منبع تحقیق درمورد جان دیوئی، ماهیت انسان، فلسفه عمل، عمل گرایی

دانلود پایان نامه ارشد

است.او معتقد است اعمال انسان نیاز به عامل ندارد وبه عبارتی آنچه بنیاد فلسفه اخلاق کانت بود، یعنی اراده وآزادی انسان را در اعمال انکار می کند.”افکار ما به اراده ما ربطی ندارد وتقریباً بطور خود بخود درذهن پدید می آید. اینکه
فکرکنیم اعمال ما نتیجه افکار ما است در حقیقت استفاده خطا از قانون علیّت است.”(شریعتمداری،82:1364)

2-1-2-8-جان دیوئی15(1952-1859)-عمل گرائی
دیوئی از شخصیت های مشهور فلسفه عمل گرایی است.اندیشه او در تدوین ومعرفی فلسفه عمل گرایی،روان شناسی وتعلیم وتربیت عمل گرایانه در میان اندیشمندان معاصر او و بعد از او تأثیر زیادی داشته است.به نظر می رسد می توان دیدگاه جان دیوئی را در زمینه وجود یا عدم وجود ویژگی های ثابت انسانی،از انتقاد هایی که وی از تعاریف تعلیم وتربیت گذشته داشته است،برداشت نمود؛وی در نقد تعریف”آشکار کردن یا به فعلیت رساندن استعداد ها و قوای درونی”می گویداستعداد های نهانی اموری مبهم است و مشخص نیست قائلین به آن از چه چیزی سخن می گویند؟آیا آنچه دررفتارفرد ظاهر می شود جلوه ای از قوای پنهانی او نیست؟”درحقیقت این مربیان هستند که هدف هائی به عنوان استعداد نهفته طفل تعیین می کنند.”(شریعتمداری،62:1365).
به نظراو وجود قوائی مثل قوه حافظه،دقت،تداعی معانی،تفکر وغیره از نظر علمی قابل تردید است.تنها می توان گفت یک سلسله اعمال غریزی یا گرایش های فطری که اساس آن ها مر بوط به روابط اصلی نرون ها در اعصاب مر کزی است در فرد وجود دارد.عکس العمل هائی که نوزاد در مقابل صدا یا نور از خود ظا هر می سازد از این قبیل هستند.تعداد این گرایش ها اغلب بصورت عکس العمل هائی که فاقد جنبه عقلانی هستند ظا هر می گردد.فعالیت های عقلانی وتمایز آن ها از یکدیگر وجود قدرت ذهنی یا عقلانی انسان را ثابت می کند.(همان:64)
به نظر جان دیوئی تنها آزادی،آزادی عقل است.آزادی عقل وقتی تحقق پیدا می کندکه فرد بتواند قضایای مختلف را مورد مشاهده و بررسی دقیق قرار دهد،هدف های اساسی و با ارزش برای خود انتخاب کند و با استفاده از وسائل مقتضی برای نیل به هدف های خود اقدام نماید.دیوئی آزادی را از جنبه های مختلف مورد بحث قرار می دهد.مثلاًآزادی حرکت یا آزادی هائی که مربوط به محیط خارجی فرد است.درمقابل این نوع آزادی از آزادی درونی یعنی آزادی فکر و تمایل و هدف بحث می کند ومعتقد است که این دو نوع آزادی کاملاًبه هم مربوط هستند.(همان:88)
به اعتقاد دیوئی محیط صرفاً به معنای محیط طبیعی و ناانسانی نیست.در واقع از نظرگاه اخلاقی،روابط
انسان بامحیط اجتماعی اش اهمیت طراز اول را دارد.”چون اشتباه است اگر تصور شود که اخلاق واخلاقیات باید اجتماعی شود.زیرا اخلاق واخلاقیات اجتماعی هست.”در عین حال آداب ورسوم به عنوان همسانی های گستردۀ عادت، حتی هنگامی که به نیاز های انسان در روابطش با محیطش پاسخ نمی دهند،به وجود خود ادامه می دهند.و به صورت عملکرد های روزمره وار وبدون حضور قلب که در راه رشد و تکامل انسان،دست و پا گیر است در می آیند.وگفتن این حرف بدان معناست که در وجود انسان،علاوه برعادت،عاملی هست که با اخلاق واخلاقیات ربط دارد. این عامل همان انگیزه است.در واقع عادت به عنوان استعداد های مکتسب برای عمل به شیوه های خاص،در قیاس با انگیزه های غریزی نا آموخته و نامکتسب،ثانوی به حساب می آیند.(کاپلستون:401)
از نظر دیویی،غایت اخلاقی همانا رشد است،و معیار ارزیابی ارزش نهاد های اجتماعی وسیاسی همانا میزانی است که آن ها این رشد را تسهیل می کنند.اندیشۀ رشد، کلید نظریۀآموزشی(تعلیم وتربیتی)اونیز هست.در واقع«روند آموزشی یکسره باروند اخلاقی یگانه است»وتعلیم وتربیت عبارتست از«نیل به آن میزان و نوع از رشد که از امکانات موجود برمی آید.»(همان:406)
درباره کلمۀ«خدا»دیوئی آمادگی آن را داردکه این کلمه را بپذیرد،به شرط این که نه به معنای یک وجود فرا طبیعی موجود،بلکه به معنای وحدت امکانات آرمانی که انسان می تواند از طریق عقل وعمل تحقق بخشد،در نظر گرفته شود.او در این زمینه می گوید”ما در حضور آرمان هایی هستیم که در عالم هستی تجسم یافته باشد،و نه آرمان هایی که صرفاً آرمان هایی بی ریشه وخواب وخیال ومدینه فاضله باشند.چه نیرو هایی در طبیعت وجامعه هست که این آرمان ها را تکوین واز آن ها حمایت می کند. این ها بعد ها به مدد عمل با هم یگانه می شوند و انسجام و صلابت می یابند. همانا این رابطۀ فعال بین آرمان و عمل است که من به آن نام «خدا»می دهم.”(همان:40)

