منبع تحقیق درمورد مبناگرایی، معرفت حقیقی، سیر تاریخی، حکمای اسلامی

دانلود پایان نامه ارشد

سردرد دارد یا درحال فکرکردناست استدلال نکرده است، امّا با اینهمه، بسیاری ازفلاسفهای که براینقبیل باورها استدلالنکردهاند، و درتصور اینکه چگونه میتوان برآنها استدلالکرد مات و مبهوت بودهاند، درپذیرفتن آنها کاملاً موجه بودهاند. بنابراین باید با مبناگرایان برسر ایننکته وفاق داشته باشیم که درپذیرفتن برخی ازباورها بدون دلیل کاملاً موجهایم. (لرر، 1380، صص145-144).
نکتهی مهمّی که دراینجا باید متذکّر شویم، این است که خودتوجیه بودن، غیر ازموجّه بودن است؛ چراکه باورهای استنتاجی نیز، میتوانند موجّه باشند. با اینوصف، باورهای مذکور نمیتوانند خودتوجیه باشند؛ زیرا توجیه معرفتی خود را از باورهای پایه اخذ مینمایند.
بنابراین، باید تصریح نمود که باورهای پایه، علاوه بر موجّه بودن، باورهایی خودتوجیهی نیزهستند.
برایناساس، رویکرد مبناگرایی، با تقسیم باورها، به دوگروه: باورهای پایه و باورهای غیرپایه، «درقالب این آموزه بیان میشود که ساختار معرفت دارای پایههایی است که بقیه پیکره را نگهداری میکنند، امّا خود پایهها به هیچ تکیهگاهی نیاز ندارند.» (آلستون، 1380، ص56).
برای تبیین کارکرد مبناگرایی میتوان این رویکرد را میتوان به درختی تشبیه نمود که درآن، تمام سرشاخهها و شاخههای فرعی، به تنهی اصلی منتهی شده و به وسیلهی آن پشتیبانی میگردند.
نکتهی دیگر، این است که رویکرد مبناگرایی، منبع شناخت را در هردوحوزهی تجربهگرایی و عقلگرایی، مورد بررسی قرار میدهد. بههمیندلیل مبناگرایان «درنظریۀ معرفتشناسی خویش، عقل و تجربه را درمبنای شناخت مؤثر میدانستند» (آر، دپاول، 1387، ص39).

3-3- مبناگرایی: رویکردی توجیهنگر
وجه تسمیّهی این آموزهی معرفتشناسانه، بهعنوان یک “رویکرد توجیهنگر”،50 ناشی ازساختار معرفتی آن درخصوص باورهای استنتاجی است.
بر ایناساس، ازرهیافت مذکور با عنوان “رویکرد مبناگرایی”51 نام بردیم تا بهتر بتوانیم مواضع معرفتشناسانهی این دیدگاه را دربرابر دیگر دیدگاههای توجیهنگر، روشن نماییم.
باتوجّه به اینامر، میتوان تصریح نمود که، «مبناگرایی، نگرشی استدربابساختار توجیهِ شناخت.»(Fumerton, 2005,p 284).
از اینحیث، رویکرد مبناگرایی، به عنوان یکی از دیدگاههای مهمّ توجیهنگر محسوب میشود که توجیه باورها استناجی را برعهده دارد و بدینترتیب، ازتسلسلپذیری این باورها جلوگیری مینماید.
3-4- اقسام مبناگرایی
مبناگرایان،باتوجّه به نحوهی عملکردشان درخصوص بداهت باورهای پایه، اینرویکرد را،به انواع مختلفی تقسیم میکنند.
دراینجا، صرفاً به عمدهترین اینتقسیمبندیها اشاره میکنیم.52
ویلیام آلستون، درمقالهای با عنوان “دوگونه مبناگرایی”،53 این رویکرد را، به دونوع:مبناگرایی ساده54 و مبناگرایی مضاعف55 تقسیم میکند. (آلستون، 1380، صص80-55).
کیث لرر، درکتاب”نظریهی شناخت”، این رویکرد را، به دونوع: مبناگرایی خطاپذیر،56 و مبناگرایی خطاناپذیر57تقسیم مینماید.
جاناتان دنسی، درکتاب “درآمدی برمعرفتشناسی معاصر”معتقد است که «مبناگرایی، به دونوع:مبناگرایی کلاسیک و مبناگرایی غیرکلاسیک تقسیم میشود.» (Dancy, 1986, P 53).
لوئیس پویمن، درکتاب “معرفتشناسی مقدمهای برنظریه شناخت”مبناگرایی را، به دوقسم: مبناگراییاعتدالی و مبناگرایی افراطی تقسیم میکند.
پویمن، درذیل مبناگرایی خطاپذیر، مبناگرایی اعتدالی را چنین معرّفی میکند:
بیشتر معرفتشناسان معاصر به سوی مبناگرایی معتدل تمایل دارند و از اینقید که باورهای حقیقتاً پایه باید ابطالناپذیر و یا اصلاحناپذیر باشند دست برداشتهاند و ابطالپذیری را اختیار نمودهاند، نظریهای که برپایۀ آن تقریباً همۀ باورهای پایه میتوانند کاذب باشند. (پویمن، 1387، ص 251).

