منبع تحقیق درمورد قرون وسطی، اصالت عقل، ادراک حسی، فلسفه یونان

دانلود پایان نامه ارشد

از ماده، زیست شناسی را از روان شناسی و خداشناسی و این جهان را از جهان دیگر جدا سازد از نظر ارسطو،روح به تنهائی جوهریا وجود مستقل نیست بلکه روح صورتی است از جوهر،ما مجبوریم از لحظات بی مرگی خود راضی باشیم-به خصوص مواقعی که به فلسفه اشتغال داریم.
زندگی با سعادت از نظر ارسطو لذایذ وخوش گذرانی ها و مال وثروت افتخار و قدرت نیست،زیرا آن ها به هوس وخواست دیگران وابسته اند،در صورتی که سعادت و شادکامی می بایست خود کفا و به خودی خود کامل باشد و نیازی به دخالت عوامل دیگر نداشتته باشد، زیرا هیچ کس حاضر نیست بودن دوست زندگی کند.زندگی خوب زندگی است که انسان در فعالیت های جامعه خود شرکت داشته باشد به انجام وظایف خود اهتمام ورزد وتفکرات فلسفی را یار و یاور خود سازد.(فرخ نیا-غفاری،44،45:1389)
به نظر ارسطو نفس دارای مراتبی است. پائین ترین مرتبه،نفس نباتی است که کار تغذیه،هضم غذا وتولیدمثل از آن بر می آیدو در همه موجودات وجود دارد و لازمه ادامه حیات موجود است. مرتبه دوم،نفس حیوانی یا نفس حسّاسه است که دارای سه نیرو است، ادراک حسی،میل وشوق وحرکت مکانی،تخیّل، نتیجه قوه حسّاسه وحافظه توسعه بیشتر این قوه است. از میان حواس ،لمس برای حیوان ضروری است زیرا او را در تشخیص غذا قادر می سازد و بقیّه حواس جهت آسایش وخوشی او به کار می آیند. در مرتبه سوم نفس انسانی است که علاوه بر نیرو های نفس های حیوانی و نباتی دارای عقل یا قوه مدرکه نیز می باشد.این قوه دو نوع فعالیت دارد؛یکی عقل نظری ودیگری عقل عملی. عقل نظری در جستجوی حقیقت به خاطر خود حقیقت است اما فعالیت عقل عملی برای رسیدن به اهداف،مقاصد ومصالح است نه فعال به خاطر خود حقایق.از سوئی عقل دارای دو خصلت است،یکی«دهنده» ودیگری «پذیرنده» از این رو ارسطو به تمایزی میان دوشکل عقل معتقد است؛ اول عقل فعّال یا آفریننده و دوم عقل منفعل یا پذیرنده.
عقل فعّال بخشنده صورت و عقل منفعل پذیرنده صورت است. از این دو عقل، عقل فعّال تباهی نمی پذیرد و جاودان است زیرا از بیرون آمده اما عقل منفعل با مرگ جسم از بین می رود. (خراسانی،136:1352)

2-1-3-3-رواقیان
رواقیان ازجمله فیلسوفانی هستندکه قائل به مفاهیم و اصول فطری بودند.منطق شناختی فلاسفه یونانی صرفاً قیاسی بود و این روش وجود مقدمات نخستین را ایجاب می کرد.مقدمات نخستین می بایست عام باشندتا اشتراک شناختی را بین افراد انسانی میّسرسازد.رواقیان که ازفلسفه یونانی نیز متأثر بودند بر این باور بودند که اصولی که در ساختار معرفتی انسان وجود دارد که به طور آشکار مورد اجماع عام است.”به نظر رواقیان چنانکه اقلیدوس در کتاب اصول،اصولی را به کار برده است که می توان اساس قیاس و استنتاج قرار داد،مفاهیم نظری را نیز می توان به همین نحو همچون مبداء تعاریف به کار برد.”(راسل:388)
کاپلستون می گوید رواقیان از معرفت شناختی تجربی مذهب بودند اما به نوعی به اصالت عقل نیز اعتقاد داشتند.عقل را از یک سو حاصل رشد و تکامل از طریق ادراک حسی می دانستند ومعتقد بودند که حدود چهارده سالگی تشکیل می شود واز طریق تصورات ومفاهیم پیشینی نیز می باشد که بر تجربه مقدم هستند.در تبین بیشتر این توانائی می گویند:”از آن جهت که آمادگی و استعداد طبیعی برای تشکیل آن ها داریم، می توانیم آن ها را تصورات ومفاهیم بالقوه فطری بیابیم.”(کاپلستون:534)