2-1-2-9-ژان پل ساتر(1969-1886)- هستی گرائی
ساتر هرگونه طبیعت ثابتی را در مورد انسان انکار می کند ونظریه ها وگزاره های کلی که در این باب ارائه می شود رد می کند.بنیاد معروف اندیشه وی همگام با دیگر هستی گرا ها بر این است که”وجود انسان بر ماهیت او مقدم است.”این عبارت بدان معنا است که بشر، ابتدا وجود می یابد، متوجه خود می شود،در جهان سر برکشیده و سپس خود را می شناساند؛انسان ها پیش از آن که شجاع،ترسو،خطاکار، معتقد یا منکر باشند،وجود دارند و آزادند.اما این ویژگی تنها از آن انسان است وبس.بدین طریق تعریفی از خود به دست میدهد.تعریف پذیری بشر بدان سبب است که او نخست هیچ نیست.سپس چیزی می شود طوری که خویشتن را آن چنان می سازد.آگزیستانسیالیست ها از جمله ساتر بر این باورند که عیب بنیادی تفکر عقلانی در این است که جهان را به دو قلمرو عینی وذهنی تقسیم می کند. در نگاه ایشان تفکر عقلانی،تمام واقعیت از جمله انسان را به مثابه یک عین،به مثابه یک «جوهر»یعنی چیزی بیگانه با انسان، تلقی می کند؛ در حالی که باید از وحدت ذهن وعین رهسپار شد.این وحدت در وجود،درون واقعیت غیر عقلانی معینی تبلور می یاید.(فرخ نیاوغفاری:99)
در خصوص آزادی و اختیار ساتر معتقد است که،در حقیقت غیر ممکن است که بتوانیم هیچ عملی بدون انگیزۀ انسانی پیدا کنیم،انگیزه و عمل یک واحد تفکیک ناپذیرند.هر عملی که از انسانی سر می زند مبین آزادی واختیار اوست و شرط بنیادین عمل،آزادی است اما این آزادی فاقد ماهیت است ونمی توان گفت که از الزامی منطقی پیروی می کند.یعنی در واقع قبل از این که انسان موجودیت پیدا کند، وجود دارد و ماهیت انسان را خودش تشکیل می دهد.ساتر در این باره می گوید:”من درحقیقت موجودی هستم که آزادی خود را از راه اعمالم می شناسم،و موجودیت فردی و بی همتای من به صورت آزادی من متجلی می شود.درحقیقت من چیزی نیستم مگر آگاهی ازآزادی ام.آزادی من مدام توسط وجود من مطرح می شود، پس نمی توان گفت آزادی یک خاصیت اضافه شده بر ماهیت انسان است.بلکه دقیقاًسازنده وجود من است.”(زیبا کلام،261:1390)

