منبع تحقیق درمورد فارسي، درج?، ريشه، 1974:

دانلود پایان نامه ارشد

2005: 35پ39). اين املاء اشتباه است براي واژه پهلوي naxw که به وضوح قسمت نخستين از واژ? Naxust [nhw-st’] است که صفت برترين naxw- به معني “اولي” است. دليل اين انتخاب اين است که درازاي صورت فلکي اسد، سه منزل قمري دهم، يازدهم و دوازدهم را گرفته است. از آنجا که منزل قبل از Abdom به معني “آخري” و Maya?n “وسطي، مياني” نام دارد، طبيعي است که منزل اول “اولي” ناميده شود. از طرفي اين منزل سر و پنجه هاي اسد را در خود دارد. هنينگ (1942: 243)، بهار (1375: 59)، بهزادي (1368: 5) و پاکزاد (2005: 35) همگي همين خوانش را دارند. اما، يوستي (1868: 127) و انکلساريا (1956: 31)، آنرا به صورت Nahn خوانده‌اند.
توضيحات: اين منزل قمر در هندي Magha? “هديه” و در عربي “جَبهَه” به معني “بالا و پيشاني” است و در نزد اعراب حاوي (چهار ستاره ? و ? و ? اسد) مي‌باشد. ستار? شاخص اين منزل قمري قلب الاسد (Regulus) “شاهانه، سلطنتي” نام دارد (هنينگ، 1942: 245؛ بهار، 1375: 59).
ريشه شناسي: هند و ايراني آغازين: *nazd(i)ias-, *nazdi?tha- (لوبوتسکي، 2009: 74)؛ سانسکريت: na?hus “نزديک” (مونيرويليامز، 1960: 532)؛ ne?dis?t?ha- “نزديکترين” از ريشه na?s?- (na?s?ati, na?ks?ati) (مونيرويليامز، 1960: 569)؛ اوستايي: nazdis?ta- “نزديکترين” از ريشه nas- “نزديک شدن” (رايشلت، 1911: 248)؛ فارسي ميانه: naxv (بهار، 1345: 404؛ هنينگ، 1942: 245؛ بهار، 1375: 59)؛ naxust [nhwst’ | M nxwst] (مکنزي، 1373: 110)؛ nax? [nhw] “ابتدا، آغاز” (نيبرگ، 1974: 136)؛ naxw (بهزادي، 1368: 5)؛ فارسي ميانه ترفاني و اشکاني ترفاني: [nwx] “ابتدا، آغاز” (نيبرگ، 1974: 136)؛ پازند: naxu در naxust ؛ فارسي نو: نخست، نزد؛ انگليسي: near ، nigh “نزديک”؛ معادل عربي: جَبهَه، ضفيرة‌الاسد، قلب الاسد.
§§§
Ne?m-asp [nym?sp | nymsp]
(اسامي بروج)
* نيمَسب: برج قوس. نهمين برج فلکي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات: نام اين برج به عربي “قوس”، به لاتين “Sagittarius”، و نشان? اختصاري آن “?” مي‌باشد. اين برج فلکي نهمين برج از دايرةالبروج و مابين برج عقرب و جدي است. تصوير اين برج، صورت اسبي است که بجاي سر و سينه آن، از سر تا شکم انساني قرار دارد که کمان بدست و آماده تيراندازي است. در نجوم سنتي، ورود خورشيد به آن مطابق با ماه آذر است. از آنجا که صورتهاي فلکي Sagittarius و Centaurus هر دو “نيم-اسب”، يعني نيمي انسان و نيمي اسب، هستند، کاربرد واژه Centaur بجاي برج Sagittarius “نيمسب” توسط مکنزي (1964: 515) داراي جنبه علمي نيست؛ چراکه، Centaur يا قنطورس خود يک صورت فلکي مجزا است که در نيمکره جنوبي است و به هيچ وجه بر دايرةالبروج قرار ندارد. او صرفاً بر معني واژه centaur تمرکز داشته است که لفظاً به معني “نيمسب” است يعني موجودي افسانه‌اي که نيمي از آن اسب و نيمي ديگر انسان است و عملاً و از ديد نجومي، اشاره Centaur به يک صورت فلکي ديگر را ناديده گرفته است.
