منبع تحقیق درمورد i?، فارسي، “ناحيه، kust

دانلود پایان نامه ارشد

از ميخ گاه فراي نيروتر شدند و ايشان را گناهکاري پيداست؛ و بدين روي، اخترشماران ايشان را بَزِه‌گر بشمارند. تير که اَپوشِ ديو است، بر تيشتر آمد، هر دو هم‌زور و هم‌نيرو گشتند؛ بدين روي اخترشماران گويند که تير با کرفه‌گران کرفه‌گر و با بزه‌گران بزه‌گر است” (بهار، 1378: 60).
ريشه شناسي: اين واژه مرکب است از: kirbag [krpk’] + kar- “ـگر، کننده” (رک. abargara?n)، که رويهم رفته به معني “ثواب رساننده و کرفه گر” است. بررسي ريشه شناختي kirbag در زير آمده است: سانسکريت: kr?pa?- “محبت، شفقت” (مونيرويليامز، 1960: 305) در ترکيب kr?pa?kara- “شفيق، دلسوز، با محبت”؛ فارسي ميانه: kirbak در ترکيب kirbakkar (بهار، 1345: 240؛ مکنزي، 1971: 51)؛ و kirpak-kar [klpkly] (نيبرگ، 1974: 118)؛ فارسي ميانه ترفاني و پهلوي اشکاني: در [kyrbkr] (نيبرگ، 1974: 118)؛ پازند: kerbagar (نيبرگ، 1974: 118)؛ فارسي نو: کرفه گر؛ انگليسي: benefic (بارتون، 2003: 96)؛ beneficient (نيبرگ، 1974: 118)؛ معادل عربي: سعد.
ترکيبات:
kirbakkara?n [krpkgl?n’] “کرفه گران، سعدان”.
§§§
kust [kwst’, kwst | Paz. ku?st]
kustag [kwstk’ | M kwstg]
(نجوم)
* کُست: ناحيه، سمت، جهت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات و ريشه شناسي: واژه kust از ريشه *kus- (سانسکريت: kus?-) به معني “در بر گرفتن و محصور کردن” است؛ در نتيجه، هم به واژه kusti?g يعني “کمربند زردشتيان” که پيرامون کمر را در برگرفته است، مربوط مي‌شود و هم به نواحي جهان که، مطابق عقيد? قدما، همگي را آب در برگرفته است؛ معناي “سمت، جهت” يکي از معاني ثانويه اين واژه و برگرفته از معني “ناحيه” است. واژ? kustag مرکب است از: kust + پسوند تصغير -ag (= اوستايي -ka) که لفظاً به معني “ناحيه کوچک، بخش” است. اما عملاً، در اکثر موارد واژه kustag و kust از لحاظ معنايي با هم مترادف و هر دو به معني “ناحيه” هستند: سانسکريت: ku?sta?- = kusita- “کشور”، kus?a?- “هر يک از نواحي جهان که توسط آب در بر گرفته شده است”، از ريشه kus?- “محصور کردن، در بر گرفتن” (مونيرويليامز، 1960: 296-298)؛ فارسي ميانه: kust [kwst’] “طَرَف، جهت، ناحيه” (مکنزي، 1971: 52؛ نيبرگ، 1974: 121)؛ “ناحيه، جهت، (فارسي:) گُشت” (بهار، 1345: 243)؛ مرتبط با واژ? آرامي kois “پهلو”، و kus?t “کمر، شکم” (نيبرگ، 1974: 121)؛ kustag “ناحيه” (مکنزي، 1373: 102)؛ فارسي ميانه اشکاني ترفاني: [kws] “کشور، حومه” (نيبرگ، 1974: 121)؛ پازند: ku?st (نيبرگ، 1974: 121)؛ فارسي نو: کُست، کُشت، مرتبط با کُشتي يا کُستي به معني کمربند زردشتيان (دهخدا)؛ “گُشت” (بهار، 1345: 243)؛ انگليسي: coast “ساحل”؛ معادل عربي: ناحية.
