منبع مقاله با موضوع فاعل شناسا

دانلود پایان نامه ارشد

شناخت تجربی دارند. در ادامه او برای تکمیل کارش به افسانه جونز، به‌‌‌ویژه ایده اپیزودهای درونی با محتوای مفهومی، نیاز دارد تا ایده اولیه‌‌‌ی اپیزودهای درونی را تأیید کند.
براندام بر آن است که ادعاها صرفاً در هیئت عملکردهای زبان‌‌‌شناختی ظاهر می‌‌‌شوند. این عملکردها زمانی ایجاد می‌‌‌شوند که فاعل‌‌‌شناسا میل خویش را برای صدور حکم در برابر تمایل‌‌‌های تأثیرپذیر مهار کند. اما مک‌‌‌داول معتقد است که مفهوم ادعا نزد سلرز، به‌‌‌وضوح مفهومی است که به واسطه‌‌‌ی آن، وی بطورتضمینی محتوای مفهومی را به تجربه نسبت می‌‌‌دهد. او از این مفهوم استفاده می‌‌‌کند تا این مسئله را که جونز مفهوم اپیزودهای درونی همراه با محتوای مفهومی را که همچون عملکردهای آشکار زبان‌‌‌شناختی همراه با ویژگی های سمنتیکی‌‌‌شان تعریف می‌‌‌کند، تأیید کند. ادعاها در تصویری که براندام عرضه می‌‌‌کند به گونه‌‌‌ای ظهور می‌‌‌یابند که گویی مدل جونز هستند. اما به اعتقاد مک‌‌‌داول، آنچه که سلرز را بر آن داشت تا جونز را مدلی برای نمایش ادعاها در معنای اول قرار دهد به هیچ عنوان با دریافت براندام از این مسئله سازگار نیست.(همان،16)
سلرز همانطور که پیشتر گفته شد تضمین کرده بود که تجربه حاوی ادعاهای گزاره‌‌‌ای است، و اثبات آن را هدف اصلی خود قرار داده بود. در ابتدای افسانه جونز، هم‌‌‌نوعان جونز گزاره‌‌‌های شرطی التزامی را داشتند و می‌‌‌توانستند پیرامون تمایل‌‌‌ها صحبت کنند. به‌‌‌علاوه، رفتارهای آشکار زبان‌‌‌شناختی همراه با ویژگی‌‌‌های سمنتکی‌‌‌شان را نیز داشتند. سلرز برای رسیدن به هدف خود باید نشان دهد که جونز از منابع پیشاجونزی فراتر می‌‌‌رود و درست بعد از نواوری جونز در همین مرحله است که سلرز اعلام می‌‌‌کند که به وعده‌‌‌اش عمل کرده است.
مک‌‌‌داول می‌‌‌گوید برداشتی که براندام از گزاره‌‌‌های «بنظرمی‌‌‌آید» عرضه کرده، برداشتی است در چهارچوب تمایل‌‌‌ها، که می‌‌‌توان آنها را مهار کرد، تا ادعاهایی در نخستین معنای آن ساخت، یعنی عملکردهای آشکار زبان‌‌‌شناختی در یک رده خاص. اما همه این ابزارها، پیش از نوآوری جونز نیز موجود بوده است. براندام با این کار ویژگی تضمین‌‌‌شده‌‌‌ای را که سلرز برآن پافشاری می‌‌‌کرد نادیده می‌‌‌گیرد و در حقیقت خود را از آن محروم می‌‌‌سازد.
