منبع تحقیق درمورد نقطه تقاطع

دانلود پایان نامه ارشد

Go?zihr-sar [gwcyhl sl]
(نجوم)
* سرِ گوزهر: عقده شمالي، عقد? رأس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات: در نجوم سنتي، هرگاه اصطلاح “رأس” و “ذَنَب” به تنهايي بکار مي‌روند، منظور از آنها به ترتيب سر و دم گوزهر است. سرگوزهر در هندي ra?hu? (مونيرويليامز، 1960: 880) و در انگليسي Head (of the Dragon) يا Dragon’s Head (مکنزي، 1964: 514) خوانده مي‌شود. دم گوزهر در هندي ketu? (مونيرويليامز، 1960: 309) و در انگليسي Tail (of the Dragon) يا Dragon’s Tail (مکنزي، 1964: 514) ناميده مي‌شود. در نجوم، هر يک از سيارات داراي مداري (=orbit) هستند که به علت آنکه دقيقاً بر مدار خورشيد (=دايرةالبروج=ecliptic) منطبق نيستند، آنرا در دو نقطه (عقده=node) قطع مي‌کنند. اين دو نقطه (=عقدتين=nodes) را رأس و ذنب مي‌نامند. بنا بر دايرةالمعارف نجوم، “ذنب” (descending node, south node) به آن نقطه اي مي‌گويند که سياره مورد نظر پس از عبور از آن به زير دايرةالبروج مي‌رود و رأس (ascending node, north node) آن نقطه از مدار است که پس از آن، سياره به بالاي دايرةالبروج مي‌رود (مور،2002: 113، 235) (نک. شکل 1). از آنجا که گوزهر (Av. Gao-c?i?ra-) همان ماه گاو-چهره است، منظور از رأس و ذنب گوزهر، دو نقطه تقاطع مدار ماه با مدار خورشيد است. در نتيجه، آنجا که خورشيدگرفتگي از پايين خورشيد شروع شده و به بالاي خورشيد حرکت مي‌کند را رأس (=سرِگوزهر) و آنجا که خورشيدگرفتگي از بالاي خورشيد شروع شده و به پايين خورشيد حرکت مي‌کند را ذنب (=دمِ‌گوزهر) مي‌گويند. در نجوم سنتي، رأس و ذنب را به ترتيب سيار? هشتم و نهم محسوب مي‌کرده‌اند (مونيرويليامز، 1960: 309). (براي توضيحات بيشتر رک. Go?zihr)
تصحيحات: ميرفخرايي به اشتباه در ترجمه خود از مکنزي (1373: 80) واژ? Go?zihr-sar را به “نقطه اعتدال بهاري” و Go?zihr-dumb را به “نقطه اعتدال پاييزي” ترجمه کرده است.
ريشه شناسي: (رک. Go?zihr و Awesar)
§§§
gume?zis?n [gwmycs?n’] = gume?zagi?h [gwmyckyh]
(تنجيم)
* (دوران) آميزش: تمزيج
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات: واژه gume?zis?n “آميزش، تمزيج” در بندهشن، اشاره دارد به دوران 6000 ساله دوم از کل 12000 سالي که به آن زمان کرانه مند مي‌گويند. از اين 12000 سال، سه هزاره اول به خلق موجودات مينوي و سه هزار سال دوم به خلق موجودات مادي مي‌گذرد. در اين 6000 سال، همه چيز در سکون و abe?zagi?h “پاکي، خلوص” است (به همين دليل، دوران قبل از آميزش را abe?zagi?h “[دورانِ] پاکي” نيز مي‌نامند). در آغاز هزار? هفتم، به خاطر يورش اهريمن بر جهان، آسمان و کواکب به گردش درمي‌آيند (به همين دليل، دوران آميزش را e?bgati?h “[دورانِ] اهريمني” نيز مي‌نامند). در اثر اين بهم ريختن و گردش جهان، طبايع و عناصر با هم آميخته مي‌شوند و تا پايان جهان، تا فرجام، اين آميزش طبايع ادامه خواهد يافت. در بندهشن به اين شش هزار سال که عبارتند از هزار? ترازو، هزار? کژدم، هزار? نيمسب، هزار? بز، هزار? دلو، و هزار? ماهي، رويهم “دوران آميزش” مي‌گويند. در آثارالباقيه (بيروني، 1321: 26) آمده است: “فلک شش هزار سال ساکن بوده است و طبايع هنوز استحاله نيافته بودند و امهات بهم ممزوج نگشته و کون و فساد هم وجود نداشت و … چون فلک به حرکت آمد … اجزاء بسايط (آخشيجها) بتوسط کون و فساد بهم ممزوج شد”.
