منبع تحقیق درمورد مبناگرایی، توجیه معرفت، معیار صدق، برتراند راسل

دانلود پایان نامه ارشد

p 72) .

2-2-1- معرفت گزارهای
معرفتگزارهای، معرفتی است که درقالب گزاره یا قضیّه بیان میشود.15در این نوع از معرفت، «موضوع گزاره به واسطهی محمول آن گزاره،توصیف میشودو از این طریق، اطلاع خاصّی دربارهی آن موضوع، ارائه میگردد.» (Lehrer, 1990, P3-4).
افلاطون، برای اوّلین بار،معرفت را به “شناخت یقینی و مطابق با واقع” تعریف نمود. براین مبنا، وی تمایز معرفت از “باور صرف” را بر اساس دو ویژگی: (ا- انطباق با واقع. 2- یقینی بودن.)، مورد بررسی و ارزیابی قرار داد.16
باتوجّه بهاینامر، «معرفت گزارهای، برحسب تعریف، عبارت است از باور صادق موجه. این تعریف از معرفتشناسی، به تحلیل سهجزئی معرفت و تحلیلسنتی معروف بود. بسیاری از فیلسوفان، ریشه این نظریه را در تئوتتوس افلاطون میدانند.» (موزر/ مولدر/ تروت، 1387، ص40).

2-2-2- مؤلفههای اصلی معرفتشناسی
مؤلفههای اصلی معرفتشناسی عبارتند از: “باور”17، “صدق”18، “توجیه”19.
این مؤلفهها، بهعنوان ارکان اصلی معرفتو ازشروط اصلی و اولیّهی شکلگیری آن، بهشمار میروند.

2-2-2-1- باور و تعریف آن
“باور”، بهعنوان یکی از مؤلفههای اصلی معرفتشناسی محسوب میگردد که از اینحیث، نقش بسیار مهمّی درتعیین ساختار و چارچوب معرفت ایفا میکند؛ بهطوریکه اگر با نگاه منصفانه به قضیّه بنگریم، متوجّه خواهیم شد که اساس هرگونه معرفتی، برمبنای باور شکل میگیرد.
با اینوصف، مؤلفهی “باور”، درحکم زمینهی اوّلیّه و بستر شکلگیری معرفت محسوب میشود.20 البته این امر به معنای نفی ارزش معرفتسازی دو مؤلفهی دیگر نیست؛ چراکه اساساً بدون این دو مؤلفهی اخیر، معرفتی هم حاصل نخواهد شد.
در مورد اینمؤلفه، اختلافنظر زیادی وجود دارد؛ به همیندلیل «اصطلاح “باور” دراینجا چندان دقیق به کار نمیرود. دربعضی موارد مقصود از آن حالت روانشناختی”باورنده” است. امّا دربیشتر موارد، مقصود از آن “متعلَّقِ” این حالت یعنی”گزاره” است. گزاره در واقع “مفادِ” باور است و با “جمله” اظهار میشود.» (شمس، 1387، ص16).
واقعیّت این است که “باور” به حالت روانشناختی باورنده گفته میشود21 که دربردارندهی نسبت تضایفی حاکی و محکیاست.از اینحیث، میتوان آن را،بهعنوان حیثیّت قصدیذهن22 معرفّی نمود.
بنابراین، مؤلفهی “باور”،دارای کارکردی دوسویه است: از یکطرف، بهعنوان ویژگی روانشناختی باورنده، محتوای ذهنی گزاره را تشکیل میدهدو از طرفدیگر، بهعنوان حیثیّت التفاتی،به امور واقع، اشاره دارد. از اینجهت،امور واقع بهعنوان متعلّق عینی گزاره، مورد التفات و تأمل ذهنی قرار میگیرد.

2-2-2-1-1- اقسام باور
باور، ازحیث توجیه و درجهی بداهت، به دو نوع، تقسیم میشود:
الف) باورهای پایه.
ب) باورهای غیرپایه (استنتاجی).

