منبع تحقیق درباره دال و مدلول، اوقات فراغت، ناخودآگاه، هلال ماه

دانلود پایان نامه ارشد

طريق زبان گفته ميشود؛ در واقع، «بازنمايي» “حلقه اتصالي است بين مفاهيم ذهني و زباني که ما را قادر ميسازد تا به جهان واقعي يا خيالي چيزها ارجاع دهيم” (همان، ص 17).
ميتوان گفت که در واقع، بازنمايي براي عمليشدن نيازمند دو سيستم يا نظام است: نظام مفاهيم و نظام زبان. از طريق نظام مفاهيم، همه انواع، اشياء، افراد، رويدادها و پديده ها به واسطه مجموعهاي از مفاهيم يا بازنماييهاي ذهني موجود در ذهن به همديگر مرتبط ميشوند و به ما کمک ميکنند تا به تفسير جهان به شيوهاي معنادار بپردازيم. بنابراين در درجه اول، معنا متکي به نظام مفاهيم است. نظام مفاهيم “از مفاهيم مفرد و مجزا تشکيل نيافته است بلکه اين نظام براساس شيوههايي از سازماندهي، دستهبندي، طبقهبندي، و ترتيب شکلگرفته و روابط پيچيدهاي در بين مفاهيم برقرار است” (همان، ص 17). براي اين کار از اصول «شباهت11» و «تفاوت12» براي تثبيت روابط بين مفاهيم يا تشخيص آنها از يکديگر کمک گرفته شده است.
در کنار نظام مفاهيم، بازنمايي از نظام زبان نيز به طور حتم کمک ميگيرد. “نظام زبان ايدهها و مفاهيم ما را با يکسري کلمات نوشتاري، صداهاي گفتاري، يا تصاوير مرتبط ميسازد” (همان، ص 17). نکته مهم اينکه ما تنها در صورتي قادر ميشويم به ابراز و مبادله معاني و مفاهيم بپردازيم که به زباني مشترک دسترسي داشته باشيم.
هر انساني در ذهن خود داراي يک نقشهي مفهومي است که کاملاً با ديگران متفاوت است. سؤالي که در اينجا، از نظر هال (1997)، مطرح ميشود اين است که ما چگونه عليرغم دارابودن نقشه هاي مفهومي متفاوت قادر به برقرار کردن ارتباط با يکديگر هستيم. اين موضوع به دسترسي همگاني ما به يک زبان مشترک در درون يک فرهنگ و يا دربين فرهنگ هاي مختلف بر مي گردد. دسترسي به زبان مشترک به ما کمک مي کند تا درک و تفسيرهاي نسبتاً مشابهي از جهان داشته باشيم و به همين دليل است که در بعضي مواقع فرهنگ به «معاني مشترک» تعريف مي شود (ص 18).
در اينجا منظور از «زبان»، زبان انگليسي، فرانسوي، چيني و غيره نيست، بلکه هر صدا، کلمه، تصوير، يا شيئي که به عنوان يک «نشانه13» کاربرد دارد و هنگامي که درکنار نشانه هاي ديگر در داخل نظامي سازمان دهي مي شود که قادر به انتقال و بيان معنا است زبان را بوجود مي آورد. و اين به دليل وجود زبان هاي مشترک است که ما قادر هستيم افکار(مفاهيم)مان را به کلمات، اصوات، يا تصاوير (به عنوان يک زبان) تبديل کرده و به ابراز معناهاي مورد نظر به ديگران و برقراري ارتباط با آنها بپردازيم.