سلرز نمی‌‌‌پذیرد که گزاره‌‌‌های «بنظر می‌‌‌آید» گزارشی از واقعیت‌‌‌های عینی حداقلی باشند. عینی بدین معنا که بطور منطقی مستقل از عقاید و چهارچوب‌‌‌های مفهومی ذهن فاعل شناسا باشد و حداقلی در این معنا که مطمئن‌‌‌تر از صدور حکم راجع به رنگ اشیاء در محیط فاعل شناسا هستند. از نظر مک‌‌‌داول حق با سلرز است. زیرا معنایی که برای عینی بودن این واقعیات فرض گرفته شده و این نوع تفسیر از گزاره‌‌‌های «بنظرمی‌‌‌آید»، نسخه‌‌‌ای از افسانه داده است.(همان،17)
اما براندام می‌‌‌گوید گزاره‌‌‌های «بنظرمی‌‌‌آید» اصلاً «گزارش» نیستند، چه رسد به اینکه گزارش تجربی باشد. چون از نظر وی سلرز اصلاً می‌‌‌کوشد تا به ما نشان دهد در تصویری که از شناخت تجربی داریم، بدون تجربه چه باید بکنیم. رد کردن این ایده از نظر مک‌‌‌داول به کلی خلاف چیزی است که سلرز می‌‌‌گوید. به همین دلیل هم براندام، سلرز را در خصوص این موضوع «متزلزل»210 می‌‌‌خواند. درصورتی‌‌‌که مک‌‌‌داول معتقد است سلرز کاملاً «بی‌‌‌تزلزل»211 می‌‌‌گوید احکام «بنظرمی‌‌‌آید» واقعاً گزارش هستند. آن هم نه فقط پیرامون تمایل‌‌‌هایی که در تصور براندام تنها گزینه مناسب برای گزارش‌دهی این احکام بوده، بلکه از تجربه‌‌‌ها و خصوصاً در مورد محتواهای مفهومی شان. مک‌‌‌داول این قسمت از متن را که برگرفته از قسمت پانزدهم است به عنوان مثال ذکر می‌‌‌کند:
اجازه دهید در آغاز نکته‌‌‌ای را خاطر نشان کنم، پیرامون این ایده که جمله «اکنون به‌‌‌نظر من می‌‌‌آید که این سبز است» نقش گزارشاتی دارد، قطعاً نکته‌‌‌ای وجود دارد. البته به نظر می‌‌‌رسد که این جمله لزوماً یک گزارش است. در این صورت، اگر گزارشی از یک واقعیت غیرحداقلی نمی‌‌‌دهد، واگر گزارشی را که می‌‌‌دهد قابل تحلیل در چهاچوب داده‌‌‌های حسی نیست، پس از چه چیزی گزارش می‌‌‌دهد؟
(EPM, 38-39; qtd . in McDowell, 2009, p18)
و در قسمت بعدی پس از اینکه دو وجه را به تجربه نسبت داد که شامل ویژگی‌‌‌های مفهومی و ویژگی‌‌‌های حسی می‌‌‌شود، به این سوال پاسخ می‌‌‌دهد:
بنابراین، وقتی می‌‌‌گویم « xاکنون به نظر من سبز می‌‌‌آید» دارم از این واقعیت گزارش می‌‌‌دهم که تجربه من به‌‌‌عنوان تجربه، می‌‌‌شود گفت ذاتاً، از یک تجربه صادق از دیدن اینکه x سبز است، قابل تمایز نیست. این گزارش انتساب به تجربه من از این ادعا که «x سبز است» را نیز در برمی‌‌‌گیرد؛ این واقعیت که من به جای اینکه به سادگی گزارش دهم «xسبز است» این گزارش را می‌‌‌سازم، نشان می‌‌‌دهد که مسئله خاصی باعث شده تا پرسش در مورد تایید یا عدم تایید آن را به سطح بالاتری منتقل کند.(همان)
مک‌‌‌داول با استناد به این قسمت تایید می‌‌‌کند که برخلاف نظر براندام این دیگر متزلزل نیست، بلکه مستقیماً به چیزی اشاره می‌‌‌کند که نشان می‌‌‌دهد احکام «بنظرمی‌‌‌آید» گزارش هستند و در مورد تمایل‌‌‌ها نیست بلکه در مورد ویژگی‌‌‌های مفهومی (حاوی ادعا) و بطور ضمنی ویژگی حسی تجربه است. مهم‌‌‌ترین حرکت سلرز پس از عمل‌‌‌کردن به تعهدش در قسمت 16، فراهم‌‌‌آوردن نقش گزارشی برای خوداسنادی‌‌‌های «فکر» است، که شامل تجربه به مثابه چیزی که دارای محتوای مفهومی است نیز می‌‌‌شود.
مک‌‌‌داول می‌‌‌نویسد اگر کسی صرفاً بخواهد گزارش دهد که تجربه‌‌‌اش حاوی این ادعاست که چیزها چنین و چنان‌‌‌اند، هم‌‌‌چنان باید مشخص کند که آن ادعا را می پذیرد یا نه. اگر آن را بپذیرد، در حقیقت ادعا کرده که او اشیاء را چنین و چنان می‌‌‌بیند (البته اگر تجربه مورد بحث، یک تجربه دیداری باشد). اگر نپذیرد، در حقیقت خود را به گفتن اینکه بنظر می‌‌‌رسد که گویی اشیاء چنین و چنان هستند محدود کرده است. در احکام «بنظرمی‌‌‌آید» فرد از پذیرفتن ادعایی که گزارش می‌‌‌کند تجربه‌‌‌اش حاوی آن است، خودداری می‌‌‌کند.
