منبع تحقیق درمورد مبناگرایی، علم حضوری، توجیه معرفت، علم حصولی

دانلود پایان نامه ارشد

2).
از این حیث، سکستوس امپیریکیوس43 (شّکاکّ افراطی قرن سوم میلادی)، اصطلاح شکّاکیّت را دربارهی «ارسطوییان، اپیکوریان و رواقیان بهکار برده است.» (Runes, 1942, P 84).
بر ایناساس، از شکّ پورون44(پیرهون)، در دوران باستان، گرفتهتا شکّ مونتنی،45شکّ دکارتی46 و شکّ هیوم در دوران جدید و سپس امتداد آن درشکّگرایی معاصر، میتوان به تأیید این مطلب پرداخت که چگونه شکّ، درفراز و نشیب تطوّر تاریخی خود، هم بهعنوان مانع و هم بهعنوان عامل پیشرفتمعرفت بوده است.
شکّاکیّت دکارتی، نه تنها معرفتبرانداز نبوده، بلکه بهعنوان شکّ روشی، درخدمت فلسفه درمیآید. هدف دکارت از اِعمال این نوع از شکّاکیّت، دستیابی به شناختی یقینی و خطاناپذیری بود که بتواند دربرابر هرگونه شکّاکیّتی مقاومت نماید. با توجّه به اینامر، وی مبناگرایی خود را، براساس باورهای فطری و تردیدناپذیر بنا نهاد و بدینترتیب آن را، محکمترین سدّ در برابر شکّاکیّت میداند.
بعد ازشکّ روشی دکارت، با شکّاکیّتهیوم روبرو میشویم که آهنگی ضدّمتافیزیکی دارد. هیوم بهعنوان فیلسوفی تجربهگرا، درکتاب “پژوهشهایی دربارهی فاهمه انسانی”47درصدد بود تا حدود معرفت و دامنهی شناخت آدمی را آشکار نماید. وی، دراینزمینه، شکّاکیّت را درتحدید مواضع تجربی معرفت و زدودن موانع متافیزیکیآنبهکار برد.48
پس ازشکّاکیّت هیوم،به شکّاکیّت راسل میپردازیم. راسل،در معارضه با مفاهیم متافیزیکی، تاحدودی شبیه هیوم عمل میکند. البته دراینزمینه، موضعگیری راسل غیر از استراتژی هیوم است؛ چراکه دروهلهی اوّل، میتوان راسل را، بهعنوان یک متافیزیسیّن معرّفی نمود که درعرصهی فلسفهی تحلیلِ زبانی، صاحبنظر است.
راسل، با هدف دستیابی به شناخت بدیهی، شکّ روشی را دنبال نمود و با استناد به باورهای پایه و بدیهی، درصدد تأسیس مبناگرایی خود برآمد. از اینرو،به اعتقاد وی: «هرگزارهای که دربرابر شکّ روشی مقاومت نکند، گزارهای اکتسابی محسوب میشود.» (Russell, 1956, P242).
بههمیندلیل،راسل،درمبناگرایی خود، صرفاً«بدیهیّات را به دلیل وضوح و متمایز بودن، شکّناپذیر میداند.»(Russell, 1972/2, P 35).
همانطوریکه، موضعگیری شکّاکیّت را دربرابر معرفتشناسی مشخص نمودیم، صرفاً شکّاکیّتی معرفتبرانداز خواهد بود که درتقابل با مبناگرایی باشد.
بهعبارتی، صرفاً این نوع ازشکّاکیّت میتواند مسئلهساز باشد و اینچنین درصدد تخریب اصول و مبانی معرفت برآید؛ زیرا این قسم از شکّاکیّت، با دست گذاشتن بر روی باورهای پایه و بدیهی، مدعّی این مطلب میشود که استناد به باورهای پایه نه تنها بیفایده بوده، بلکه در اساس خود نیز، امکانناپذیر نخواهد بود.
توضیح اینکه، بنابر این ادعّا، ما هر اندازه در پی استناد باورهای استنتاجی و توجیه این باورها باشیم، نمیتوانیم به باورهای پایه و خودتوجیه برسیم؛ چراکه این باورهای خودتوجیه نیز، همواره نیازمند توجیه از دیگر باورها خواهند بود.
با توجّه به این امر، مسئلهی شکّاکیّت به مسئلهی تسلسل باورها منجر میشود که هر دو مسئله، اساس معرفت را با مشکل مواجه میسازند.
بر این اساس، یکی ازوظایف اصلی رویکرد مبناگرایی، تحکیم باورهای مبنایی و حفظ حریم معرفت دربرابر تهدیدهای شکّاکانه خواهد بود.
با نگاهی به سیر معرفتشناسی معاصر، میتوان به این نکته رسید که در این عرصه، پروندهی شکّاکیّت به طور کلّی بسته نشد، بلکه اینمسئله، به طرق مختلف خود را نشان داد.
یکی از این موارد، مربوط به اختلافنظر معرفتشناسان معاصر درخصوص مسئلهی توجیه است. این مسئله، از جمله عمدهترین مواردی است که معرفتشناسان معاصر، پیرامون آن به بحث و بررسی پرداختهاند و در این زمینه دیدگاههای متنوعی را ارائه نمودند.
بدینترتیب، اختلافنظر معرفتشناسان بر سر مسئلهی توجیه، به دنبال ایرادات گتیه، قوّت گرفت و زمینه را برای پیدایش دیدگاهای معارض مبناگرایی فراهم نمود. چنانکه پویمن در این خصوص معتقد است که «شکاکیت معاصر اشاره میکند که اگرچه باورهای ما تاحدی امکان توجیه دارد اما توجیه آنها به اندازۀ کافی میسر نیست و این باورها توجیه کاملی را که برای تحقق معرفت لازم است ندارد.» (پویمن، 1387، ص125).
باتوجّه بهاین امر، میتوان شکّاکیّت معاصر را به عنوان یکی از معضلاتی معرّفی نمود که به تسلسلپذیری باورها منجر میشود.

