منبع تحقیق درباره ناخودآگاه، روابط قدرت، زبان و فرهنگ، سلسله مراتب

دانلود پایان نامه ارشد

يکپارچه در رابطه با جهان اطراف اش و نسبت به «ديگري» هايش نايل شود (هال،1997،ص 238).
ذهنيت و حس نسبت به «خود» تنها زماني ايجاد و برانگيخته مي شود که از طريق روابط نمادين و ناخودآگاهانهاي که کودک با يک «ديگري» معنادار که در بيرون از خودش قرار دارد، برقرار مي کند(همان، ص 238). بنابراين ذهنيتهاي ما به روابط ناخودآگاهانه ما با ديگران وابسته است. يک بعد منفي اين بحث اين است که بر طبق اين ديدگاه ما هرگز نمي توانيم به سوژهاي متحد و يکچارچه تبديل شويم زيرا که ذهنيت هاي ما در نتيجه اين ديالوگ پيچيده، بي پايان، و ناخودآگاهانه با «ديگري» شکل مي گيرد و دروني مي شود.
در رابطه با مطالب فوق دو نکته قابل اشاره است. نخست اينکه، در ميان ديدگاه ها و رويکردهاي مختلف مشاهده گرديد که مسئله «تفاوت» و «ديگري» داراي نقشي اساسي و تعيين کننده است. دوم اينکه، نقش و تأثير «تفاوت» مبهم بود به طوري که مي توان گفت که هم مثبت بود و هم منفي. از يک طرف براي توليد «معنا»، شکلگيري زبان و فرهنگ، براي هويت هاي اجتماعي، و همچنين ايجاد حس نسبت به «خود» به عنوان يک سوژه جنسي نقشي مثبت ايفا مي کرد و از طرف ديگر به عنوان منشأ خطر، بروز شکاف، ايجاد احساسات منفي، دشمني و پرخاشگري نسبت به «ديگري» داراي عواقب منفي بود.
2-6- بازنمايي و ايدئولوژي
تامسون34 (1990) دو مفهوم کلي از ايدئولوژي ارائه مي دهد و بر اساس اين تمايز به طبقهبندي مفاهيم متنوع درباره ايدئولوژي مي پردازد. از نظر او، نوع اول از مفاهيم مربوط به ايدئولوژي، «مفاهيمي خنثي» هستند به اين معني که اين دسته از مفاهيم سعي دارند تا به شناسايي پديده ها به منزله ايدئولوژي يا ايدئولوژيک بپردازند بدون اينکه اين پديده ها را الزاماً گمراهکننده، توهمزا35، و در راستاي منافع يک گروه خاص تلقي کنند(ص 53). بر طبق اين ديدگاه، ايدئولوژي يک جنبه از زندگي اجتماعي است مانند ساير جنبه هاي زندگي اجتماعي نه بيشتر نه کمتر. براي مثال، ايدئولوژي مي تواند در هر برنامه سياسي فارغ از جهتگيرياش به سمت انقلاب، اصلاحات، يا حفظ وضع موجود حضور داشته باشد. به هر اندازه ايدئولوژي براي گروه هاي مسلط جامعه در حفظ وضع موجود مورد نياز است، به همان اندازه گروه هاي فرودست براي چالشکشيدن وضع موجود به ايدئولوژي نيازمندند.