3-5-اهداف مبناگرایی
اهداف اصلیرویکرد مبناگرایی، عبارتند از:
الف) ابتنا نهادن سلسلهمراتب معرفت براساس بدیهیّات.
ب) پاسداری ازچارچوب معرفت در برابر مسئلهی تسلسل.
ج) پاسداری ازچارچوب معرفت دربرابرمسألهی شکّاکیّت.
د) توجیه ساختار معرفت، براساس ارجاع باورهای استنتاجی به باورهای پایه.
براین اساس، میتوان تصریح نمود که رویکرد مبناگرایی درسیر تاریخیخود،دو رسالت عمده را، برعهده داشته است:
الف) دفاع ازقلمرو شناخت در برابر ادلّهی سوفسطائیانو شکّاکّان.58
ب) توجیه باورهای استنتاجی دربرابر مسألهی تسلسل.

3-6- سیرتاریخی مبناگرایی و مراحل تکوّن آن درمعرفتشناسی غربی
ازلحاظ سیرتاریخی، میتوان شکلگیری و پیدایش اوّلیهی رویکرد مبناگرایی را به فلسفهی افلاطون نسبت داد. این امر، زمانی آشکار میشود که به ماهیّت سهجزئی معرفت، درمحاورهی “جمهوری” نظری بیفکنیم.
افلاطون، با ردّ نظریههای نادرست معرفتی در رسالهی”تئتتوس”، معرفتشناسی خود را درمحاورهی”جمهوری” مطرح میکند. وی دراکثر این محاورات، جریان دیالوگ بین دوطرف بحث را، به روش سقراطی انجام داده تا هماهنگ با همتای دیالوگ خود، به یک شناختبدیهیو خدشهناپذیر برسد.
براین اساس، یکی از رسالتهای عمدهی معرفتشناختی افلاطون، دستیابی به شناخت یقینی و پاسداری از آن، دربرابر تهدیدات سوفسطائیان بوده است. از اینحیث، میتوان ریشهی مبناگرایی را به معرفتشناسی افلاطون نسبت داد.
با این توصف، باید تصریح نمود که مبناگرایی افلاطونی، یک مبناگرایی عقلگرایانه بوده است؛ چراکه به اعتقاد افلاطون، معرفت حقیقی «در تفکّر و حکم معلوم ذهن میشود، نه دراحساس محض.» (کاپلستون، 1/1375، ص175).
نکتهای که دراینجا باید متذکّر شویم، این است که افلاطون و حتی ارسطو یا فلاسفهی قرون وسطی نیز، خود را مبناگرا نمیدانستند. با اینوصف، نحوهی تفکر آنان درباب مباحث معرفتشناختی، یک تفکر مبناگرایانه بوده است.
به همیندلیل است که افلاطون و حکمای بعد از وی را، بهعنوان معرفتشناسانی مبناگرا، معرّفی میکنیم.
بهعنوان نمونه، اگر به این عبارت افلاطون دقّت داشته باشیم، متوجّه مبناگرا بودن وی خواهیم شد. «جزئیات محسوس نمیتوانند متعلّقات مورد جستجو باشند. متعلّق معرفت حقیقی باید ثابت و پایدار و … باشد.» (کاپلستون، 1/1375، ص179).
افلاطون، دراینجا، دو نوع باور را ذکر میکند:
الف)”جزئیات محسوس نمیتوانند متعلّقات مورد جستجو باشند.” (باور پایه).
ب)”متعلّق معرفت حقیقی، باید ثابت و پایدار و … باشد” (باور استنتاجی).
باور اوّل، یک باور پایه است؛ بنابراین اگر شخصی، معتقد به این باور باشد که”جزئیات محسوس، متعلّق معرفت نیستند”، باور دوّم را بهعنوان باوری استنتاجی، میپذیرد که “متعلّق معرفت حقیقی، همان امور ثابت و پایدار است”.
از اینحیث، حضور باورهای استنتاجی در امور قیاسی، کاملاً مشهود بوده و این امر میتواند بهعنوان قرینهی مناسبی برای نشان دادن رویکرد مبناگرایی به شمار رود.
