منبع تحقیق درباره روابط قدرت، فرد جامعه، روش شناسی

دانلود پایان نامه ارشد

تلويزيون يا هر رسانه ديگري منعکس يا تحريف مي شود”. اين ايده به طور ضمني به ما مي گويد که ما همه قادر هستيم به اين درک نايل شويم که چه چيزي “واقعي” است، و اينکه ما مي توانيم بسنجيم که تصاوير رسانهها چه اندازه با آن واقعيت فاصله دارند و تا چه حد در واقعيت موجود تحريف وارد کرده اند (ص 198).
از طرفي، نظريه بازنمايي ارادي،”نقش توليد معنا را فقط به نويسنده، گوينده، و در کل به فرستنده مي دهد”. بر طبق اين نظريه،”اين نويسنده يا گوينده است که معناي منحصر به فرد خود را از طريق زبان به جهان تحميل مي کند و کلمات دقيقاً همان معنايي را مي رسانند که نويسنده يا گوينده مدنظرشان است” (هال،1997، ص 25).
اما نظريه برساختگرا، به “مشخصه اجتماعي و عمومي زبان” احترام مي گذارد. بر طبق اين نظريه، اين “«ما» هستيم که با استفاده از نظامهاي بازنمايي، يعني نظام مفاهيم و نظام زبان به برساخت معنا همت مي گماريم” (همان، ص 25). از اين نظر، «بازنماييکردن42» مي تواند به معناي ارائه و به تصوير در آوردن چيزي باشد. بنابراين، بهتر است که به ايده «بازنمايي» به صورت «باز-نمايندن» جهان نگاه کنيم زيرا در اين حالت بر فرآيند ساختن در متون رسانهاي تأکيد مي شود(کيسي و ديگران، 2002، ص 198). اين مطلب به اين معني است که از طريق فرآيند توليد مثلاً يک برنامه تلوِزيوني ما هرگز نمي توانيم براي بيننده نوعي دسترسي ساده، مستقيم و بدون واسطه از جهان «واقعي» فراهم کنيم. مهم نيست که ارائه ما چقدر واقعي به نظر برسد، بلکه واقعيت اينست که آنچه را که ما بر پرده يا صفحه تلويزيون مي بينيم يک سازه است که “اعمال نظرهاي ما را درباره آنچه بايد رمزگذاري شود، محل قرارگيري دوربين، و نحوه ويرايش و تدوين” مواد ضبط شده و غيره را در بر مي گيرد.
بنابراين اشياء و چيزها به خودي خود داراي معنا نيستند(ايرادي که به نظريه انعکاسي وارد است). نظريه بازنمايي ارادي نيز داراي نقص است زيرا همانطوري که مي دانيم جوهره زبان ارتباط است و اينکه زبان شديداً وابسته به قراردادهاي زبانشناختي مشترک و همچنين رمزگان مشترک است. زبان هرگز نمي تواند کاملاً به يک بازي فردي و خصوصي تقليل يابد. در اين راستا، معاني خصوصي مدنظر ما، مي بايستي از قواعد، رمزگان، و قراردادهاي مشترک زباني تبعيت کنند تا قابل انتقال و فهم گردند.
ما نبايستي جهان مادي، جايي که چيزها و انسان ها در آن هستند، و کردارها و فرآيندهاي نمادين که از طريق آنها معنا، زبان، و بازنمايي عمل مي کنند را با يکديگر قاطي کنيم. البته درست است که نشانه ها ممکن است داراي بعد مادي باشند اما “معنا تنها به کيفيت مادي نشانه ها وابسته نيست بلکه درکنار آن به کاربرد نمادين آنها شديداً متکي است” (هال،1997، ص26). براي مثال، يک واژه يا صوت خاص يک مفهوم خاص را نمايندگي مي کند اين دقيقاً همان کاري است که يک نشانه خاص در زبان براي رساندن يک معناي خاص عمل مي کند.