درست همانطوري که افرادي که به يک فرهنگ يکسان تعلق دارند مي بايستي به يک زبان مشترک دسترسي داشته باشند، هال (1997) اضافه مي کند که، علاوه برآن همچنين مي بايستي شيوه هاي مشابهي از تفسير نشانه هاي يک زبان نيز در بين آنها رايج باشد چرا که تنها در اين حالت است که معاني به طور مؤثري در بين افراد مبادله مي شود (ص 19). سؤالي که در اينجا مطرح مي شود اين است که ما چگونه مي دانيم که کدام مفهوم به فلان چيز اشاره مي کند؟ در اينجا لازم است تا به شناخت بيشتر نشانه ها بپردازيم. در اين راستا پيرس نشانه ها را به سه دسته تقسيم مي کند: شمايل14ها، نماد15ها، و نمايه16ها (گيل و اَدمز،2002: ص 255):
• نشانه هايي که به چيزي که نماينده ي آن هستند شباهت دارند، «شمايل» خوانده مي شوند، ترسيم ها، نقاشي ها، يا تصويرهاي عکاسي يا تلويزيون از اين دسته اند. مثلاً عکس ما نمونه خوبي از اين نشانه است، چنين تصويري بازنمايي دقيق چهره ماست. تمام جزئيات تصوير در مقام دال عمل مي کنند و در نتيجه هر کسي که ما را بشناسد مدلول تصوير را تشخيص مي دهد.
• «نماد»ها شامل نشانه هايي مي شوند که با چيزي که بر آن دلالت مي کنند پيوند مشهود و ملموسي ندارند، به عبارت ديگر رابطه اي ميان دال و مدلول اصلاً روشن نيست. کلمات نوشتاري و واژه هاي گفتاري مثال خوبي از اين دسته اند. مثلاً کلمه “درخت” هيچ ارتباط يا شباهتي به درخت واقعي ندارد و آن را نماينده گي مي کند؛ صليب سرخ، ستاره ي داوود، هلال ماه، علائم عددي عربي، ترازوي عدالت و غيره از جمله نماد ها هستند.
• اما «نمايه» شامل آن دسته از نشانه مي شوند که رابطۀ مستقيمِ تبعي با ابژه ي خود دارند يعني گواهي هستند بر وجود آن ابژه. براي مثال، دودي که بر فراز درختان در آسمان ديده مي شود نشانه اي نمايه اي است و حاکي از وجود آتش در آن حوالي است؛ و يا مثال ضمني تر اينکه ته سيگاري هاي روي ميز حاکي از مهماني شب گذشته است.
نکته اي که دوباره بايستي مورد تأکيد قرار گيرد اين است که معنا نه در شيئ يا شخص يا چيز مورد ارجاع، و نه در کلمه مورد استفاده نيست، بلکه اين “ما” هستيم که معاني را به چيزها، اشخاص، رويدادها، و پديده ها نسبت داده و آن را تثبيت مي کنيم. از نظر هال (1997) روند تثبيت به اين گونه است که بعد از مدتي که اين معاني در ارتباطات مورد استفاده قرار گرفتند به نظر طبيعي و غيرقابل اجتناب مي رسند. به ديگر سخن، «معنا» از طريق سيستم بازنمايي برساخته شده و به واسطه «رمز17» تثبيت مي شود(ص 21).
رمزها در واقع، ارتباط بين نظام مفهومي و نظام زباني را تنظيم مي کنند، به عبارت ديگر بر روابط مابين مفاهيم و نشانهها حکم رانده و اين روابط را در برهههاي زماني تثبيت مي کنند و خودشان در نتيجه عرفها و توافقات اجتماعي بوجود مي آيند. رمزها به ما کمک مي کنند تا بتوانيم به گونه اي هوشيارانه صحبت کرده و يا صحبتهاي ديگران را بشنويم و در اين بين گذار مفاهيم به کلمات و بالعکس را به ثبات برسانيم که تنها در اين صورت معنا مي تواند از فرستنده به گيرنده انتقال يابد(همان، ص 22).
سؤالي که در اينجا ممکن است پيش بيايد اين است که آيا معاني براي هميشه ثابت مي مانند؟ پاسخ به اين سؤال با توجه به مطالب ذکر شده فوق آسان است. زيرا اگر معاني محصول توافقات و قراردادهاي اجتماعي، فرهنگي، و زبان شناختي ما هستند و نه اينکه در طبيعت و يا توسط پروردگار تعيين شده باشند، در نتيجه نمي توان براي ثبات و جاوداني معناها پاياني متصور شد. اما، واقعيت اين است که تاريخ نشان داده است که قراردادهاي اجتماعي، فرهنگي و زبان شناختي در طول زمان تغيير کرده اند، چرا که اين «ما» هستيم که توافق مي کنيم که نشانه ها معاني نسبتاً متفاوتي به خود بگيرند.
