منبع مقاله درباره داستان کوتاه، شوهر آهوخانم، عناصر داستان

دانلود پایان نامه ارشد

يک راه ديگر هم هست، و آن اين است که من بميرم.
هما با بي قراري دستش را پيش آورد که جلوي دهان او را بگيرد:
– واه ترا به خدا! خدا چنين روزي را پيش نياورد! دشمنت بميرد! آرزو مي کنم روي اين زمين نباشم که مرگ ترا به چشم ببينم عزيزم من تحمل سياه پوشيدن و بيوه نشستن بعد از مرگ شوهر را ندارم. اگر چنان زني بي باک و قوي اراده اي نباشم که پس از دلداده ام مانند کلئوپاترا با مار در يک بستر بخوابم لااقل اينقدر صفت دارم که دعا کنم پيش از تو بميرم.
– اگر دعاي تو مستجاب نشد؟
– آن وقت عهد مي بندم که پس از مرگ شوهر مانند ساتياکها لبخند به لب با او به قبر بروم.
سيد ميران به صداي بلند قاه قاه خنديد و هما در حالي که مي نشست تا چاي بريزد گفت:
حرف من خنده نداشت. مگر خودت برايم تعريف نکردي که در هندوستان طايفه بوده يا هستند که به اين رسم عمل مي کردند؟ اگر هم افسانه باشد من از اين جهت که مقام عشق را به آسمان هفتم بالا مي برد دوست دارم که حقيقت باشد و اگر تخيلات يا احساسات دور از عمل را کنار گذاريم به تو صراحتاً قول مي دهم، همچنانکه تا به حال همه جور در راه من بوده اي، من هم تا آخرين لحظه عمر ناقابلم را در راه تو باشم، فقط به شرطي که بگوئي آيا في الواقع مرا دوست داري؟ چه چيز من جلب توجه تو را کرده است؟
– سر تا پاي وجود تو، کمال جسماني تو. من زيبائي تو را مي پرستم و اين متاسفانه تنها چيزي است که با افزايش سن زوال خواهد يافت. برو عقل ياد بگير که روز به روز مقدارش افزوده مي شود.
– براي من فرقي نمي کند که خودم را دوست داشته باشي يا زيبائيم را، بگو سرابي اگر من بميرم تو چه خواهي کرد؟
– اگر داشتم مانند شاه جهان آرامگاه بزرگي از مرمر سفيد برايت خواهم ساخت. در تابوت بلور جايت خواهم داد پس از تو ديگر زن نخواهم گرفت و وصيت خواهم کرد که هنگام مرگ در کنار تو خاکم کنند. اگر نداشتم به يک چهار طاقي ولو آنکه با دست خود بسازم قناعت خواهم کرد.” (همان: 630-361)
فضا و رنگ در ميان عناصر داستان از جايگاه والايي بر خوردار است،”وقتي داستان کوتاه يا رمان خوبي را مي خوانيم احساس خاص و مشخصي پيدا مي کنيم که دنياي مخلوق داستان و فضا و رنگش در ما بوجود آورده است و اغلب هماهنگي و سازگاري موضوع با فضا و رنگ داستان موجب ايجاد اين احساس مي شود و از اين نظر فضا و رنگ نيز بايد در خور و مناسب موضوع باشد.” (ميرصادقي،1376: 530)
به طور کلي لحن با عاطفه و جهان بيني و فضا و رنگ با حال و هواي داستان در ارتباط است.(ايراني،1364: 208)
کار فضاسازي در شوهر آهوخانم طبيعي انجام گرفته است و فضا و رنگ هماهنگ با پيرنگ و موضوع است. پيرنگ شوهر آهو خانم، مجموعه اي از حوادث تلخ و نا خوشايند و موضوع آن شرح دردها و رنج ها و شکست هاي شخصيت هاي داستان است بنابراين فضا و رنگ شوهر آهو خانم، فضايي است غم انگيز و ملال آور.
