منبع تحقیق درباره همسان سازی، درونی سازی، پرخاشگری، روابط موضوعی

دانلود پایان نامه ارشد

زن از این امر بی اطلاع است.( دیگس114، 1963)
ساختار شخصیت
در نظر فیربرن ایگو همان خود روانی بدوی 115 است. ایگو به سه بخش مستقل تجزیه می شود که هر یک با وجه متفاوتی از موضوع ارتباط می یابد. وی تحت عنوان وضعیت درون روانی، به همین ساختارهای متعدد و پویای ایگو اشاره می کند.
وضعیت روان شناسی طبیعی و بهنجار نوزاد، باعث رشد ساختارهای درونی می شود و در این بین، ناکامی در تثبیت این ساختارهای درونی نقشی اساسی دارد. اساساٌ ناممکن است که نوزاد همچنان در وضعیتی کاملاٌ امن و عاری از ناکامی به پیش رود. شرایط پر خلل زندگی، روابط لیبیدویی نوزاد با مادر را آشفته می سازد و موجب واکنش نوزاد از طریق انواع مکانیزم های دفاعی می شود. این امر به ایجاد ساختارهای درونی کمک می کند. شدت ناکامی در افراد مختلف متفاوت است اما صرف تجربه ی ناکامی، به برانگیخته شدن پرخاشگری نوزاد نسبت به موضوع لیبیدویی‌اش، یعنی مادر و پستان، می انجامد از دیدگاه هیجانی، کودک ناکامی را در قالب بی مهری یا حتی طرد شدن از جانب مادر تجربه می کند. در این وضعیت، کودک آشکار ساختن نفرت خود از مادر را خطرناک می یابد زیرا ممکن است طرد بیش تر او را در پی داشته باشد. در مقابل ، او نیاز خود به مادر را نیز نمی تواند ابراز کند زیرا این کار موجب می شود کودک همچنان به سبب احساس عشق و نیازش به مادر تحقیر شود و این عشق.و نیاز نیز بی ارزش جلوه کند .نوزاد به این ناکامی با پرخاشگری واکنش می دهد و موضوع مشکل ساز را جذب یا درونی می کند. از دید ناظران عینی، پرخاشگری موجب می شود احساسی دو سو گرا یا دو پاره نسبت به موضوع در نوزاد شکل گیرد. اما از منظر ذهنی نوزاد، این مادر است که دوسو گرا شده و به موضوعی هم خوب و هم بد، هم ارضا کننده و هم ناکام ساز، بدل شده است. یک شخصیت نابالغ نمی تواند موضوعی را که همزمان خوب و بد است تحمل کند. در نتیجه نوزاد می کوشد این وضعیت تحمل ناپذیر را طی چندین مرحله تخفیف دهد و در همین فرایند است که ساختار های درونی تشکیل می شوند.
بطور کلی هر کودکی مایل است موضوع های بد و ناکام کننده ی جهان خارج را طرد کند، اما فرصت این کار در اختیار او قرار نمی گیرد. هر قدر هم کودک به طرد موضوع های بد (مانند والد ین بدی که تنبیه و بد رفتاری ،یا دعوا و مرافعه می کنند) مایل باشد، باز هم نمی تواند از آن ها خلاصی یابد. او به والدین نیازمند و وابسته است و تحت انقیاد آن ها قرار دارد. چنین است که کودک برای مهار والدین خود ، راهی جز درونی سازی آن ها نمی یابد. جذب والدین به درون خود ،تنها راه رها شدن از چنگال آن هاست اما وقتی این موضوع های درونی شدند، همچنان سلطه بر دنیای کودک را حفظ می کنند و کودک احساس می کند که آن ها همچون ارواحی شیطانی او را تسخیر کرده اند. کودک می کوشد در برابر این تجربیات بد ، احساسات بد، موضوع های بد به دفاع برخیزد یا آن ها را سرکوب کند. سرکوبی واقعی نه در خصوص تکانه ها بلکه در مورد موضوع های بد درونی–که موضوع هایی جزیی اند-و نیز پاره ایگو های ملازم با آن ها روی می دهد. این موضوع های بد درونی و پاره ایگو های یاد شده، همان ساختار درون روانی116 هستند اما با ساختار ایگو، که همان ایگوی مرکزی 117است، تفاوت دارد، ایگوی مرکزی با افراد واقعی جهان خارج ارتباط بر قرار می کند.