2-5- بازنمايي و فرهنگ
در تعاريف کلاسيک از فرهنگ، بهترين انديشه و گفتارها در يک جامعه، فرهنگ آن به حساب مي آمد. به عبارت ديگر فرهنگ مجموعه اي از ايدههاي بزرگ جامعه را تشکيل مي داد که در آثار کلاسيک ادبيات، نقاشي، موسيقي و فلسفه به عرصه ظهور مي رسيد؛ بر اين اساس جوامعي که فاقد چنين آثاري بودند بي فرهنگ تلقي مي شدند (هال،1997، ص 2). مي توان گفت که واژه فرهنگ ببيشتر «فرهنگ والا18»ي يک دوره زماني را در ذهن تداعي مي کرد.
در تعاريف مدرن زماني که از فرهنگ سخن به ميان مي آيد بيشتر اشاره دارد به صورت هايي از موسيقي، نشريات، هنر، طرح ها، و ادبيات عامهپسند و يا فعاليتهاي مربوط به اوقات فراغت و سرگرميها که زندگي روزمره اکثريت مردم عادي را تشکيل مي دهد و اصطلاحي که در متون مدرن براي اشاره به آن بکارگرفته ميشد عبارت بود از «فرهنگ تودهها19» يا «فرهنگ عامۀ20» يک دوره زماني (همان، ص 2).
در متون انسانشناختي نيز واژه فرهنگ اشاره داشت به هر آنچه درباره “شيوه زندگي21” يک مردم، اجتماع، ملت يا گروه اجتماعي خاص متمايز بوده و آنها را از ديگران جدا مي کرد. از ديدگاه جامعه شناسي نيز “ارزش هاي مشترک22” يک گروه و يا يک جامعه، فرهنگ آن گروه يا جامعه را تشکيل مي داد. اما هال (1997) معتقد است که در دهه هاي اخير تحت تأثير ادبيات رايج در مطالعات فرهنگي، «فرهنگ» توليد و مبادله معنا در ميان اعضاي يک جامعه يا گروه را در بر مي گيرد (ص 2). بنابراين، از اين منظر نمي توان فرهنگ را به مجموعهاي از چيزها يا کردارها نظير رمانها، نقاشيها، برنامههاي تلويزيوني، طرحهاي معماري و غيره تقليل داد.
مسئلهاي که در رابطه با تعريف فرهنگ به عنوان معاني مشترک بروز مي کند اين است که اين تعريف که بر روي معاني مشترک متمرکز است باعث مي شود که فرهنگ بيش از اندازه يکدست و ذهني به نظر برسد. اما واقعيت اين است که هميشه تنوع و تکثر معنايي زيادي درباره هر موضوع و همواره بيش از يک شيوه براي تفسير و بازنمايي آن وجود دارد. همچنين، فرهنگ احساسات، علايق، و عواطف و همچنين مفاهيم و ايده ها را در يک جامعه شامل مي شود. و مهمتر از همه اينکه، معاني فرهنگي تنها در ذهن ما انباشته نشده اند بلکه آنها کردارهاي اجتماعي ما را سازمان دهي و قاعده مند مي سازند، بر رفتارهاي ما تأثير مي گذارند و در نتيجه داراي اثرهاي واقعي و عملي هستند.
انسان ها از همان دوران کودکيشان با نظامها و قراردادهاي بازنمايي، رمزگان زبانشان، و در مجموع با فرهنگشان آشنا شده و آنها را فرا ميگيرند. آنها با انجام اين کار و به مرور زمان اشخاصي صاحب فرهنگ مي شوند و به عضوي از فرهنگشان در مي آيند. البته آنها به طور ناخودآگاهانه به دروني کردن رمزها مي پردازند رمزهايي که به آنها امکان بيان مفاهيم و ايده هاي خاص را از طريق نظام هاي بازنمايي فراهم مي کنند: رمزهاي نوشتاري، گفتاري، ايما و اشارات، رمزگان تصويري و غيره.