در احکام نجوم، به هر يک از سيارگان و ستارگان و برجهاي دوازده‌گانه، طبايع، عناصر و ويژگي هايي نسبت مي‌دهند؛ در اين ميان ميتوان از طبايع چهارگانه (بلغم، صفرا، سودا، و خون) و عناصر چهارگانه (آب، آتش، باد، خاک)، و ويژگيهايي (از قبيل، نر و ماده، روز و شب، سعد و نحس، تر و خشک، سرد و گرم، شرقي و غربي، شمالي و جنوبي، اقبال و ادبار، و الي آخر) که به هريک از کواکب و بروج نسبت داده شده نام برد. از آنجا که آسمان و کواکب و بروج هميشه در حال گردش اند، اوضاع هيچوقت ثابت نمي‌ماند و تأثيرات و طبيعت و مزاج کواکب به هم مي‌آميزد. به قول بيروني (1352: 354)، “ستارگان [=سيارات] مر برجها را همچنانند چون روان مر کالبدها را. از طبع خويش همي بگردند چون بدان اندر آيند” و همايي در حاشيه همان صفحه از التفهيم مي‌گويد: “تمزيج يعني آميختن مزاج ستارگان بيکديگر همچون مزاج داروها در معاجين تا از هم? آنها يک مزاج بحاصل شود”. در نتيجه، آنجا که در بندهشن، فلک البروج را به نام “سپهر ستارگان آميزنده” معرفي مي‌کند، به دليل آن است که در اين فلکِ خاص که حوز? کار منجمان است، طبيعت و سرشت سيارات و ثوابت به هم مي‌آميزد و سرنوشت گيتي و موجودات درون آن را رقم مي‌زند. در نتيجه، با آنکه در بندهشن مستقيماً از وجود سيارات در فلک ستارگان آميزنده سخني نيست، اما بطور ضمني مشخص است که اين فلک که پايينتر و درون “فلک ستارگان نيآميزنده” يا “سپهر زبر سپهر” است، در برگيرند? فلک سيارات نيز هست. در نجوم سنتي نيز، “فلک البروج” پايينتر و درون “فلک الافلاک” است و فلک سيارات را در برمي‌گيرد. نامهاي ديگر فلک البروج در فارسي عبارتند از: فلک ثابته و کرسي.
در بندهشن (2: 11)، “سپهر زبر سپهر” که موصوف است به “گوهر رزم” (ma?daya?n i? razm)، جايگاه خالصان (abe?zaga?n) بوده و سپاهبد آن “فرّ? بهدين مزديسنان” است. اهريمن و موجودات اهريمني نمي‌توانند از اين سپهر بالاتر بروند و در اين سپهر بين طبايع، تمزيج رخ نمي‌دهد؛ مطابق بندهشن (2: 11): “اين سپهر خالص را از ناخالص آشکار مي‌کند” و “منجمان نميتوانند جوهر خالصان را همانند آميختگان محاسبه کنند”. در نجوم سنتي نيز، فلک الافلاک، از نقش و نگار عاري است و همانند يک صفحه ساده است که هر علامتي در آن کاملاً آشکار است. به همين خاطر، حکما اين فلک را “فلک اطلس” ناميده اند؛ زيرا، مطابق لغتنامه دهخدا، اطلس “به معني درم بي‌سکه است، پس چنانکه درم بي‌سکه از نقوش ساده [=عاري] مي‌باشد، همچنين فلک نهم که عرش باشد نيز از نقوش کواکب ساده است”. در نتيجه، سپهر زبر سپهر عبارت است از يک آسمان ساد? بدون نقش که پس زمين? فلک البروج يا فلک ستارگان آميزنده و بالاتر از آنهاست. اين سپهر جايگاه فروهر پاکان و پديده هاي مينوي است و ترکيب “ستارگان ناآميزنده” در بندهشن به همين موجودات مينوي اشاره دارد. در کتب ديني پس از اسلام نيز، فلک‌الافلاک جايگاه فرشتگان و ملائک معرفي شده است. نامهاي ديگر فلک الافلاک در فارسي عبارتند از: