منبع تحقیق درمورد ایدئالیسم، مبناگرایی، جنایات جنگی، ویلیام جیمز

دانلود پایان نامه ارشد

ارنستماخ87 و ویلیام جیمز،88به نظریّهی یگانه انگاری خنثی89روی آورد؛ امّا بعدها این نظریّهی را کنار گذاشت و به کثرتانگاری متمایل گشت.
راسل،درسال 1927، کتاب”تحلیل ماده”90 را تألیف نمود و درسال 1940، کتاب”پژوهشی در معنا و صدق”91 را نوشت. وی،دراینکتاب تلاش نمود تا از اصطلاحاتی همچون:”آگاهی”، “آشنایی” و “تجربه”، تفسیر جدیدی ارائه دهد.
راسل، درسال 1945، کتاب”تاریخ فلسفه غرب” را نوشت. وی، پس از بازگشت ازکمبریج، درسال 1948، کتاب”شناخت بشر: گستره و محدودیتهای آن”92 را تألیف نمود. این کتاب، به عنوان آخرین اثر راسل محسوب میشود.
اگر بخواهیم به آثارمهّم معرفتشناسی راسل،اشاره نماییم، باید بگوییم که این آثار، عبارتند از: “مسائل فلسفه”،”نظریّهی شناخت”، “شناخت ما از عالم خارج”،”تحلیل ذهن”، “شناخت بشر:گستره و محدودیتهای آن”.
راسل، درکتاب “نظریّهی شناخت”،بهطورمفصّل، مسئلهی شناسایی را مورد بررسی قرار میدهد. وی، در این کتاب،با مطرح نمودن مبحث مطابقت، و توجّه خاصّ به مفهوم صدق گزارهها، درصدد دستیابی وارائهی شناخت واقعی از امورعینی بود.
راسل، در این اثر، به عنوان فیلسوفی تجربهگرا، نظریّهی”شناخت از راه آشنایی” را مطرح میکند.وی، منظور از”شناخت از راه آشنایی”، را همان شناخت از”دادههای حسّی”میداند که بهعنوان پایههای اولیّهی شناخت محسوب میشود.
برایناساس، میتوان منشأ باورهای مبنایی را در همین نظریّهی “دادههای حسّی” جستجوی کرد.
کتاب”نظریّهی شناخت”، پروژه گستردهای بودکه وی با ارائهی مقالات و دستنوشتههایش،درصدد انجام آن برآمد؛ تا اینکهدربحث از نسبتهای چندگانه، با انتقاد جدّی ویتگنشتاین93 مواجه شد. تبعات این انتقاد، آنچنان برای راسل گران تمام شد که وی، نه تنها پروژهی خود را ناتمام گذاشت، بلکه ازلحاظ روحی نیز، تا مدّتها دچار سرخوردگی گشت.
این مطالب تا سال 1967، ناشناخته باقی ماند. سرانجام راسل، دراواخر عمرش، این دستنوشتهها را به دانشگاه مکمستر فروخت تا پول حاصل ازفروش آنها را، به دیوان بینالمللی جنایات جنگی واگذار نماید. علیرغم مکاتبات دانشگاه مکمستر با راسل و درخواست تبیین یکسری مسائلِ این دستنوشتهها، وی، به هیچیک از این سؤالات پاسخ نداد.
سرانجام، این دستنوشتهها، بعداز مرگ راسل، با عنوان”نظریهی شناخت”بهچاپ رسید.
راسل، درطول حیات علمی خود، کرسیهای زیادی را در دانشگاههای مختلف بهدست آورد و دراینمدّت، تحولات فکری متعدّدی را پشتسر گذاشت، تا اینکه در دوم فوریه 1970.م از دنیا رفت.