دسته دوم از مفاهيم ايدئولوژي، مفاهيم «انتقادي» هستند و در رابطه با ايدئولوژي بيشتر احساسي منفي، انتقادي و تحقيرآميز36 را انتقال مي دهند. مفاهيم انتقادي، برعکس مفاهيم خنثي، در شناسايي پديده (هاي) ايدئولوژيک آنها را گمراهکننده، توهم زا و داراي سوگيري مي يابند و با ديدي انتقادي به محکومکردن پديده ها و کردارهاي ايدئولوژيک مي پردازند. مفاهيم انتقادي ايدئولوژي از نظر مبنايي که بر اساس آن به انتقال احساسات منفي مي پردازند با يکديگر تفاوت دارند؛ از اين مبناها به معيارهاي منفي بودن مفاهيم ايدئولوژي نيز ياد مي شود(همان، صص 4-53). در سطح اول، مفاهيم انتقادي تنها بحث هاي انتزاعي پيرامون ايدئولوژي را شامل مي شوند. در سطح دوم، مفاهيم انتقادي ايدئولوژي بر اين باورند که ايده هاي سازنده ايدئولوژي نادرست، توهمزا و غير واقعي هستند. در سطح سوم، ايدئولوژي ايده هايي را شامل مي شود که بيان کننده منافع طبقه يا گروه هاي مسلط جامعه است. در سطح چهارم، ما با يک نظام از بازنمايي ها طرف هستيم که با پنهانکردن حقايق و منحرفکردن اذهان عموم جامعه منجر به حفظ و تداوم روابط سلطه در جامعه مي گردند.
2-7- تحليل ايدئولوژي
تحليل ايدئولوژي، از نظر تامسون (1990)، ميبايستي عمدتاً به بررسي شيوههايي که از طريق آنها صور نمادين37 به روابط قدرت پيوند ميخورند، بپردازد. به همين طريق تحليل ايدئولوژي به بررسي شيوههايي مي پردازد که در آنها معاني در جهان اجتماعي جريان پيدا کرده و از آن طريق در خدمت افراد و گروه هايي که با در دست داشتن مراجع قدرت بر جامعه مسلط هستند عمل مي کند. به عبارت ديگر مطالعه ايدئولوژي يعني مطالعه روشهايي که در آنها، معاني به تثبيت و تداوم روابط سلطه کمک مي کند.
با توجه به مطلب بالا، تامسون تنها بر يکي از معيارهاي منفي بودن ايدئولوژي متمرکز مي شود و آن معيار «کمک به تداوم روابط سلطه در جامعه» است ( ص 56). از اين نظر، لازم نيست که صور نمادين حتماً نادرست يا توهم زا باشند؛ زيرا در واقع در بسياري مواقع، ايدئولوژي با پنهان نگهداشتن و نقاب زدن بر روابط اجتماعي از طريق مبهم کردن يا بازنمايي سوگيرانه است که عمل مي کند. آنچه علاقه تامسون را برانگيخته است نه “حقيقي” با “کذب” بودن صور نمادين است بلکه به بررسي شيوه هايي مي پردازد که در آنها صور نمادين در شرايط خاص به تثبيت و تداوم روابط سلطه کمک مي کنند.
براي مارکس، اين روابط سلطه و فرودستي طبقهاي است که محورهاي اصلي نابرابري و استثمار را به طور کلي در جوامع بشري و به طور خاص در جوامع سرمايهداري مدرن تشکيل مي دهند. اما واقعيت اين است که روابط طبقهاي در جامعه تنها صورت سلطه و فرودستي نبوده بلکه آن تنها به يک شکل از روابط سلطه و نابرابري و آن هم به ويژه در جوامع سرمايهداري اشاره دارد. بنابراين درحاليکه در مورد اهميت روابط طبقهاي به عنوان مبنايي براي نابرابري و استثمار در جامعه حق با مارکس است، اما تامسون به او اين نقد وارد مي داند که او اهميت روابط بين جنسي، روابط بين گروههاي قومي، بين افراد و دولت و همچنين بين خود دولت-ملت ها و يا بين بلوکهاي دولت-ملتي را به عنوان مبناهايي براي سلطه و استثمار ناديده گرفت و يا کم اهميت قلمداد کرد (ص 57).
بنابراين در مطالعه ايدئولوژي، نه تنها بايستي به بررسي شيوههايي که از طريق آنها معاني به تداوم رابط سلطه طبقاتي مي انجامند پرداخت بلکه مي بايستي بر ديگر انواع روابط سلطه نظير روابط اجتماعي برساخته مابين مردان و زنان، مابين يک گروه قومي و گروه [هاي] قومي ديگر، و يا بين يک دولت-ملت و دولت-ملت هايي که در حاشيه هاي نظام جهاني قرار گرفتهاند نيز تأکيد شود.
