منبع تحقیق درباره آداب و رسوم

دانلود پایان نامه ارشد

کمک مي کنند تا قوانين، هنجارها، و عرف هايي را براي نظم بخشي و تحت کنترل درآوردن زندگي اجتماعي وضع کنيم.
راب استونز (1379) در توضيح مدل هال از فرهنگ اظهار مي کند که منظور اصلي هال از استفاده از اين مدل بيان اين نکته است که مداري بين توليد و مصرف فرهنگ وجود دارد. کارکرد استعاره “مدار”، تأکيد بر اين مطلب دارد که يک معناي فرهنگي براي استقراريافتن و تثبيتشدن، بايد ارسال و سپس دريافت شود. در اين مدل، پرسشي که مطرح مي شود تنها اين نيست که توليدکننده قصد توليد چه معنايي را داشته، بلکه اين پرسش هم مطرح ميگردد که چه معنايي به واقع منتقل می شود؟ به عبارت ديگر، از نظر هال، شنوندگان و بينندگان پيامگيراني منفعل نيستند بلکه در خلق معنا شرکتي فعال دارند (ص 406).
اعضاي يک فرهنگ مي بايستي به مفاهيم و ايدههاي مشترکي دسترسي داشته باشند تا بتوانند درباره جهان انديشهها و احساسات مشابهي داشته باشند و درنتيجه به طور مشابهي به تفسير جهان بپردازند. به سخن ديگر مي بايستي رمزهاي فرهنگي يکساني دربين آنها موجود باشد. به اين صورت است که انديشيدن و احساسکردن را مي توان «نظامهاي بازنمايي» به حساب آورد چرا که مفاهيم، تصاويرذهني و عواطف در دنياي ذهني ما، نماد يا بازنمايندۀ چيزهايي هستند که در جهان بيرن وجود دارند يا ممکن است وجود داشته باشند.
مشارکتکنندگان در هر مبادله معناداري همچنين براي اينکه معاني مورد نظرشان را به مردماني از فرهنگ هاي ديگر انتقال دهند نيازمند اين هستند که رمزهاي زبانشناختي يکساني را در اختيار داشته باشند، يعني اينکه به زبان يکساني صحبت کنند.
زبان ها از طريق بازنمايي عمل مي کنند، همانطوري که پيشتر نيز ذکر گرديد، در اينجا منظور از «زبان»، زبان انگليسي، فرانسوي، چيني و غيره نيست بلکه منظور زبان هاي گفتاري، نوشتاري، موزيکال، زبان بدن، زبان مُد، زبان صورت، زبان تصوير، زبان ديجيتال، و زبان الکترونيکي و غيره است (هال، 1997، ص 4). همه اين زبان ها از عناصری به عنوان نماد براي انديشه، ايده يا احساس استفاده مي کنند. اهميت اين عناصر در کاربرد آنها نهفته است تا در شکل يا نوع شان. همه آنها معنا توليد کرده و آن را انتقال مي دهند منظور اينکه هر يک از آنها بر معنايي دلالت دارند. این عناصر به خودي خود فاقد معنا هستند بلکه آنها فقط ابزارها يا رسانههايي هستند براي رساندن معنايي که ما براي آنها تعيين کردهايم. اين عنصر ها به عنوان «نشانه» عمل مي کنند.
نشانهها بازنمايي کننده ها يا نمادهايي براي مفاهيم، ايده ها، احساسات ما هستند به شيوهاي که ديگران بتوانند به شيوه مشابهي معاني مورد نظر ما را «خوانش»، «رمزگشايي» يا «تفسير» کنند (هال، 1997، ص5). بنابراين ميتوان گفت که زبان يک کردار دلالتبخش است. هر نظام بازنمايي کننده که شيوه کارش به اين نحو باشد نظير عکاسي، فيلم ها، نمايشگاه ها، موزه ها، گالريها، کنسرت، فوتبال و غيره، از اصول بازنمايي از طريق زبان پيروي مي کند.
