منابع پایان نامه درمورد باورهای غیرمنطقی، پردازش شناختی، شناخت درمانی، حساسیت زدایی

دانلود پایان نامه ارشد

و یا هیچیک از هیجانات دیگر ارائه نداده است. بسیاری از اصول نظریه « بک » در مورد افسردگی می تواند برای هیجانات ناسازگار نیز به کار برده شود. شباهتهای زیادی بین این دو نظریه وجود دارد. بسیاری از فرض های اساسی آنها موازی هستند و مفاهیم کلی آنها خیلی به هم شبیه است. این نظریه ها در بسیاری از شیوه ها می توانند مکمل یکدیگر باشند. در حقیقت در درسنامه درمان منطقی _ هیجانی (الیس و گریگر، 1977)، فصل افسردگی با مشارکت آرون بک برایان شاو نوشته شده است که هر دو از بنیان گذاران مدل شناختی افسردگی هستند. اصول اساسی درمان منطقی _ هیجانی به سادگی می تواند بیان شود. عاطفه نتیجه این است که شخص چگونه یک واقعه را تفسیر می کند تا اینکه به تنهایی نتیجه خود واقعه باشد. اینکه چگونه یک واقعه معنا و تفسیر می شود بستگی به باورهای شخص در مورد آن واقعه دارد. باورهایی که در مورد یک واقعه بروز می کنند ممکن است خاص همان واقعه باشند و یا اینکه ریشه در الگوهای دراز مدت تفکر فرد داشته باشند. باورها می توانند منطقی یا غیرمنطقی باشند. درمان منطقی _ هیجانی عقیده دارد که آشفتگی هیجانی نتیجه باورهای غیرمنطقی است. باورهای غیرمنطقی باورهایی هستند که از نظر منطقی با واقعیتهای مرتبط با واقعه ارتباطی ندارند.
الیس و کریگر1 (1977) چهار نوع تفکر غیرمنطقی را شناسایی کرده اند: 1- افتضاح 2- عدم تحمل آنچه هست. 3- باورهای جبرانی 4- توقع از خود و دیگران. افتضاح به پیامدهای افراطی یک واقعه و شناختهای مرتبط با آن اشاره دارد. عدم تحمل به شناختواره هایی اشاره دارد که در برداشتهای فرد از وقایع بدین صورت بیان می شود که، « من نمی توانم این وضعیت را تحمل کنم ». هر دو نوع این باورها غیرمنطقی هستند و از جمله مفاهیمی می باشند که الیس معتقد است لزوما خوب تعریف نشده اند. او معتقد است اشخاصی که خرافات و عقاید بررسی شده ندارند به این مفاهیم رجوع می کنند. ارجاع های بررسی نشده به این دلیل که شخص نمی تواند در قالب نتایج واقعی و عینی تفکر کند و نتیجه بگیرد که چه چیزی افتضاح است و یا اینکه چه چیزهایی غیرقابل تحمل اند. ارجاع ها خرافاتی هستند به این دلیل که از عقاید و تصورات مبهمی تشکیل شده اند و اغلب به تجاربی اشاره دارند کهاشتباه اند تا اینکه عینی و واقعی باشند. سومین مقوله از باورهای غیرمنطقی به مجموعه ای از باور ها اشاره دارد که بین واقعه و دو مقوله اول قرار می گیرند و باعث تحریف واقعیت می شوند. « باورهای جبری » به یک یا چند قانون اشاره دارد که برای رفتار های خودمان یا دیگران وضع کرده ایم. اگر خود شخص یا دیگری طبق این قانون یا قانون ها رفتار نکند، افتضاح به بار خواهد آورد و یا اینکه قابل تحمل نیست. علاوه براین، قوانین ممکن است محال باشند و یا اینکه این گونه نباشند و با عباراتی نظیر « او باید بی نقص باشد » کامل شوند. الیس معتقد است که قوانین ذاتا معیارهای انتخابی هستند که شخص ممکن است از چندین منبع آنها را درون سازی کرده باشد. چهارمین نوع از باور های غیرمنطقی