2-1-3-4-ابن سینا
ابن سینا در قرن ششم از طبیعیات کتاب شفا به طور تفصیلی به بررسی نفس پرداخته است اما به گفته برخی از اندیشمندان، نظرات ابن سینا در این مو ضوع در بسیاری از موارد با کتاب”درباره نفس”ارسطو نه تنها مشابهت بلکه مطابقت دارد.اما از وجوه اختلاف ابن سیناوارسطو،تلفیق دیدگاه های افلاطون وارسطو درباره نفس، به وسیله ابن سینا است. در قرون وسطی ابتدا افکار افلاطون و سپس ارسطو مورد توجه علمای مسیحی قرار گرفت. شارح اصلی افکار ارسطو در نزد علمای قرون وسطی ابن رشد بود. پس از آنکه نظرنفس شناسی افلاطون وارسطو به تنهایی نتوانست علمای مسیحی را اقناع کند، یکی از باب ضعف در تبیین وحدت انسانی ودیگری از باب ضعف در بقای انسان، در این مو قعیت ابن سینا به صحنه آمد واندیشه تلفیقی خود را درباره انسان مطرح کرد و موجب تأثیر زیادی در فلسفه مسیحی قرون سیزده و چهارده گردید.ابن سینا هر دو نظریه را در باب نفس پذیرفت و اینگونه توجیه نمود که نفس از لحاظ ماهیت خود جوهر روحانی بسیط است و بر خلاف ماده تقسیم نمی پذیرد وفساد به آن راه ندارد. بنابراین نفس باقی است واین بیان موافق نظر افلاطون بود،اما نفس به لحاظ مناسبت وهمزیستی با بدن که آنرا زنده می دارد و مبدأتأثیرات در بدن واعمال مختلف می شود،صورت بدن است و این بخش سخن او بازگوئی نظر ارسطو است. پس به نظر ابن سینا نفس در ذات خود جوهری است که از لحاظ عمل به مثابه صورت است وآنگاه که مرگ بدن برسد دیگر اعمال نفس در بدن و به واسطه بدن صورت نمی گیرد اما خودش به عنوان جوهر مستقل از بدن،به حیاط ادامه می دهد.(ژیلسون،394:1366)
بنابراین ابن سینا به تبع ارسطو نفس را صورت بدن و کمال آن دانست که به وسیله آن کارهائی که جنبه جسمانی دارد انجام می دهد،اما نفس از بدن ممتاز و مجزا است،زیرابدون دخالت بدن نیز قادر به انجام کارهائی است مانند درک معقولات و زنده ماندن پس از مرگ تن.به عقیده ابن سینا صورت بر دو نوع است یا منطبع در ماده واز آن جدا نشدنی مانند شکلی که به موم داده می شود ویا غیر منطبع در ماده. نفس نیز که صورت بدن است یا منطبع در جسم است مانند نفوس گیاهان و حیوانات که در جسم آن ها
نقش بسته و از نظر آغاز و پایان تابع آن هستند ویا اینکه نفس در جسم منطبع نیست وبا آن مفارق است
وموجودی است بسیط وفنا ناپذیر که نفس انسان از این گونه است . بدین معنی که چون صورت جسم است به آن حرکت و حیات می دهد وبا آن به وجود آمده وحادث شده است اما پس از مرگ تن از بین نمی رود باقی مانده و به عالم معقولات متّصل می شود.(سیاسی،27،25:1337)

