منابع پایان نامه درمورد سبک زندگی، عزت نفس

دانلود پایان نامه ارشد

محيطي قرار مي‌گيرد، مضطرب مي‌شود، اگر نتواند آن را بر طرف كند، احساس بيچارگي و ناتواني مي‌كند و همين امر منجر به احساس افسردگي مي‌شود ( شاملو، 1383).

2-18-5 نظريه شناختي :
احتمالاٌ با نفوذترين نظريه‌هاي روان شناختي كه امروزه درباره افسردگي وجود دارد نقطه نظر شناختي است اساس اين نظريه‌ها اين انديشه است كه يك تجربه معين ممكن است روي دو فرد تأثير بسيار متفاوتي بگذارد. قسمتي از اين اختلاف ممكن است به دليل نحوه تفكر آنها درباره آن حادثه باشد و اينكه تا چه اندازه شناخت درباره آن دارند. خصيصه اين افراد تفكر تعميم بيش از حد ذكر شده است. آرون بك معتقد است كه افراد افسرده به اين دليل افسرده اند كه راههاي اشتباه آلود و مبالغه آميز در فكر كردن دارند. شخص افسرده يك نظر منفي درباره خود، دنيا و آينده دارد. طبق نظر بك اين شناخت‌هاي منفي علت افسردگي است، نه ساير چيزهاي پيرامون شخص همچنين به عقيده او احساس از دست دادن كه اغلب نتيجه هدفها و توقعات بالاي غير منطقي است، عامل اصلي افسردگي محسوب مي‌شود. شخص مستعد افسردگي نه تنها بيش از حد تعميم مي‌دهد، بلكه تمايل به بزرگ جلوه دادن گناهان شخصي و كوچك شمردن كيفيتهاي شخصي دارد. مسئله ديگر بر چسب زدن ( نامگذاري كردن ) نادرست است. شخص افسرده يك موقعيت را بد ناميده آنگاه فقط به اين نامگذاري بد جلوه داده شده پاسخ مي‌دهد نه به موقعيت واقعي آن. بك باور داشت كه شخص افسرده علت هر گونه بدبختي را عيوب شخصي مي‌داند ( آزاد، 1378).به نظر بك، علت اصلي ايجاد افسردگي طرز تفكر است. به نظر او طرز استدلال و تفكر افراد، تعيين كننده حالات عاطفي آنهاست و نه بر عكس آن به شيوه اي كه فرويد معتقد بوده فرد افسرده، محكوم طرز فكر غير منطقي و قضاوت ناصحيح درباره ناصحيح درباره خود است ( شاملو، 1383).در رويكرد شناختي ديگري به افسردگي ـ اساس كار مفهوم درماندگي آموخته شده است بر طبق اين نظريه افراد وقتي افسرده مي‌شوند كه معتقد باشند اعمال آنها هيچ گونه تأثيري بر ايجاد لذت و درد ندارد در اينجا مقصود از افسردگي اعتقاد فرد به درماندگي خود است ( براهنی و همکاران، 1368 . ( بطور كلي اين ديدگاه بر نگرش فرد بر خود و جهان اطراف خود تأكيد مي‌كند نه بر اعمال فرد. بر طبق يكي از نظريه‌هاي شناختي، در افراد مستعد افسردگي اين نگرش كلي پرورش يافته كه خودشان را از يك ديدگاه منفي و انتقاد آميز بنگرند. اين افراد هر گاه در كارشان به مشكلي بر مي‌خورد مي‌كنند بيشتر خود را مقصر مي‌دانند تا محيط و شرايط را. رويكرد درماني در اين ديدگاه عبارت است از :سؤالات طرح شده دقيق ولي دوستانه براي آگاه ساختن شخص افسرده از فقدان تطابق بين افكار وي و واقعيتهاي زندگي (همان منبع).