2-2-2-1-1-1- باورهای پایه
باورهای پایه،23 به باورهای بدیهی و خودتوجیه24گفته میشود کهغالباً خطاناپذیر25 و تردیدناپذیر26هستند.27
اینباورهادرکارکرد معرفتی خود،به عنوان مبنا و اساس معرفت تلقّی میگردند کهازاینحیث،نه تنها ازدیگر باورهامورد حمایت و پشتیبانی قرار نمیگیرند، بلکه توجیه باورهای استنتاجی را نیز برعهده دارند.
باورهای پایه، از سنخ بدیهیّات هستند؛ البته در تعیین نوع این بدیهیّات، بین معرفتشناسان اختلافنظر چنان محسوس است که صرفاً در ویژگی بدیهی بودن این باورها، با هم توافق دارند.28
بنابراین،دیدگاههای مبناگرایانه، عمدتاً در راستای دو محور،به بررسی باورهای پایه میپردازند:
الف) نوع باورهای پایه.
ب) چگونگی توجیه باورهای غیرپایه توسط باورهای پایه.
درباب تعیینِ نوع باورهای پایه، دیدگاه مبناگرایانهی افراد متفاوت است؛ چنانکه درمبناگرایی کلاسیک، باورهای پایه، یقینی و تردیدناپذیر بوده؛ امّا درمبناگرایی معتدل، چنین ویژگیهایی برای باورهای پایه، ضّرورت ندارد.
درخصوص محور دّوم نیز، دیدگاه مبناگرایانهی افراد، تعیین کننندهی فرایند توجیه خواهد بود؛ چنانکه درمبناگرایی کلاسیک، باورهای غیرپایه، توجیه معرفتی خود را،براساس روش استنتاجی (قیاسی)،کسب میکنند؛ امّا درمبناگرایی معتدل، روش استقرائی، عهدهدار توجیه اینگونه باورها میگردد؛ بهعنوان نمونه، میتوان به دیدگاه تجربهگرایانهی راسل اشاره نمود که غالباً برمبنای استقراء عمل نموده است.29
نکتهای که دراینجا باید به آن بپردازیم، این است که باورهای پایه، لزوماً نمیتوانند رابطه و تشابه خانوادگی باهم داشته باشند. برایناساس، «نباید فرض کنیم که همه موارد معرفت باواسطه بر پایههایی استوار هستند که درمضمون با آنها مشابهند. برعکس هرتقریری ازمبناگرایی برآن است که انسان ازیک مجموعه خاصی ازباورهای پایه، مبنایی را احداث میکند که به گونهای بارز با آن پایهها متفاوت است.» (آلستون، 1380، ص67).

2-2-2-1-1-2- باورهای غیرپایه
باورهای غیرپایه،30به باورهای نظری و غیربدیهی گفته میشود که توجیه معرفتی خود را از باورهای پایه کسب میکنند.
اینگونه از باورها، به باورهای استنتاجی31یا باورهای مشتق شده32نیز، معروف هستند.
باورهای غیرپایه، در روند معرفتی خود، نیازمند باورهای پایه هستند؛ چراکه درغیراینصورت، با مشکل تسلسلمعرفتی33مواجه خواهیم شد.
ازاینحیث، تسلسلناپذیری باورها، به عنوان مهمّترین دلیل دراثبات رویکرد مبناگرایی محسوب میشود که بیتوجّهی به آن، امکان شکلگیری معرفت را غیرممکن میسازد.
باتوجّه به اینامر، باورهای استنتاجی، زمانی میتوانند درفرایند معرفت، مفید واقع شوند که توجیه معرفتی خود را از باورهای بدیهی و خودتوجیه، اکتساب نمایند.بهعنوان مثال، باور به اینکه«پرچم درحال اهتزاز است»،یک باور پایه بوده که باور استنتاجیِ«باد درحال وزیدن است»، را پشتیبانی و توجیه میکند.
دراین مثال، باور استنتاجیِ «باد درحال وزیدن است»، زمانی میتواند بهعنوان یک باور موجّه مطرح شود که توجیه معرفتی خود را از باور پایهی «پرچم درحال اهتزاز است»، اقتباس نماید؛ چراکه برای شخص ناظر که از پشت پنجره، نظارهگر بیرون است، با مشاهدهی اهتزاز پرچم میتواند باور خود را درخصوص وزش باد، توجیه و تقویّت نماید.

