منبع تحقیق درمورد روان شناختی، مکانیسم دفاعی، داستان پردازی، عناصر داستان

دانلود پایان نامه ارشد

عنوان پنگوئن ها، آمده كه به دليل شيوة خاصّ نوشتن آن و فقدان عناصر سازندة داستاني، گزارش گونه است و بي شباهت به مقالات گزارشي ستون هاي روزنامه ها نيست و با زباني بي پروا، گزنده و طنزآميز از آمدنِ يك وزير، با هواپيماي شخصي و اختصاصي براي افتتاح يك نمايشگاه كاردستي سخن رانده است.
زبانِ تند و بي پرواي طياري، نشانة اعتراض او به وضعيّت و موقعيّت ماجراست. او اين زبان را در همه جاي اين متن به كار برده است. زباني با ويژگي هاي سبك كهن و پُر از آرايه هاي زباني و صنايع تشبيه و استعاره و كنايه، براي رساندن پيام خود به خواننده كه البته براي چنين متني سزاوار و درخور است، اما داستان نويسي زباني ديگر مي طلبد تا خواننده را درگير زبان نكند.
«و اما چگونه باشد مراتب باژگونه آويزي جناب شان از درخت مناصب، با احليل! جشن هاي دو هزار و پانصد و چه بود و كار نمايشگاه بازي، سكه! فضاي باغ محتشم با آن درخت هاي غان و نارون و عمارت كلاه فرنگي كه حالا چايخانة دولتي است و بوي گوشت و كباب. تا زير سرستون هاي تالار چوبي و بام سفالينة آن، معلق و نفس گير به زين و آذين! پرچم هاي سه گوش، چراغ هاي الوان و پارچه هايي كه چند سال بعد صرف تدفين تنديس هاي بهشتي شد به كار شعار، به در و ديوار! كوچه هاي درختي بدل به تونل كتاب! ادارات و سازمانها و شركتها و تجّار و ناشران و محصّلان و در يك كلام، ذينفعان در رقابت فشرده!» (طياري،168:1379)
علاوه بر توصیف مکان و فضای داستان، توصیف چند تن از شخصیّت ها چون: وزیر، مدیر کلّ و خانم پروانه نیز در گوشه و کنار داستان آمده است.
همان گونه که در ابتدای بررسی مجموعة آن سال برفی ذکر شد و در بررسی تک تکِ داستانها آمد، باید این نکته را ذکر کرد که داستان ها از نظر گستردگی حوادث و ترسیم و تجسّم صحنه ها و شخصیّت ها ضعیف است. در اکثر آنها خواننده، ناگهان وارد ماجرای اصلی داستان می شود بدون این كه از رابطه شخصیّت ها و گذشته شان و آن چه بین آن ها رخ داده است، اطلاّعی داشته باشد. گفتگو، در برخی موارد گنگ و نامفهوم ادا می شود. جملاتِ توصیفی بلند و همراه با تشبیهات متعدّد، بازی با کلمات، نثر آهنگین و شعرگونه، از مختصّات اصلی زبانیِ این داستان هاست. فقدان طرح و پیرنگ و غفلت از برخی عناصر داستان پردازی و زبان ورزیهای خاص طیّاری، از قابلیّت های داستانی آنها کاسته و به همین دلیل در ادامة پیام به خواننده و تأثیرگذاری بر مخاطب ضعیف عمل کرده است. اغلب داستان های طیّاری به مانند ساختمانی بدون پایه و ستون است و نویسنده بدون دقت در کاربرد مصالح زیر بنایی و تنها با روی هم گذاشتن آجرهای زبان و بیان زیبا، اقدام به بالابردن دیوارهای این ساختمان می کند، غافل از این که بدون ستون پیرنگ و کاربرد مصالح اساسی قصّه، ساختمان داستان، شکننده و از بین رفتنی است.

