منابع پایان نامه درمورد احساس درد

دانلود پایان نامه ارشد

دهد .

در حالي که شب تاريکيش را مي گستراند ، ضربان تپش اين قلب سريعتر مي شود .

و روز برايش دردناک است ، تا زمانيکه از کتابخانه ديدن کند .

و سوگند به چشمانت و قدرت افسون پنهانت ،

تو يک حرفي بزن ، چرا که عطر خوشبوي دهانت بهترين است .

ومن در آرزوي لبخند بر دندان سفيدت که بدرخشد ، تا نظاره گر آن بشوم .

ابراهيم در وصف عشق اولش تنها بـه اين دو قصيده اکتفا نکرد ، بلکه هميشـه ترس از دست

دادن آن و احساس لطيفش او را بـه سرودن قطعات زيبايي کـه از درون وي برمي خيزد وادار

مـي کند . بـه عنوان مثال در يکي از قصايدش معشوق آرميده اش را چنين وصف مي کند :

ما کنتُ أرغبُ أن أسمَّي قاسياً فأنفر الأحلام مِن عينَيها

وَ الشوقُ يدفعُني إلي إيقاظِها وَ يد ي تحاذرُ أن تمدّ إليها

وَ کأنما شعَرَ الرقادُ بنعمةٍ فأقامَ غيرَ مفارق جفنيها

ويلٌ لقلبي کيفَ لم يُفتَک بهِ فرَأي تقلبَها علي جنبيها…( ابراهيم ط ،

2005م ، ص 374 )

من مايل نيستم با دور کردن رؤياهاي شيرين از چشمان يار ، انسان سنگدلي ناميده شوم .

در حالي که خروش درون مرا به بيدارکردنش بر مي انگيزد ، دستم از دراز شدن به سويش پرهيز مي کند .

گويي خواب در چشمانش احساس آرامش مي کند که حاضر نيست از آنجا رخت بر بندد .

واي بر قلبم ، چرا تکه تکه نمي شود درحالي که تلو تلو خوردن خواب را در بستر معشوق من مي بيند .

اگر چـه ماري بعـد از يکسال ، دانشگاه را بـه قصد ازدواج ترک گفت ، اما عشق او، بـار سفر

ابراهيم را بست تا بـه ديار يار ( کفرکنة ) برود و در آنجـا با دلي شيدا و شکستـه با مرور

خاطراتش زمان را سپري کند . ) السمان ، المرأة في شعر إبراهيم طوقان )

ودر فراق محبوب اشعار زيبايي چون قصيده ” ذکري عشية زهراء ” را خلق کند :

هل ( کفرکنة ) مرجعٌ لي ذکرها ما فاتني مِن عنفوانِ شبابي

أم في صباياها وَ في رُمانها ما يبعثُ المدفون في آرابي

لو تنفعُ الذکري ذکرت ُعشيَّة زهراءَ بين کواعبٍ أتراب

فيهنَّ آسرة القلوبِ بحسنِها وَ دلالها وَ حديثِها الخلّابِ…
يا ليتَ مَن فجعَت فؤادي بالمُني لم تبقِ لي ذکري تطيلُ عذابي ( ابـراهيـم

ط . ، 2005م ،ص397)

آيا کفرکنه ياد او را برايم زنده مي کند ، همان يادي که در اوان جواني از دستم رفت .

و اطفال و انارهايش آنچه را که در تار و پود وجودم مدفون است بر مي انگيزد .

اي کاش ياد و خاطره سودي داشت تا هرشامگاه آن يار تابناک را در ميان دوستان زيبايش ياد مي کردم .

او که در ميان آنها با ناز و عشوه و کلام دلربايش قلبها را به اسارت مي کشد . …

اي کاش آنکه قلبم را داغدار آرزوهـا کرد ، هيچ ياد و خاطره اي برايم باقي نمي گذاشت کـه عذابـم را

طولاني کند .

اثر اين عشق در ديوان ابراهيم تا سال 1930م باقي ماند و شاعر جوان بـا ديدن هر شيء

دلربايي به ياد معشوق مي افتد و ابياتي زيبا در ذکر او مي سرايد :

جزتُ بالحيِّ في العشيِّ فهَبّت نفحة أنعشَت فؤادي المُعنّي

قلتُ : مِنها ، وَ دُرتُ أنظرُ حولي نظراتِ الملهوفِ يُسري وَ يُمني

وَ إذا طيِّبٌ جنيٌّ مِن الرّم………………..ان مثل النّهودِ لو هي تجني

واقفتُ نظرتي نداءَ غلامٍ : (ناصري يا رمان!) مِن (کفرکنا)

قلتُ أسرع بهِ فديً لکَ مالي وَ ترنَّم بذکرهِ وَ تغنَّ

يا رسولَ الحبيبِ مِن حيث لم تد ………………..رِ لقد جئتني بما أتمنّي ( هـمـان ،

ص400 )

شبانگاه از کويي عبور کردم ، بوي خوشي وزيد و قلب رنجور مرا حياتي دوباره بخشيد .

گفتم اين بو از معشوق است ! و با اشتياق و حسرت به چپ و راستم نگاه کردم ( که او را ببينم )

ناگهان اناري خوشبو و چيدني مانند سينه – اگر چيده مي شد – يافتم .

و صداي پسر بچه اي که مي گفت : اي انار کفرکنا مرا ياري رسان ، نظرم را به خود جلب کرد .