” با سبعيّت و بي آنکه مهلتش بدهد او را جلو انداخت. نعره مي زد، مي خروشيد، التماس مي کرد. و زن نيامد گرفته مثل آفتابه دزد بدبخت و تو سري خوري که به چنگ صاحبخانه قلچاقي افتاده باشد مقاومت نکرد. همسايه ها خرد و درشت از گوشه و کنار حياط ناظر اين صحنه دلخراش بودند. او را به طرف دهليزخانه هل مي داد و بيچاره حتي قادر نبود آهنگ پاي خود را نگه دارد. وسط حياط چادرش به سنگ گير کرد و از سرش افتاد. يک لنگه از جوراب هاي سياه ساقه بندش شل شده و پائين آمده بود. فرصت پوشيدن کفش يا دمپائي هايش را نيز نيافته بود. مرد او را با خشونت راند و از در حياط بيرون کرد. هنگام برگشتن به حياط بچه ها را که سر به ديوار نهاده و وحشت زده گريه و زاري راه انداخته بودند به توپ بست. آن ها را به اتاق تاراند و خود به ايوان آمد. آن جا در حالي که نگاه و اشاره تهديد آميزش به خورشيد خانم و ساير زن هاي خانه بود با صداي بلند همه حياط را مخاطب قرار داد:
– آي زن ها، آي همسايه ها، با شما هستم! خوب گوش هايتان را باز کنيد چه مي گويم، من فردا طلاقنامه اين قحبه را کف دستش مي گذارم تا برود هر آن جا که ميلش قرار مي گيرد. از همين ساعت به شما اعلام مي کنم که حق ندارد به هيچ اسم و عنوان و بهانه پايش را از آستانه اين در تو بگذارد. او در خانه من چيزي ندارد که بخواهد ببرد. اگر امشب يا فردا يا هر وقت ديگر بفهمم که کسي از شماها در را بر رويش بازکرده است هرچه ببيند از چشم خودش مي بيند، شنيديد؟ آهو ديگر حق ورود به اين خانه را ندارد.
همسايه ها هر يک در جاي خود تکان خوردند. اکرم به او پشت کرد و در حالي که زير لب فحشش مي داد به طرف اتاق خود رفت. صاحب خانم، زن همسايه بيروني، که نوه دختريش را براي دواي چشم پيش آهو آورده بود و از ابتداي دعوا آنجا بود در لحظه اي که سيد ميران توجه نداشت از حاشيه ديوار لول شد و با بچه بغلش مثل کسي که از زير طاق شکسته مي گريزد از خانه بيرون رفت. مرد با منتهاي غضبي که هنوز فروکش نکرده بود روي تختخواب بزرگ وسط حياط نشست و سيگاري آتش زد. بچه ها در اتاق خود همچنان بي قراري مي کردند و وقتي که سيد ميران از روي تختخواب برخاست و به سوي آن ها رفت، هما با تشدّد او را از زدن آنان بر حذر داشت. اما مرد در آن اتاق کار ديگري داشت. يکسر به سر صندوق آهو رفت. حرکاتش شتاب آلود و از روي حواس پرتي بود. با اين که اغلب ديده بود که زنش کليد صندوق را پس از قفل کردن آن زير فرش مي گذاشت به صرافتش نبود، بچه ها نيز با کنجکاوي اشک آلود و جوشان و آميخته به ترس نگاهش مي کردند خاموش ماندند. سيد ميران با دو ضربه قندشکن چفت صندوق را از جا کند. جاي جواهرات آهو را مي دانست که در مجري حصيري کوچکي بود و هميشه روي لباسها قرار داشت. از بخت بد او، آنجا جز يک گلوبند و دو انگشتر طلا چيزي ديده نمي شد. چهل بسم الله نقره گردن مهدي نيز بود که ارزشي نداشت. سيد ميران وقتي طلاها را در دستمال مي پيچيد و در جيب مي گذاشت بچه ها را که وحشت زده هر يک در گوشه اي از اتاق کز کرده بودند با لحني که گوئي آنان نيز در گناه مادر شريک اند طرف صحبت قرار داد:
شما هم اگر البته مي خواهيد بچه هاي خوبي باشيد و من دوستتان داشته باشم، بي آنکه گريه و زاري و عق و پق راه بياندازيد که من هيچ خوشم نمي آيد بايد بدانيد که از اين پس ديگر مادر نداريد. هيچ آسماني هم به زمين نخواهد آمد. همانطور که بچه هاي غلام نانوا يا همين همايون و کتايون هما با زن پدر سر مي کنند، شما نيز به همان طور، فرض کنيد که او مرده است. هان، نمي شود چنين فرضي کرد؟ چرا، مي شود. تقصير از من است که در اين مدت استخوان را از لاي زخم بيرون نمي آوردم و زودتر تکليف خودم را يکسره نمي کردم. حالا برود به امان خدا، سر او آزاد و تن شما به سلامت.