نحوه شکل گیری ساختار های درون روانی نوزاد بدین شرح است:
1- در ابتدا نوزاد به دو پاره سازی یا تجربه ی ذهنی مادر به دو موضوع جزیی می پردازد. مادر تا
بدان جا که نوزاد را ارضا می کند، موضوعی خوب، و تا آنجا که در این ارضا کردن، نقصان داشته باشد موضوعی بد انگاشته می شود. از آنجا که کودک قدرت لازم برای تغییر واقعیت بیرونی، را ندارد می کوشد به تغییر واقعیت درونی، یعنی تنها قلمرویی که در آن از امکانی برخوردار است، بپردازد.
2- سپس نوزاد می کوشد عامل آسیب زای محیط را به حیطه ی واقعیت درونی خود که ظاهراٌ وضعیت آن را بیش تر تخت کنترل دارد، منتقل می سازد.
3- این موضوع درونی فاقد ارضا کنندگی دو وجه دارد؛ هم ناکام می سازد و هم وسوسه و اغوا می کنند. در واقع “بدی” آن دقیقاٌ بر همین ترکیب اغوا گری و ناکام سازی آن مبتنی است، نیاز به چنین موضوعی در نوزاد از بین نمی رود. حتی پس از درونی سازی، این کیفیات دو گانه تداوم می یابند. نوزاد می کوشد با وارد کردن موضوع فاقد ارضا کنندگی به روان خود، آن را تحت اختیار خود در آورد اما دائماٌ نیاز او را تحریک کند و در همان حال ناکام می سازد. راه حل نوزاد در برابر این موضوع بد درونی ، همان کاری است که با موضوع بیرونی اصلی-یعنی مادر – انجام دهد، یعنی دو پاره سازی آن به موضوع های خوب (جذاب ومورد نیاز) و بد.(ناکام وطرد کننده)
4-نوزاد از طریق سرکوب پرخاشگرانه118 ، هر دو این موضوع ها را سرکوب می سازد. ملازم با هریک از این دو موضوع درونی، بخشی منفک وسرکوب شده از ایگو وجود دارد که یکی ایگوی لیبیدویی119 و دیگری ایگوی مهاجم یا خرابکار درونی120 نامیده می شود. ایگوی لیبیدویی، وجه نیازمند ایگو است که به سوی موضوع اغواگر گرایش دارد، و خرابکار درونی بخشی از ایگواست که به همسان سازی و یا برقراری ارتباط با موضوع طرد کننده می پردازد.(فیربرن،1944،1954)
ساختار ایگو به سه جنبه ی مجزا نفکیک می شود که هریک با جنبه ی متفاوتی از موضوع مرتبط می شوند. ایگوی مرکزی یا” من”121 به برقراری ارتباط با محیط می پردازد. و جمعی میان عناصر هشیار و نا هشیار فراهم می آورد. ایگوی مرکزی با قاطعیت ایگو های جانبی را از خودش منقطع می کند و به دلایل دفاعی آن ها را سرکوب می سازد. ایگوی جانبی عبارت اند از ایگوی لیبیدویی وخرابکار درونی .ایگوی لبییدویی بخشی از “خود”است که هم احساس می کند مورد هجوم و آسیب قرار گرفنه است و هم نیاز دارد. کارکرد خرابکار درونی (ایگوی ضد لیبیدویی با مهاجم)122، به ویژه در برخورد با بخش نیازمند”خود”(یعنی ایگوی لیبیدویی )، مشابه کارکرد سوپرایگو، پرخاشگرانه و مهاجم 123 است. هر وجه این ایگو های جانبی، با وجهی درونی شده از موضوع مرتبط است. خرابکار درونی 124به همسان سازی با موضوع طرد کننده، می پردازد و با حالتی تنبیه گر به ایگوی لیبیدویی حمله می کنند.( فیربرن،1944،1954)