ريشه شناسي: اين واژه مرکب است از: ne?m “نيم” + asp “اسب”؛ هند و ايراني آغازين: *nai-*ma- “نيم” + *Hac?ua- (لوبوتسکي، 2009: 74، 17)؛ سانسکريت: ne?ma- “نيم” (مايرهوفر، 1996: 56)؛ a?s?va- (مايرهوفر، 1992: 139-141)؛ اوستايي: nae?ma- (بارتولومه، 1904: 132)؛ aspa- (رايشلت، 1911: 219؛ مايرهوفر، 1992: 139-141)؛ فارسي ميانه: ne?masp [nym?sp] “نيمسب، قوس” (بهار، 1345: 342؛ مکنزي، 1373: 111)؛ فارسي ميانه: ne?m [nym, PRG A plg] “نيم” (نيبرگ، 1974: 137؛ مکنزي، 1373: 111؛ بهار، 1345: 142)؛ asp [?sp’, SWSYA] “اسب” (نيبرگ، 1974: 32)؛ فارسي ميانه ترفاني و پهلوي اشکاني ترفاني: ne?m [nym] (بويس، 64:1977؛ نيبرگ، 1974: 137)؛ asp- [?sp-] “اسب” (بويس، 1977: 15)؛ پهلوي اشکاني کتيبه اي: ne?m (ژينيو، 1972: 60)؛ پازند: ni?m (نيبرگ، 1974: 137؛ هوبشمان، 1895: 104)؛ فارسي نو: نيمسب؛ معادل عربي: قوس “کمان”، رامي “تيرانداز” (دوبلوا، 2006: 107)؛ معادل انگليسي: از لاتين Sagittarius .
§§§

* شکل شمار? 4 *
نيمروز و خط نيمروزان

ne?mro?z [nymlwc | M nymrwc | N ~]
(نجوم: جهات؛ تقسيمات روز)
* 1) معدل النهار؛ 2) جنوب؛ 3) ظهر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات: واژ? “نيمروز” در بندهشن داراي سه معني است که وجه مشترک هر سه آنها، خط نيمروزان يا معدل النهار است. نيمروزِ زمين به معني “جنوب”، نيمروز (آسمان) به معني “معدل النهار” و نيمروز آفتاب به معني “ظهر” است. تشريح و تحليل اين سه معني در زير آمده است (همچنين نک. شکل 4):
1) معدل النهار = (نيمروز آسمان)؛ انگليسي: meridian : خط يا دايره اي فرضي است که آسمان را به دو نيم مي‌کند و از نقطه جنوب افق و سمت الراس (بالست آسمان)، و نقطه شمال افق مي‌گذرد. به عبارت ديگر، نيمروزِ آسمان را معدل النهار گويند. در التفهيم (بيروني، 1352: 63) آمده است: “آن دايره که بر نقط? سمت الرأس [گذرد] که زِبَرِ سر است و همه روزها، نقطه ها بدو نيم کند او را داير? نيم روزان خوانند”.
2) جنوب = (نيمروز افق)؛ انگليسي: south : وجه تسميه جنوب به نيمروز اين است که براي ديدن نيم دايره‌يِ دايرةالبروج در آسمان ايران (که در نيمکر? شمالي است) بايد رو به جهت جنوب ايستاد و در آن جهت داير? معدل النهار (يا دايره نيمروزان) افق را دقيقاً در نقط? جنوب قطع مي‌کند. به عبارت ديگر، محل تقاطع خط نيمروزان با افق را جنوب گويند.
