منبع تحقیق درمورد سلسله مراتب، تشخیص شناخت، دریافت حسی

دانلود پایان نامه ارشد

الف)”شناخت مربوط به اشیاء”.113
ب)”شناخت مربوط به حقایق”.114
سپس،”شناخت مربوط به اشیاء”را به دوقسم فرعیترِ تقسیم میکند:
الف)”شناخت از راه آشنایی”.115
ب)”شناخت از راه توصیف”.116
راسل،”شناخت از راه آشنایی” را که همان شناختِ “دادههای حسّی” است، ازنوع شناسایی بیواسطه تلقّی میکند. «بسائط حسیه ازجمله اموری محسوب میشود که ازطریق شناخت از راه آشنایی، به آنها علم حاصل میکنیم. درحقیقت، این امور را میتوان بهعنوان نمونهای صریح و آشکار از این نوع شناسایی به شمار آورد.»(Russell, 1912, P 22).
وی، درکتاب “نطریّهی شناخت”، منظور از”شناخت از راه آشنایی” را فرایندی دوجانبه بین ذهن و عین میداند. «منظور من از آشنایی، همان رابطهی دوجانبهی بین ذهن و عین است که نیازی به مشارکت جوهر ندارد.» (Russell, 1992, P5).
بنابراین، باید تصریح نمود که «شناسایی”دادههای حسّی” درذیل”شناخت از راه آشنایی” قرار دارد.»(Russell, 1966,p193).
این درحالی است که راسل، شناسایی اشیاء و امور عینی را، ازنوعِ”شناخت از راه توصیف”لحاظ میکند.
علم من به میز ازنوع علمی است که ما آن را “علم توصیفی” نامیدهایم میز “عین خارجی و طبیعی” است که دادههای حسی معینی را در ما ایجاد مینماید و میز به وسیلۀ این دادهها و بسائط حسی وصف میگردد. (همان، صص67-66).
برایناساس، منظور وی از شناخت توصیفی این است که:
شیءخارجیدرازاء وصفی معین وجود دارد؛ هرچند که ما نسبت به چنین شیءای شناسائی نداشته باشیم. زیرا این نوع ازشناسایی منحصراً مربوط به وصف معین است…مثلاً میدانیم که “مرد نقابآهندار” وجود داشته و گزارههایی دربارهاش شنیدهایم و میدانیم؛ امّا ازهویّت و ماهیّت او اطلاعی نداریم. (Russell, 1912, P 25).
از اینحیث،شناخت توصیفی درمواردی بهکار میرود که ما بهطور مستقیم و ازطریق آشنایی، به متعلّق ادراکات خود شناخت نداشته باشیم، بلکه از راه توصیفی و تحلیل ذهنی، آنها را مورد شناسایی قرار دهیم.
راسل، با تأکید بر”نظریّهی دلالت”، معتقد است که امور توصیفی،باید ازطریق این نظریّه، مورد شناسایی قرار گیرند.117
راسل، درقسم دوّم، یعنی”شناخت مربوط به حقایق” نیز، آن را به دوقسم فرعیتر تقسیم میکند:
الف) “شناخت شهودی”.118
ب) “شناخت استنتاجی”.119
وی،”شناخت شهودی”را شناختی مستقیم و بیواسطه میداند. «معرفت بیواسطهی ما به حقایق، شناخت شهودی نامیده میشود و حقایقی که از اینطریق مورد شناسایی قرار میگیرد، حقایق بدیهی خوانده میشود.»(Russell, 1912, P 52).
ایندرحالی است که راسل،”شناخت استنتاجی” را، شناختیباواسطه و غیرمستقیم میداند.
نکتهی مهمّی که دراینجا باید به آن بپردازیم، این است که راسل، “شناخت بیواسطه” را، مشتمل بر “شناختاشیاء جزئی”120 و “شناخت امور کلی”121، میداند.
بدینترتیب، راسلدربین “اشیاء جزئی”، شناسایی را به “دادههای حسی”122 و “خودمان”123نسبت میدهد؛ امّا درباب کلیّات، این نوع شناسایی را به کلّی خاصّ یا اصل معیّنی اختصاص نمیدهد، بلکه وی،پارهای از این امور کلّیرا، بهعنوان اموربدیهی و بیواسطه،معرّفی میکند.
ازجمله این امور، میتوان به”کیفیّات حسّی”،124″نسبتهای مکانی و زمانی”،125″شباهت”126و”کلیّات انتزاعی و منطقی”127اشاره نمود.
شناخت بیواسطهی ما به اعیان، که آن را شناخت مستقیم مینامیم،مشتمل بر دونوع است: علم به جزئیات و علم به کلیات. علم به جزئیات شامل:شناختازدادههای حسّی و شاید معرفت به نفس خودمان، باشد. برای تشخیص شناخت مستقیم به کلیّات،قاعدهیخاصّی وجود ندارد؛ آنچه در اینزمینه،محرزاست، اینکه کیفیات حسّی و نسبتهای مکانی و زمانی و شباهت و همچنین پارهای از کلیّات انتزاعیِ منطقی، ازجملهاین امور بهشمار میرود. (Russell, 1912, PP51-52).
گریفین، در کتاب خود،128این تقسیمبندی را به صورت نموداری ترسیم کرده است129 که در ذیل، آن را ارائه میدهیم.