کار صور نمادين فقط بازنمايي محض به هدف بيان و ايجاد ابهام در روابط و منافع اجتماعي که از قبل در جامعه برقرارند نيست، بلکه صور نمادين به طور پيوسته و خلاقانه در برساخت روابط اجتماعي نقش فعال دارند. بنابراين، تامسون بر اين باور است که ايدئولوژي مي بايستي به اين صورت مفهومسازي شود که در آن، معنا از طريق صور نمادين که هدفشان خدمت به تثبيت و تداوم روابط سلطه در جامعه است، در جامعه جريان پيدا مي کند(1990، ص 59-58): “تثبيت” به اين معنا که «معنا» ممکن است که فعالانه به خلق و نهادينهسازي روابط سلطه بپردازد؛ “تداوم” به اين معنا که «معنا» ممکن است از طريق فرآيند هميشه جاري توليد و مصرف صور نمادين به حفظ و بازتوليد روابط سلطه کمک کند. در اينجا منظور از «معنا» عبارت است از معناي صور نمادين که در زمينههاي اجتماعي گنجانده شده و در جهان اجتماعي جريان مي يابد. «صور نمادين» نيز به طيف گستردهاي از کنش ها، بيانات، تصاوير، و متون که توسط سوژه ها توليد شده و توسط آنها و ديگران به عنوان برساخت هاي معنادار تشخيص داده مي شوند. همچنين «سلطه» نيز زماني است که روابط تثبيتشده قدرت به طور نظام يافتهاي نامتقارن است يعني زماني که زماني که سوژه ها يا گروه هاي خاصي از سوژه ها بر اساس مباني مختلفي چون جنسيت، قوميت، مذهب، گرايش سياسي، و يا بر اساس روابط دولت-ملت ها، به صور مداوم داراي قدرت بوده و به طور قابل توجهي سوژه ها يا گروه هاي ديگر از دسترسي به قدرت محروم مي باشند.
در اين راستا، جان فيسک38 (1987)، نظريهپرداز مطرح در حوزه مطالعات فرهنگي و رسانه، در رابطه با تلويزيون-البته نه تحت عنوان يکي از وجوه صور نمادين-بر اين باور بود که “با پخش برنامه هاي مختلف معاني نهفتهاي را پخش مي‏كنند و مي‏كوشند با مهار اين معاني، آنها را به معنايي يگانه‏تر و مرجح‏تر تبديل كند، معنايي كه كاركردِ ايدئولوژي غالب را داشته باشد”(ص 1). بنابراين با اين گفتار، وي اين نظر را مورد بررسي قرار مي دهد ‏كه چگونه رسانه هادر توليداتخود معناهايي را به وجود مي‏آورند ــيا مي‏كوشند به وجود آورندــكه در خدمت منافعِ [ايدئولوژي] غالب در جامعه است، و به چه روشهايي آن معاني را در ميان مخاطبان خود از گروههاي بسيار متفاوت اجتماعي اشاعه مي‏دهند.
در رابطه با تحليل ايدئولوژي، تامسون اين توصيه را مطرح مي کند که در تحليل ايدئولوژي مي بايستي به مطالعه معناهاي کارگذاشته شده در صور نمادين که به تثبيت و بازتوليد روابط قدرت کمک مي کنند پرداخت. کاري که فيسک در سال 1987 در کتاب خود با عنوان “فرهنگ تلويزيون”، به شيوه اي کاملاً منطقي و منسجم، به عملياتيکردن و پيشبرد مباحث نظري اين بحث به سمت مباحث روششناختي موفق به انجام آن شده بود.