3) ظهر = (نيمروز آفتاب)؛ انگليسي: noon, midday : همه کواکب از نيمکر? شرقي طلوع کرده و در نيم? راه خود به داير? نيمروز يا معدل النهار مي‌رسند و پس از گذشتن (انگليسي: transit) از آن در نيمکر? غربي، غروب مي‌کنند. رسيدن خورشيد به داير? نيمروزان را ظهر يا نيمروز گويند. به عبارت ديگر، نيمروزِ آفتاب، ظهر است. در بندهشن، واژه نيمروز به معناي “ظهر” يکي از گاههاي پنج‌گانه روز محسوب مي‌شود. (رک. Rapihwin)
ريشه شناسي: اين واژه مرکب است از: ne?m- “نيم-” + ro?z- “روز”: هند و ايراني آغازين: *nai-ma- “نيم” + *rauc?a- (لوبوتسکي، 2009: 74، 64)؛ سانسکريت: ne?ma- “نيم” (مايرهوفر، 1996: 56) + ro?cas- “روز” (مونيرويليامز، 1960: 888؛ کنت، 1953: 205)؛ از ريشه roc- “درخشيدن” (مايرهوفر، 1996: 463)؛ اوستايي: مرکب از nae?ma- (بارتولومه، 1904: 132) + raoc?ah- (مايرهوفر، 1996: 464)؛ فارسي باستان: مرکب از *naima- + raucah- (کنت، 1953: 205)؛ فارسي ميانه: ne?mro?z نيمروز، ظهر. جنوب (بهار، 1345: 342)؛ (مکنزي، 1373: 111؛ دورکين-مايسترارنست، 2004: 253)؛ ne?m-ro?c [PRG YWM] (نيبرگ، 1974: 137)؛ فارسي ميانه ترفاني: [nymrwc] ne?mr?z “ظهر” (نيبرگ، 1974: 137؛ بويس، 1977: 64)؛ فارسي ميانه اشکاني ترفاني: ne?mro?z? [nymrwc] “جنوب” (بويس، 1977: 64؛ دورکين-مايسترارنست، 2004: 253)؛ فارسي نو: نيمروز؛ معادل انگليسي: midday, south, meridian ؛ معادل عربي: معدل النهار، جنوب، ظهر، وسط السماء.
ترکيبات:
ne?m-ro?z spa?hbed “سپاهبد جنوب”
ha?mwa?r ne?m-ro?z bu?d “همواره ظهر بود”
ne?m-ro?z ga?h “گاه نيمروز”
kust i? ne?m-ro?z “جهت جنوب، ناحيه جنوب”
ne?m-ro?z ro?n “سمت جنوب”.
§§§
ne?ms?ab [nym-LYLYA]
(تقسيمات روز)
* نيمشب: گاه نيمشب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات: نيم شب مقابل نيمروز است و گاهِ نيم شب برابر است با ساعت 12 شب هنگامي که خورشيد در نيمکره مخالف و بر خط معدل النهار قرار دارد. (رک. Asnyan?m)
ريشه شناسي: اين واژه مرکب است از: ne?m “نيم” + s?ab “شب”؛ هند و ايراني آغازين: *nai-*ma- “نيم” (لوبوتسکي، 2009: 74)؛ *k?ap- (لوبوتسکي، 2009: 61)؛ سانسکريت: ne?ma- “نيم” (مايرهوفر، 1996: 56)؛ ks?ap- (بارتولومه، 548:1904؛ کنت، 1953: 181)؛ اوستايي: مرکب از nae?ma- (بارتولومه، 1904: 132)؛ xs?ap-, xs?apan-, xs?afn- (بارتولومه، 548:1904؛ کنت، 1953: 181؛ رايشلت، 1911: 229)؛ فارسي باستان: مرکب از *naima- + xs?ap- (کنت، 1953: 181)؛ فارسي ميانه: ne?ms?ab (بهار، 1345: 342)؛ ne?m + s?ap [s?p’, LYLYA] (نيبرگ، 1974: 184؛ مکنزي، 1373: 140؛ بهار، 1345: 267)؛ فارسي ميانه ترفاني: s?ab (بويس، 1977: 84؛ دورکين-مايسترارنست، 2004: 315)؛ پازند: مشتق است از s?av (نيبرگ، 184:1974)؛ فارسي نو: نيمشب؛ معادل انگليسي: midnight ؛ معادل عربي: منتصف الليل.
ترکيبات:
ne?ms?ab ga?h [nym-LYLYA g?s] “گاه نيمشب”.
