يا نمايشنامه را به

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله درباره عشق و محبت Next Entries منبع تحقیق درمورد فراوانی تجمعی، انحراف معیار، هنجارهای اجتماعی، سرمایه اجتماعی