نظريه برساختگرا معنا را امري عقلاني و خردمندانه مي داند زيرا برطبق اين نظريه اين «رمز» است که معنا را در يک دوره زماني ثابت مي کند و نه مفهوم، ماده، يا نشانه به تنهايي ( همان، ص 27)؛ رمزها نيز همانطوري در بحثهاي پيشين مطرح شد در اثر توافقات مشترک اجتماعي بوجود مي آيند نه توسط تنها يک شخص مثلاً يک نويسنده يا گوينده به تنهايي. از اين نظر، ارتباط بين نشانه و معنا، يا مفهوم ارتباطي قراردادي43 است نه اينکه ارتباطي طبيعي بين آنها برقرار باشد که قبلاً در جهان واقعي و طبيعي بين آنها برقرار بوده باشد.
امروزه حتي “واقعگراهای فلسفي نيز مي پذيرند که بخش اعظمي از دانش ما از جهان غيرمستقيم بدست مي آيد” به طوري که ما خيلي چيزها را به اساساً (يا حتي منحصراً) به واسطه رسانه ها و تکنولوژيهاي ارتباطي تجربه مي کنيم. “نمايش ها نمي توانند خنثي يا شفاف باشند بلکه سازنده نوعی واقعيت هستند” (چندلر، ص 125). اما در اين ميان نشانهشناسی کمک مان می کند تا بازنمايي ها را بازتاب واقعيت ندانيم و همچنين ما را قادر مي سازد تا آنها را هز هم جدا کنيم و بفهميم اين واقعياتي که آنها نشانگرشان مي باشند، چه هستند.
اما يکي از مهمترين دستاوردهاي ما از مباحث مطرح در اين فصل، دستيابي به رويکردي است که نقطه نظر و ديدگاه کلي ما را نسبت به مقوله «بازنمايي» مشخص مي کند. رويکرد مذکور رويکرد برساختگرايي به بازنمايي است که بر طبق اين رويکرد، ما عقيده داريم که “اشياء و چيزها به خودي خود داراي معنا نيستند بلکه اين «ما» (انسان ها) هستيم که با استفاده از نظامهاي بازنمايي، يعني نظام مفاهيم و نظام زبان به برساخت معنا همت ميگماريم” (هال،1997، ص 25) و همچنين اينکه “بازنمايي در مرحله ساخت واقعيت چيزها حاضر است و در نتيجه به عنوان فرآيندي سازنده و با درجه اول اهميت در شکلدهي سوژه هاي اجتماعي و رويدادهاي تاريخي – و نه فقط به عنوان بازتابي صرف از جهان، بعد از حادث گشتن رويدادها و پديده ها حضور دارد”(همان، ص 6-5).
بازنمايي برساختگرايانه؛ يک معناي رايج و ساده از «بازنمايي» عبارت است از “استفاده از زبان براي بيان يا بروز چيزي درباره جهان به طوري که براي ديگران معنادار باشد”. اما در تعريفي جامعتر، بازنمايي به “بخشي اساسي از فرآيندي که از طريق آن «معنا» در بين اعضاي يک فرهنگ توليد و مبادله مي گردد” اطلاق مي شود که در آن به طور حتم از زبان، نشانهها، و تصاوير که بازنمايانندۀ چيزها هستند، استفاده شده است (هال،1997، ص 15).
اگر از ديدگاهي عرفگرايانه با بازنمايي برخورد کنيم، مي توان بحث کرد که ويژگيهاي مادي و طبيعي «چيزها» در واقع همان عناصر سازنده و تعيين کننده آنهاست و «چيزها» فارغ از نحوه بازنمايي شان داراي معناي کامل و واضحي هستند. بر طبق اين ديدگاه، بازنمايي فرآيندي است که در درجه دوم اهميت قرار دارد و زماني وارد کار مي شود که چيزها به طور کامل ساخته و پرداخته شده و معناي خودشان را تشکيل داده اند.