2-3-2- تسلسلمعرفتی49
تسلسلپذیری باورها، به عنوان یکی دیگر از موانع معرفتی محسوب میشود که امکان تبیین معرفت را، با مشکل مواجه میسازد.
اینمسئله، سبب میشود تا باورهای استنتاجی، به صورت بینهایت ادامه داشته باشند و از اینحیث، نتوانند به یک باورپایه منتهی شوند.
بنابراین، یکی ازکارکردهای مهمّ رویکرد مبناگرایی، نفی تسلسل ازباورهای استنتاجی است.
از این حیث، «در دیدگاه مبناگرایی، اصلیترین دلیل براعتقاد به وجود باور یا باورهای پایه، مسأله تسلسل است. برهان تسلسل نشان میدهد که بدون پذیرش پایههای معرفتی، امکان شکلگیری معرفت ازبین خواهد رفت. بنابراین میتوان با آشکار ساختن بطلان دور درتوجیه یا سلسلهای نامتناهی ازتوجیه، وجود باورهای پایه یا مبنا راتبیین کرد.» (پورحسن، 1388، ص23).
برایناساس، باورهای استنتاجی ما، نمیتوانند تا بینهایت به عقب بازگردند، بلکه باید به یکسری باورهای پایهای منتهی شوند. اهمیّت این مطلب، زمانی آشکار میگردد که به چگونگی تشکیل سلسلهمراتبمعرفت، نظری اجمالی بیفکنیم تا دریابیم که دراین سلسلهمراتب، هر اندازه که به عقب برگردیم، این سیر نمیتواند به صورت قهقرایی ادامه داشته باشد؛ بلکه باید به یکسری باورهای مبنایی و خودتوجیهمنتهی شود.
باتوجّه به اینامر، میتوان تصریح نمود که مهمّترین کارکرد رویکرد مبناگرایی، مربوط به نفی تسلسلپذیریاز باورهای استنتاجی است.
بر این اساس، نفی تسلسل از باورهای استنتاجی، بهعنوان عمدهترین دلیل شکلگیری رویکرد مبناگرایی محسوب میشود.