4-3-1- نمودار علم و مسئلهی شناخت
شناخت (معرفت)

شناخت مربوط به حقایق شناخت مربوط به اشیاء

شناخت استنتاجی شناخت شهودی شناخت از طریق توصیف شناخت از طریق آشنایی

گریفین،رابطهی بین این اقسام را، چنین توصیف میکند: «شناخت شهودی، وابسته به شناخت از راه آشنایی است و شناخت توصیفی نیز وابسته به شناخت استنتاجی است. بدینترتیب، اختلاف اینموارد، درساختار شناخت آشکار میشود.»(Griffin, 2003, p421).

4-3-2-سلسله مراتب معرفت
راسل، به سلسلهمراتب معرفت، توجّه خاصّی دارد؛ به طوریکه میتوان این مسئله را، محور کانونی و نقطهی مرکزی معرفتشناسی وی، بهشمار آورد.
راسل، دراینزمینه معتقد است که «وظیفهی اصلی معرفتشناس، مرتّب کردن معلومات و مقدّمات معرفتشناسی است.» (Russell, 1954, P180).
وی، همچنین، وظیفهی اصلی معرفتشناس را، طبقهبندی معرفت براساس امور پایه و بدیهی میداند.«وظیفۀ اصلی معرفتشناسی درنزد راسل مرتب کردن معلوماتی ادعایی درسلسله مراتب معرفتشناختی است به طوری که درهرمورد با معرفتی آغاز میشود که ازلحاظ معرفت بودن پایه باشد»(Chisholm, 1989,p421).
برایناساس، وی درتبیین این مطلب، مراتب شناخت را، ازحیث بداهت، اینچنین مورد بررسی قرار میدهد.
درباب شناخت شهودی و یا دربابشناخت اکتسابی اگر فرض کنیم که ارزششناخت شهودی وابسته به درجهی بداهت آن است؛ دراینصورت، باید درخصوصشناخت قائل بهسلسلهمراتب شویم که ازدادههای آشکارحسّی و حقایق بسیطه و ریاضیات گرفته تا برسد به تصدیقاتی که احتمال صحت آنها را ازتصدیقات مخالفشانبه سختی میتوان تشخیص داد. آنچه که بدان اعتقاد راسخ داریم اگر حقیقت باشد علم نامیده میشود….آن چیزی که اعتقاد قاطع به آن، داریم،درصورتیکه مطابق با حقیقت نباشد، خطا نامیده خواهد شد….. همچنین آن چیزی که با شک و تردید به آن باور داریم…. ظن و گمان نامیده میشود.(Russell, 1912, P 65).
اگر بخواهیم با نگاهی جامع به این مسئله بنگریم، باید معترف شویم که سابقه آن، به معرفتشناسی افلاطون میرسد.
بدون شکّ، افلاطون درپارادایم “تشبیه خطِ” (محاورهیجمهوری)، سلسلهمراتب معرفت را مطرح میکند. وی دراین محاوره، سلسله درجات معرفت را درتناظر با موازین هستیشناختی آن ترسیم مینماید. «نظریّۀ مثبت افلاطون دربارۀ معرفت، که درآن درجات و مراتب معرفت برطبق متعلّقات مشخص میشوند، درقطعۀ مشهور جمهوری که تشبیه خط را به ما ارائه می دهد شرح و بیان شده است » (کاپلستون، 1/1375، ص181).
باتوجّه به این امر، راسل نیز، دربحث از”زبان” و “واقعیت”، به چنین تناظری قائل میشود.
وی، علاوهبر درجهبندی معرفت ازحیث بداهت، درخصوص مسألهی مطابقت نیز، بحث تناظر یکبهیکِبین “زبان” و “واقعیت” را مطرح میکند. «دریک زبان منطقاً کامل واژههای واقع دریک قضیه به صورت یکبهیک با مؤلفههای امر واقعِ مطابق، مطابقت خواهند داشت.» (راسل، 1388، ص37).
راسل درباب صدق گزارهها نیز،به بحث تناظر میپردازد. «درمورد داوری دریافت حسی، متناظر با خود داوری، گونهای برونآختۀ همبافته برجاست…….به سبب برجا بودن چنین برونآختۀ همبافته است که داوری راست است……..اگر “Aدوست داشته باشدB را”، برونآختهای همبافته، همچون “دوستیA باB” برجاست، و بعکس. بنابراین برجاهستی این برونآختۀ همبافته، شرط راستی داوری زیر را بدست میدهد: “Aدوست دارد B را”.» (راسل، 3/1387، ص208).