فیربرن قصد داشت از طریق این موضوع های درونی فعال به تبیین انگیزش و رفتار بپردازد. کودک بد رفتار احتمالاٌ والدینی “بد”داشته است. البته خودش هیچگاه این امر را نمی پذیزد. به گفته فیربرن در چنین حالتی مواردی، موضوع های بد کودک، درونی و سرکوب شده اند. او ترجیح می دهد خودش بد باشد تا این که محیطی بد باشد یا موضوع های بدی داشته باشد. انگیزه ی احتمالی کودکان برای بد یا بزهکار شدن،”خوب “کردن موضوع‌ها‌‌یشان است کودک با این بد شدن، به واقع بار بدی متجلی در موضوع‌هایش را به دوش خود می‌گیرد. بدین شکل کودک می کوشد آن را از بدی‌شان تطهیر کند. بدین شکل ایگو تحت اسارت آزارگری درونی در می‌آید که برای مقابله با آن به شکلی دفاعی و سرکوب کننده ، موضوع بد درونی را به حیطه‌ی ناهشیار تبعید می‌کند. اما موضوع بد سرکوب شده‌ی درونی پویایی خود را حفظ می‌کند و موحب رفتار یا احساسات بد نسبت به “خود “می‌شود. مصداق شدیدتر این فرایند را می توان در قربانیان آزار های جسمی یا جنسی دید اغلب کودکان پس از قرار گرفتن در معرض بد رفتاری جسمی و جنسی، احساس بدی نسبت به خودشان می‌یابند، در عین آنکه برداشت آرمانی شده ی خود را از والدین عامل بد رفتاری حفظ می کنند در این موارد، کودک خود را شخص بد می‌بیند و فرد آزارگر همان والدی باقی می‌ماند که محال است به کسی آزار برساند. کودک تا آنجا که با موضوع های بد درونی شده همسان سازی کند، احساس می‌کند حودش بد است و حتی کسانی که می‌کوشند به او کمک کنند و او را نسبت به بی گناهی‌اش متقاعد سازند، از مقاومت وی شگفت زده و سردر گم می‌شوند. در روابط دیگر، ممکن است کودک بخشی از موضوع بد را به شخصی دیگر فرافکنی کند و با آن شخص به عنوان یک قربانی ارتباط برقرار کند؛ به عبارتی، در این موارد خرابکار درونی کودک “خود”لیبیدویی او را به جرم نیاز به عشق شخصی دیگر، مورد حمله و آزار قرار می دهد .وقتی ایگو برای حفا ظت از خود، این موضوع ها و پاره ایگو های ملازم یا مرتبط با آن ها را سرکوب می‌کند، آیا خودش را سرکوب کرده است؟ فیربرن در پاسخ می گوید این که ایگو در کلیت خود، خودش را سرکوب کند قابل درک نیست اما ممکن است یک بخش پویا شده‌ی دیگری را سرکوب کند. به این معناست که خرابکار درونی، ایگوی لیبیدویی را، و ایگوی مرکزی هم خرابکار درونی و هم ایگوی لیبیدویی را سرکوب می سازد.(فیربرن،1944،1954)
مراحل رشد و روابط موضوعی
ارتباط با اشخاص (موضوع ها ) مستلزم نوعی وابستگی است و در مدل فیربرنی رشد، کیفیت وابستگی فرد به موضوع های درونی اش، مورد توجه قرار می گیرد. بنابر این رشد از وابستگی نوزادانه به موضوعی جزیی (پستان مادر) تا وابستگی رشد یافته به موضوعی کلی (شخصی کامل با جاذبه های جنسی) پیشرفت می کند. رشد حرکتی است از نگرش نوزاد منشانه ی ستادن ، به نگرش بالغ تر بده بستان متقابل میان دو فرد مستقل.