2-4- خلاصهی فصل
1. معرفتشناسی، دانشی است که به بررسی مسائلی همچون: ساختار معرفت، توجیه معرفت،عوامل مؤثر درفرایند شناخت، نحوهی شکلگیری شناخت، سلسلهمراتب معرفت، مؤلفههای اساسی آن و…میپردازد.
2. منظور ازمعرفت، همان معرفت گزارهای است که درقالب گزاره بیان میشود.
3. “باور”، “صدق”، و “توجیه”، بهعنوان سهمؤلفهی عمدهی معرفتشناسی محسوب میشوند. از اینحیث،درتعریف کلاسیک، معرفت را به”باور صادق موجّه”تعریف میکنند.
4. باور، به حالت روانشناختی ذهن گفته میشود که از اینجهت، بین محتوایگزاره، و متعلّق آن (امر واقع)، نسبتی تضایفی برقرار میکند.
5. باورها، ازحیث کارکرد مبنایی خود، به دوقسم: باورهای پایه و باورهای غیرپایه (استنتاجی)، تقسیم میشوند.
6. باورهای پایه، به باورهای بدیهی و خودتوجیه گفته میشود که توجیه دیگر باورها را برعهده دارند.
7. باورهای غیرپایه، به باورهای استنتاجی گفته میشود که توجیه خود را ازباورهای پایه کسب میکنند.
8. صدق، بهعنوان ویژگی معرفتشناختی باور محسوب میشود که از اینحیث، نحوهیانطباق باور را درارتباط با واقعیّت آن، توصیف میکند.
9. توجیه، به عنوان ویژگی ساختاری باور، به تبیین معقولیّتآن باورمیپردازد. درمورد این مؤلفه، دو نظریّه ارائه شده است: الف) توجیه انسجامگرا. ب) توجیه مبناگرا.
10. توجیه انسجامگرا: یک باور را،از لحاظ انسجام داشتن با دیگرباورها، مورد بررسی قرار میدهد.
11. توجیه مبناگرا: باورهای استنتاجی را براساس باورهای پایه، توجیه میکند.
12. شکلگیری معرفتشناسی جدید غربی، به آغاز قرن هفدههم برمیگردد.
13. عمدهترین مسئلهای که معرفتشناسان معاصر غربی با آن مواجهه بودند، مسئلهی توجیه بود. این مسئله به دنبال اشکالات گتیه مطرح گردید و سبب شد تا این معرفتشناسان،مواضع مختلفی را اتخاذ نمایند.
14. طرح استقلالی معرفتشناسی اسلامی، ازسوی ملاصدرا پیریزی شد و توسط علاّمه طباطبائی مراحل شکلگیری خود را طی نمود.