1.Keriger
به قضاوت های منفی در مورد ارزشمندی خود یا دیگران اشاره دارد که برخی اوقات نتیجه کاربرد معیارهای انتخابی از باورهای جبری است. نظریه الیس در مورد خشم نیز قابل کاربرد است. قانون اینکه متخلف را به عنوان بی حرمت می نگرد و اینکه این کار را باید انجام دهد هردو مطلق و اغلب انتخابی هستند.
موازی نگریهای بین درمان منطقی _ هیجانی الیس و نظریه بک واضح و مشخص اند. هردو به تحریفهایی در فرایند تفکر اشاره دارند که منجر به باورهایی می شوند که با واقعیت عینی ناهماهنگ است حیطه این باورها خیلی شبیه به هم است: آنها با ارزش خود یا دیگران و بد و خطرناک بودن واقعه خاصی ربط دارند(مایکل فری،2002،نقل ازصحابی و حمید پور،1382).
2-13-2درمان بازسازی شناختی مک مولین:
اغلب نظریه هایی که زیربنای آنها درمان بازسازی شناختی است ( مک مولین و گیلز1، 1989; مک مولین، 1981) از درمان منطقی _ هیجانی الیس مشتق شده اند. با وجود این در برخی زمینه ها بین آنها تفاوت وجود دارد. مک مولین و گیلز (1981) معتقدند که شناختواره هایی نظیر « من باید بی نقص باشم »، « من بی ارزش هستم » لزوما ارثی و به طور مطلق دردناک نیستند. طبق نظر مک مولین و گیلز ضربه های روانی عقاید غیرمنطقی را فرا می خواند که خود این باورها از شرطی سازی مستقیم یا جانشینی ناشی شده اند. این بحث ارتباطی با دیگر رویکردهای درمانی مانند حساسیت زدایی منظم برقرار می کند که از مدل شرطی سازی کلاسیک هیجانها ناشی شده است. کاربردش این است که شرطی زدایی واکنشهای هیجانی شرطی شده ممکن است به شناخت درمانی الحاق شود. مک مولین (1986) براین اساس چندین تکنیک وضع کرده است که بازداری ارادی کرتکس از جمله آنهاست.
مبنای رویکرد مک مولین (1986) و گیلز (1981) ، عقیدهمخالف ورزی است که عبارت است از

1.Gielz
جایگزینی باورهای منطقی با باورهای غیرمنطقی که درست مخالف ورز آنها قرار می گیرند. مک مولین می گوید: یک نظریه واحد سنگ بنای تمام تکنیک های بازسازی شناختی است، آن هم مخالف ورزی است. این نظریه می گوید هنگامی که یک مرجع برخلاف افکار غیرمنطقی استدلال می کند و این کار را تکرار می کند افکار غیرمنطقی به تدریج ضعیف تر می شوند ، می توان دید که این نظریه شبیه به مفهوم بازداری متقابل است که به وسیله « ولپه » در بافتار شرطی زدایی اظطراب های روان نژند ناشی از شرطی کلاسیک، ترویج یافت (برای مثال ولپه، 1997) و شبیه به چهارمین ساز و کار تغییرشناختی است که قبلا شرح داده شد. اصل بازداری پس گستر براساس کارهای بونچ، وینسون (1936) در بین دیگران بنا شده است(مایکل فری،2002،نقل ازصحابی و حمید پور،1382).