فلک‌المستقيم، فلک‌المحيط، فلک اطلس، فلک الاعظم، فلک‌الاقصي، فلک نهم، عرش. اما به هر حال، هنينگ (1942: 240)، “سپهر ناآميزنده” را با کمربند “راه شيري” يکي گرفته است و دليل او آن است که سپاهبد اين سپهر يعني جوهر رزم (ma?daya?n i? razm)، در بندهشن (6ج)، به کمربندي ستاره-نشان تشبيه شده است. در بندهشن (6ج) آمده است: “فر? بهدين مزديسنان – بمانند ايونگهان که مانند کُستي است، ستاره-نشان و مينوان-آفريده، سه تا بر چهار گره – پيرامون آسمان را بدان پايه نگهداشت. آن ستارگان با اهريمن به نبرد ايستادند تا فرجام. چنانکه قبلاً نوشته شد، آنجا جوهر رزم خوانده شود که مرز مابين خلوص (پاکي) و تمزيج (آميزش) است”. در اينجا، باز مينوي بودن ستارگان موجود در سپهر ناآميزنده به خوبي از خلال کلمات پيداست: الف) ترکيب “جوهر رزم” يک اسم معني است و در نتيجه يک پديد? مينوي است نه مادي؛ ب) نويسنده بندهشن، پس از کاربرد واژ? کمربند، آنرا ستاره-نشان خوانده و بلافاصله در تشريح ترکيب ستاره-نشان، آنرا از جنس مينوها و “مينوگان-آفريده” معرفي کرده است، توضيح اينکه، ستارگان ناآميخته يا پاک، عبارتند از فروهر پاکان و پديده هايي مينوي و غيرقابل رويت؛ ج) بکار بردن تعبير کمربندي که از 12 قسمت تشکيل شده تنها نشان دهند? دايره‌وار بودن اين سپهرِ فرضي و مذهبي و معنوي بودن آن است و کهکشان راه شيري به هيچ عنوان داراي چهار گرهِ سه قسمتي نيست؛ د) ازاينها گذشته، “راه شيري” در بندهشن به “راه کاووسان” معروف است و از آنجا که بُرند? مدار گوزهر است در سپهر آميزنده يا فلک‌البروج قرار دارد (همچنين رک. ra?h i? Ka?wo?sa?n).
ريشه شناسي: واژه پهلوي gume?zis?n مرکب است از: ماده مضارع gume?z- “آميز-” + پسوند اسم ساز ~is?n “ـش”: ايراني آغازين: از ريشه (*vi- + *maik-, *maig-) “به هم آميختن” (چئونگ، 2007: 261)؛ سانسکريت: meks?-(مايرهوفر، 1992: 373؛ پوکرني، 1959: 714)؛ اوستايي: از ريشه miias- “آميختن” (بارتولومه، 1904: 1190)؛ فارسي ميانه: gume?zis?n (بهار، 1345: 2)؛ gume?zis?n = gume?zagi?h “آميختگي، آميزه” (دورکين-مايسترارنست، 2004: 167)؛ مرتبط با gume?g “آميزه” (دورکين-مايسترارنست، 2004: 167)؛ از ريشه gume?z- [gwmyc-] “آميختن” (مکنزي، 1373: 81)؛ فارسي ميانه اشکاني ترفاني: wime?g (دورکين-مايسترارنست، 2004: 342)؛ wime?xt- (ماده ماضي) (گيلن، 1966: 81)؛ مرتبط با a?me??- [?myg-, ??my?-] “آميختن” (دورکين-مايسترارنست، 2004: 41)؛ فارسي ميانه ترفاني: gume?z- (ماده مضارع)، gume?xt- (ماده ماضي) (هنينگ، 1977: 178)؛ از ريشه [gwmyxtn, gwmyz-] “آميختن” (مکنزي، 1373: 81)؛ مرتبط با a?me?zis?n (بويس، 1977: 11)؛ مرتبط با gume?g “آميزه” (بويس، 1977: 43)؛ پازند: مرتبط با gume?xtan، gume?z، gume?z? (نيبرگ، 1974: 86)؛ فارسي نو: گميزش، گميختن، گميخته، “آميخته”؛ انگليسي: mix ، mixed “آميخته”؛ معادل عربي: تمزيج “آميختن” از ريشه مزج (دوبلوا، 2006: 76، 131).