بر طبق نظر جان فيسک (1987) فرهنگ فيلم و تلويزيون از ساختاري سلسله مراتبي از رمزها در سه سطح «واقعيت»، «بازنمايي»، و «ايدئولوژي» تشکيل يافته است (ص 4)؛ به اين معنا که واقعه‏اي كه قرار است به صورت [فيلم سينمايي يا] برنامه اي تلويزيوني درآيد، براي اينکه رنگ واقعيت به خود بگيرد پيشاپيش با رمزهاي اجتماعي نظير لباس، محيط، گفتار و غيره رمزگذاري مي شود، يعني سطح «واقعيت»؛ و براي اينکه از طريق رسانه اي مانند تلويزيون قابل پخش گردد از فيلتر«بازنمايي» يا رمز هاي فني نظير دوربين، نورپردازي، تدوين، روايت و غيره مي گذرد، و سپس به وسيله رمزهاي «ايدئولوژيک» نظير فردگرايي، پدرسالاري، نژاد، طبقه اجتماعي، مادي‏گرايي، سرمايه‏داري و غيره در مقوله هاي “انسجام” و “مقبوليت” اجتماعي قرار مي گيرد (همان، ص 5).
فيسک بر اين باور است که “در هر فرهنگي، آنچه واقعيت تلقي مي‏شود، محصول رمزگان همان فرهنگ است” (همان، ص 5). بنابراين، «واقعيت» همواره از قبل رمزگذاري شده است و «واقعيتِ محض» وجود ندارد. اگر اين واقعيتِ رمزگذاري‏شده از سينما يا تلويزيون به نمايش گذاشته شود، رمزهاي فني و عرفهاي بازنمايي فيلم و تلويزيون بر آن تأثير مي‏گذارند تا آن برنامه اولاً به لحاظ فني، پخش‏كردني باشد و ثانياً واجد متن فرهنگي مناسبي براي بينندگان باشد. فيسک چنين توضيح مي دهد که روند ايجاد معنا مستلزم حركت مستمرِ صعودي و نزولي در سطوح مختلفِ نمودار واقعيت، بازنمايي، و ايدئولوژي است، يعني به عبارت ساده تر،”معنا فقط زماني ايجاد مي‏شود كه «واقعيت» و انواع بازنمايي و ايدئولوژي در يكديگر ادغام شوند و به نحوي منسجم و ظاهراً طبيعي به وحدت برسند” (همان، ص 6).
جان فيسک برخلاف تامسون به طرح مسئله اکتفا نکرده بلکه براي روکردن آنچه ايدئولوژي در صدد انجام آن است راهکار نيز پيشنهاد مي کند. او در مقابله با اين کردارهاي معناساز ايدئولوژي غالب، نقد نشانه‏شناختي يا فرهنگي را پيشنهاد مي کند. وي معتقد است که با کمک نقد نشانهشناختي مي توانيم وحدت معنايي خلق شده توسط صور نمادين ايدئولوژي غالب را واسازي کرده و نشان دهيم كه «طبيعي» به نظر آمدن اين وحدت ناشي از تأثير بسزاي [رمزهاي] ايدئولوژيك بر آن است. فيسک به طور شفاف روش خود را از نقد نشانهشناختي توضيح مي دهد که در فصل بعدي يعني فصل روش به آن مي پردازيم.
2-8- رويکردهاي نظري به بازنمايي
هال (1997) بر اين باور است که در حالت کلي درباره بازنمايي سه رويکرد نظري مطرح است: نظريه بازنمايي انعکاسي يا بازتابي39، بازنمايي نيتمند40، بازنمايي برساختگرا41. در نظريه بازنمايي انعکاسي، اعتقاد بر اين است که “معنا در خود ابژه، شخص، ايده، يا رويداد موجود در جهان واقعي قرار دارد و زبان به مانند يک آينه فقط به انعکاس معناي حقيقي، يعني آنچه از قبل در جهان واقعي قرار دارد مي پردازد” (ص 24). از اين نظر، تنها کابرد زبان انعکاس و تقليد حقيقتي است که از قبل در بيرون از زبان وجود داشته و به ثبات معنايي رسيده است.
از نظر کيسي و ديگران(2002)، اين نظريه به نوعي در واقع “همان ايده اي است که مي گويد چيزي “واقعي” از قبل وجود دارد و توسط

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درباره آداب و رسوم Next Entries منبع تحقیق درباره روابط قدرت، فرد جامعه، روش شناسی