2-13-3مدل شناختی بک از افسردگی:
نظریه بک در مورد افسردگی چهار مولفه دارد. همه آنها شناختی هستند به گونه ایی که به وقایع درونی ربط دارند و شخص ممکن است از آنها آگاه شود درحالی که به وسیله افراد دیگر مستقیما قابل مشاهده نیستند. این وقایع جسمی نبوده و مانند دیگر وقایع درونی نظیر درد یا گرسنگی تجربه می شوند. این چهار مولفه عبارتنداز: افکار خودآیند1، طرحواره ها2، خطاهای منطقی3 و مثلث شناختی4.
2-13-4افکار خودآیند:
افکار خودآیند پدیده ایی گذرا هستند. آنها شامل جملات و عباراتی هستند که در جریان آگاهی رخ می دهند و تصور بر این است که انواع مختلفی دارند. آنها همچنین ممکن است از حالت هوشیاری خارج شوند.

1.Automatic thought 2.Schemas 3.logical errors 4.cognitive triad
2-13-5طرحواره ها:
طرحواره ها ساختارهای نسبتا با ثبات سازمان شناختی فرد محسوب می شوند که به عنوان « انتخاب گر»، « قالب » یا « طرح » عمل می کنند. ممکن است برای خلاصه سازی تجارب فرد از جهان و همچنین توانا سازی او برای سازمان دهی رفتار به کار برده شوند.
2-13-6خطاهای منطقی:
خطاهای منطقی عبارتند از خطاهایی در فرایند استدلال که روی می دهند؛ مانند نتیجه گیری یا استنباط تحریف شده از واقعیت ها، نتیجه گیری کلی از داده های ناکافی یا تصمیم گیری در مورد اینکه وقایع به طورکلی معنای منفی می دهند به این دلیل که معنای مثبتی در آنها وجود ندارد.
2-13-7مثلث شناختی:
مثلث شناختی به محتوای افکار مربوط است. افکار خودآیند و طرحواره ها نیز محتوا دارند و خطاهای منطقی برپایه این محتوا به صورت سوگیرانه عمل می کنند که این سوگیری باعثایجاد افراط بیشتر می شود. در افسردگی به دلیل اینکه محتوای فکر در مورد خود، جهان و آینده منفی است، تفسیر داده های حسی با خطاهای منطقی صورت می گیرد و در نتیجه افکار خودآیند منفی و طرحواره های متمرکز بر خود، جهان و آینده تشدید می شوند.عوامل زمینه ساز اختلال ممکن است ژنتیکی باشند یا حتی ممکن است از یادگیری های دوران تحول نشأت بگیرند.« بک » به نقش عوامل ژنتیکی در افسردگی بهای چندانی نمی دهد. او ممکن است حالتهای زیستی همواره با افسردگی را در برخی شرایط اصالتا انتقالی ذکر کند که در این صورت مزیتهای ژنتیکی در مضمون تکاملی برای آن در نظر می گیرد. هرگونه الگوی وراژتی برای افسردگی بستگی به تعداد ژنهای درگیر دارد. از آنجایی که بحث وارثت به عنوان عامل زمینه ساز برای افسردگی بسیار پیچیده است، به نظر می رسد که باید تعداد زیادی از ژنها در این فرایند درگیر شوند و افراد درجات آسیب پذیری1 متفاوتی نسبت به افسردگی پیدا کنند.(مایکل فری،2002،نقل ازصحابی و حمید پور،1382).«بک»عوامل زمینه ساز تحولی را مشخص کرده است که در آن کودک با قضاوتهای منفی از سوی افراد مهم زندگی خود روبرو بوده، این قضاوتها بر وی تأثیر می گذارد و او را آماده می سازد تا از این تجارب طرحواره هایی منفی استخراج کند. چنین طرحواره هایی در سازمان شناختی فرد تلفیق می شوند. برآورد دیدگاه مطرح شده در برنامه های حاضر این است که چنین نگرش هایی در نتیجه یادگیری عامل یا جانشینی و یا اسنادهای تفسیری در مورد علل وقایع به وجود می آیند. تفسیرهای منفی با گرایش افراد به خطاهای منطقی در تفسیر اطلاعات تسهیل می شوند. این خطاهای منطقی یا تحریفهای شناختی2 عمدتا بازتاب گرایش افراد به موارد زیر هستند: الف) تعمیم افراطی3جنبه های منفی واقعیات. ب) به خود نسبت دادن نتیجه گیری ها به شیوه ای منفی. ج) مطلق انگاری باورها. تفسیرها در طرحواره ها تلفیق شده و باعث استمرار ماهیت ساختار شناختی می شوند، اگرچه این تفاسیر برخواسته از طرحواره ها ممکن است فعال شوند یا اینکه غیرفعال بمانند. محتوای چنین طرحواره هایی می تواند با هر دسته از تجارب شخص ربط داشته باشد، اما مهم دیدگاهی است که شخص در خود، جهان و انتظارش از آینده دارد. بک این سه جنبه از تجارب فرد را «مثلث شناختی» می نامد که در حالت افسردگی محتوای شناختی، طرحواره ها و افکار خودآیند در این سه حیطه منفی است. بنابراین یک شخص متقی و پرهیزکار ممکن است از تجارب خود تفسیرهای منفی داشته باشد که این تفسیرها از طرحواره هایی در مورد خود، جهان و آینده نشأت می یابند. تجارب نیز ممکن است واقعا منفی و ناخوشایند باشند. طرحواره ها ممکن است حالت مشروط4 یا مطلق 5به خود بگیرند نظیر« اگر من در چیزی شکست بخورم بی ارزشم » یا « من بی ارزشم » افسردگی هنگامی رخ می دهد که واقعه با طرحواره ها مرتبط باشند، در این صورت است که طرحواره فعال می شود. مثلا شکست در تجارب می تواند در فعال سازی طرحواره ها نقش مهمی داشته باشد.