4-2- تحوّلات فکری راسل
راسل، به عنوان یکی از معدود فلاسفهای است که در طول حیات علمی خود، تحوّلات متعددی را پشت سر گذاشته است. این ویژگی، سبب شده تا وی، در پارهای از موارد دیدگاههای مختلفی را اتخاذ نماید.
صرفنظر از اینکه، این خصوصیّت ممکن است نشان دهندهی نقطه ضعفوی باشد، امّا جسارت راسل در ابرازعقیده،همراه باتکاپویحزماندیشانهاش در جستجوی حقیقت، میتواند به عنوان نقطهی عطفی در کارنامهی علمی اوثبت شود.
این مسئله، مورد اذعان راسل پژوهان و شارحان وی نیز قرار دارد؛ چنانکه، کاپلستون، در ارزیابی از شخصیّت علمی راسل، براین اعتقاد است که «از میان همۀ فیلسوفان بریتانیایی معاصر، برتراند راسل در سراسر جهان از همه مشهورتر است.» (کاپلستون، 1382، ص462).
با توجّه به این امر، دراینجا،به عمدهترین تحوّلات فکری راسل میپردازیم و این تحوّلات را، درطی سهدورهی مجزا مورد بررسی قرار میدهیم:94

دورهی اوّل:(قبل از 1910م).
ایندوره، مربوط به قبل ازسالهای1910، است. راسل،در ایندوره،یعنی بین سالهای (1898-1894)، تحت تأثیر مکتگارت95 و جی. اف. استات96به ایدئالیسم روی آورد.
وی، در این زمان، از فلاسفهای همچون: کانت، هگل و برادلی97 تأثیر پذیرفت؛ امّا درسال 1898، به مخالفت با ایدئالیسم پرداخت.«درسال 1898 راسل به شدّت درمقابل ایدئالیسمواکنش نشان داد یک باعثش این بود که خود کتاب منطق هگل او را متقاعد کرد که آنچه مؤلف درباب ریاضیات گفته است لایعنی است. باعث دومش این بود که هنگامی که درکمبریج به جای مکتاگرت (که خارج بود) دربارۀ لایبنیتس تدریس میکرد، به این نتیجه رسید که براهینی برادلی علیه واقعیت روابط و نِسَب اقامه کرده است سفسطهآمیز است.» (کاپلستون، 1382، صص465-464).
بنابراین، راسل، پس ازرویگردانی ازایدئالیسم،98 درکتاب”تحلیل ذهن”،به این باور رسید که واقعیّت، امری یگانه نبوده، بلکهمتکثّر ازامور مادّی و ذهنی است.99
درایندوره،کتب”مبانی هندسه”و”اصول ریاضیات”،به دلیل خاصیّت برهانی خود، میتوانند مشتملبر باورهای پایه و استنتاجی باشند.
برایناساس، علیرغم اینکهبهصراحت نمیتوان، راسل دورهی اوّل را بهعنوان فیلسوفی مبناگرا، بهشمار آورد.با این توصیف، راسل در این دوره، تاحدودی واجد تفکری مبناگرایانه است.
به عبارتی، حیطهی مبناگرایی وی در ایندوره، منحصر به همین مباحث استدلالی وبرهانی است. البته در این زمینه نیز، بدون توجّه به امور تجربی، حصول معرفت را غیرممکن میداند. به همین دلیل، راسل سعی میکند تا تفکر مبناگرایانهی خود را برمبنای امور بیواسطهی حسّی بنیان نهد.
ما به نحو اولی و ماقبل تجربی میدانیم که دوچیز با دوچیز دیگرمجموعاً چهارچیز میشود لیکن علم اولی نداریم به اینکه اگر عمرو و زید دونفرند و بکر و خالد هم دونفر پس عمرو و زید و بکر و خالد روی هم چهارند. علت آن است که فهم این قضیه بدون معرفت به اشخاص مزبور ممکن نیست و این امر را فقط به تجربه میتوان دانست. لذا هرچند قضایای کلی همه اولی است لیکن اطلاق آنها برافراد جزئیه مستلزم تجربه و از این حیث حاوی عنصر تجربی است. (راسل، 1390، ص135).