باتوجّه به این قرائن، به این نکته پیخواهیم برد که نه تنها افلاطون، بلکه مشائیان و اکثر حکمای اسلامی مبناگرا بودهاند؛ چراکه در نزد این حکما، مسئلهی قیاسات دارای اهمیّت زیادی بوده، به خصوص در نزد حکمای اسلامی، قیاسات شکل اول، حائز جایگاه و منزلت خاصّی بوده است.
توضیح اینکه، در قیاس شکل اوّل، به دلیل ابتنای بر مبانی و اساس یقینی، نقش عمدهای در حصول شناخت یقینی ایفا کرده و از این حیث، باورهای استنتاجی را براساس بدیهیّات عقلی توجیه و تبیین نموده است.
رویکرد مبناگرایی، بعد از ارسطو، حیات جدیدی یافت؛ بهطوریکه علاوه بر ساحت عقلگرایی صرف، به حوزهی تجربهگرایی نیز وارد شد؛ چنانکه، ارسطو در اینزمینه، معتقد است که «قیاس صوری ازطریق استقراء برای ما روشنتر است». (ر.ک: ارسطو، آنالوطیقای اوّل، کتاب دوّم، ص68).
برایناساس، در بررسی ازسیر تاریخی رویکرد مبناگرایی، میتوان به مراحل تکّون آن درمکاتبراسیونالیسم59 و اِمپریسم60 اشاره نمود و بدینترتیب خاطرنشان ساختکه این مکاتبهمچنان بر تارک معرفتشناسی میدرخشند.

3-5-1- مبناگرایی و راسیونالیسم
مبناگرایی راسیونالیستی را میتوان در ذیل مبناگرایی کلاسیک، مورد بررسی قرار داد؛ زیرا این دیدگاه «بیشتر ناظر به نگاهی است که فیلسوفان گذشته، مانند افلاطون، ارسطو و دیگر فلاسفه کلاسیک و سنتی، درباره “معرفت” و “توجیه” داشتهاند.» (عارفی، 1389، ص 360).
این نوع از مبناگرایی، «مبتنی بر تلقی کلاسیک یا فهم افلاطونی- ارسطویی از معرفت است.» (همان، ص390). که در آن باورهای استنتاجی را بر اساس باورهای عقلی و بدیهی توجیه کرده و بدینترتیب، بر جنبهی استدلالی- قیاسی این باورها تأکید نموده است.
درمکتب راسیونالیسم،ضمن تأکید بر باورهای قیاسی، با رویکردی مبناگرایانهمواجه میشویم که درآن، جایی برای خطاپذیری این باورها باقی نمیماند.خطاناپذیری باورهای قیاسی، به ویژگی تحلیلی بودن این باورها برمیگردد که توجیه خود را به همراه دارند واز این حیث، باورهایی خودبنیادبه شمار میروند.
براین اساس، باورهای موجّه عقلی، باورهای استنتاجیرا در روند استدلال توجیه نموده و در این زمینه، ساختار معرفت را نیز تبیینمیسازند.
درپارهای ازموارد،اینگونه از باورها را باورهای فطری مینامند؛ زیرا باورهای فطری61 نیز در زمرهی باورهای بدیهی و عقلی، محسوب میشوند؛ چنانکه، دکارت در این زمینه برای باورهای فطری ارزش زیادی قائل میشود و این باورها را، باورهای بدیهی و تردیدناپذیر میداند. به زعم وی « چیزی که حقانیتش با فروغ فطرت معلوم شود اصلاً قابل تردید نیست.» (دکارت، 1369، ص42).
با توجّه به سیر تاریخی رویکرد مبناگرایی درمکتب راسیونالیسم، میتوان این دیدگاه را در دوشاخهی اصلی آن، یعنی: راسیونالیسم ارسطویی و راسیونالیسم دکارتی، مورد بررسی قرار داد.