هال (1997) بر اين موضوع تأکيد مي کند که در واقع اين “ما” هستيم که در يک فرهنگ به افراد، اشياء، پديده ها و رويدادها معنا مي بخشيم؛ چيزها “به خودي خودشان” به ندرت داراي معنا هستند و اگر هم احياناً معنايي در خود داشته باشند، آن معنا ثابت و نامتغير است. ما با استفاده از چيزها، و صحبت، انديشه و احساس درباره آنها- به عبارت ديگر با بازنمايي آنها- است که به آنها معنا مي بخشيم (ص 3).
ما با نحوه بازنمايي چيزها به آنها معنا مي دهيم: به صورت کلماتي که براي آنها به کار مي بريم، داستانهايي که درباره آنها نقل ميکنيم، تصاويري که از آنها ايجاد ميکنيم، عواطفي که به آنها نسبت مي دهيم، روش هاي طبقه بندي که براي آنها بکار مي بريم، مفاهيمي که در مورد آنها مي سازيم، و يا ارزش هايي که براي آنها تعيين مي کنيم، و مي توان اين ليست را ادامه داد. و به اين صورت است که فرهنگ تمام ابعاد جامعه ما را دربرمي گيرد.
معاني در چند مرحله متفاوت – اما به هم مرتبط – در جامعه توليد شده و از طريق فرآيندها و کردارهاي متفاوتي در جامعه جريان مي يابد، از نظر هال (1997)، اين مراحل، فرآيندها و کردارها عبارتند از: بازنمايي، هويت، توليد، مصرف، و قاعده مند سازي23 (نگاه کنيد به نمودار شماره 1). اين فرآيندها و کردارها در کناريکديگر چرخه فرهنگ يا به قول هال “مدار فرهنگ24” را تشکيل مي دهند(ص 1):
بازنمايي؛ بازنمايي از طريق زبان نقش محوري را در فرآيند توليد معنا بازي مي کند بنابراين يکي از کردارهاي مرکزي مؤثر در توليد فرهنگ است و در «چرخه فرهنگ» يک مرحله کليدي به حساب مي آيد.
هويت؛ معنا آن چيزي است که حسي از هويت مان را به ما مي دهد، اينکه ما “کي”هستيم و نسبت ساني احساس تعلق مي کنيم؛ بنابراين معنا به سؤالات پيرامون اينکه چگونه فرهنگ براي شکل دهي به هويت و حفظ آن در بين گروه هاي مختلف عمل مي کند پاسخ مي دهد.

نمودار2-1- مدار فرهنگ
توليد؛ معنا در تمام تعاملات فردي و اجتماعي که ا در آنها نقش داريم توليد و مبادله مي شود. معنا همچنين در رسانه هاي مختلفي توليد مي شود، به ويژه امروزه با استفاده از رسانه هاي توده اي مدرن که ابزار هايي براي ارتباطات جهاني به شمار مي روند نيز به کمک تکنولوژي هاي پيچيده، معنا ها در بين فرهنگهاي مختلف، با سرعتي بي نظير در تاريخ، پخش مي شوند.
مصرف؛ ما همچنين با استفاده، مصرف و به خود اختصاص دادن توليدات مختلف فرهنگي به توليد معنا مي پردازيم، به عبارت ديگر زماني که ما از محصولات فرهنگي به طرق مختلف در مناسبات هرروزه و کردارهاي زندگي روزمره خود استفاده مي گيريم در واقع با اين کار به آنها ارزش و معنا مي بخشيم.
قاعدهمندسازي؛ معاني همچنين در به قاعده و قانون درآوردن رفتارها و کردارهاي ما نقش دارند آنها به ما

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درباره فرهنگ عامه، دال و مدلول Next Entries منبع تحقیق درباره آداب و رسوم