از بچه ها بيژن زيرچشمي نگاهش به پدر بود و با خشم دروني خود را مي خورد. مهدي پشت دست جلوي دهان گرفته بود، از ترس قيافه پدر با بغض تشنج آميزي که براي روح کودکانه او زياد بود مبارزه مي کرد، ناگهان بقّي کرد و ترکيد. در کنار او کلارا دستش را روي چشم گرفت و درست مانند يک کودک پنجساله با دهان گشوده اي که آب از آن سرازير بود گريه را سر داد. سيد ميران بي اعتنا به اين زاري ها در حالي که کم و بيش وضع آينده بچه ها و مسئوليت خود در نگهداري و اداره آنان را از جلوي چشم مي گذراند از اتاق بيرون آمد. در همين بين بهرام از راه رسيد. جلوي ايوان حيران ايستاد و با يک نگاه به وضع در هم پاشيده خانه، نبودن مادر، سکوت توجّه آميز همسايگان و چشم اشکبار برادران همه چيز را دريافت، اما او نيز جز سکوت و آه فرو خورده اي که در دلش باد کرد هيچ عکس العملي نتوانست نشان بدهد. هنگام رد شدن سيد ميران که شتابان قصد بيرون رفتن داشت، خورشيد خانم در جلوي دهليز خانه دنبالش دويد. براي اوّلين بار در عمرش از وي رو مي گرفت. به نظر مي آمد با او حرفي دارد. در آستانه خروجي در حياط بي آنکه هيچ کدام بايستند پرسيد:
به اين سادگي مي خواهي زنک را از خانه ات براني؟
سيد ميران بي آنکه سر برگرداند و به او نگاه کند به تندي جواب داد:
– چرا به سادگي، ولايت محضر شرع دارد.
– او که در اين شهر کس و کاري ندارد، کجا برود، چه بکند؟!