هال نتيجهگيري ميکند که بدون چنين نظامهاي دلالتبخشي ما قادر نخواهيم بود که نسبت به يکسري هويتها احساس تعلق کرده و يکسري ديگر را پس بزنيم و در نتيجه نميتوانيم زيست-جهاني (يا همان فراي خود ساخته ويا را تداوم بخشيم (همان، ص 5).2-6- بازنمايي و هويت
وودوارد25(2002) ارزش زيادي براي نظامهاي بازنمايي قائل است چرا که از نظر او، اين “از طريق نظامهاي بازنمايي است که ما قادر به فهم و درک خودمان و «ديگران» ميشويم و همچنين از طريق همين نظام ها است که ديگران نسبت به ما درک پيدا ميکنند” و به اين ترتيب، نظامهاي بازنمايي براي ما ابزارآلات “طبقهبندي” را فراهم مي کنند (ص 74). افراد خودشان را از طريق زباني که به آن صحبت مي کنند، شيوه صحبتکردن، کلماتي که به کار مي برند، تصاوير و نمادهايي که مورد استفاده قرار مي دهند، لباسهايي که مي پوشند، و همچنين از طريق کردارها و آداب و رسومي که در آن مشارکت ميکنند، شبيه يا متفاوت از ديگران ميگردانند. بنابراين بازنمايي در تعيين «شباهت» يا «تفاوت» ما با ديگران نقش اساسي بازي ميکند.
وودوارد در ادامه اضافه ميکند که امر تفکيک خود از ديگري امري است که وارد زندگي روزمره مردم مي شود و اينگونه نيست که فقط بخشي از مبادلات نمادين در سطح کلان نظير تلاش براي تمايز در سطح ملتها و فرهنگها باشد. نمادهايي که در فرآيند بازنمايي خودمان و اينکه نشان بدهيم که «کي26» هستيم درکنار دال هاي بزرگ هويتهاي جمعيمان مانند پرچم و مراسمهاي ملي، جزئيات ريز زندگي روزمره را نيز در بر مي گيرد. بنابراين، وودوارد ننيجه مي گيرد که “هويت ها از طريق کردارها و نمادهاي فرهنگي که معاني را با خود به همراه دارند ساخته مي شود” (صص 5-74).
بنابراين، دليل اينکه ما در حوزه بازنمايي نيازمند نظريههايي براي تبيين هستيم اين است که بازنمايي امر پيچيدهاي است و به ويژه هنگامي که با بازنمايي تفاوتها27 طرف هستيم بر پيچيدهگي اين امر افزوده ميشود؛ دليل آن نيز به اين برميگردد که “بازنمايي تفاوت ها با درگيرشدن احساسات، نگرشها، و عواطف همراه است و در عين حال باعث تهيجشدن ترسها و اضطرابها در بيننده، شنونده و يا خواننده مي شود” (هال، 1997، ص 226).
پرسشهاي پيرامون “تفاوت” در چند دهه اخير به شيوهها و رويکردهاي مختلفي در مطالعات فرهنگي مطرح گشتهاند. در اين رابطه هال (1997) چهار بحث نظري پيرامون “تفاوت” و تعامل انسان با آن را به شرح زير مورد بررسي قرار مي دهد:
بحث اول، بحثي زبانشناختي بوده و به رويکرد سوسور نسبت به زبان بر مي گردد و اينکه استفاده از زبان چگونه به عنوان الگويي از نحوۀ کارکرد فرهنگ مي تواند مورد بحث قرار بگيرد. در حيطه زبانشناسي نکته اصلي اين است که “تفاوت” به اين دليل مهم است زيرا که «تفاوت» لازمه معنادهي است و بدون آن «معنا» نمي تواند وجود داشته باشد. سوسور بحث مي کند که ما ميدانيم معناي واژه “سياه” چيست نه به دليل ذات “سياهي”اش بلکه به اين دليل که ما مي توانيم “سياه” را با متضاداش يعني “سفيد” مقايسه کنيم. اين «تفاوت» بين “سياه” و سفيد” است که باعث توليد معنا مي شود. همچنين ما مي دانيم چه چيزي “بريتانيايي” است و اين نه به دليل يکسري ويژگيهاي مشخص ملي است، بلکه علت اين امر به شناخت ما از «تفاوت»اش با «ديگران» است- “بريتانياييبودن”28 به معناي “فرانسوي” نبودن، “آمريکايي” نبودن، “عنصري” نبودن، “پاکستاني” نبودن، “جاماييکايي” نبودن و غيره است(هال، ص 5-234). بنابراين با توجه به مطالب فوق متوجه ميشويم که «معنا» شديداً به «تفاوت» بين اضداد متکي است و وجوداش را از آنها مي گيرد: سياه/سفيد، مرد/زن، مردانگي/زنانگي، طبقه بالادست/طبقه فرودست، بريتانيايي/بيگانه.