ترکيبات:
c?aha?r kust “چهار جهت اصلي”
kust i? aba?xtar “ناحيه اباختر، ناحيه شمال”
kust i? ne?m-ro?z “ناحيه نيمروز، ناحيه جنوب”
kust i? xwara?sa?n “ناحيه خراسان، ناحيه مشرق”
kust i? xwaro?fra?n “ناحيه خاوران، ناحيه مغرب”
kust i? Hindu?ga?n “ناحيه هندوستان”
kust i? Sud “ناحيه سغد”
kust i? Hro?m “ناحيه روم”
kusta?n i? zre?h “نواحي دريا”
kustag i? aba?xtar “ناحيه شمال”
kust i? C?i?n “ناحيه چين”
kustag i? xwara?sa?n “ناحيه خراسان، ناحيه مشرق”
kustag i? A?durba?daga?n “ناحيه آذربايجان”
kustag i? Ka?wulesta?n “ناحيه کابلستان”
kustag i? Te?rag “ناحيه تيرگ البرز”
kustag i? Kang-diz “ناحيه گنگ دژ”
kustagi?ha? “نواحي”
ham-kustag “هم-ناحيه”
draya?(b) kustag “دريابار، نواحي ساحلي”
kustagba?n “پاسدارِ ناحيه”
kustagba?n sa?la?r “سردار پاسدارانِ نواحي”
kust kust “ناحيه ناحيه؛ همه نواحي”.
§§§
kustagba?n sa?la?r [kwst(‘)ygp?n’ srd?l]
(تنجيم)
* سردار پاسدارانِ نواحي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات: در بندهشن (2: 6) آمده است: “پارندِ (Pa?rand) مزدا-آفريده، و ديگر از اين شمار ستارگان، سردارِ پاسدارِ نواحي اند”. يکي از مشتقات kustag ، ترکيب kustagba?n است که از مرتبه هاي لشکري در ميان ستارگان است و پايين تر از kustagba?n-sa?la?r قرار دارد. مراتب لشکري مابين ستارگان چنانکه در بندهشن (2: 6) آمده است، به شرح زير است: 1) s?ahrya?r “شهريار”: خورشيد و ماه؛ 2) spa?hbeda?n-spa?hbed “سپاهبدان-سپاهبد”: ميخِ گاه يا ستار? قطبي؛ 3) spa?hbed “سپاهبد”: هفت اورنگ (شمال)، تيشتر (شرق)، ونند (غرب)، سدويس (جنوب)؛ 4) kustagba?n-sa?la?r “سردارِ پاسداران نواحي”: همانند پارندِ مزدا-آفريده؛ 5) kustagba?n “پاسدارِ ناحيه”: ستارگان کم نورتر.
ريشه شناسي: براي بررسي ريشه شناختي رجوع شود به سرواژ? kustag . بررسي ريشه شناختي sa?la?r به شرح زير است. واژ? sa?la?r داراي صورت اصلي ايراني باستان *sara-da?ra- به معني “دارند? بالاترين رتبه” مي‌باشد (هوبشمان، 1895: 72)؛ سانسکريت: s?iras- “سر” + da?- “داشتن” + پسوند اوليه -ra ؛ اوستايي: sa?ra-, sara- “سر” + da?ra- “دارنده، نگهدارنده” (رايشلت، 1911: 268، 233)؛ فارسي ميانه: sa?la?r [srd?l] (مکنزي، 1373: 133؛ بهار، 1345: 214)؛ فارسي ميانه ترفاني: sa?la?r [s?l?r, s?r?r] “سالار، سردار” (دورکين-مايسترارنست، 2004: 305)؛ فارسي نو: سردار، سالار؛ معادل انگليسي: Head, Chief ؛ district-commander “کوستبان-سالار” (برونر، 1987: 863).
§§§
L
lipi? [lpyh]
(نجوم: مقياسات)
* دقيقه: يک شصتم از درجه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات و ريشه شناسي: در محاسبات نجومي، دايرةالبروج به 360 درجه (su?s?) تقسيم بندي مي‌شود و هر درجه عبارت است از 60 دقيقه (lipi?) و هر دقيقه عبارت است از 60 ثانيه. اصطلاح lipi? وام گرفته از واژ? يوناني ????? به معني “دقيقه” است. در بندهشن، تنها دو اصطلاح هندسيِ، درجه (sus?) و دقيقه (lipi?) بکار رفته است. از آنجا که صفح? ساعت نيز، يک دايره است، تقسيم بندي آن به دقيقه و ثانيه، مشابه تقسيم بندي دايره است؛ اما، در داير? ساعت به جاي اصطلاح “درجه” از اصطلاح “ساعت” (zama?n)، که از قبل رايج بوده است، استفاده شده است. در سانسکريت، اصطلاح “دقيقه” lipta?- نام دارد و اصطلاح ثانيه (vi?-lipta?-) از آن مشتق شده است (مونيرويليامز، 1960: 902، 952). در يوناني نيز اصطلاح “ثانيه” (???????-?????) مشتق از اصطلاح “دقيقه” (?????) است: سانسکريت: lipta? (مونيرويليامز، 1960: 902)؛ فارسي ميانه: lipi?h دقيقه (در محاسبات هندسي) (بهار، 1345: 265)؛ lipi? [lpyh] يک دقيقه (از يک قوس) (مکنزي، 1971: 53)؛32 معادل انگليسي: minute ؛ معادل عربي: دقيقه (بيروني، 1352: 34).