– برود به فاحشه خانه، اگر آنجا هم نشد يا راهش ندادند قبرستان. من که ضامن سرنوشت او نيستم و بعد از اين هم ميل ندارم که کسي اسمش را پيشم بياورد يا توسّطش را بکند. برود به هر کجا که خود مي داند. کلفتي بکند، دايه بشود، من چه مي دانم. شايد هم کسي پيدا شد و از او نگهداري کرد.” (افغاني،1345: 620-619)

9-7-گفت و گو در شوهر آهوخانم
در اينجا براي آن که اهميت و جايگاه گفت و گو در شوهر آهو خانم، مشخص شود نظر چهار تن از نويسندگان ايراني و غربي و مرور مي کنيم:
“گفت و گو، در صورتي که به جا و استادانه نوشته شود، رمان را زنده و جذاب مي سازد و به داستان نيرو مي دهد و زندگي مي بخشد زيرا به خواننده امکان مي دهد که خود در جهان داستان حضور يابد و به صداي شخصيت ها، در حالي که آنان دارند پنهان ترين زاويه ها و ظريف ترين جنبه هاي روح خويش را آشکار مي کنند، گوش فرا دهد.” (ايراني،1380: 342)
“گفت و گو، نيز مانند عمل نشان دهنده ويژگي هاي روحي شخصيت داستان است. کلمات به کار رفته، تاکيد بر هجاهاي خاص، موضوع و مضمون گفتگوها، مکث ها، پستي و بلندي صدا، تلفظ هاي نادرست يا غلط و لغزش هاي زباني، همه نشان دهنده پيشينه ذهني، تجربي و رواني افراد داستان اند.” (عبدالهيان،1381: 72)
“گفت و گو بهترين وسيله نشان دادن روابط بين اشخاص است. در واقع روابط بين اشخاص را به گونه اي واضح و روشن به نمايش مي گذارد.” (همان:72)
“گفت و گو، يکي از ظريف ترين و مشهورترين ابزار نويسنده است و صحت گفته هاي پي را درباره اشخاص تاکيد مي کند.” (بيشاب،1383: 159)
“گفت و گو، عنصر مهمي از داستان کوتاه يا رمان را تشکيل مي دهد، زيرا جزء مهمي از زندگي است. کار عمده نويسنده چنان که گفتيم اين است که پندار واقعيت را در خواننده ايجاد مي کند.” (يونسي،1379: 347)
در قطعه زير از گفتگوي ميان هما و آهو ويژگي هاي گفته شده نشان داده شده است:
“هما تو هم خيلي ظالم بلا و شيطان صفت هستي هان. با اين لپ هاي هلوئي و گردن بلند بلورينت مردها را که سهل است زن ها را نيز کشته اي.
مشکل بود تصور کرد که زن بزرگ با اين گفته قصد تملّق يا برداشت موضوع پوشيده تري را داشت. هما چپ چپ او را نگريست و خوشدلانه گفت:
– نکند آهو تو هم عاشق من شده باشي، در اين صورت سعادتم تکميل خواهد شد. زيرا شنيده ام که عشق زن به زن شوم و نامبارک است.
– آري، خوب فهميدي، من عاشق تو شده ام.
– راستي آهو؟
– تو نميري به جان بازه، من عاشق آن زلفهاي آلاگارسون و مخصوصاً چراغ قوه اي شده ام که در مغازه ات مي سوزد (کنايه او به دندان طلاي هما بود)
– دلت بخواهد مثل من باشي! بايد مادر دهر بنشيند و جفت مرا بزايد.
– در عيّاري و عشوه گري، رندي و دغلبازي.
– خداش هم بداند. از دستت بر مي آيد تو هم باش! مثل خردجّال هر موي بدنم سازي مي زند. با مکر و افسون به چشم مار سرمه مي کنم، غير از اين است؟
هما ابرويش را نازک کرد و از روي دوش او را نگريست تا ببيند چه مي گويد. اين حرف خود آهو بود که پشت سر هوويش پيش خورشيد زده بود. جواب داد:
– بله، جلوي روي خودت تکرار مي کنم، تو به من بد مي کني. تو به حق خودت قانع نيستي و با فنّ و فعل و ناز و عشوه مرد ساده دل مرا پاک به سوي خودت کشيده اي. اگر چه اين مرد شوهر تو نيز هست و در حقيقت من بر تو تقصيري نبايد بگيرم، عزيزم، تو زن هستي و روي خاصيت زنانگي خودت بايد هم براي جلب شوهرت هر کار از دستت بر مي آيد بکني. گله من از تو نيست. اين اوست که خطا کار است، اين اوست که به من و بچه هايش بد مي کند.
آهو سکوت کرد. فکرش همه متوجه خورشيد خانم بود. به طور مسلّم اين زن حرفهاي او را پيش هوويش واگو مي کرد. زنک سخن چين و نمک نشناس با اين وصف باز شرم نمي کرد و با او دم از دوستي مي زد.

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درمورد زیست محیطی، سرمایه اجتماعی، فراوانی تجمعی، اعتماد اجتماعی Next Entries منبع مقاله درباره عناصر داستان