منبع مقاله با موضوع ساختارگرایی، پساساختارگرایی، داستان گویی، میشل فوکو

دانلود پایان نامه ارشد

(6) وارد کرد؛ کسی که خود زمانی ساختارگرا تلقی می شد.
” دریدا موضوع ساختارگرایی معنا را به مثابه امری متشکل از تفاوت های شدید را گزاف دانست و کاربردهایی را از آن در آورد که در جهت دیگر و بسیار اساسی تری حرکت می کند. او مبرهن ساخت که چون هر کلمه به واسطه تفاوتش با سایر کلمات ساخته می شود، معنا هرگز به طور کامل در خود آن کلمه موجود نیست؛ معنا «به تعویق انداخته شده» است، و به همان اندازه که وجود آن ناشی از حضور است، ناشی از غیبت نیز هست” (استیور، 1383: 173)
دریدا با استفاده از یکی از ارکان ساختارگرایی یعنی تقابل های دوگانی، علیه ساختارگرایی وارد عمل می شود و آنها را بدون یافتن ترکیب یا سنتز بالاتری در هم می شکند. او به ما نشان می دهد که این تقابل ها به چه صورت تبدیل به بن بست ها و معماهای بی حاصلی می شود که به جای غلبه بر آنها، باید آنها را در تجربه ای پایان ناپذیر تحمل کرد.
“پسا ساختارگرایی، در اواخر دهه 1960، به منظور مقابله با افکار و آرای افراطی و دور از ذهن ساختارگرایی ظهور کرد. از پساساختارگرایان معروف، می‏توان به میشل فوکو، ژاک لاکان‏ و مهمتر از همه، ژاک دریدا اشاره داشت. پساساختارگرایان، با این ایده پیش‏آمدند که تحلیل متون ادبی، همچون بررسی متون‏ علمی و مبانی نظری زبانی نیست؛ و در آن، مضامین، اخلاق و مسائل معنوی و فلسفی، دخیل است.
Mode (1)
Genre (2)
Theme (3)
Form (4)
Ernst Cassirer (28 Jul 1874 – 13 Apr 1945) (5)
(6) Jacques Derrida ( 15 Jul 1930 – 9 Oct 2004)
طبق نظر آنها، زبان تنها یک نظام عمومی است؛ و عامل اصلی شکل‏دهنده کلیه جریانها و پدیده‏های جهانی، نیست. در حقیقت، اساس و شالوده تئوری پساساختارگرایان، بر پایه ناپایداری و نارسایی زبان استوار گشته است. تئوری مشهور دریدا، به نام تفاوت (1)، اثبات کرد که معنا، وابسته به‏ نشانه‏های زبانی، نیست. ” (پارسی نژاد، 1382: 36(