2-1-2-10-ایزرایل شفلر16
ایزرایل شفلرازجمله متفکران حوزه فلسفه تعلیم وتربیت واز اندیشمندان معاصر در فلسفه تحلیلی است.او از جمله متفکرانی است که منکر خصوصیات یا استعدادهای ثابت در انسان است ومعتقد است مفهوم رایج استعداد مبتنی بر متافیزیک ارسطوئی مربوط به ماهیت انسان است.انسان در دید گاه ارسطوئی ماهیتی معین وغایتی مشخص دارد زیرا جزئی از جهان غایتمند است ودر جریان رشدی مداوم می تواند صورت نهائی خود را بیابد. به نظر شفلر مفهوم سنتی استعداد مبتنی بر ماهیت مشخص آدمی محصور در استوره های سه گانه است.این اسطوه هاعبارتند از:استعدادها ثابت و معین هستند،رشدآن ها هماهنگ است وهمگی مثبت وخوبند.واین مفهوم ازمبنای فلسفی استواری برخوردار نیست وبعلاوه راهنمائی برای عمل تربیتی نمی باشد.بنابراین باید در مفهوم استعداد تجدید نظر ودر صورت لزوم آن را بازسازی کرد.شفلر قبل ازارائه نظریه خود در باب استعداد به تبیینی از ماهیت آدمی می پردازد تا بستر لازم برای بازسازی مفهوم استعداد فراهم گردد.مفهوم استعداد پیشفرض تغییر انسان را با خود حمل می کند،این تغییر مبتنی برعمل انسانی است وعمل از اراده وباور فرد ناشی می شود و بعلاوه عمل صورت نمی گیرد مگر این که نماد پردازی انسان را در نظر داشته باشیم.این ویژگی امکان تفسیر،تخیل ویاد سپاری خود،محیط و زمان را برای آدمی فراهم می سازد.شفلر با تصویری که از انسان ارائه می دهداستعداد های ثابت ویکسان و غایت معینی برای انسان نمی پذیردبلکه به نظراو با تغییر دانش آدمی،نوع وحدود استعداد های او دگرگون می شود. شفلر بر اساس برداشتی که از انسان می کند،باز سازی مفهوم استعداد را در سه مفهوم توانائی، گرایش وقابلیت ارائه می کند؛استعداد به معنی توانائی بیانگر آن است که فرد می تواند خصوصیتی بیابد ومنظور آن است که موانعی مانند نقص عضو یا تابوهای اجتماعی بر سر راه او نیست.استعداد به معنی گرایش، بیانگر آن است که زمینه هائی در فرد تحقق یافته و در صورت وجود شرایطی خاص،ویژگی مورد نظربروز خواهد کرد. و استعداد به معنای قابلیت حاکی از آن است که زمینه هائی در فرد ایجاد شده و در نتیجه می تواند ویژگی معینی بیابد بشرط این که فرد تلاش لازم را برای کسب آن از خود نشان دهد.(شفلر،107،1:1377)