4-3-3-بدیهیّات
بدیهیّات، درهرعلمی بهعنوان مبانی و اساس خدشهناپذیر آن علم بهشمارمیروند؛ بهطوریکه بدون این امور، اساساً امکان معرفت و حصول آن نیز، منتفی خواهدشد.
با اینوصف، تعریف بدیهیّات و تعیین میزان بداهت آنها، تاحدودی دشوار است. به همیندلیل، همانطوریکه راسل خاطرنشان میسازد،«بداهت یکی ازغامضترین مسائل معرفتشناسی محسوب میشود.» (Russell, 1992, P156).
راسل،به مسألهی بدیهیّات چندان توجّه خاصّی نشان نمیدهد. وی، میکوشد تا معرفتشناسی خود را، صرفاً براساسدادههای حسّی بیواسطه و پارهای از حقایق منطقیبنانهد. از اینحیث، بدیهیّات، را به معنای اموری قطعی و تردیدناپذیر نمیپندارد؛ چراکه بداهت را به عنوان ملاکی قطعی و یقینی نمیداند.
به زعم وی، چه بسا امور خطاپذیر نیز، ممکن است بدیهی باشند؛ به همین دلیل، اینگونه امور نمیتوانند ملاکی قطعی برای باورهای پایه به شمار روند.
اما در بین همین قضایایی که یک فرد تردیدناپذیر میداند، پارهای ممکن است مورد شک شخصی دیگر قرار گیرد، سابقاً میگفتند که نقاط متقاطرۀ کره زمین خالی از سکنه است زیرا اگر آدمیزادی در آنجا باشد در فضا پرتاب میشود یا لااقل به سرگیجه دچار میگردد. اما اهالی زلاند نو به بدیهی بودن بطلان این قضیه حکم میکنند. بنابراین اگر بداهت ضامن حقیقت باشد اسلاف ما در بدیهی شمردن قضیه راجع به نقاط متقاطره دچار اشتباه بودهاند. ماینونگ در جواب این اشکال گفته است که بعضی اعتقادات بغلط بدیهی محسوب میشود ولی در مورد بعضی دیگر بدیهی بودن آن بدیهی است و اینها قابل اعتقاد تام هستند، لیکن این هم امکان عملی خطا را مرتفع نمیسازد زیرا ممکن است بدیهی بودن قضیهای را بخطا بدیهی انگاریم. برای رفع امکان خطا به یک سلسله نامتنهای از قضایای بدیهی و بدیهیتر محتاجیم که تحقق آنها در عمل میسر نیست. پس چنین مینماید که بداهت به عنوان ملاک عملی برای تضمین حقیقت بیحاصل است.(راسل، 1/1387، ص303-302).
راسل در کتاب “تحلیل ذهن” وقتی به نقد از دیدگاه انسجامگرایان میپردازد؛ بداهت را به عنوان ملاکی برای یقینی بودن باورها رد میکند. به زعم وی،«بداهت را نباید مرادف با فقدان شک یا حضور قطعیت تام دانست… چنین مینماید که بداهت به عنوان ملاک عملی برای تضمین حقیقت بیحاصل است.» (راسل،1/1387، صص 303-302).
وی، در همین کتاب، علیرغم اذعان به پیچیدگی امور ریاضی، بداهت در ریاضیّات را نیز ناشی از وضع و قراداد میداند که از این حیث، هیچ ارتباطی با امور واقع ندارد.