ترکيبات:
gume?zis?ni?ga?n [gwmycs?nyg?n’] “تمزيجاً، به صورت تمزيجي، همچون آميختگان”
c?e?-s?a?n ne? tuwa?n a?ma?rd gume?zis?ni?ga?n xi?r i? abe?zaga?n
“چراکه ايشان [= اخترشناسان] نمي‌توانند جوهر خالصان را همانند آميختگان محاسبه کنند”.
§§§
gya?g [gyw?k’ | M gy?g, N ja?y]
(تنجيم)
* ميخ، وتد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات: در بندهشن (6ف: 4)، آمده است: “ستار? کيوان که به ترازو به جاي (=خانه) چهارم که ميخ زيرزمين (=وتد تحت الارض) است، به بالست (=شرف) خويش بود، بخاطر چيرگي بر رقيبش، مرگ مقدر کرد”.18 اين جمله نشان مي‌دهد: واژه gya?g که لفظاً به معني “جاي” و “مکان” است، به عنوان يک واژ? نجومي، معادل است با اصطلاحات “خانه” و “ميخ” که در عربي به آن “بيت” يا “وتد” مي‌گويند. (براي توضيحات بيشتر رک. Me?x)
ريشه شناسي: از ايراني باستان *vi-va?ha-ka- از ريشه اوستايي vah- “ماندن، اقامت کردن” و تحول آن به *viva?ka- و سپس به واژ? پهلوي viya?k به معني “جاي”. gya?g صورت ديگر viya?k است (نيبرگ، 1974: 217): هند و ايراني آغازين: *Hui- “پيشوند فعلي”+ *Huas- “ساکن شدن” (لوبوتسکي، 2009: 122)؛ سانسکريت: از ريشه vi-vas- “اقامت کردن، ساکن شدن” (مونيرويليامز، 1960: 987)؛ ga?ya- “خانه، مسکن” از ريشه ji- “بدست آوردن، بردن” (مونيرويليامز، 1960: 348)؛ اوستايي: مشتق از ريشه vah- “ساکن شدن” (رايشلت، 1911: 260)؛ فارسي باستان: از ريشه vah- (کنت، 1953: 207)؛ فارسي ميانه: جا، مکان (بهار، 1345: 206؛ مکنزي، 1373: 82)؛ giya?k (نيبرگ، 1974: 83)؛ جاي چهارم ، ميخ زير زمين (بهار، 1378: 66)؛ فارسي ميانه ترفاني: gya?g [gy?g] (مکنزي، 1373: 82؛ نيبرگ، 1974: 83)؛ فارسي ميانه کتيبه اي: [gyw?k] (نيبرگ، 1974: 83)؛ پازند: ja?i, ga? (نيبرگ، 1974: 83)؛ فارسي نو: جاي؛ معادل انگليسي: house (مکنزي، 1964: 523)؛ واژ? gya?g معادل واژ? لاتينِ locus و واژ? يونانيِ ?????? مي‌باشد (مکنزي، 1964: 523پ39)؛ معادل عربي: بيت (پينگري، 2004: 478)، وتد.
§§§

gya?g i? c?aha?rom [gyw?k’ y ch?lwm]
(تنجيم)
* ميخ چهارم: وتد رابع، ميخ زير زمين، پدشتان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات و ريشه شناسي: اصطلاح “جاي چهارم” دقيقاً معادل است با “وتد رابع” که در پهلوي به آن “ميخ پدشتان” و “ميخ زير زمين” مي‌گويند. (رک. gya?g ، Me?x و Pidis?ta?n)
تصحيحات: اين ترکيب که در بندهشن (6ف: 4)، آمده است، در ترجمه انکلساريا (1956: 83)

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درمورد اهورامزدا Next Entries منبع تحقیق درمورد سپاهبد، فارسي، ريشه، haft