اما از زماني که چرخشي فرهنگي در علوم انساني و اجتماعي حادث گشته است عقيده رايج بر اين است که «معنا» توليد شده و برساخته مي شود44 به جاي اينکه يافت شود. رويکردي هم که از اين ايده حمايت مي کند رويکرد برساختگرايي45 است، طبق اين رويکرد، بازنمايي در مرحله ساخت واقعيت چيزها حاضر است و در نتيجه به عنوان “فرآيندي سازنده و با درجه اول اهميت در شکل دهي سوژه هاي اجتماعي و رويدادهاي تاريخي –و نه به عنوان بازتابي صرف از جهان بعد از حادث گشتن رويدادها و پديده ها- مطرح است” (هال،1997، ص 6-5).
ريچارد داير (1993) نيز هم راستا با رويکرد برساختگرايي، مفهوم بازنمايي را عبارت از “نحوه ساختي” مي داند که “رسانههاي جمعي از جنبههايي از واقعيت درباره افراد، مکانها، اشياء، گروه هاي اجتماعي، هويتهاي فرهنگي و ديگرد مقوله ها مي سازند”. او ادامه مي دهد که “تجلي و نمود” اين ساخت واقعيت نيز “از طريق بازنمايي هاي گفتاري، نوشتاري، يا تصاوير متحرک” ممکن است صورت بگيرد (ص 18).
در نزد استوارت هال نيز برای واقعيت هيچ معناي ثابتي نمي تواند وجود داشته باشد مگر زماني که مورد بازنمايي قرار گيرد، و البته در طي زمان و بستگي به نقطهنظر مخاطبان نيز معاني متنوع نسبت داده شده به بازنماييها دستخوش تغيير مي گردند. هال مي گويد که “واقعيت تا زماني که بازنمايي نشده است وجود معناداري از خود ندارد. به همين ترتيب بازنمايي بعد از رويداد اتفاق نمي افتد بلکه به بخش سازندۀ رويداد تبديل مي شود. آنچه را که ما «واقعيت» مي ناميم خارج از فرآيند بازنمايي وجود ندارد” (به نقل از کيسي و ديگران، 2002، ص 198). معناي اين مطلب آن نيست که هيچ جهان مادي واقعي وجود ندارد بلکه به عبارت ساده تر منظور اينست که جهان مادي واقعي نيازمند اين است که معنا پيدا کند. هال در ادامه مي افزايد که هيچ چيز معناداري خارج از گفتمان46 وجود ندارد و اين گفتمان ها هستند که با شيوه هاي بازنماييهاي متفاوت شان به رويدادها معاني متفاوت و متنوع مي دهند. و در اين بين، زبان نقش اساسي و محوري را در شيوه توليد معنا بازي مي کند.
بنابراين از نظر هال، هدف مطالعات تلويزيون، سينما يا ديگر رسانه ها، اين نيست که به اندازه گيري فاصله يا شکاف بين واقعيت و بازنمايي بپردازد بلکه محققان مربوطه بايستي سعي کنند بفهمند که چگونه معناي از طريق کردارهاي بازنمايي توليد مي شوند. براي نيل به اين هدف، ما مجبوريم که يادبگيريم که چگونه تصاوير [و ديگر متون رسانه اي] را کالبدشکافي47 کرده و به درون آنها راه پيدا کرده و آن را واررسي کنيم.
