منبع تحقیق درمورد خواست قدرت، ماهیت انسان، سلسله مراتب، روان شناختی

دانلود پایان نامه ارشد

در آن زندگی می کند.جامع نگری هگل نسبت فلاسفه ما قبل تضادی را در دیدگاه او آشکار می سازد . از یک سو فرد را مقهور و محصول دوره تاریخ و جامعه می بیند اما از سوی دیگر معنادار بودن وعقلایی بودن انتخاب های انسان را زمانی محقق می داند که از هر گونه تحمیل وشائبه فشارها وتبلیغات اجتماعی نیرو های غریزی، عادات اجتماعی و خواسته ها و نیاز ها بدور و آزاد باشد. این جا نگاه او به انسان نگاهی کانتی است.
هگل با هدف شناسائی و تبیین انسان و موقعیت او، پس از بررسی نظام های توتالیتر باستانی مانند ایران، یونان ورم باستان،ظهور مسیحیت را در مسیر تاریخ بشر مطرح می سازد و می گوید، به ترویج مسیحیت خود آگاهی مذهبی رشد یافت و انسان متوجه شد که نیاز روحی او مهمتر از نیاز های مادی است و به اعتقاد او مهمترین واقعه پس از ظهور مسیحیت و انحطاط امپراتوری روم، رنسانس نبود بلکه نهضت اصلاح طلبی پروتستان بود.هگل قرون وسطی را شبی تیره، طولانی و خوفناک می خواند که روحیه دینی واقعی را منحرف کرده ومانعی میان انسان و خدا شد و نهضت دینی اعلام کرد که هر انسان رابطه ای مستقیم با خدای خود دارد و در واقع اصلاح انسان را آسان تر کرد. به نظر هگل اصل اساسی نهضت پروتستان، اصلاح این بیانیه بود:”آزادی امری مقدّر است، یعنی هر انسانی بتواند آزادانه از نیروی عقل خود برای تشخیص حقیقت وخیر بهره جوید وتمام نهاد های اجتماعی را از جمله اخلاق، حقوق، مالکیت، قانون اساسی وغیر آن باید مبتنی بر اصول عقلایی باشند.”عقل باید در مطابقت نیاز های انسان با شرایط جامعه بکار گرفته شود.(همان:181)

2-1-2-5-کارل مارکس12(1883-1818)
فلسفه مارکس بیانگر اعتراض علیه از خود بیگانگی انسان، گم کردن خویشتن وتبدیل شدن فرد به شئ است، این اندیشه جنبشی است علیه ناانسان سازی و ماشین وارشدن انسان که پیامد توسعه صنعتی گرایی غرب است.این فلسفه منتقد قاطع همه پاسخ هابه مسئله وجود انسان است که می کوشند به واسطه نفی دوگانگی های ذاتی در وجود او به راه حل هایی دست یازد .فلسفه مارکس ریشه در سنت فلسفی اومانیسم غربی دارد و ماهیت اساسی آن توجه به انسان وتحقق توانمندی های اوست.(فرخ نیاو غفاری،90:1389)
فلسفه مارکس نوعی اعتراض است؛اعتراضی است سرشار از اعتقاد به انسان و ظرفیتش برای آزاد سازی خود و تحقق بخشیدن به توانمندی ها واستعدا هایش. مارکس اعتقاد داشت که چیزی به عنوان سرشت انسان وجود ندارد؛یعنی انسان در زمان تولد همانندبرگی سفید از کاغذ است که فرهنگ،متن خود را بر آن می نویسد.مارکس کاملاًبر خلاف این نوع نسبی گرایی جامعه شناسانه ،با این اندیشه آغاز می کند که انسان تحت عنوان،یک هستی قابل شناخت و تحقق پذیر است؛انسان در مقام انسان را نه فقط از نظر زیست شناختی ،کالبد شناختی وفیزیولوژیکی،بلکه همچنین از نظر روان شناختی می توان تعریف کرد وشناخت.(همان:88)
مارکس در تفاوت گذاری میان سرشت انسانی عام وتجلی خاص سرشت انسانی در هر فرهنگی،دو نوع انگیزه و اشتیاق را از هم متمایز می کند:نوع ثابت مثل گرسنگی و میل جنسی که بخش یکپارچه ولاینفک سرشت انسانی است ودر فرهنگ های گونا گون تنها شکل وجهت شان تغییر می یابد؛واشتیاق ها یا انگیزه های نسبی که بخش لازم سرشت انسانی نیستنداما منشأشان ساختارهای اجتماعی خاص وشرایط معین تولید وارتباط است.از لحاظ مارکس توانایی بالقوه انسان، معین و مفروض است انسان ماده خام انسانی است-همچنان که بود-بصورتی که هست نمی تواند تغییر داده شود درست به همان شکل که ساختار مغز از سپیده دم تاریخ یکسان باقی مانده است.با این همه،انسان در سیر تاریخ تغییر می کند،خود را می پرورد و متحول می سازد.او محصول تاریخ است و از آن جا که انسان تاریخ خود را می سازد،پس محصول خودش است.مفهوم انسان در نظر مارکس ریشه در تفکر هگل دارد.در نگاه هگل،نمود و ماهیت بر هم منطبق نیستند وظیفه متفکر دیالکتیکی تشخیص روند ذاتی از روند واقعیت از روند نمودن آن و دریافت روابط این دواست.به عبارت دیگر،درک مسئله ارتبط بین ماهیت و وجود.در روند وجود، ماهیت تحقق می یابد و در این حال، وجود داشتن به معنای بازگشتن به ماهیت است. تا زمانی که انسان عنیت بی روح جهان را تباه نسازد وخود و زندگیش را پشت سر شکل ثابت اشیاء وقوانین تشخیص ندهد،جهان دنیایی بیگانه و غیر حقیقی است.وقتی که او سرانجام به این خود آگاهی رسید،در مسیر دست یابی به حقیقت خودش و جهانش قرار می گیرد.وبا این عمل شناخت،عمل ادامه می یابد.او کوشید تا این حقیقت را در عمل به کار گیرد وجهان را آن چنان که ماهیتاً هست بسازد،این یعنی تحقق خود از طریق آگاهی انسان.(همان:90،89)