فیربرن سه مرحله در رشد روابط موضوعی معرفی می کند ؛ مرحله 1، مرحله وابستگی نوزادانه 125است که اساساٌ به معنای نوعی همسان سازی با موضوع است. مرحله 2، نوعی مرحله واسطه یا مرحله یا مرحله گذار 126 است و مرحله 3، مرحله ی وابستگی رشد یافته 127است ؛ این مرحله متضمن رابطه ای میان دو شخص مستقل است که کاملاٌ مجزای از یگدیگر ند.
مشخصه ی مرحله ی نخست یعنی مرحله وابستگی نوزادانه همسان سازی با موضوع از طریق رویکرد دهانی جذب 128یا دریافت است. موضوع های جذب شده از موضوع های قابل مشاهده مانند پستان و مادر متمایزند. موضوع های جذب شده ممکن است در نتیجه ی ناکا می، غیبت و……جایگزین موضوع های قابل مشاهده شوند. چنین است که مکیدن شست جای پستان لذت بخش غایب را پر می کند. از آن جا که این مدل، رشد را در قالب جست و جوی موضوع تعبیر می کند، برای این مطلب که نوزاد با دهانش به جست وجوی پستان می پردازد اهمیت چندانی قائل نیست؛ نکته اساسی یافتن موضوعی است که بتوان آن را جذب و به درون برد.(فیربرن،1946 1954
مرحله 1 در مدل فیربرن مرحله مقعدی را نیز پوشش می دهد. در این مرحله، مسئله‌ی تفکیک موضوع به مسئله دفع محتویات که به تکنیک مقعدی مربوط است، بدل می‌شود. زمانی فرد را مقعدی می دانیم که مشغولیت خاطری به اداره یا کنترل محتویات داشته باشد. در همین مرحله است که درونی سازی وجذب روان شناختی موضوع‌ها نیز تحقق می‌یابد. این شکل از فرایند درونی سازی، شاخص موقعیت درون ابتدایی است.
طی مرحله 2 یا مرحله گذار، روابط کودک یا موضوع‌ها گسترش می‌یابد. در عین حال، کودک تعارضی میان میل پیشرو به رها کردن رویکرد نوزاد منشانه ی همسان سازی با موضوع و میل واپسگرا به حفظ این رویکرد تجربه می‌کند. تعارض مورد بحث گاهی در میل همزمان به دفاع و حفظ محتویات (موقعیت وسواسی-بی اختیار ) تجلی می‌یابد. تا زمانی که این تعارض حل نشود، کودک به فنونی دفاعی برای مقابله با آن متوسل می‌شود. فیربرن اشاره می‌کند بیماران اسکیزوئیدش در روابط خود از چنین تعارض حل نشده‌ای رنج می‌برند، آن ها نوعی وابستگی نوزادانه احساس می‌کردند و در همان حال آرزو داشتند از این حس وابستگی رهایی یابد.
در مرحله 3 یا مرحله‌ی ارتباطی رشد یافته، توانایی دهش129 غلبه می‌یابد. بنابر نظر فیربرن رابطه ی رشد یافته‌ی مستلزم بده بستان میان دو فرد مستقل است که ممکن است رابطه‌ی خود را در قالبی جنسی آشکار سازند. کیفیت رابطه در مرتبه‌ی نخست قرار دارد و نحوه یا ابراز جنسی یا لیبیدویی آن ، صرفاٌ از اهمیتی ثانویه برخوردار است.
نظریه‌ی د.و.وینی کات
(دیدگاهی منحصر به فرد)
دونالد و.وینی کات، در مقام پزشک اطفال در انگلستان بین دهه ی 1930 تا 1971 آثاری در حیطه‌ی روانشناسی تالیف کرد و در عین حال یک روان تحلیلگر بود. وینی کات طی دهه ی1930 تحت روانکاوی قرارگرفت و

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درباره روابط موضوعی، روان شناختی، همسان سازی، بازی درمانی Next Entries منبع تحقیق درباره روابط موضوعی، جهان خارج، کودک خردسال، شگفت انگیز