2-2-2-2- صدق
مؤلفهی”صدق”،دومین مؤلفهیاصلی معرفتشناسیبوده کهبهعنوان ویژگی معرفتشناختی باور محسوب میشود.
از اینحیث، این مؤلفهنحوهی انطباق باور را در ارتباط با واقعیّت آن، توصیف میکند. بدینمعنا جنبهی معرفتشناسی باور در ارتباط با جنبهی هستیشناسی آن، مورد انطباق و بررسی قرار میگیرد. اگر در این فرایند، باور مذکور با واقعیّت نفسالأمری آن انطباق داشته باشد، آن باور واجد ویژگی صدق خواهد شد.
برآیند این مسئله همان چیزی است که از آن، باعنوان مؤلفهی صدق نام میبریم. بنابراین ماهیّت مؤلفهی مذکور در فرایند مطابقت به خوبی آشکار میگردد.34
بدینترتیب مؤلفهی “صدق”، ازحیث کارکرد معرفتی خود، دارای جایگاه خاصّی است؛ چنانکه درمعرفتشناسی راسل، «مفهوم صدق، به عنوان مؤلفهای اساسی و بنیادی محسوب میشود.» (Russell, 1963,p 19).
این مؤلفهدرتئوریهای مربوط به صدق، به یکمعنا به کارنمیرود،بلکه ازجهت چگونگی کارکرد و همچنین ازحیث ویژگی ساختاری آن،جایگاه متمایزی پیدا میکند.
باتوجّه بهاینامر، بعضی ازمعرفتشناسان بین “ماهیت صدق” و “معیار صدق”تمایز گذاشتهاند؛ چنانکه «جورج ادوارد مور و برتراند راسل براهمیّت تفکیک میان تعریف ماهیّت صدق ازمعیار صدق، تأکید داشتهاند.» (Horwich, 1994, p172).
راسل دراینزمینه، با تأکید برماهیّت صدق، پذیرش این مؤلفه را «مستلزممطابقت با امرواقع میداند.»(Russell,1993,p 130).
2-2-2-3- توجیه
“توجیه”، بهعنوان سومین مؤلفهی اصلی معرفتشناسی بهشمار میرود که نقش مهمّی در تبیین و ساختار معرفت ایفا میکند؛بهطوریکه بدون توجّه به این مؤلفه، نمیتوان به معرفتی مؤثق و یقینی دست یافت.
بنابراین،ازحیث کارکرد منطقی، میتوان مؤلفهی”توجیه” را به عنوان عاملی پشتیبان و حمایت کننده برای مؤلفهی “صدق”، تلقّی نمود که در اینزمینه، ساختار معرفت را پوشش میدهد. به همیندلیل، مؤلفهی توجیه” بیشتر به جنبهی معقولیّت و انسجام یک باور میپردازدو بدینترتیب، درذیل ادلّهی منطقی و پاسخهای معرفتپسند، درصدد دفاع از معقولیّت و سازگاری یک باور برمیآید.
نکتهای که دراینجا باید به آن بپردازیم، این است که بیشترین مباحث جنجالی و اختلافنظر موجود بین معرفتشناسان در سهدههی اخیر، به خاطر مسألهی توجیه بوده است؛ چنانکه«منتقدان مبناگرایی نیز، غالباً ازحیث توجیه باورهای پایه، مبناگرایی را مورد انتقاد قرار میدهند.» (Bonjour, 2002, P 197).
باتوجّه بهاینامر «برخی معرفتشناسان به جهت ابهام و ایهامی که در عنوان “توجیه” احساس کردهاند، اساساً از به کار بردن این عنوان پرهیز و به جای آن از تعابیری دیگر مانند “وضعیت معرفتی مثبت” (رودریک چیزوم)، “شایستگی معرفتی” (ارنست سوسا)،”تضمین” (آلوین پلنتینگا)، استفاده کردهاند.» (مبینی، 1389، صص 14-13).
نکتهی دیگر اینکه، مؤلفهی توجیه، نه تنها درتئوری مطابقت، بلکهدرتئوری انسجامگروی نیزبه کار میرود. از اینحیث، مؤلفهی “توجیه” نقش سازندهای در هردونوع تئوری ایفا میکند.«از نگاه تاریخی این دو تفسیر ازتوجیه معرفتی – مبناگرایی و انسجامگرایی- مهمترین دیدگاهها در زمینه توجیهاند.» (رضایی، 1390، ص170).