2-1-2-6-ویلیام کینگدان کیلفورد13(1879-1848)-اثبات گرائی
برای آشنایی با نظر نماینده ای از گروه اثبات گرایان در باب ماهیت انسان به دیدگاه کیلفورد درباره اخلاق اشاره می کنیم.کیلفورد از جمله اثبات گرایان پیرو اگوست کنت است.او در حوزۀ اخلاق اندیشۀ خویشتن قبیله ای را مطرح می ساخت.هر فردی انگیزه ها وامیال و آرزوهای خود گرایانه ای دارد.ولی مفهوم انسان اتم واریعنی فردی کاملاً جدا از دیگران ومکتفی به نفس انتزاعی بیش نیست.بنابراین ماهیت انسان در واقع خویشتن قبیله ای است واین ماهیت کاملاًاجتماعی است و فرد عضوی ازارگانیسم جامعه.
علیرغم این نظر،وی خواست هاوتمایلات درونی را به فرد نسبت می دهد؛”هر فرد انگیزه هاوامیال و آرزو های خود گرایانه ای دارد.”رشد اخلاقی عبارت است از درآوردن امیال و انگیزه های خود گرایانه
تحت انقیاد منافع ومصالح قبیله،به شیوه ای که به تعبیرداروینی قبیله را برای بقا اصلح می گرداند. وجدان،ندای خویشتن یا نفس قبیله ای است؛وآرمان اخلاقی این است که هر فردروح جمعی بیابدویک شهروند مفید ومؤثرباشد.(کاپلستون،133:1388)
بنابراین وی ازیکسوماهیت انسان راوجودی کاملاًاجتماعی می داندوفردمستقل ازجامعه رانفی می کند وجدان را نه مانند روسو نماینده خدا دردرون انسان و نه مانندکانت عقل عملی می داند،بلکه وجدان را نفس جمعی می داند اما از سوی دیگر نمی تواند فردیت انسان را یکسره انکار کند و در بعد شخصی، فرد را منشاءانگیزه،تمایلات و آمال به حساب می آورد.اما بین دو بعد فردی واجتماعی به بعد اجتماعی اصالت می دهد و در مقام اخلاق،فردیت انسان را در جمع هضم می کند.