دورهی دوّم:(1910 تا1920م).
راسل،در ایندوره، با تأکید بر باورهای حسّی، بهعنوان فیلسوفی مبناگرا ظاهر میشود و بدینترتیب،مبناگرایی خود را، درحوزهی شناخت تجربی دنبال میکند.100 «درهمان زمان، یعنی درفاصلهی میان سالهای 1910تا 1914 نهتنها به این مسأله که جهان فیزیکی چیست بلکه به این مسأله که چگونه به شناخت آن دست مییابیم نیز علاقمند شدم.» (راسل، 2/1387، ص21).
کتاب “مسائل فلسفه”(1912)، بهعنوان مهّمترین اثر فلسفی راسل محسوب میشود که مربوط به این دوره است. علاوهبراین، کتاب “نظریّهی شناخت”، بهعنوانمهمّترین اثر معرفتشناسی راسل، در ایندوره تألیف شده است.
راسل،در اینکتاب، برروی نظریّهی”شناخت از راه آشنایی” تأکید میورزد و این نوع شناخت را، اساس مبناگرایی خودقرار میدهد. در ایندوره،”باورهای بیواسطهی حسّی”، بهعنوان باورهای بدیهی و پایه معرّفی میگردند.
با توجّه به این امر، دریک نگاه اجمالی میتوان دورهی دوّم را چنین توصیف کرد: «این دوره، به نحو غیرمنتظرهای ازایدئالیسم افلاطونی ورئالیسم موجود در کتاب “مسائل فلسفه”(1912)، شروع شده و با گذر از پدیدارگرایی موجود در کتاب “شناخت ما ازجهان خارج” (1914)، به “اتمیسم منطقی” (1918)، منجر میشود.» (Ramsden Eames, 1992, P vii).101

دورهی سوّم:(بعد از 1920م).
ایندوره،مربوط به سالهای1920، به بعد است. راسل،درایندوره، نظریّهی “دادههای حسّی”102 را کنار میگذارد.103
وی،درکتاب”تحلیل ذهن”، برای “احساس”،104 کارکردی دوسویه قائل میشود: از یکطرف، احساس را (که همان آگاهی از دادههای حسّی است)، پدیدهای ذهنی میداند؛ امّا از طرفدیگر، دادههای حسّی را بهعنوان متعلّقات ذهنی معرّفی میکند.105
راسل، درسال 1924، با ارائهی مقالهای درباب “اتمیسم منطقی”، واپسین سازههای جهان را “رویداد”106مینامد. وی، دراین مقاله، نشان میدهد که هر رویداد، امری است “خود استوار”107 که با رویدادهای دیگری، در ارتباط است.
راسل، درآخرین اثر معرفتشناسی خود،یعنی کتاب “شناخت بشر: گستره و محدودیتهای آن”(1948)، باردیگر، بحث شناخت و توجیه را مطرح میکند. وی در اینکتاب، با تأکید برباورهای بدیهی، به توجیه باورهای استنتاجی میپردازد.
بهعنوان نمونه، راسل، دراینجا به ذکر دونوع ازباورهای پایه و استنتاجی میپردازد: «وقتی که درفکر رفتن به گردش باشیم، اگر شما بگویید که: نگاه کن، هوا کاملاً ابری و تیره است: ممکن است باران ببارد.»131)(Russell, 1948, P.
راسل، با این مثال میخواهد نحوهی توجیه باورهای استنتاجی را بیان کند.
براین اساس، این گزاره، دارای دونوع باور است:
الف) هوا کاملاً ابری است. (باور پایه).
ب) ممکن است، باران ببارد. (باور استنتاجی).108
بدینترتیب، راسل، میخواهد بگوید که باور (الف)، یک باور بدیهی و پایه بوده، که برمبنای آن، باور (ب)، توجیه میشود. بنابراین، باور (ب)، توجیه معرفتی خود را ازباور (الف)، اخذ میکند و اینچنین، بهصورت باوری موجّه،درمیآید.
نکتهای که دراینجا باید ذکرکنیم، این است که درهمهی ایندورهها «نمیتوان راسل را به عنوان فیلسوفی نظامساز معرّفی نمود؛ چراکه وی، نه یک جنبش خاصّی را بنیاد نهاد و نه به یک نظام خاصّی وابسته بود.» (Aleston, 1972, P239).
با توجّه به این امر، به صراحت میتوان اذعان نمود که راسل، فیلسوفی نظامپرداز نبوده است که دغدغهی تأسیس یک نظام معرفتی را داشته باشد؛ بلکه متافیزیسینی کنجکاو بود که در عین اِعمال شکّ دستوری، به بررسی و تبیین مسائل و معضلات مختلف فلسفی میپرداخت.
از این حیث، میتوان راسل را به عنوان فیلسوفی مسئلهپرداز معرفی نمود که دغدغهی اصلی وی، پرداختن به مسائل و موضوعات متنوع فلسفی است؛ چنانکه در مباحث مربوط به معرفتشناسی، مهمّترین دغدغهی راسل، پیرامون مسئلهی صدق بوده است.
وی در این زمینه با پرداختن به ماهیّت و مفهوم صدق، تئوریهای مربوط به صدق را مورد بررسی و تطبیق قرار داده و در این خصوص، صرفاً تئوری مطابقت را مناسبترین گزینه برای بررسی مفهوم صدق میدانست. چنانکه وی در این زمینه معتقد است که «قول به اینکه حقیقت عبارت از نوعی مطابقت میان عقیده و امر واقع است روی هم رفته بیشتر مورد قبول فلاسفه واقع گردیده است.» (راسل، 1390، ص153).