البته انتقادي که به تقابلهای دودويي29 وارد است اين است که آنها تقليلگرايانه با جهان برخورد کرده و آن را سادهسازي مي کنند به طوري که تمام تمايزات را در ساختار دوگانهشان هضم مي کنند. در اين رابطه، ژَک دريدا(1974) بر اين باور است که تعداد کمي از تضادهاي دودويي در جهان را مي توان پيدا کرد که خنثي عمل ميکنند. از نظر او، هميشه يکي از قطبهاي تقابل بر ديگري اعمال سلطه ميکند، آن قطبي که ديگري را در حوزه کنشهاياش درگير مي کند: سياه/سفيد، مرد/زن، مردانگي/زنانگي، طبقه بالادست/طبقه فرودست، بريتانيايي/بيگانه (هال، 1997، ص 235).
بحث نظري دوم نيز به حوزه نظريه هاي زبان تعلق دارد اما به مکتبي غير از مکتب سوسور. ميخائيل باختين30، زبانشناس و منتقد روسي، معتقد است که ما به «تفاوت» نيازمند هستيم به دليل اينکه تنها از طريق ديالوگ با «ديگري» است که مي توانيم به برساخت «معنا» بپردازيم. او به مطالعه زبان نه مانند سوسور به عنوان يک نظام عيني، بلکه در رابطه با اينکه چگونه معنا در ديالوگ بين دو يا چند گوينده حفظ و تداوم پيدا مي کند، مي پردازد. باختين اظهار ميکند که معنا به هيچ يک از گوينده گان تعلق ندارد بلکه در بدهبستان31 بين گويندهگان مختلف شکل ميگيرد. کلمات نيز به همين گونهاند يعني به کسي تعلق ندارند، و ما با گرفتن کلمات از اين و آن و بکاربردن آن براي بيان معناي مدنظر خود به طور موقت بر آن مالکيت پيدا ميکنيم (باختين، 1981[1935]، صص 4-293)؛ باختين ادامه مي دهد که اين امر ما را به جدال بر سر معاني هدايت مي کند. بنابراين باختين بر اين باور است که معنا از طريق ديالوگ است که به تثبيت مي رسد (هال، 1997، ص 235).
هر چيزي که ما مي گوييم و هر معنايي که ما مدنظرمان است تحت تأثير تعامل و فعل و انفعال با شخص (اشخاص) ديگر دستخوش تغيير مي شود. معنا در نتيجه «تفاوت» بين مشارکتکنندگان در هر ديالوگ بوجود مي آيد. به ديگر سخن، «ديگري» در شکلگيري معنا نقش اساسي و تعيينکننده بازي مي کند. اما نظريه باختين داراي يک بعد منفي نيز مي باشد و آن اين است که با توجه به مطالب بالا مي توان گفت که معنا هيچ وقت به ثبات نمي رسد و هيچ گروهي هرگز نمي تواند به طور کامل خود را مسئول توليد يک معني قلمداد کند. براي مثال آنچه به عنوان بريتانيايي مدنظر است کاملاً تحت کنترل بريتانياييها نيست بلکه هميشه در ديالوگ با فرهنگهاي ملي ديگر و يا «ديگري»هايش آماده تسخير و به مذاکره درآمدن است (همان، ص 236).