2-1-2-7- فریدریش ویلهلم نیچه14(1900-1844)
نیچه فلسفه خود را با تبین انسان آغاز می کند و سپس اندیشه خود را به کل حیات ارگانیک گسترش
می دهد.نیجه متأثر از شوپنهاور،اساس جهان را بر “خواست قدرت”می داند و هویت اصلی انسان را نیز چیزی جزخواست قدرت نمی شناسد.به نظر او این خواست قدرت چیزی است که ما از جهان وانسان،در هر جا و در هر چیزمی توانیم ببینیم و حد فهم پذیر جهان است اما جهان یا کیهان،یگانه است وفرایندی درحال شدن.
نیچه معتقد است که انسان موجودی است که مدام درحال شدن است.از دیدگاه اوانسان سلسله مراتب رشد رابه صورتی تکاملی پیموده است.از این منظر مراتب رشد شامل حالت حیوانی،انسانی وابرانسان است،و”انسان رشته ای است کشیده میان حیوان وابر انسان-رشته ای بر فرازمغاکی. “(کاپلستون :403).حالت انسانی حالتی است که فرد استعداد فراتتر ازرفتن از خود را دارد،اما این فراتر رفتن مستلزم تحمل خطر است وحالت انسانی غایت نیست.به زعم وی همان گونه که انسان استعداد فراتر رفتن از خود را دارد،چنان چه نتواندبر حالت انسانی غلبه کند چه بسا که به جای فراتررفتن از خود به حیوانیت تنزل بیابد.درباره نفوذ وچیرگی ابرانسان از منظر نیچه برداشت های متفاوتی ازقبیل غلبه برارزش ها وهنجارهای رایج،غلبه بر مشکلات ومحدودیت های شخصی،غلبه بر تراژدی و آسیب های شخصی وبالاخره از خود فراتر رفتن وجود دارد.ابر انسان نیچه فردی است که در برابر زمان مقاومت نمی کند،زیرا می داند که آن چه قبلاً اتفاق افتاده،تکرار پذیر نیست وبه زمان بر نمی گردد. اوهم چنین در برابر آن چه که در حال شدن است نیز مقاومت نمی کند وبه همه تغییرات «بله»می گوید.ابر انسان فردی بری از کینه توزی، اندیشمند،کثرت گرا ومخالف خود خواهی است.ابر انسان یک اسطوره است به این معنی که همراه رسیدن به این تحول برای همه به آسانی میسر نیست.تبدیل شدن انسان در دیدگاه نیچه یک گزینش طبیعی نیست، بلکه افراد باید شجاعت به خرج بدهند و ارزش های رایج را واژگون کنندو ارزش های نو بیافرینند.ابر انسان از دیدگاه نیچه معرف عالی ترین درجه پرورش، یکپارچگی قدرت عقلی، نیرومندی شخصیت،اراده،استقلال،شور و ذوق است.(سلحشوری وایمان زاده،26:1390)
نیچه نیروی دیگری را در انسان فرض می کند که مهمترین نیرو است وتمام نیروها وانگیزه های دیگر بشربه این نیرو وابسته است واصل اساسی فلسفه او همین نیرو است.هر موجود زنده ای به دنبال این است که قدرتش را تخلیه کندو در زندگی اش میل به قدرت دارد.انگیزه تمامی کوشش های بشری،از جمله ارزش ها ریشه در کسب قدرت بیشتر دارند.حتی نیچه تا آن جا پیش می رود که معیار حقیقت را در افزایش احساس قدرت می داند.قدرت باعث ایجاد وحدت در بین نیروها می شود و اراده معطوف به قدرت، یک مفهوم بنیادی ووحدت بخشی به تمام انگیزه هاست.
نیچه برای روان سه دوره یا تحول به این شرح قائل است:مرحله اول:تحول جان به شتر؛مرحله دوم:تبدیل شتر به شیر؛مرحله سوم:تبدیل شدن شیر به کودک.در مرحله اول روان می خواهد که سنگین ترین وگران ترین بار را متحمل شود، زیرا حریص وآزمند است وچون شتری مطیع وفرمانبردار است.در مرحله دوم می خواهد تبدیل به شیر شود و بارها را به زمین افکند وآزادی را جایگزین اطاعت سازد وخود سرور صحرای خود شود و در این حالت است که آهنگ جنگ با اژده های خود را می کند. منظور از اژده های بزرگ همان میل« تو-باید» است وشیر همان میل« من می خواهم» است.اما شیر می خواهد که زمینه را برای آفریدن ارزش های نو آماده کند. در این مرحله است که یک نوع پوچ گرایی وبی هدفی رخ می دهد،زیرا به تمام ارزش های کهن که یک عمر بر پشت کشیده است شک کرده است.روان در این مرحله به دنبال تحقق خواست خویش است.کودک رمز فیلسوف است که ارزش های نو می آفریند و به زندگی با وجود هولناکی بودنش به آن «بله» می گوید.(همان:28)
نوع نگاه نیچه به انسان وویژگی های اواز نوع نگرش او به کل جهان وواقعیت ناشی می شود،چون هیچ واقعیت وحقیقتی وجود ندارد پس دم زدن از خصوصیات ثابت انسانی نیز موضوعیت ندارد.”هیچ واقعیتی وجود ندارد،فقط تفسیر است”. نیچه مفهوم نفس یا خود را که در روان شناسی مطرح است نفی
می کند وآنرا توهمی می داند که ناشی از ساختار گمراه کننده زبان وتمایل ما

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درمورد هستی شناختی، ماهیت انسان، حیات اجتماعی، نهاد اجتماعی Next Entries منبع تحقیق درمورد قرون وسطی، اصالت عقل، ادراک حسی، فلسفه یونان