فصل سوّم
رویکرد مبناگرایی

3-1- تمهید
اصولاً شناخت ما از امور پیرامون خود، مستلزم آن است که دراینزمینه، موجّه باشیم. به عبارتی، ما زمانی میتوانیم به معرفتی یقینی امیدوار باشیم که در این زمینه توجیه کافی داشته باشیم.
البته این امر، به معنای اختصاص دادن ویژگی توجیه، به معرفت یقینی صرف نیست، بلکه اساساً یکی از شرایط اصلی هرگونه معرفتی (اعم از اینکه معرفت یقینی باشد یا معرفت غیریقینی)، این است که آن معرفت دارای درجهای از توجیه باشد.
بر این اساس، آنچه ما را در پذیرفتن یک باور پایه و مبنایی، موجّه میسازد، همان دیدگاهی است که باعنوان ” مبناگرایی” از آن، نام میبریم.
از این حیث، مبناگرایی، دیدگاهی است توجیهنگر که با ارجاع باورهای استنتاجی و استناد این باورها به باورهای پایه و خودتوجیه، به بررسی ساختار معرفت میپردازد.
به همین دلیل، رویکرد مبناگرایی رابا عناوینی همچون: “شالودهگروی” و”بنیادانگاری” نیز، نامگذاری میکنند.
با این وصف، رویکردمذکور را بهعنوان یک رهیافت و پارادایم معرفتی مورد بررسی قرار میدهیم تا به نقش و کارکرد آن، درتوجیهباورهای استنتاجی، بیشتر پیببریم.
بدینترتیب،باورهای استنتاجی، توجیه معرفتی خود را از باورهای پایه، اخذ میکنند و توسط این باورها، مورد پشتیبانی قرار میگیرند؛ ایندرحالی است که باورهای پایه، باورهایی موجّه و خودتوجیه بوده که دراینزمینه، نیازی به پشتیبانی دیگر باورها ندارند.
نکتهای که دراینجا باید متذکر شویم، این است که روند توجیه باورهای استنتاجی، بهگونهای است که نمیتواند به صورت تسلسلوار به عقب بازگردد، بلکه باید فرایند توجیه این نوع از باورها، به یک سری از باورهای پایه و خودتوجیهی منتهی گردد. به همین دلیل، باورهای مذکور، در اکتساب توجیه معرفتی خود، نمیتوانند به صورت قهقرایی ادامه داشته باشند؛ چراکه تسلسلپذیری باورهای استنتاجی سبب میشود تا نه تنها، به یک باور پایه و خودبنیاد نرسیم، بلکه اساساً امکان حصول معرفت نیز منتفی گردد.
بر ایناساس،«باورهای موجه و غیراستنتاجی وجود دارد و همۀ باورها درنهایت، توجیه خود را تا اندازهای، ازباورهای موجه غیراستنتاجی به دست میآورند.» (فومرتون/ بونجور/ پالوک/ پلنتینگا، 1387، ص92).
به همینجهت،تسلسلناپذیری باورهای استنتاجی، بهعنوان مهمّترین و محکمترین دلیل دراثبات رویکرد مبناگرایی محسوب میشود.
نکتهی دیگری که دراینجا باید به آن تصریح نمائیم این است، که رویکرد مبناگرایی صرفاً درعلم حصولی مطرح میشود. از اینحیث، رویکرد مبناگرایی در علم حضوری مطرح نمیگردد. بنابراین رویکرد مذکور:
درعلم حضوری ممکن نیست؛ زیرا مبناگرایی مکتبی است که درساحت علم حصولی مطرح است نه درقلمرو علم حضوری؛ چراکه فقط درعلم حصولی اندیشه و اندیشهورزی ممکن است، نه درعلم حضوری، و اندیشهورزی چیزی جز مبناگرایی نیست. (عارفی، 1389، صص 438-437).

3-2- تعریف مبناگرایی
مبناگرایی، به دیدگاهی توجیهنگر گفته میشود کهاساس معرفت را برمبنای باورهای پایه و خودتوجیه قرار داده و دراینزمینه، مدّعی ارائهی توجیه و تبیینی منطقی ازباورهای استنتاجی میگردد.
براین اساس، میتوان گفت که «مبناگرایی دیدگاهی است که به ساختار نظام باور موجّه میپردازد» (Dancy & Sosa, 1992, P 144).
باتوجّهبهاینامر،فرایند”توجیه”، صرفاً درباب باورهای استنتاجیبهکار میرود؛ به اینمعنا که باورهای مذکور، برای اخذ توجیه معرفتی خود، نیازمند ارجاع به باورهای پایه هستند؛ این درحالی است که، باورهای پایه، بهدلیل خودتوجیه و موجّه بودن، نیازی به باورهای پشتیبان ندارند.
بدینترتیب، برای اینکه نظریۀ شالوده با توفیق قرین باشد، باورهای خودموجّه یا پایه میبایستباورهایی باشند که ما درپذیرفتن آنها، هنگامی که درجستجوی حقیقتایم، کاملاً موجّه باشیم و در توجیهشان به هیچ باور دیگری که پذیرفتهایم وابسته نباشند……. ما هرقدر دراستدلال توانایی داشتهباشیم، در واقع برصدق هرباوری که درپذیرفتن آن کاملاً موجهیم، استدلال نکردهایم. فیالمثل، هیچ کسی غیر ازتعداد اندکی ازفلاسفه تا بهحال براینکه

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درمورد مبناگرایی، توجیه معرفت، معرفت یقینی، تعریف سه جزئی معرفت Next Entries منبع تحقیق درمورد مبناگرایی، معرفت حقیقی، سیر تاریخی، حکمای اسلامی