2-1-3-5- توماس اکوئیناس19
توماس اکوئیناس(1274-1225) عالم مسیحی در قرون وسطی به عنوان بزرگترین فیلسوف، مدرسی در مذهب کاتولیک شناخته می شود و در فلسفه تابع ارسطو است.و پس از ابن سینا با نگاه نسبتاً جدیدی در مقام تبیین ماهیت انسان برآمد،و مدعی شد که فلاسفه قبل از افلاطون،ارسطو و ابن سینا از عهده تعریف درستی از انسان بر نیامده اند، و بخصوص وحدت انسان را در تبیین های خود نشان نداده اند. به نظر آکوئیناس انسان موجود واحدی است و به همین جهت واحد بودن مورد شناخت قرار می گیرد.با این حال آکوئیناس در تبین نظر خود باز از واژگان و اصطلاحات ارسطو و افلاطون بهره می جوید و در تعریف نفس مانند ارسطو می گوید:”نفس صورت جسم آلی ذی حیات بالقوه است.”مانند افلاطون به بقای نفس معتقد است.سخن تازه وی نسبت به فلاسفه گذشته این بود که نفس نه جوهری است که نتها کار صورت از آن برآید، نه صورتی است که آن را نتوان جوهر دانست بلکه صورتی است که هم جو هریت دارد و هم جوهریت می بخشد. آکوئیناس با این نظر در مقام آن بود «انسان واحد» خود جوهر است اما مشابه ارسطو قائل به دو ساحتی بودن انسان بود:یکی عقل ودیگری جسم وی مانند ارسطو معتقد است که عقل جوهر غیر جسمانی می باشد که صورت جسم انسانی است.همه جوهر های عقلی ،غیر مادی و فاسد نشدنی هستند.فرشتگان جسم ندارند اما در انسان روح با تن متحد گشته است .در انسان سه روح وجود ندارد،بلکه فقط یک روح وجود دارد. تمام روح در همه اعضای بدن حاضر است .روح حیوانات بر خلاف انسان باقی نیست.
به عقیده توماس آنکه احساس می کند، عقل نیست بلکه انسان است ،واین امر از طریق مشاهده معلوم است و انسان صورت جسمانی قائم به ذات است و رابطه عقل و جسم بسان رابطه دست وپیکر است.عقل بدون جسم،ماننددست جدای از تن است. بنابراین به نظر وی جوهر انسان آمیزه ای از دو جوهر نیست بلکه جوهر غیر بسیطی است که با وجود تأسیس آن بر دو اصل،جوهریت آن نتها ناشی از یکی از این دو اصل است. (راسل:639)