وی می‌‌‌افزاید براندام از همین عدم پذیرش استفاده می‌‌‌کند و توضیحی را به سلرز نسبت می‌‌‌دهد و از جانب او می‌‌‌نویسد «از آنجا که تأکید بر « xبه نظرf می‌‌‌آید» هیچ الزام گزاره‌‌‌ای را متعهد نمی‌‌‌شود — و تنها یک تمایل قابل چشم‌‌‌پوشی را نشان می‌‌‌دهد که چنین می‌‌‌کند (الزام گزاره‌‌‌ای می‌‌‌دهد) – چیزی مبنی بر اینکه چنین الزامی درست است یا نیست (کدام‌‌‌یک؟)، وجود ندارد»(همان،19)
از نظر مک‌‌‌داول این درک نادرست براندام است. در احکام «بنظرمی‌‌‌آید» فرد از ویژگی حاوی ادعا بودن تجربه‌‌‌اش گزارش می‌‌‌دهد. وقتی فرد چنین حکمی را صادر می‌‌‌کند، یک نوع الزام ادعایی212 وجود دارد، درواقع فرد می‌‌‌گوید اجسام چگونه به‌‌‌نظرش می‌‌‌آیند، هرچند ادعایی را که درون تجربه است را تأیید نکند.(همان)
پذیرفتن فقط به معنای پذیرفتن است
در توضیح بخش سوم کتاب، مک‌‌‌داول باز به براندام خرده می‌‌‌گیرد. وی معتقداست که تصور براندام از کاری که سلرز باید در بخش سوم انجام دهد، مانع از فهم درست او از این بخش شده است. براندام کاملاً تصور خود را بر متن کتاب ارجحیت داده است. به نظر براندام سلرز در بخش سوم باید در مورد تصویر دولایه‌‌‌ی شناخت مشاهدتی توضیح دهد، درنتیجه وی استدلالات سلرز را مبهم می‌‌‌داند. در صورتی‌‌‌که از نظر مک‌‌‌داول، سلرز در مورد مسئله‌‌‌ای کاملاً متفاوت سخن گفته است. او این بخش را به این مسئله مهم اختصاص داده که چگونه ظرفیت شناخت‌‌‌دهی تجربه – حتی تجربه‌‌‌ی امری به‌‌‌سادگی رنگ – شناخت دیگر امور واقع را یعنی شناختی غیر از شناخت غیراستنتاجی که از همین تجربه‌‌‌ها بدست می‌‌‌آید، پیش‌‌‌فرض قرار می‌‌‌دهد. شناختی که پیش‌‌‌فرض واقع شده با شناختی که آن را پیش‌‌‌فرض قرار داده به هیچ وجه و صورت غیراستنتاجی مربوط نیست. مسئله سلرز در این بخش همین است.(همان،20)
براندام می‌‌‌گوید چیزی که سلرز از آن به‌‌‌عنوان «پذیرفتن»213یاد می‌‌‌کند اصطلاحی است که وی برای بیان دومین عنصر خود در تصویر دولایه بکار برده است. او فکر می‌‌‌کند سخن راندن درمورد پذیرش راهی است که به او اجازه می‌‌‌دهد تا به طور کلی راجع به ادعاها سخن بگوید. بدین نحو که سلرز چیزی را که فقط به این شکل اجازه دارد الزام بطور مفهومی با محتوا بخواند، در یک ساختارتکلیفی قرار می‌‌‌دهد که به شکل استنتاجی سامان یافته است.