§§§
M
Ma?h [BYRH A b-yrh?; m?h | Av. ma?h-, ma??ha- | Prth. YRH?A | M m?h, N ~]
*(نجوم: سيارات) “ماه تاريک”: سيار? ماه، قمر؛
*(تنجيم: ايزدان اختري) “ايزد ماه”: ماه گوسپند تخمه؛
*(گاه‌شماري: تقسيمات سال) “ماه”: برابر با سي روز؛
*(گاه‌شماري: اسامي روز) “ماه روز”: نام روز دوازدهم از هر ماه اوستايي.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات: مطابق بندهشن (26: 22)، يک ماه قمري داراي شش پنجه است که سه پنج? فرد آن (يعني، پنجه اول، سوم، پنجم) داراي نام است: 1) از يکم تا پنجم، که ماه قوت مي‌گيرد را اندرماه (andar-ma?h) مي‌نامند؛ 2) از دهم تا پانزدهم، که ماه کامل مي‌شود را پرماه (purr-ma?h) مي‌نامند؛ 3) از بيستم تا بيست و پنجم، که ماه رو به خاموشي مي‌رود را وِشَفته (wis?afdah) مي‌نامند. همين طبقه بندي در دينکرد سوم (دومناش، 1972: 262) و اوستا نيز آمده است. براي نمونه، در ماه يشت (4: 4)، پنجه اول a?tar?m???ha- به معني “ورود به ماه”، پنجه سوم p?r?n?.m???ha- به معني “ماه کامل”، و پنجه پنجم v???apta?a- به معني “يک هفته مانده”، ناميده شده‌اند. بنابر بندهشن (26: 21-22)، ماه در سه پنجه اول که هر روز بر نور آن افزوده مي‌شود، فرّه ‌بخش است و “به جهانيان نيکي مي‌بخشد”، و در سه پنجه آخر که روز به روز از نور آن کاسته مي‌شود، “اعمال نيک جهانيان را مي‌ستاند”. همين نکته در احکام نجوم سنتي (بيروني، 1352: 358)، به صورت سعادت و نحوستِ قمر بيان شده است: “چون نور او همي‌فزايد سعد بُوَد و چون نور او همي‌کاهد نحس”. اما در بندهشن بر نحوست نيمه دوم ماه تاکيدي نيست، و تنها مسئله اين است که در نيمه دوم، ماه “اعمال نيک جهانيان را مي‌ستاند و به گنج ايزدان مي‌سپارد”. در حالي که در بندهشن (26: 21-22)، سه پنجه اول “نيکي بخشنده” معرفي شده است؛ مطابق دينکرد سوم (دو مناش، 1972: 262-263) منظور از پنجه هاي نيکو، پنجه هاي اول، سوم، و پنجم است و در مقابل، پنجه هاي دوم، چهارم و ششم، به ترتيب چنين نامگذاري شده‌اند: 1) پنجه ضد-اندرماه، از 6م تا 10م ماه؛ 2) پنجه ضد-پرماه، از 16م تا 20م؛ 3) پنجه ضد-وِشَفته، از 26م تا 30م ماه (براي توضيحات بيشتر رک. wis?afdah و Go?zihr).