2-18-6 درماندگی آموخته شده:
نظریه درماندگی آموخته شده ، پدیده های مربوط لفسردگی را به تجربه رویدادهای غیر قابل کنترل مربوط می داند. مثلا سگ هایی که در یک آزمایش به گونه ای در معرض شوک الکتریکی قرار داده می شوند که قادر به فرار از این وضعیت نیستند رفتار هایی از خود نشان می دهند که با رفتار سگ هایی که در معرض چنین شرایط غیر قابل کنترل نبوده اند تفاوت است به عبارت دیگر سگ هایی که قبلا در معرض شوک الکتریکی قرار گرفته بودند وقتی در شرایط جدیدی قرار داده می شوند باز هم برای گذشتن از مانعی که کسب قطع جریان برق می ماندند. بر اساس نظریه درماندگی آموخته شده سگ های مذکور یاد گرفته اند. که پاسخ و واکنش آنها تغییری در نتیجه عمل بوجود نمی آورد. بنابراین هم دچار نقص انگیزش شناختی شده اند. جمع بندی مجدد نظریه درماندگی آموخته شده به گونه ای که قابل اطلاق به انسان باشد. حاکی از آن است که متعاقب رویداد های ناگوار خارصی ،توجیهات درونی بوجود آید که سبب از بین رفتن عزت نفس می گردند. رفتارگرایانی که بر نظریه درماندگی آموخته شده صحه می گذارند تاکید می کنند که بهبود افسردگی بستگی به این دارد که بیمار احساس کنترل و غلبه بر محیط را بیاموزد.(همان منبع).

2-19 سبك زندگي:
سبک زندگی از دیدگاه روانکاوی (آلفرد آدلر) :
2-19-1 مفهوم سبك در زندگي آدلر
آدلر(1957)كتاب خودش: ((درك ماهيت انسان))را با ماهيت ذهني واقعيت براي انسانها آغاز كرده است. به اين معنا كه ما تجربه را با ادراك خودمان معنايش را شكل مي دهيم .تجربه كردن زندگي به صورت نمادين و تفسير معناي آن، راهي اساسي در مورد تعامل انسان ها با يكديگر و گرفتاري هاي زندگي است.
انسانها از نظر زيست شناختي و تحولي ،موجوداتي اجتماعي هستند ،ما در زمان زندگي مي كنيم و زندگي فرايندي به سوي برخي اهداف است.هيلمن 4مي گويد : ((مهمترين سهم آدلر اين بود كه how peopel wantهمانند رفتارگرايان يا what peopel want همانند فرويد .بلكه همان طور كه آدلر بيان كرده است:that peopel want)).
عبارت مذكور،گويايي پذيرش اين مطلب است كه، انسانهاموجوداتي اجتماعي هستند و رفتارهايشان هدفمند و مبتني بر ادراكات ما از قياس صوري((من هستم،….ديگران هستند،….زندگي هست،…..بنابراين ،………..))است(كرسيني ،1982 به نقل از كردميزا نيكو زاده ،1388).
استعاره ها كه هسته هشياري انسان هستند،به واسطه ي اين عناصر شكل گرفته اند.اين سازه ها دليل روياها،تجديد خاطرات اوليه ،خاطرات و حالت هاي هيجاني است كه در بهترين حالت تا حدي عيني و منطبق بر الگوي تعيين كننده هاي بيروني تفسير نمي شود ،بلكه از لحاظ پديدار شناختي و در هنگامي صحيح ترين تفسير است كه توسط اشخاص تفسير شوند(و به طور فزاينده اي غير صحيح است كه منطبق بر گروه بندي هاي جدا همان طور كه در پژوهش و ساير تعميم ها ديده مي شود ،تفسير مي شود)(كرد ميرزا نيكوزاده ،1389).
آدلر در پاسخ به اين سوال كه چه عامل يا عواملي باعث مي شود چيزي بشويم كه اكنون هستيم؟در چهار بخش پاسخ مي دهد.سه بخش آن وابسته به قانون است ،يعني قوانين خاص وجود داردكه بطور كلي شامل نوع انسان مي شوند، هر چند در اين موارد ،نمونه هاي استثنايي فراواني وجود دارد.اين قوانين عبارتند از:
1)نيروي پوياي اساسي،همان كوشش براي دستيابي به يك هدف خيالي يا موهوم (مثل برتري)است.