3-6) بخش ششم: رمان سینما
تنها داستان بلند محمود طیّاری، با عنوان رمان سینما، در سال 1383 منتشر شد. طیّاری در این اثر، اندکی متفاوت ظاهر می شود و با درآمیختن واقعیّت و خیال، ساختار و دورنمایه ای جدید ارائه می دهد. هر چند برای خوانندة تمام آثار طیّاری، این رمان نیز، شاید ادامه دهندة همان مضامین گذشته و فضا و محیط همیشگی است، امّا در نوع خود، رمانی نو به حساب می آید و با وجود استفاده از زاویة دید اوّل شخص، تکرار شخصیّت ها و صحنه های گذشته و آرايش کلام و بسیاری از نقاط مشترک با آثار قبلی او، با شاخصه هایی چون چرخش مکانی، جابجایی های زمانی، درآمیختن واقعیّت و خیال، امکانات سینمایی و … تفاوت خود را آشکار می کند.
خواننده در رمان سینما نيز متوجه می شود که با رمان زندگی نامه ای مواجه است. چند فصل اوّلِ کتاب به گذران ایام کودکی و نوجوانی راوی در همان مکان آشنای تمام داستان هایش اختصاص یافته است. در همین فصول آدم ها و اشخاص تکراری ذکر شده اند و تصاویری واقع بینانه از فقر و نیاز خانواده، قحطی، گرسنگی، مرگ و میر نوزادان خانواده بر اثر بی شیری و بسیاری از مضامین آشنای دیگر دیده می شود.
خلاصة داستان: راوی، در حال نوشتن رمانش با نقبی به گذشته ها از اوّلین روز زندگی خود می گوید و اولین گریه ای که با زحمت از او در آمده. از پدر می گوید كه از یک دست و پا فلج بود و با دیدن فرزند سالمش بسیار خوشحال شد. عمّه اش را به یاد می آورد که از نعمت بچّه محروم بود و تلاش زیادی برای گرفتن او و سرپرستی او انجام داد امّا تقدیر چیز دیگری می خواست. از روزی می گوید که زنِ کولی فالگیر با دیدن دو پیچ موی سرش، با مادر از دوزنه بودن فرزندش می گوید. یک روز وقتی مادر(احترام سادات)، در حالی که او را در بغل داشت، از کوچه می گذشت، با مزاحمت دو سرباز روسی به خانه پناه برد. با لو رفتن ماجرا توسط صاحب خانه، پدر مقدّمات رفتن از این خانه را فراهم می کند و آن ها دو اتاق در خانه ای پُر مستأجر اجاره می کنند. زمستان با برفی انبوه و خاطراتی تلخ همراه مي شود. بعد از آب شدن برف ها، نوزادِ آخر آنها از بی شیری می میرد. راوی که حالا برادر کوچکتری نیز دارد، بزرگ می شود و پایش به کوچه باز. علی رغم شیطنت ها و کنجکاوی ها، ترسو و بزدل هست، برای همین مادرش او را به پیشنهاد یکی از همسایه ها با خرسی نمایشی در کوچه هم کاسه می کند، تا بنا بر اوهام و خیالات ترسش بریزد. بعد از گذراندن کودکی، راوی پا به سن بلوغ می گذارد و آشنایی او با لویی در همین ایام شکل می گیرد. لویی، پسر یک نعل بندِ عرق خور است و از زبل ترین و دختر بازترین بچّه های کوچه. اوّلین آشنایی های راوی با دنیای جسم که او را به تجربه های رویایی و رمانتیک متمایل می کند، توسط لویی صورت می گیرد. اوّلین معشوقة راوی، (مهسا) در همین زمان وارد زندگی اش می شود. مهسا، دختر همسایة راوی است که با