پساساختارگرایان در تلاش و کوششی مضاعف سعی کردند تا برآیند از عقاید مارکس، فروید و سوسور ارائه دهند. آنها به شدت با این عقیده ی اگزیستانسیالیستها که می گفت: هر انسان، دست‏پرورده آن چیزی‏ست که خود آفریده است، مخالفت می کردند. پساساختارگرایان با وقوف بر تاثیر بسار زیاد جامعه، فرهنگ و سنن در شکل گیری شخیت انسان به این باور رسیدند که انسان هیچ نوع نظارتی بر جریانهای جامعه‏شناسی، روانشناسی، و زبانشناسی ندارد. میشل فوکو مهمترین مباحث پساساختارگرایان را مطرح ساخت. او پذیرفته بود که زبان و جامعه، توسط یک نظام قانون‏مند شکل می‏گیرند ولی نتوانست دو دیدگاه مهم ساختارگرایان را قبول کند:
” الف – ساختار مدون و بنیادینی وجود دارد که می‏تواند شرایط و موقعیت انسان را توصیف کند.
ب – نظام نشانه‏ها، نظام تعیین‏کننده و بنیادین درک حقایق‏ است.
میشل فوکو بر این باور نبود که ساختار مدونی وجود داشته‏ باشد که بتواند شرایط انسانی را تفسیر کند. در عین حال، که او اظهار داشت: «غیرممکن است که از دور دستی بر آتش داشت، و توانست موقعیتها و تمامی پدیده‏ها و شواهد جهان متن را تحلیل کرد.» ” (همان: 7-36(
در این میان رولان بارت تلاش ساختارگرایان را که می خواهند برای تمامی آثار و پدیده ها، ساختار و بنیانی واحد را پی ریزی کنند، بی ثمر و کمی خنده آور و مضحک توصیف می کند. بارت به اصل لذت بردن از متن اعتقاد راسخی دارد و این حق را به خواننده می‏دهد تا آزادانه و به هر نحو که‏ دوست دارد، متون و جهان هستی را استنباط کند. پساساختارگرایی نفی تمام و کمال ساختارگرایی نیست بلکه می توان اذعان کرد نوعی تشدید و افراطی کردن بعضی از مضامین ساختارگرایی است. خاستگاه پساساختارگرایی ماند ساختارگرایی تنها در فلسفه نیست بلکه ریشه در علوم اجتماعی، نقد ادبی و روانکاوی دارد. حتی می توان از ژاک لاکان به عنوان معماری که پل میان ساختارگرایی و پساساختارگرایی را طراحی و اجرا نمود، یاد کرد. در این میان نکته جالب توجه اینجاست که فوکو از مرحله ی ساختارگرایی به پساساختارگرایی می رسد. دریدا نیز در مقالات تفسیری، که زمانی به دلیل تنوع و تأثیرشان درخشان و شگفت‏آور بودند، با استفاده ابزاری از زبان، اقدام به تجزیه و تحلیل بی وقفه مبانی فلسفه غرب می کند. کار دریدا و فوکوی متأخر، به صورتهای متفاوتی، «پساساختارگرایی»، «پست‏مدرنیسم» و«شالوده‏شکنی» نامیده شده است. اصطلاح پست‏مدرنیسم از نقد قاطع این متفکران از عقل‏گراییِ دوران مدرن ناشی شده است و به الگوی متفاوتی از عقل اشاره دارد.