2-1-3-6-رنه دکارت20(1650-1596)
دکارت به عنوان آغاز گر فلسفه اصالت عقل در دوران جدید به شمار می رود.خرد گرائی نظریه شناخت دکارت در حمایت از عقل ادعا می کند؛ عقل در تمامی موجودات انسانی جهان شمول است،مهمترین عنصر در ذات بشر به شمار می آید، تنها وسیله مطمئن در شناخت است؛ و سرانجام عقل تنها راه یقین به آنچه به گونه ای نمادی صحیح و نیک است و آنچه یک جامعه نیک را تشکیل می دهد، می باشد.
دوگانه باوری روان تنی دکارت عبارت است از دو نوع جوهر؛ذهنی و جسمانی یا مادی،و این دو نوع جوهر را نمی توان به یکدیگر فرو کاست. بنا براین، طبق این اصل،ذهن را نمی توان صورت یا کارکردی
از ماده نشان داد.دو گانه باوری روانتنی دکارتی اصل خود را بر حسب جوهرها عبارت بندی می کند،زیرا دکارت در تصوری روشن و متمایز می پذیرد که صفاتی نظیر ذهنی و جسمانی نمی توانند وجود داشته باشند مگر آنکه به جوهر ها متعلق با شند. در نظر دکارت مسئله اراده و جبر واختیار در ارتباط با دوگانه باوری روان تنی قابل بررسی است،او می گوید که هیچ چیز از هیچ به وجود نمی آید و هر چیز موجودی علتی دارد.بدین ترتیب نتیجه می گیریم، فلسفه دکارت با این خواست شروع می شود که هر یک از ما برای خودمان،حقیقت را ازآنچه به آن اعتقاد داریم بیرون می کشیم.تااینجای کاردکارت روش تندروانه ای در شک کردن ابداع می کند.دکارت مدعی است که گاهی حواس پنج گانه او را فریب داده اند. لذا او تصمیم می گیرد که نسبت به هر عملی که از طریق حواس آموخته،شک کند و تا جایی پیش می رود که به هستی خود نیز شک می کند.
یکی از سوالات مهم دیگر دکارت چگونگی اشاره به ضمیر «من» است که حقیقتاًخود-پیدا و منزه از شک است.با جنبه هایی که چنین نیست فرق بگذارد. او نتیجه می گیرد- تا آن جا که به استدلالش مربوط می شود- او فقط یک موجود «درحال تفکر» است. یعنی جوهری است متفکر که بینش و پیوستگی آن با «خود» موضوعی است که می تواند موردشک وتردید قرار گیرد.(فرخ نیا-غفاری،63،62:1389)
دکارت درباره روان و تن و ارتباط آن با تن می گوید:من همان روان یا جوهر اندیشیده است یعنی جوهری که اندیشیدن صفت ذاتی آن است وکاملاً از تن متمایز است. طبیعت به وسیله احساسهای درد،گرسنگی، تشنگی و مانند اینها به من می آموزد که حضور من در تن، بسان حضور کشتیبان در کشتی نیست،بلکه بستگی من به تن چنان شدید است که گوئی من با آن آمیخته ام چنانکه من وتن یک واحد را می سازیم. زیرا اگر جز این بود در پس آسیبی که به من می رسید من که فقط یک بودن اندیشیده ام، احساس درد نمی کردم بلکه آن آسیب را تنها با یک کار ناب فهم در می یافتم، همچنان که کشتیبان آسیبی را که به کشتی می رسد می بیند. احساسهای تشنگی، گرسنگی، درد و مانند اینها حالت های مبهم اندیشه اند که ازپیوند و یا آمیزش جان وتن برمی خیزد.
دکارت در باب رابطه وجودی و معرفتی بین انسان و خدا،ابتدا در مورد خلقت آدمی می گوید: امکان
نداردخود که موجودی ناقص است و یا علت های دیگر آنها نیز ناقص هستند، خالق فرد باشند،آنگاه چنین استنتاج می کند که این بودن به هیچ رو قابل توضیح نیست مگر اینکه آن را وابسته به خداوند وآفریده او بدانیم. فقط خداست که علت بودن من و علت ایده ای است که از او دارم. تنها چیزی که باقی می ماند تحقیق کنم، این است که من این ایده را چگونه یافته ام.من آن را از حس ها نگرفته ام،خود نیز آن را نساخته ام،زیرا نه می توانم چیزی به آن بیفزایم ونه چیزی از آن بکاهم. پس این ایده، فقط می تواند نهادی باشد، همچنانکه ایده ای که از خود دارم چنین است. به هیچ رو شگفت انگیز نیست که خدا آنگاه که مرا آفریدآن را درمن نهاده باشد به همان سان که سازنده یک اثرهنری، نشانی از خود در آن می گذارد و لازم نیست که این نشان چیزی متمایز از خود اثر باشد.(خوشخوئی،30:1382)

2-1-3-7-ژان ژاک روسو21(1778-1712)
روسو بنیانگذار عصر رمانتیک گرائی

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درمورد جان دیوئی، ماهیت انسان، فلسفه عمل، عمل گرایی Next Entries منبع تحقیق درمورد طبیعت انسان، ماهیت انسان، انفعالات نفس، امور انسانی