مادرش زندگی می کند. راوی از او خاطرة روزی را به یاد می آورد که مادرِ مهسا در حال شستن او در پشت خانه بود و راوی بعد از دیدن او، گزنه ای بدست می زند، تا دیگر نگاهش نکند و تاول آن تا مدّت ها روی دستش می ماند. راوی، دوّمین بار مهسا را در خاطره های سالی برفی به یاد می آورد که بر روی پشت بام خانه، آدم برفی درست می کردند. راوی او را اوّلین بار در کافه اي، هنگامی که با خواهرش ماهرخ نشسته بود، دیده بود. مهسای دوم، به دنبال زندگی نابسامان و دعوا با شوهر و رها کردن 2 بچه اش در تهران به شمال می آید و در خاطرات راوی ماندگار می شود. راوی ماجراهای گوناگون و خاطرات در هم و برهمی از مهساها را در ذهنش مرور می کند. او این بار از ماجرای ماه عسلش و سفر به گرگان می گوید و از کبوتر سفیدی که برای مهسا خرید و در راه بازگشت، در قطار، کبوتر با نوک زدن روسری مهسا را سوراخ کرده بود و مهسا کبوتر را کشت و از آن ناهاری برای راوی درست کرد و پرهایش را زیر بتة گل، توی باغچة خانه شان دفن کرد. راوی در این میان، از زنی می گوید که همسر واقعی اوست، اما او در خیالات خود او را مهسا می نامد و با خاطرات مهساهای معشوقه اش او را می آمیزد. راوی از زنش جدا شده بود، زیرا زنش معشوقه اش نبود و بعدها وقتی از او جدا شد، فهمید که این همه سال او را تحمّل می کرده است. او از زنش می خواست که مثل معشوقه هایش باشد و در اوهام خود معشوقه هایش را با زنش مقایسه می کرد. این بی ثباتی، زنش و مهساها را آزرده می کرد. زن برای حفظ زندگی و بچه هایش تلاش می کرد، اما مرد، فقط به دنبال جدایی ای رمانتیک بود. مرد همیشه از روزی که زن برای چیدن تمشک به جنگل زده بود، سخن می گفت و آن را دستاویزی برای طلاق ساخته بود امّا هم خودش و هم زنش می دانستند که این بهانه ای بیش نبود تا او با معشوقه های خیالی اش خوش باشد، امّا سرانجام پس از نشیب و فرازهایی که با زنش و سه مهسای خیالی طی کرد، راهی نداشت جز از بین بردن یکی از معشوقه ها و پاک کردن حافظه اش از معشوقه های خیالی اش که اکنون فهمیده هر کدام به سراغ تقدیر خود رفته اند و در پایان با کُشتن خیالی زنش که در لباسِ یکی از سه مهسا بود و گفتن اینکه: «کاش می دانستم که تو کدامینی؟» به رمانش پایان داد و نام «رمان سینما» بر آن نهاد.
به نظر می رسد طیّاری در این اثر آخر، کوشیده تا با درآمیختن حوادث گوناگون در همان فضاها و مکانهای گذشته، بدون در نظر گرفتن تداوم زمانی و با استفاده از چرخش و جابجاییِ زمان، این حوادث را در معرض دید خواننده قرار دهد. او دوباره حضور مستقیم خود را در این رمان نشان می دهد و روایتگر داستان زندگیش می شود. او حوادث گذشته های دور و نزدیک را در آنِ واحد در ذهن خود مرور می کند و در هر بخش از روایت خود، جزء تازه ای بر آن می افزاید تا هر یاد به یاد دیگر بپیوندد و هر بخش و روایت، روایت قبل را روشن تر کند.