با این توصیف، راسل، بداهت امور واقع را نیز به معنای امری قطعی نمیپذیرد؛ چراکه به نظر وی، «تعریف هر نوعی از این قبیل تصدیقات که علم به آن به وسیلۀ اوصاف ذاتیۀ آن میسر باشد بدون احتمال وقوع بسیار مشکل است. بیشتر تصدیقات ادراکی ما متضمن تضایفاتی است مثل اینکه حکم میکنیم به اینکه فلان صوت از ماشینی است که در خیابان عبور میکند بدیهی است که اینگونه تصدیقات همگی در معرض خطاست زیرا هیچ تضایفی نیست که دربارۀ آن بتوان به قطع و جزم گفت که قابل تغییر نیست». (راسل،1/1387، ص 305).
بنابراین، باید تصریح نمود که بدیهیّات درتفکر راسل، به معنای ضّروریو پیشینی (اوّلی)، نیست، بلکه به معنای بدیهیّات غیرضّروری است؛ چنانکه راسل درکتاب “نظریهی شناخت”، به این مسئله پرداخته است.
وی، در اینکتاب، بر”نظریّهی آشنایی”، تأکید میورزد و بر این باور است که شناخت از راه «آشنایی، بهعنوان جامعترین شناخت محسوب میشود. با اینوصف، منظور من از این نوع شناخت، به معنای ضّروری پیشینی نیست.» (Russell, 1992, P 53).
اینامر، ناشیازتوجّه راسل به مسئلهی استقراء است که در اینخصوص، به استنتاج باورهای استنتاجی از باورهای پایه میپردازد.
به عبارتی، راسل، درتوجیه باورهای استنتاجی، به شیوهی استقرائی عمل میکند و بدینترتیب، مقدّمات استدلال خود را، برمبنای اموراستقرائی قرار میدهد.
نکتهای که از این مبحث استنباط میشود، این است که باورهای مبنایی مورد توجّه راسل، لزوماً باورهای خطاناپذیری نیستند. از این حیث، گرچه وی، به توجیه باورهای استنتاجیمیپردازد؛ با اینوصف، باورهای پایه را لزوماً خطاناپذیر نمیداند.
راسل، درکتاب”نطریّهی شناخت”،پیرامون بحث از تجربهگرایی، به مفاد اساسِ استقرائی آن نیز، اشاره میکند. «جهان مبتنی بر امور زیادی است که متعلّق تجربهی من قرار نگرفته است و به احتمال زیاد، جهان شامل طیف وسیعی از این امور خواهد بود.»(Russell, 1992, P11).
راسل، برمبنای اهمیّت خاصّی که برای سلسلهمراتب معرفت، قائل میشود، برحسب درجهی بداهت،به ترتیب بدیهیّات میپردازد. از اینحیث، بدیهیّات را به صورت

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درمورد ایدئالیسم، مبناگرایی، جنایات جنگی، ویلیام جیمز Next Entries منبع تحقیق درمورد ناخودآگاه، صدق و کذب، فکر و اندیشه