4-3- علم و مسئلهی شناخت
راسل، درکتاب”مسائل فلسفه”،میکوشد تا تعریف صحیحی ازعلم را ارائه نماید. وی، دراینکتاب چنین مینویسد:
لفظ “علم” دراینجا به دومعنی استعمال شده است (1) به معنی اول اطلاق آن برعلمی میشود که درمقابل “خطا” است یعنی آنچه میدانیم صدق است و به این معنی به معتقدات راسخه و تصدیقات ذهنی ما اطلاق میشود و به موجب آن میدانیم که فلان چیز فلانطور است یا به اصطلاح علم اثباتی است این را علم به حقائق میگویند. (2) به معنی دوم لفظ علم اطلاق برعلم به اشیا و معرفت به آنها میگردد که میتوان آن را “شناسائی” نامید، یعنی همان نوع معرفتی که به دادههای حسی یا بسائط حسیه داریم و این همان تمایز میان دانش و شناسائی و علم و معرفت است که دراغلب زبانها شناخته شده است. (راسل، 1390، صص 63-62).
با اینوصف، مفهوم علم و “شناخت”109 را به دودلیل، مبهم میداند. «اوّل اینکه، این مفهوم، به جز منطق و ریاضیّات محض، مبهم بوده؛ دیگر اینکه، آنچه ما به عنوان شناخت لحاظ میکنیم، تاحدودی غیریقینی است.» (Russell, 1948, P 91).110
به همیندلیل، راسلدر معرفتشناسی خودبه دنبال بررسیشرایطی است که یکدیدگاه معرفتشناسانه باید واجد آن باشد.
وی، این ویژگیهای معرفتشناختیرا اینچنین برمیشمارد:111
الف) معرفت، باید برپایهی شناخت تجربی استوار باشد. به عقیدهی راسل،«ما بوسیلهی تجربه آگاهی مییابیم….. پر پیداست که احساسها خاستگاه شناخت ما ازجهان و همچنین شناخت ما ازبدن خودمان هستند.» (راسل، 2/1387، صص 201-200).
ب) دیدگاه معرفتشناسانه، باید بهگونهای باشد که درآن، امکان کذب و بطلان را نفی نکند.
ج) در این دیدگاه، صدق و کذبباید درارتباط با حقیقت بهکار رود؛ چرا که حقیقت به متعلّق عینی باورها تعلق میگیرد.
د) صدق هریک از باورها، مستلزم وجود امر واقعای درعالم خارج است تا این دیدگاه، نحوهی انطباق باورهای مذکور با امر واقع را، مورد بررسی قرار دهد.
راسل، درکتاب “مسائل فلسفه”، به تقسیم مسألهیشناختمیپردازد.112وی،در اینکتاب، ابتدا شناخت را به دوقسم اصلی تقسیم میکند:

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درمورد مبناگرایی، جهان خارج، برتراند راسل Next Entries منبع تحقیق درمورد سلسله مراتب، تشخیص شناخت، دریافت حسی