درصورتی که به عقیده مک‌‌‌داول، سلرز ایده اینکه تجربه حاوی ادعاست را مطرح ساخته بدون اشاره به اینکه حس می‌‌‌کند موظف است خود را مشغول به کنکاش پیرامون چیستی ادعاها کند. برداشت اولیه او از احکام «بنظرمی‌‌‌آید» تضمینی نیست، چون او برای گسترش دادن ایده ادعاها از کاربرد اولیه‌‌‌شان به جونز احتیاج دارد. این کاربرد اولیه، پیش از آنکه بتواند در نسبت دادن محتوای مفهومی به اپیزودهای درونی بکار رود، به دسته‌‌‌ای از عملکردهای آشکار زبان‌‌‌شناختی تعلق دارند. کاربرد اولیه برای براوردن این اهداف هیچ مشکلی ندارد. صحبت از پذیرفتن، نشانی از این ایده نیست که چیزهایی را که در هر وضعی به جز این وضع صرفاً واکنش بودند را درون یک عمل با ساختار تکلیفی قرار دهیم، تا بتوان اینگونه برداشت کرد که آنها محتوای مفهومی دارند. پذیرفتن فقط به معنای پذیرفتن است، اگر زمانی ما از این ایده استفاده کنیم که تجربه حاوی ادعاست، آشکار است که تجربه‌‌‌کننده214 با این سوال روبروست که آیا ادعایی را که محتوای تجربه‌‌‌اش است، می‌‌‌پذیرد یا نه؟ مک‌‌‌داول می‌‌‌گوید این ایده که محصول بعضی از تمایل‌‌‌های واکنشی با بیان استنتاجی، به صورتی فهمیده می‌‌‌شوند که محتوای مفهومی دارند، به هیچ قسمتی از این بخش از رساله سلرز مربوط نمی‌‌‌شود یا حتی به کل رساله. او تأکید می‌‌‌کند که سلرز حتی پیش از وارد کردن جونز، مفهوم عملکردهای زبان‌‌‌شناختی آشکار را همراه با محتوای مفهومی‌‌‌شان به منابع رایلی‌‌‌ها اضافه کرده بود. کار سلرز در این رساله این نیست که برای این ایده که فقط عملکردهای آشکار می‌‌‌توانند محتوای مفهومی دانسته باشند، یک برداشت استنتاج‌‌‌گرا فراهم کند؛ نظریه‌‌‌ای که دومین عنصر در تصویر «دولایه» براندام است.(همان،20-22).
استنتاج قابل اعتماد بودن
براندام بعد از این‌‌‌که سخن سلرز را در قسمت 19 و 20 مبهم خواند، می‌‌‌گوید که در قسمت‌‌‌های 33 تا 37، او به شکل قابل‌‌‌قبول‌‌‌تری این مسئله را تکرار می‌‌‌کند. اما مک‌‌‌داول برآن است که این هم ناشی از کج‌‌‌فهمی براندام است.
براندام فکر می‌‌‌کند که هدف قسمت‌‌‌های 33 تا 37 تشریح عنصر دوم از برداشت «دولایه» است، یعنی ایده‌‌‌ای که براساس آن، محصول تمایل‌‌‌های واکنشی که موضوع گزارش‌‌‌های مشاهدتی هستند، با جایگاهی که در عمل بطور استنتاجی روشن دارند، دارای محتوای مفهومی فهمیده می‌‌‌شوند. اما او استدلال می‌‌‌کند که این قسمت‌‌‌ها پرده از مشکلی برمی‌‌‌دارد که در درون‌‌‌گرایی215 شناخت‌‌‌شناسانه‌‌‌ی سلرز نهفته است(همان،22).
سلرز بر آن است که اگر یک ادعا بخواهد شناخت مشاهدتی بدهد، دو شرط باید برقرار باشد. اول اینکه ادعا باید از ظرفیتی که محصولاتش به صورت قابل‌‌‌اعتمادی درست‌‌‌اند ناشی شده باشد. دوم آنکه کسی که این ادعا را می‌‌‌کند باید آگاه باشد که اظهارنظرش چنین صلاحیتی را دارد. آنطور که سلرز می‌‌‌گوید، ایده قابل اعتمادبودن را می‌‌‌توان اینگونه توضیح داد که این از سوی کسی که ادعا می‌‌‌کند اجسام آن‌‌‌چنان هستند که او می‌‌‌گوید (با در نظر داشتن موقعیتی که او چنین ادعایی را کرده) استنتاج خوبی است — چیزی که براندام به آن «استنتاج قابل‌‌‌اعتماد‌‌‌بودن»216 می‌‌‌گوید.(همان،22)
براندام فکر می‌‌‌کند که این امر، شرط دوم سلرز را با نظریه‌‌‌ی غیراستنتاجی بودن شناخت مشاهدتی به تعارض در می‌‌‌افکند. او فکر می‌‌‌کند این شرط دوم

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله با موضوع فلسفه ذهن، ادراک دیداری، فاعل شناسا Next Entries منبع مقاله با موضوع ناسازگاری، نورپردازی