1.vulnerability 2.cognitive distortion 3.overgeneralize 4.conditional 5.absolute
هنگامی که شخص افسرده شد، علائم کلاسیک افسردگی با هم ظاهر می شوند. همراه با آن چندین جنبه از حالتهای زیستی نیز بروز می کند که ممکن است به عنوان علائم یا نشانه های افسردگی در نظر گرفته نشود. بک معتقد است فعال سازی همزمان آنها باعث تداوم افسردگی می شود. مهم ترین پدیده شناختی، افکار خودآیند منفی هستند در فرایند افسردگی پردازش منفی و فعال سازی طرحواره های منفی تداوم پیدا می کند.
مهم ترین چیزی که بک به عنوان پدیده شناختی می نگرد تنها یکی از جنبه های افسردگی است. رفتارهای شخصی و فرایندهای زیستی جنبه های مهم دیگری هستند که در افسردگی مطرح اند. بک معتقد است که جنبه های شناختی افسردگی تنها یکی از حیطه هایی است که درمانگر می تواند در آن مداخله کند. بهتر آن است که در حیطه های فیزیولوژیک و رفتاری نیز مداخلات معتبری صورت گیرد.
2-13-8مولفه های بنیادین:
به دنبال آنچه گفته شد، مولفه های بنیادین نظریه افسردگی بک عبارتند از: 1 _ گرایش به پردازش شناختی به گونه ایی منفی؛ 2 _ گرایش به خطاهای منطقی در پردازش شناختی؛ 3 _ استمرار نسبی باورها و نگرشهای منفی در قالب طرحواره های شناختی؛ 4 _ پدیده های شناختی گذرایی که از ماهیت ساختار شناختی در قالب افکار خودآیند منفی ظاهر می شود؛ 5 _ محتوای این پدیده با افسردگی مرتبط بوده و در آن به شیوه ای منفی به آینده، خود و جهان نگریسته می شود. (همان

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه درمورد سبک زندگی، مسئولیت پذیری، مدیریت استرس، فعالیت بدنی Next Entries منابع پایان نامه درمورد افسردگی اساسی، دو قطبی، اختلال افسردگی، اختلال افسردگی اساسی