Difference (1)

فصل سوم: روایت

3-1 جهان بی روایت؛ ممکن یا ناممکن؟
در بررسی روایت می توان چندین پرسش را مطرح کرد که مباحث روایت شناسی هر بار خواسته به شکلی به آن پاسخ دهد. هر نوع پاسخی سبب تنوع و تفاوت نظری نظریه پردازان روایت شده است.
اگر در دنیای امروز روایت(داستان) وجود نداشته باشد چه اتفاقی می افتد؟ انسان از چه سنی قادر به روایت کردن(داستان گویی) است؟ آیا در بین تمامی مخلوقات خداوند فقط انسان قادر به روایت کردن(داستان گویی) است؟ تنها روایت(داستان) است که می تواند احساسات مشترکی را بین انسان ها برانگیزد؟
” روایت در هر جامعه شناخته شده انسانی وجود دارد. گاهی اوقات فعال و مشخص و گاهی اوقات ناقص، بی سر و صدا و ضمنی است. ما با آن تنها در رمان ها و گفتگوها برخورد نمی کنیم، بلکه در جاهایی دیگر نیز با آن مواجه می شویم. مثل نگاه کردن به یک اتاق، حیرت کردن از یک حادثه و فکرکردن به چیزهایی که هفته بعد اتفاق می افتد. یکی از مهم ترین راه های درک اطراف، شرکت در آن ها و بازگو کردن داستان های کوتاه درباره محیط خودمان است که اساس آن ها داستان های قبلا گفته شده است. ساختن روایت روشی برای فهم دنیای تجربه و درک امیالمان و راهی اساسی برای سازمان دهی اطلاعات است.” (برانیگان،1376: 109)
بدیهی است که روایت و داستان دو ساحت متفاوت است و دو ساختار متفاوت نیز دارد و قصد اجتماع این دو مقوله را با هم نداریم، قصد پاسخ دادن به سئوالات فوق را نیز نداریم. هدف از طرح این پرسش ها اهمیت وجود مقوله روایت است، اینکه آیا دنیای امروز بدون روایت انجامی دارد و اساسا می توان بدون روایت زندگی کرد. قبل از اینکه وارد مباحث کلی روایت (اعم از تعاریف، عناصر و …) شویم بهتر است بر روی این مقوله متمرکز شویم که اصولا انسان از چه زمانی قادر به روایتگری است. یعنی به طور مشخصی از کِی قادر به تعریف کردن یک اتفاق یا حتی یک داستان است. پورتر آبوت در مقاله ی بنیان های روایت متذکر می شود که:
” توان روایتگری در سنین سه یا چهار سالگی کودکان خود را نشان می دهد، آنگاه که کودکان فرا می گیرند چگونه افعال را در کنار اسامی قراردهند. آغاز روایتگری دقیقا همزمان است با اولین خاطراتی که بزرگسالان از کودکی اطفال برایشان نقل می کنند. این همزمانی به این فرضیه دامن زده است که خود خاطره، سوای توان روایتگری عمل می کند. به دیگر سخن، ما هیچ تصور ذهنی از هویت خودمان نداریم تا این که روایت به منزله نوعی آرماتور به آن تصور ذهنی شکل می دهد. اگر این گونه باشد، پس همان گونه که پیتر بروک هم خاطرنشان می سازد، «تعریف ما از انسان بسیار بسته به داستان هایی است که درباره زندگی و جهان پیرامون خود نقل می کنیم. چه در رویاها، چه در اوهام خود، نمی توان شکل خیالی بر زندگی خود تحمیل نکرد». موهبت روایت آن قدر فراگیر و جهان شمول است که برخی قویا بر این باورند که روایت«یک ژرف ساخت» است، توان بشری به طور ژنتیکی با ما همراه است، درست بدان گونه که توان دستور زبان(به زعم برخی زبان شناسان) با کودک متولد می شود. زمانی پل آستر(1) رمان نویس نوشت: «نیاز کودک به روایت درست مانند نیاز کودک به غذا، امری ضروری است».اگر برای کودک قصه ای خوانده باشیم، یا او را به سینما برده باشیم، نیک می دانیم که عطش کودک به روایت اکتسابی نیست، بلکه در ذهن و روان او حک شده است.” (آبوت ،1387: 7-36)
بنابراین با این نیاز ضروری به روایت و بیان روایی باید بتوان تعریفی از مقوله ارئه کرد. برای تعریف کردن روایت به جای اینکه از تعاریف معمول و مرسوم استفاده کنیم بهتر است به نکاتی درباره حواشی روایت توجه کنیم. بدیهی است که تعاریف گوناگون از روایت که توسط روایت پردازان متخصص بیان شده است در ذیل این فصل خواهد آمد. گریگور کوری در کتاب روایت ها و راوی ها می گوید:
” روایت ها حاصل کنش گری اند؛ یعنی ابزاری هستند که کسی با آن ها داستان را برای کسی دیگر باز می گوید. روایت ها، داستان ها را باز می نمایند و این کار را به شیوه ای صورت می دهند که ارتباط عامل های کنش بر آن استوار است.” (کوری، 1391: 27)
Paul Auster ( 3 feb 1947 – ) (1)