نویسنده با شرح زندگی راوی که آرزوها و امیدهای از دست رفتة خود را در پناه خاطرات و خیالات می جوید، در واقع می کوشد اضطراب ها و یکنواختی و اندوه فراگرفته در سراسر وجود راوی را، که مردی شکست خورده و امیدباخته است، به تصویر بکشد. راوی همان طور که زندانی گذشتة خویش هست، ترس از آینده و تنهایی و سرخوردگی، قسمتی دیگر از ذهن او را مشغول کرده است. اگر نگاهی به بُعد روان شناختی شخصیّت راوی بیندازیم، در می یابیم که تلاشهای او برای به تصویر کشیدن معشوقه های خیالی اش و درآمیختن آن ها با همسرش، در حقیقت مکانیسم دفاعی اوست در مقابل اضطراب ها و شکست های گذشته. او در مقابلِ یادهای گذشته و خاطرات عاطفی و احساسی منفی، سعی در سرکوب آنها دارد تا حدّاقل از اضطراب های برخاسته از آن بکاهد و نتیجه این می شود که با قرار گرفتن در موقعیّت تنش زا– قراردادن سه مهسا در کنار هم و در کنار همسرش – و حذف محرّک های ایجاد این تنش و اضطراب – کشتن مهسا در ذهن و خیال – به تعارض های پنهان درون خود پایان دهد و واکنشی مثبت در جهت رفع افسردگی در او ایجاد می شود.
در تمام گفتگوهای راوی با همسرش که در آن درآمیختگی با مهساهای گوناگون وجود دارد، بحران هویّتی و تنهایی و اضطراب ذهنی او مشهود است و در راه برون رفت از این بحران، معشوقه هایش را به رخ زنش می کشد و در کنار معشوقه ها، سخن از زنش می گوید:
«مهسا گفت: حالا نوبت منه که دیوونه ام کنی. تا زنت بود سایة معشوقه ات بالا سرش بود، حالا هم که نیست، سایة زنت بالای سرِ معشوقته. اما من بیچاره ات می کنم.» (طياري،195:1383)
این گونه است که باید به شخصیّت راوی از بُعد روان شناختی نگریست. «معشوقه های خیالی در تار عنکبوت ذهن او در هم می تنند و زن راوی که نام معشوقه ها را، راوی بر او نهاده و مهسا صدایش می کند، سرآخر در رویا به دست راوی از میان می رود، بیانگر تِمی نهفته در هزارتوی رمان است. یعنی در لایه های زیرین ژرف ساخت رمان، پی می بریم که راوی شخصیّتی ضّدزن (misogynist ) دارد. علی رغم این که مادر راوی با خاطر نشان کردن دو پیچ فرِ موی فرق سر او، معتقد است فرزندش دوبار ازدواج می کند. با در هم تنیدگی رویای چهار زن در لابیرنت زندگی و ذهن راوی، ما در می یابیم که در واقع زن گریز است و این پارادوکس حضور 4 زن به موازات تنهایی گلادیاتوروارِ راوی، ما را به مفهوم پاراگراف آغازین بخش یکم و سطرهای پایانی بخش سی و دوم، با طنین صدای زن راوی می رساند که میان دو شیر ترس و اندوه، راوی باید تاج تنهایی را برداشته و همچو خارسیم بر سر بگذارد.» (حسيني،www.tayari.ir )
داستان از دوران کودکی و نوجوانی راوی مایه می گیرد و در واقع بازگشتی است به سرچشمة ماجراهایی که او از سر گذرانده و زمینه ساز وضعیّت فعلیِ او بوده اند. تا با این کار، فضاهای شکل گیری فردیّت خود را بشناسد و نقشة تحوّل روحیِ خود را ترسیم کند. «طیّاری نویسنده ای بسیار باهوش است، زیرا هر چند می خواهد امکانات سینمایی را به کار گیرد امّا با انتخاب روشی برای نوشتن خود که به قول خودش ” سرشار است از سوته دلی و تنهایی و نقبی که نویسنده به حکم تمرگیدة زمان پس از 50 سال زده ” و نزدیک کردن آن به یادداشت و خاطره نویسی که به شدت در جریان 32 بخش رمان مشهود است،

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درمورد عناصر داستان Next Entries منبع تحقیق درمورد صاحب نظران، بازیهای زبانی، زیبایی شناختی، دوران کودکی