2)سازگاري يا انطباق موفقيت آميز با زندگي ،بستگي به ميزان علائق اجتماعي دارد كه فرد در كوشش خود براي دستيابي به هدف مورد نظر نشان مي دهد.
3)اين نوع كوشش و تقلا را مي توان از نظر كمتر يا بيشتر فعال بودن و نوع آن،مورد توجه قرارداد.
4)چهارمين بخش پاسخ آدلر ،مجازي است.به عبارت ديگر ،آدلر معتقد است كه هر چند در اين موارد قوانين خاصي وجود دارد، اما قوانين تنها در مورد يك فرد خاص كاربرد دارند.از نظر آدلر ،جهارمين بخش همان كليت و يكتايي فرد از حيث اجرا يا انجام قوانين وابسته به علم است كه به نحوي با جواب هاي او به سه بخش اول مربوط باشد(انسباخر،1956 به نقل ازكرد ميرزا نيكوزاده ،1388).
به عبارتي چهارمين بخش پاسخ ،مربوط به شيوه ي زندگي است.شيوه ي زندگي همان حركت مداوم فرد به سوي هدف است و فرد نيز اين نوع حركت به سوي هدف را بر اساس عقيده و نظرش درباره ي خويشتن و بقيه انسان ها و نيز بر اساس تفسير خود در اين زمينه ،انجام مي دهد .آدلر شيوه ي زندگي را به عنوان ((تماميت فرديت او))تعريف مي كند(آدلر 1933،به نقل از ليتير 5،1980).
شيوه زندگي خطوط راهنماي ((شخصيت ))است.او در ابتدا آن را Lebenspan(طرح زندگي)و سپس Lebenstil(شيوه زندگي)6و در نهايت سبك زندگي7 ناميد .او مي گويد:
از طرف ديگر كودك بايستي در انتظاراتش يك خط راهنما8(Leithinie) و يك تصوير ذهني راهنما9(Leithbild) شكل داده باشد،بنابراين بهتر مي تواند خودش را در جهت محيطش،دست يابي به رضايت مندي از نيازهايش و اجتناب از نارضايتي و كسب لذت هدايت كند(آدلر،1912 به نقل از ليتير ،1980).
آدلر(1956؛به نقل از موزاك و مانياكسي،1999)چنين بيان مي كند : ((ديدگاه كودك نسبت به زندگي ،غايت نگرش او به زندگي است ،نه فقط تركيبي در كلمات ،بلكه ابراز آن در فكر، شاهكار خود فرد است.بنابراين ،كودك به ((قانون حركت))خود مي رسد،كه به او بعد از بدست آوردن ميزان خاصي از آموزش كمك مي كند تا به شيوه ي خاص براي تفكر ،احساس و عمل در طول زندگي دست بيابد)).
آلفرد آدلر مفهوم سبك زندگي را در اوايل دهه ي نخستين قرن بيستم به وجود آورد.اين سازه را مي توان به عنوان مجموعه اي از ويژگيهاي شخصيتي در نظر گرفت كه فرد در سالهاي اوليه زندگي خود آنها را بطور ذهنی در قالب و طرحی نظام مند سازمان میدهد.آدلر معتقد بود که فرد سبک زندگی خود را در راستاي مسيري شكل مي دهد كه در حل كردن مسايل مربوط به سه وظيفه ي زندگي براي او بيش از همه مفيد باشد:الف-تعامل اجتماعي با همسالان ب-كار(يا زايايي10) و ج-صميمت .آدلر سبك زندگي را به عنوان يك سازه معرفي كرده و چهار راه براي دسته بندي سبك هاي زندگي افراد پيشنهاد مي كند.اين چهار موضوع یا اولويت سبك زندگي به نقل از آنسباخر و آنسباخر عبارت است از :مفيد ، گيرنده ،مسلط ،اجتناب كننده(آنسباخر و آنسباخر،1956 به نقل از اكستين و كرن ،ترجمه عليزاده و همكاران،1389).