مطابق نجوم سنتي، سيار? ماه، يک سيار? آبي است (فراولي، 2005: 33). دليل اصلي اين سرشت آبي به احتمال زياد اين است که نيروي جاذب? ماه باعث ايجاد جزر و مد آبهاي موجود بر سطح زمين مي‌باشد. از آنجا که مسير ماه کمابيش بر دايرةالبروج منطبق است و دايرةالبروج براي ساکنان نيمکر? شمالي، در جنوب قرار مي‌گيرد؛ در نتيجه، تأثير آن نيز بر درياهاي ناحيه جنوب است. دربار? رابط? ماه با ستار? سدويس و درياي سدويس، در بندهشن (10: 10-11) آمده است: “بند اين دريا [=درياي سدويس] به ماه و باد پيوسته است، [يعني] با افزايش و کاهشِ ماه برآيد و فرو شود [و] از آن روي که گردشِ او [=ماه] به نيمروز است، بندِ دريايِ سدويس نيز به ستار? سدويس بسته است که درياها و ناحيت نيمروز در پاسباني اوست”. در بندهشن (10: 12-13)، “دربار? جزر [o?ga?r] و مد [purr] گويد که: از پيشِ ماه، (به) هر گاه، دو باد مي‌وزد که جايگاه ايشان در درياي سدويس است. يکي را فرودآهنگ و يکي را بَرآهنگ خوانند. هنگامي که برآهنگ وزد، مد، [و] هنگامي که فرودآهنگ وزد، جزر باشد. به ديگر درياها، از آنجا که گردش ماه بديشان نيست، جزر و مد نباشد” (بهار، 1378: 74).
ريشه شناسي: هند و ايراني آغازين: *maHas-, *maHas-ia- (لوبوتسکي، 2009: 66)؛ سانسکريت: m??s-, m??sa- (مونيرويليامز، 1960: 814)؛ اوستايي: ma?h- “ماه”، Ma??ha- “ايزد ماه، نام روز دوازدهم از هر ماه” (بارتولومه، 1904: 1170)؛ فارسي باستان: ma?ha- (کنت، 1953: 203)؛ فارسي ميانه: ma?h [m?h] اغلب به معني “سيار? ماه، قمر”، ma?h [BYRH?] اغلب به معني “ماه، ايزد ماه” (نيبرگ، 1974: 123؛ مکنزي، 1373: 102؛ بهار، 1345: 268؛ دوبلوا، 2006: 136)؛ mah (مايرهوفر، 1996: 352)؛ فارسي ميانه ترفاني: ma?ha?n [m?h?n] “ماهها” (بويس، 1977: 55)؛ فارسي ميانه اشکاني ترفاني: ma?h [m?h, YRH?A] “ماه؛ سيار? ماه”، ma?hi?ga?n [m?hyg?n] “ماهها” (نيبرگ، 1974: 123)؛ فارسي ميانه ترفاني و پهلوي اشکاني ترفاني: ma?h [m?h] “ماه؛ سيار? ماه” (بويس، 1977: 55)؛ ma?h [m?h?, m?] “ماه (دوازده‌گانه)” (دورکين-مايسترارنست، 2004: 224)؛ ma?h [m?h?] “سيار? ماه، ايزد ماه” (دورکين-مايسترارنست، 2004: 224)؛ فارسي ميانه کتيبه اي و پهلوي اشکاني کتيبه اي: ma?h (ژينيو، 1972: 68، 21)؛ فارسي نو: ماه “ماه سي روزه؛ قمر”؛ انگليسي: moon, month ؛ معادل عربي: قمر، [qamarun] (دوبلوا، 2006: 71)؛ شَهر “ماه دوازده‌گانه” از سرياني [s?hr?] (دوبلوا، 2006: 13).
ترکيبات:
andar-ma?h “اندرماه”
purr-ma?h “پُرماه”
ma?h i? go?spand-to?hmag “ماه گوسپند تخمه، ايزد ماه، مينوي ماه”
ma?h rawis?n “حرکت ماه، سير ماه”
ma?ha?n [BYRH?n] “ماهها (گاه‌شماري)”
ma?hi?ga?n [BYRH-k?n’ | m?hyk?n’ | M m?hyg?n] “ماههاي دوازده‌گانه، ماه”.
§§§
ma?h i? tami?g [m?h y tmyg]
(نجوم: سيارات)
* ماه تاريک: ماه اباختري، سيار? ماه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات و ريشه شناسي: (نک. aba?xtar و ma?h و tami?ga?n).
§§§
ma?h i? go?spand to?xmag [m?h

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درمورد بندهشن، فارسي، قمري، 1960: Next Entries منبع تحقیق درمورد اهورامزدا