پس فعلا برایمان مسجل شد که تا این جای کار اگر روایتی وجود نداشته باشد داستانی هم وجود نخواهد داشت، پس اصل بنیادین بیان داستان روایت است از طرفی روایت ها دست ساخت هایی برای ارتباط آگاهانه اند؛ دست ساخت هایی که کارکردشان انتقال داستان است و این کارکرد وابسته است به نیت های سازندگان آن ها.
حال با مساله امر دست ساخت/ساختار روبرو هستیم. در مورد این مساله یعنی دست ساخت باید تمایزی میان آن و امر بازنمایی قائل شویم:” این که چیزی دست ساخت/ ساختار است و این که چیزی بازنمایی است دو امر مستقل اند. اینکه چیزی بازنمایی باشد نیازمند فعالیت آگاهانه ی کسی است ولی این شامل فعالیت ساختن آن نیست.” (همان)
برای درک بهتر این مطلب به مثال زیر توجه کنیم: شاخه شکسته و افتاده ی درخت را شاید بتوان بازنمود سن درخت دانست؛ بازنمود است زیرا به شیوه آگاهانه ای برای بازنمایی به کار رفته است، ولی دست ساخت نیست. حتی اگر کسی شاخه را آگاهانه بریده باشد باز هم نمی توان آن را دست ساخت(ساخته) بازنمودی دانست. شاید کسی آن را بریده تا با آن صندلی بسازد ولی منصرف شده و بعدا دیگران آن را برای تعیین سن درخت به کار برده باشند. در این صورت، هم دست ساخت است و هم بازنمود، ولی دست ساخت بازنمودی نیست.
اما نکته مهم دیگر در ارتباط با روایت این است که روایت ابزار ارتباط است یعنی می توانیم نتیجه بگیریم که اگر روایتی وجود نداشته باشد ارتباطی هم وجود ندارد.
” روایت ها ابزاری برای ارتباط آگاهانه هستند؛ یعنی تمهید های بازنمایی که آگاهانه شکل گرفته اند و نیت های ارتباطی سازندگانشان را نشان می دهند. محتوای بازنمودی روایت همان داستانی است که باز می گوید، و می توانیم مفهومی از محتوای بازنمودی ارائه دهیم که روایت های داستانی و غیر داستانی هر دو را در بر بگیرد. گاهی با اصطلاح روایت های غیر ساختگی بازی می کنیم، ولی این مفهوم، همچون بسیاری از مفاهیم در حیطه ی تفکر جادوییى باعث نمی شود شرط ساختگی بودن روایت ها را نادیده بگیریم؛ بلکه فقط باید آن را روشی بدانیم که اندیشه های معقول را به قلمرو امور متنافر می کشاند، نیز، نباید خاطرات یا رویاها یا زندگی را روایت های غیر ساختگی بشماریم. (همان: 17) و نهایتا این که روایت ها از طریق بازنمایی مردم و کنش ها و اشیا و رخدادها اطلاعاتی را درباره آنها عرضه می کنند.
برای روایت چه کارکردی را می توان متصور شد یا به بیان ساده تر روایت چه کارکردی دارد؟
کارکرد روایت داستان گویی است و نقل داستان فقط با نوعی از فرآیند ساخت امکان می یابد که هدف ارتباطی داشته باشد و بر انتقال تصادفی استوار نیست. از طرف دیگر روایت است که تعریف می کند داستان چیست، زیرا داستان فقط شامل چیزهایی است که بنا به روایت درست اند.
اما جملات فوق دلیل بر این نیست که فقط روایت داستانی وجود دارد که البته روایت غیر داستانی نیز موجود است و بالطبع بین این دو تفاوت وجود دارد: ” تفاوت روایت های داستانی و غیر داستانی در این است که واقعا علاقه مندیم بدانیم آیا آنچه در کتاب تاریخی جورج اول آمده حقیقت دارد یا خیر، ولی در مورد اِما [رمان مادام بوواری] علاقه مان بر این متمرکز نیست که بدانیم آیا آنچه در این رمان آمده حقیقت دارد یا خیر.

پایان نامه
Previous Entries منبع مقاله با موضوع ساختارگرایی، رولان بارت، جامعه شناختی، انسان شناسی Next Entries منبع مقاله با موضوع تحلیل ساختار، علوم انسانی، داستان کوتاه، تحلیل ساختاری