اتخاذ رويکرد برساختگرايي به بازنمايي خود به خود توجه ما را به شيوه بازتوليد روابط قدرت از طريق برساخت واقعيت توسط دستگاههاي ايدئولوژيک که در اختيار گروههاي مسلط بر جامعه و دولت قرار دارد معطوف مي کند. سينما نيز که جزء رسانه هاي ارتباط جمعي به حساب مي آيد بر طبق نظرات لوي آلتوسر يکي از دستگاههاي ايدئولوژيک مي باشد که به بازتوليد مناسبات قدرت در بين گروههاي فرودست و هژمون در جامعه کمک مي کند (استريناتي، صص 215-200). گروههاي هژمون و مسلط بر جامعه در هيأت بدنۀ حکومت بر رسانه هاي ارتباط جمعي و ديگر دستگاه هاي ايدئولوژيک نظارت و کنترل اعمال مي کنند و از اين طريق به برساخت واقعيت به شيوه اي که موقعيت هژمونيک سياسي، اقتصادي و فرهنگي آنها را تثبيت کند اقدام مي کنند. سينما به عنوان يكي از رسانههاي ارتباط جمعي مهم و به ويژه از آنجايي كه تماشاي فيلمهاي سينمايي يكي از سرگرميهاي اصلي افرد جامعه بدل به حساب مي آيد مورد توجه ويژه گروههاي مسلط و هژمون جامعه براي كاربردهاي ايدئولوژيك است. به اين نحو كه اين گروهها هم از سينما به عنوان يك دستگاه ايدئولوژيك براي ترويج و بازتوليد ايدئولوژي خود و همچنين در جهت تثبيت هويت خود استفاده مي كنند. آنها اين كار را با استفاده از قدرت و جايگاه مسلط خود از طريق صدور(عدم صدور) مجوز پخش‏، اعمال سانسور به فيلمها و همچنين حمايت مستقيم ويا غيرمستقيم مادي و معنوي از توليد فيلمهايي مورد تاييد خود محقق مي كنند. بنابراين از آنجايي كه تثبيت هويت براي گروههاي مسلط در يك جامعه ناگزير از بازنمايي ديگران اين گروهها است، سينما رسانه خوبي براي بررسي بازنمايي گروههاي تحت سلطه به حساب مي آيد.

فصل سوم
روش شناسی تحقیق

3-1- مقدمه
از مهمترين دستآوردهاي مباحث نظري فصل قبل مشخصشدن رويکرد نظری ما به مقوله کلي بازنمايي است، رويکردي که تحت عنوان رويکرد برساختگرايي به بازنمايي معرفي گرديد. اکنون در اين مرحله با اخذ اين رويکرد نيازمند انتخاب روش تحقيقي که در چارچوب رويکرد برساختگرايي به تحليل متون ارتباطي مورد نظر – در اينجا فيلمهاي سينمايي- بپردازد هستيم. عمده تلاش ما در اين فصل انتخاب و معرفي رويکرد روش شناختي مناسب تحقيق و همچنين ابزارهاي تحليلي مي باشد که به ما در انجام يک کار پژوهشي کيفي در حد امکان جامع و کامل کمک کند.
در اينجا، يعني در تعيين رويکرد روششناختي مناسب نيز استوارت هال (1997) کمک زيادي به ما مي کند. زيرا او در ادامه مباحث نظري خود پيرامون بازنمايي اضافه مي کند که رويکرد برساختگرايي خود با دو رويکرد روششناختي جداگانه به استقبال توليدات بازنمايي ميرود؛ اين دو رويکرد روششناختي عبارتند از: رويکرد نشانهشناختي48 يا تحليل نشانهشناختي و رويکرد گفتمانمحور49 يا تحليل گفتمان. هال توضيح مي دهد که رويکرد نخست، يا رويکرد نشانهشناختي “به مطالعه نحوه بازنمايي پرداخته و اينکه چگونه «زبان» به توليد معنا به شيوهاي خاص پرداخته است” (1997: ص 6). در چارچوب رويکرد برساختگرايي و همرأي با هال، جان فيسک نيز هدف از تحليل نشانه‏شناختي را اينگونه بيان مي دارد که هدف “معلوم كردن آن لايه‏هاي معاني رمزگذاري‏شده‏اي است كه در ساختار فيلم ها، برنامه‏هاي تلويزيون، و در کل توليدات تصويري ــ حتي در قسمتهاي كوچك اين برنامه‏ها، قرار مي‏گيرند” (1990: ص 6 ).
فيسک ادامه مي دهد که”معنا فقط زماني ايجاد مي‏شود كه «واقعيت» و انواع بازنمايي و ايدئولوژي در يكديگر ادغام شوند و به

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درباره ناخودآگاه، روابط قدرت، زبان و فرهنگ، سلسله مراتب Next Entries منبع تحقیق درباره دال و مدلول، رولان بارت، سلسله مراتب، انتقال اطلاعات