§§§
nirfsi?dan, nirfs- [nlps-ytn’ | Av. n?r?fsa-, nar?p-]
(نجوم)
* کاسته شدن (نور ماه)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات: واژ? پهلوي nirfsidan به کاهش نور ماه از پانزدهم تا آخر يک ماه قمري اطلاق مي‌شود. بنابر بندهشن (26: 21-22)، ماه در اين پانزده روز “از جهانيان فره مي‌ستاند و به گنج ايزدان مي‌سپارد”. (براي توضيحات بيشتر رک. ma?h)
ريشه شناسي: صورت ايراني باستان اين واژه *nir-ap- “خالي شدن، کم شدن” مرکب است از : پيشوند نفي *nir- (صورت ديگر پيشوند *nis- پيش از مصوتها) + ريش? *ap- به معني “رسيدن، پر شدن، افزايش يافتن”؛ که رويهم به معني “کاهش يافتن، کم شدن، و خالي شدن” است. چئونگ (2007: 282)، با توجه به نظرات کلنز، بجز ريش? اوستايي آن معادلي در فارسي براي آن نمي‌يابد و در نتيجه معتقد است اين ريشه اساساً ايراني و يا هندوايراني نيست: ايراني آغازين: *nir- + *ap-؛ سانسکريت: به احتمال زياد مرکب است از پيشوند منفي ساز ni- + raps?- “پر شدن، پر بودن” (مونيرويليامز، 1960: 867) و اشاره به خالي شدن ماه پس از پر شدن آن داشته باشد؛ اوستايي: از ريش? narp- “کاهيدن ماه” (کلنز، 1995: 40)؛nar?p- “رو به زوال رفتن ماه”، بن مضارع n?r?fsa- (بارتولومه، 1904: 1053-1054)؛ فارسي ميانه: narfsi?dan (بهار، 1345: 328)؛ بن مضارع آن nirfs- ، و اسم آن nirfsis?n (مکنزي، 1373: 113)؛ معادل انگليسي: to wane ؛ معادل عربي: نقصان، ضعف القمر.
§§§
nis?e?b [ns?yp | N ~]
(تنجيم)
* نشيب، هبوط، بيت الهبوط
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيحات: مطابق بندهشن (5الف: 10) و همچنين احکام نجوم سنتي، هر سياره‌اي داراي بالست (شرف)، نشيب (هبوط)، کده (بيت)، و پتياره‌اي (وبال) است. در تنجيم، هنگامي که سياره اي در برجي وارد مي‌شود، بر اثر تمزيج سرشت و بسته به ويژگيهاي اين دو، تاثيرات منسوب به سياره گاهي قوت گرفته و گاهي ضعيف مي‌شود. در نتيجه، تاثيرات هر سياره اي در درج? مشخصي از برجي معين به پايين ترين خود مي‌رسد که آن برج را در تنجيم، “خان? هبوط” و آن درجه را “درج? هبوط” مي‌نامند. از آنجا که بالست (=شرف) و نشيب (=هبوط) متضاد هم هستند، خان? نشيب يک سياره در دايرةالبروج نيز، دقيقاً روبروي آن و در نيمکر? مقابل آن است. در التفهيم (بيروني، 1352: 399) در مورد هبوط سيارات آمده است: “و هبوط ستاره، اندر آن برج بود که برابرِ برجِ شرفِ اوست، بهم چندان درجاتِ شرف. و بهبوط اندر، ستاره تباه بُوَد، فرومايه شده”. به همين ترتيب، در بندهشن نيز، برجي که يک سياره خاص در آن تباه و پست است، يعني خان? هبوط آن سياره، “نشيب” ناميده مي‌شود. از آنجا که خان? نشيب مقابلِ خان? بالست است و در بندهشن (5الف: 2)، خان? بالستِ هم? سيارات برشمرده شده است، خان? نشيب آنها را نيز مي‌توان به شرح زير مشخص کرد: خورشيد (19 درج? ميزان)، ماه (3 درج? کژدم)، گوزهرسر (3 درج? نيمسب)، گوزهردم (3 درج? دوپيکر)، تير (15 درج? خوشه)، ناهيد (27 درج? خوشه)، بهرام (28 درج? خرچنگ)، هرمزد (15 درج? بز)، کيوان (21 درج? بره). (براي توضيحات بيشتر رک. ba?list )
تصحيح: برخي پژوهشگران از جمله بهار (1345: 325، 224) اين واژه را با “حضيض” هم معني گرفته اند که صحيح نيست چراکه اصطلاح نجومي “حضيض”، مطابق دهخدا، به معني “نقطهء مقابل اوج است و آن نقطهء مشترک بين محل التقاء دو سطح مقعر از دو فلک است: يکي سطح خارج مرکز و ديگر سطح فلکي که در تحت آن است”. ميرفخرايي

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درمورد خورشيد، ستار?، ريشه، بندهشن Next Entries منبع تحقیق درمورد اهورامزدا