3-5-1-1- راسیونالیسم ارسطویی
ارسطو به عنوان یکی از بزرگترین فلاسفهی یونان باستان، در دیدگاه مبناگرایانهی خویش، باورهای پیشینی و عقلی را مطرح میکند. «گفتنی است ارسطو مبناگرایی را درتصورات و تصدیقات، هردو، مطرح میکند، و نیز “دلیل قهقرا” را هم در دومقام ارائه میکند.» (عارفی، 1389، ص425).
بنابراین میتوان ارسطو را درمباحث منطقی خود، به عنوان یکمعرفتشناسی عقلگرا به شمار آورد که از اینجهت، برهان تسلسل (دلیل قهقرا)، را بهعنوان اساس مبناگرایی خود قرار میدهد.
دغدغهی عمدهی ارسطو در مبناگرایی، حفظ حریم معرفت دربرابر سوفسطائیاناست. از اینرو، با تأکید برمواضع ثابت معرفتشناسی افلاطون، به اثبات دیدگاه معرفتی خویش میپردازد.
با توجّه به این امر، باید بگوییم که مبناگرایی ارسطویی، برمبنای موازین عقلی و دیدگاه راسیونالیستی او استوار است.
با توجّه به این امر، باورهای مورد ادعّای ارسطو، همان باورهای عقلی هستند که ازطریق برهان و قیاس حاصل شدهاند. به همیندلیل، درمبناگرایی ارسطویی، «کمال مطلوب وی همچنان قیاس است، یعنی برهانِ مبتنی برقیاس صوری.» (کاپلستون، 1/1357، ص 325).

3-5-1-2- راسیونالیسم دکارتی
راسیونالیسم دکارتی نیز، بهعنوان دیدگاهی مبناگرایانه محسوب میشودکه درآن، به باورهای عقلانی و خطاناپذیر، تأکید میورزد.
برایناساس، میتوان اذعان نمود که «فلسفههای عقلگرا درباب معرفت، فیالمثل فلسفۀ دکارت، نظریات شالوده بودهاند.» (لرر، 1380، ص147).
در راسیونالیسم دکارتی، باورهای پایهای، غالباً از نوع باورهای فطری محسوب میشوند. منظوردکارت از باورهای فطری، همان باورهای عقلی تردیدناپذیری است که بداهت آنها، به دیگر باورها وابستگیندارد.
مشخصّهی اصلی مبناگرایی دکارت، دفاع از چارچوب معرفت، در برابر شکّاکیّت است. بر این اساس، دکارت درصدد تأسیس معرفتی یقینی و خطاناپذیر بود که از هرگونه شکّ و تردیدی به دور باشد. از این حیث، شکّاکیّت را به عنوان مهمّترین آفت حصول شناخت معرّفی میکند که به اعتقاد وی، وظیفهی هر معرفتشناسی، پاسداری از چارچوب شناخت در برابر شکّاکیّت است.
دکارت،پیرامون این مسئله، در کتاب “تأملات در فلسفۀ اولی” چنین میگوید:
به حکم عقل قانع شدهام که درست همانطور که ازقبول امور بدیهی البطلان احتراز لازم است، همچنان هم از اعتقاد به اموری که کاملاً قطعی و تردیدناپذیر نباشد، باید به دقت اجتناب ورزید. بنابراین برای رد همۀ آنها کافی

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درمورد مبناگرایی، علم حضوری، توجیه معرفت، علم حصولی Next Entries منبع تحقیق درمورد مبناگرایی، نظریه انسجام، معرفت یقینی، توجیه معرفت