بحث نظري سوم يک بحث انسانشناختي است. در اينجا عقيده بر اين است که فرهنگ براي معنا دادن به چيزها نيازمند اين است که چيزها را به موقعيتهاي متفاوت در درون يک نظام طبقهبندي نسبت دهد. مِري داگلاس32 (1966) متأثر از اثر کلاسيک اميل دورکيم، جامعهشناس فرانسوي، و همچنين مطالعات اسطورهشناختي کلود لِوي اِستراوس، انسانشناس فرانسوي، بحث مي کند که گروه هاي اجتماعي از طريق نظم و سازماندهي چيزها در نظام هاي طبقهبندي به جهانشان معنا مي بخشند. براي هر نوع طبقهبندي نيز ناگزير از تضادهاي دودويي هستيم زيرا که نيازمند اين هستيم که تمايز واضحي بين چيزها براي طبقهبندي آنها پيدا کنيم. براي نمونه، استراوس ميگويد که براي طبقه بندي غذاهاي مختلف، طبقهبندي آنها ابتدا در دو گروه بزرگ غذاهاي “خام” و غذاهاي “پخته” است و يا طبقهبندي نباتات به “سبزي” و “ميوه” است (هال، 1997، ص 236)؛ در اينجا ملاحظه مي شود که دوباره «تفاوت» مبناي شکلگيري معناي فرهنگي است.
داگلاس در ادامه بحث مي کند که آنچه که در نظم فرهنگي اخلال وارد مي کند زماني است که چيزها در طبقهبندي هاي اشتباه ظاهر مي شوند و يا زماني است که چيزها را نميتواند در گروهبندي مشخصي قرار داد، مانند “جيوه” که يک فلز به حساب آمده و در عين حال مايع نيز مي باشد و يا يک گروه اجتماعي دورگه نظير “مولاتو33″ها که نه مي توان آنها را “سفيد پوست” به حساب آورد و نه “سياه پوست”. فرهنگها به دنبال اين هستند تا چيزها در سر جاي خودشان باقي بمانند. در اين راستا مرزهاي نمادين به “خالص” ماندن گروهبنديها کمک مي کنند و با اين کار به فرهنگها معنا و هويت منحصر به فرد مي بخشند. در اين راستا، کريستوا اظهار مي کند که بسياري از فرهنگ ها با بستن مرزها و ندادن اجازه ورود به خارجي ها، بيگانگان، و «ديگران»، فرآيند خالصسازي را دنبال مي کنند (هال، 1997، ص 236). در اينجا ملاحظه مي کنيم که «تفاوت» اهميت مضاعف پيدا مي کند از اين نظر که حتي مي تواند در بعضي موارد نسبت به نظم فرهنگي تهديد کننده عمل کند.
بحث چهارم در رابطه با «تفاوت»، بحثي روانکاوانه است و به نقش تفاوت در زندگي رواني ما مي پردازد. به اين صورت که در اينجا اعتقاد بر اين است که وجود «ديگري» براي شکلگيري «خود» براي ما به عنوان سوژههايي اجتماعي و نيز براي هويت جنسي مان لازم و ضروري است. ژَک لاکان (1977) متأثر از فرويد، استدلال مي کند که کودک تا زماني که خودش را در آينه نبيند و يا متوجه نحوه نگاه متفاوت مادرش به خودش نشود-لاکان اسم اين مرحله از رشد را مرحله آينه مي نامد- هيچ حسي نسبت به خودش به عنوان يک سوژه متمايز از مادرش ندارد. اين انعکاس از بيرون يا به قول لاکان اين “نوع نگاه از جايگاه ديگري به خود” در مرحله آينه است که به کودک مجال مي دهد تا براي نخستين بار به تشخيص خودش به عنوان يک سوژه

پایان نامه
Previous Entries منبع تحقیق درباره دال و مدلول، اوقات فراغت، ناخودآگاه، هلال ماه Next Entries منبع تحقیق درباره ناخودآگاه، روابط قدرت، زبان و فرهنگ، سلسله مراتب