2-1-3- قائلین به مبانی و خصوصیات ثابت انسانی
2-1-3-1-سقراط17
سقراط با تعاریف کلی سر وکارداشت، و می خواست به مفاهیم ثابت دست یابد سقراط به این حقیقت توجه کرد که مفهوم کلی یکسان باقی می ماند:جزئیات ممکن است تغییر کنند،لیکن تعریف ثابت است.این اندیشه را می توان با مثالی روشن ساخت.تعریف ارسطو از انسان ((حیوان ناطق{عاقل}))است.اما آدمیان درمواهب و استعدادهای خود متفاوتند:بعضی دارای استعدادهای عقلی سرشاری هستند، و دیگران چنین نیستند.بعضی زندگی خود را موافق عقل رهبری می کنند:برخی دیگر نیندیشیده تسلیم غریزه و انگیزه زودگذر می شوند.بعضی از مردم از به کار بردن آزادانه خرد خویش ناتوان هستند،خواه برای این که در خوابندیا((ذهناًوروحاً ناقصند.)) اما تمام حیواناتی که دارای موهبت عقلند- چه آن را عملاً به کاربرند یا نبرند،چه بتوانندآن را آزادانه به کار برند یا به علت نقص عضواز آن منع شده باشند-انسانند.تعریف انسان درباره آن ها صادق است واین تعریف ثابت باقی می ماند برای همه آن ها معتبر است.اگر(( انسان)) است،پس((حیوان ناطق)) است،واگر((حیوان ناطق )) است، پس((انسان)) است.روح(نفس) ازنظرسقراط منبع و پایگاه دانش و نیکی است.او نخستین کسی بود که مفهوم روح را عقلانی ساخت و آن را در موجودات انسانی عنصری معرفی کرد که دارای دانش و دانائی است و می تواند فضیلت و پپلیدی را تشخیص دهد.نفس فناپپذیر والهی است ومی تواند مستقل از بدن وجود داشته باشد،اما جسم محمول ماده است و بر اثر امیال و عواطفی که دسترسی به دانش واقعی را سد می کند به تلاتم و آشفتگی گرفتار می آید.جسم قابل رویت است و به پدیده های فیزیکی متغیر بستگی دارد، در حالی که روح نامرئی است و غیر قابل تغییرو ربانی.(فرخ نیا، غفاری،40،37:1389)

2-1-3-2-ارسطو18
ارسطو به مدت بیست سال در آتن شاگرد افلاطون بود.ارسطو نیز به نظریه«مثل» علاقه مند بود. ولی آنرا قبول نداشت.امامفهوم فضیلت افلاطون را تماماً می پذیرفت.بنا به نظر ارسطو فضیلت جنبه انضمامی خلق وخوی آحاد انسانی را تشکیل می دهد.فضیلت امری تجریدی وآرمانی است وصرف نظر از هر معنایی که برایش قائل شویم ازکسانی که آن را واجدند، منفک نیست.در نظر ارسطو انسان می بایست با فضیلت رشد کند وتعلیم یابد به طوری که این خصلت دوم او شود. در این جا نیز مانند سایر افکار ارسطو، انتهای کار به فرد انسان منجر می شود. به نظر او، نیازی به نظریه مثل، نظریه جهان دیگری و نظریه روح مهاجر وجود ندارد.
در نظر ارسطو انسان ها دارای روح یا صورت هستند، البته حیوانات وگیاهان نیز روح دارند.ولی این صورت در فلسفه ارسطو مانند نظریه افلاطون از هم جدا نیستند.صورت آدمیان در خود آن ها قرار دارد
وجوهر آن ها به حساب می آید.جوهر انسان نیز عقل ورزی اوست.بنابراین،تا زمانی که فکر می کنیم دارای روح هستیم و مادام که فکر می کنیم-به خصوص راجع به فکر کردن فکر می کنیم- فناپذیر می باشیم. البته جاودانگی مورد نظر ارسطو مانند جهان علیا مثل افلاطون چندان مقبول نیست. ارسطو تمایل ندارد تا روح را از بدن، صورت را

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درمورد هستی شناختی، ماهیت انسان، حیات اجتماعی، نهاد اجتماعی Next Entries منبع تحقیق درمورد قرون وسطی، اصالت عقل، ادراک حسی، فلسفه یونان