2-2-2-3-1- توجیه انسجامگرا
در این دیدگاه، به توجیه و تبیین سازگاری بین باورهای یک مجموعه پرداخته میشود. «سازگاری در کلیترین معنا عبارت است از عدم تناقض منطقی بین دو گزاره.»(Engel, 1989, P 98).
بنابراین دراینجا منظور از سازگاری، همان انسجام و عدم تناقض باورهای مجموعه است که بهدنبال هماهنگی با یکدیگر، فرایند شناخت را موجّه مینمایند.
برایناساس، میتوان تصریح نمود که انسجامگرایان درتبیین باورهای خود، برمبنای مؤلفه “توجیه” عمل میکنند و از اینطریق به تبیین ساختار شناخت میپردازند.
آنان در این زمینه، هیچگونه توجّهی به باورهای پایه و نقش معرفتی آنها در توجیه معرفت ندارند. به همین جهت،صرفاً سازگاری و انسجام باورها را بهعنوان شرط اصلی تبیین ساختار شناخت لحاظ میکنند.
این مسئله سبب میشود تاانسجامگرایاندرفرایند توجیه باورها، به محذور دور دچارگردند؛ زیرا «اگر توجیه را صرفاً براساس روابط باورها با یکدیگر تعریف کنیم، با نوعی توجیه دوری روبهرو خواهیم بود» (فومرتن، بنجور، پالوک، پلنتینگاه، 1387،ص 21).
بهعنوان مثال، وقتی که باور “الف” در توجیه خود نیازمند این است که با باور “ب” منسجم و هماهنگ باشد، باور “ب” نیز، درتوجیه خود نیازمند به انسجام و هماهنگی با باور”پ” است؛ این درحالی است که باور “پ”، توجیه معرفتی خود را از انسجام و هماهنگی با باور “الف” کسب مینماید.
بدینترتیب، دیدگاه توجیه انسجامگرا مستلزمپذیرش دوری فرایند توجیه خواهد بود؛ چراکه در این دیدگاه، هریک از باورهای مجموعه توجیه خود را در ارتباط با دیگر باورهای مجموعه اکتساب مینمایند.
این امر سبب میشود تا علاوه بر محذور دوری بودن باورها، نقش باورهای پایه را درفرایند توجیهنادیده بگیریم.
از این حیث، دیدگاه انسجامگرا با عدول از باورهای پایه، دربرابر دیدگاه مبناگرا قرار میگیرد.

2-2-2-3-1-1-نقد و بررسی
واقعیّت این است که انسجامگرایان، برای فرار از مشکل تسلسل،چنین راهحلّی را ارئه دادهاند. آنان،بدون اینکه، قائل به باورها پایه باشند، خود را، گرفتار محذور دور ساختهاند؛ زیرامشکل دوری بودن باورها، سبب میشود تا دیگر نتوان باورهای استنتاجی را، به صراحتتوجیه نمود.
براین اساس، میتوان اذعان نمود که توجیه انسجامگرا، نه تنها، مؤفق به تبیین باورها نشده، بلکه در اساس، دیدگاهی خودبرانداز است؛ زیرا توجیه باورها را، مشروط به هماهنگیبا دیگر باورهای مجموعه میداند که نتیجهی منطقی آن،دوری بودن فرایند توجیه خواهد بود.

2-2-2-3-2- توجیه مبناگرا
در این دیدگاه، رابطهی بین باورهای پایه و باورهای غیرپایه، براساس رابطهی علّیتوجیه میگردد. به همین دلیل میتوان تصریح نمود که:
نظریههای توجیه مبناگرا دو نوع باور موجّه را از هم تمییز میدهند: بنابر

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درمورد مبناگرایی، برتراند راسل، سلسله مراتب، توجیه معرفت Next Entries منبع تحقیق درمورد مبناگرایی، توجیه معرفت، معرفت یقینی، تعریف سه جزئی معرفت