به اعتقاد آدلر،شيوه ي زندگي دايمي افراد ،شكل گسترش يافته ي شيوه ي زندگي اوليه ي اوست و با مشاهده ي برخورد افراد با سه تكليف مهم زندگي خود كه عبارتند از كار،جامعه و روابط صميمانه ،مي توان به شيوه زندگي آن ها پي برد .زيرا شيوه ي زندگي در انتخاب كار ،نحوه ارتباط با ديگران و عشق منعكس است. اين شيوه بر اساس ادراك ها،خاطره هاي اوليه و اشتباهات اساسي فرد در زندگي به وجود مي آيد و به طور كلي در طول زندگي ثابت است و اگر از بيرون درآن دخالتي نشود،تغيير نمي كند اين الگو به افراد كمك مي كند تا بر اساس آن دنيايي پيرامون خود را سازمان دهي ،درك، پيش بيني و كنترل كنند(تامسون و رادولف 11،2000).
موزاك و مانياكسي (1999)براي توجيه پديد آيي شيوه ي زندگي سه فرض اساسي مطرح مي كنند:
1)شيوه زندگي به ما كمك مي كند تا زندگي را بهتر درك كنيم، ارتباط برقرار كنيم ،كاوش كرده و فرضيه بسازيم .شيوه ي زندگي به ما اجازه مي دهد تا احساسات خود را درباره اين كه ما كه هستيم و در مورد زندگي و ارتباط بشر با آن ،پرورش دهيم.
2)شيوه زندگي به ما اين فرصت را مي دهد تا زندگي را پيش بيني كنيم .بدون شيوه ي زندگي در يك دور بازگشتي از شكست قرار مي گيريم كه در آن مجبور هستيم ،بارها و بارها اشتباهات و شكست ها را تجربه كنيم .در مقابل با داشتن نوعي نقشه و برنامه مي توانيم طرح هايي براي آينده پيش بيني كرده و بر طبق آن تصميم بگيريم.
3)شيوه ي زندگي فرصت هايي براي ما فراهم مي كند تا زندگي را كنترل كنيم .اگر چه كنترل مكان، امكان پذير نيست ،اما در سطحي عمل گرايانه ،ما تا حدي قادر به كنترل هستيم : ((من مي توانم آنچه را كه مي خواهم بدست آورم)).((مي توانم از اتفاقاتي كه مي خواهد رخ دهد ،جلوگيري كنم )).((ما مي توانيم موقعيت هاي را بوجود آوريم تا راه زندگيمان را پيدا كنيم)).
ديسك و بيتر12 به طور كامل به توصيف نظريه سبك زندگي آدلر مي پردازند: ما بر اساس زندگي هاي ((داستان شده))زندگي مي كنيم.ما به عنوان انسان ،نه تنها زندگي و آن چه به طور مستقيم از طريق حس هايمان تجربه مي كينم را تغيير مي دهيم بلكه در تلاش براي معنا دادن به آن چه تجربه مي كنيم، نيز هستيم.ما همواره با انسانهاي ديگري زندگي مي كنيم و به معناي دقيق كلمه ،تمام آنچه انجام مي دهيم ،در روابط اجتماعي قالب بندي شده از پيش است.ترتيب معنايي ای كه ما در زندگي با ديگران تجربه مي كنيم، اغلب شكل داستان يا روايت به خود مي گيرد ؛در مواردي مانند اينكه ((ما كه هستيم؟ ديگران كه هستند؟چه ارزشي براي خودمان يا ديگران يا دنيا قايليم؟و يا اين كه چه نتيجه گيري ها ،باورها و اصول اخلاقي ما را هدايت خواهد كرد؟))در يك معنا ،سبك زندگي چيزي است كه روانشناسان آن را شخصيت ناميده اند اما سبك زندگي بيشتر در مورد شيوه ي خاص اداره زندگي (انجام دادن)است تا ويژگيهاي خود داريم.
در واقع سبك زندگي توصيف هايي است براي چرا انجام مي دهيم و چه انجام مي دهيم كه اغلب زير بناي روايت ها و

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه درمورد افسردگی اساسی، اختلال دو قطبی، یادگیری اجتماعی، دو قطبی Next Entries منابع پایان نامه درمورد سبک زندگی، سبک شناختی، علوم اجتماعی، سبک شناسی