به او گفتم : مالم را فورا فدايش کن و به يادش آواز بخوان و ترانه سر کن .

اي پيک محبوب بي آنکه خود بداني آنچه را که من آرزو کرده ام آورده اي .

پرستاران بخش خاصـي از غزل طوقان را بـه خـود اختصاص داده اند . و او از همان کودکي

کـه درد و رنج بيماري را در وجودش احساس کرد و به خاطر آن مجبور به بستري شدن در

بيمارستان شد با اين تيمارگران آشنا شد ومحبت و عاطفه بي رياي آنها ،او را تحت تأثير قرار

داد. ملاقات اين سفيد پوشان فداکار براي ابراهيم تجلي گراوان کودکي و بازيهاي کودکانه اش

با کبوتران اطراف برکه کوچک حياط خانه اش در نابلس بود .

اين احساس دردرون ابراهيم ، هنگامي که سال دوم دانشگاه بود وبيماري اورا مجبوربه ماندن

طولانيش بر تخت بيمارستان کرد، به اوج رسيد و با سرودن قصيده ” ملائکة الرحمة ” هنر

شاعري خود را با عاطفه اي سرشار وخيالي بديع، به دنياي ادب عرضه داشت . ( فدوي طوقان،

2005م ، ص 25 )

ابياتي از اين قصيده مشهور :

بيضُ الحمائمِ حسبهنَّه أن أردّ ِدَ سجعهنّـه

رمزُ السلامةِ وَ الوداعةِ منذ بـدءِ الخلقِ هُنـّه

في کلِّ روضٍ فوقَ دانيةِ القطوف لهـنّ أنّـه

وَ يملنَ وَ الأغصانَ ما خَطرَ النسيـمُ بروضهنـّه

فإذا صلاهنَّ الهجيرُ هببنَ نحـوَ غديرهنّــه

يهبطن بعدَ الحوم مثـل الوحـي ، لا تدري بهنّـه

فإذا وَقعن علي الغديرِ ترَتبَـت أسرابُهنّـه

صفَّين طولَ الضَّفتين تعرّجـا بوقوعهنّـه

کلّ ٌ تقبّلُ رسمَها في الماء ساعة شربهنـّـه …

* * *
المحسناتُ إلي المريض غدونَ أشباهاً لهنّـه

الرّوضُ کالمستشفيات ، دواءُها إيناسهنّه

يشفي العليلَ عناؤهنّ وَ عطفهنّ و لطفهنّه

مُرُّ الدواءِ بفيک حلوٌ مِن عذوبة نطقهنّه

مهلاً فعندي فارقٌ بينَ الحمام وَ بينهنّه

فلربما انقطعَ الحمائمُ في الدّجي عن شدوهنّه

أمّا جميلُ المحسنات ففي النهار وَ في الدُجُنّه ( ابراهــيــم ط .،

2005م ، 428)

کبوتران سفيد را همين بس که من آواز آنها را تکرار مي کنم .

از آغاز خلقت ، اين کبوتران سنبل سلامت و آرامش بوده اند .

ناله و فغان آنها در هر باغ و بر هر شاخه فرو افتاده اي به گوش مي رسد .

و با هر نسيم ملايمي در باغ با شاخساران خم مي شوند .

و چون گرماي نيمروز حرارت بدن آنها را بالا برد ، به سوي آبگيرشان به حرکت در مي آيند.

بعد از پرپر زدن مانند وحي آرام مي گيرند و بيتوته مي کنند ، آنچنان که تو به وجود آنها پي نمي بري .

و چون بر آبگير فرود آيند ، دسته هايش مرتب شکل مي گيرند .

و بر کرانه آب در دو صف ، ناموزون نشسته اند .

و به هنگام نوشيدن آب هر کدام تصوير خود را مي بوسند …

* * *

پرستاران مهربان در حق بيمار شبيه اين کبوتران زيبايند ،

و بيمارستان باغ آنها ، و داروي آن مهر تيمارگرانش .

توجه و مهر و محبت آنها بيماران را شفا مي بخشد .

و از شيريني کلام آنها ، داروي تلخ به کامت گوارا مي شود .

صبر کن ، چرا که بين اين زحمت کشان و کبوتران تفاوتي مي بينم .

کبوترها در تاريکي شب از نغمه سرايي باز مي ايستند.

ولي رفتار نيک پرستاران روز و شب نمي شناسد .

ابراهيم قصيده ديگري به طورخاص در وصف يک پرستار روسي مي سرايد .

يا حلوة العينين يا قاسية سرعانَ ما أصبحتِ لي ناسية

أما أنا فلستُ أنسَي يداً ناعمة تجودُ بالعافيةً

لئن شفَي الطبُ ضنيً عارضاً فمُهجتي أنتِ لها شافية

وَ إبرةُ الآسي علي نفعِها أفعلُ مِنها نظرة ساجية…

* * *

قيصرة الحُسن ألا أشتکي إليکِ من جورکِ الطاغية

هل کانَ نسيانک لي هفوة أم خطة أشراکِها خافية؟

سيدتي ذنبُک مهما يکن تغفرُه أعذارُک الواهية (همان ،

ص414 )

اي زيبا چشم سنگدل ، چه زود مرا فراموش کردي .

اما من دست لطيفي را که عافيت مي بخشد فراموش نمي کنم .

اگر علم پزشکي درد تن را درمان مي کند ، تو قلبم را شفا مي دهي .

و اگر چه سوزن پرستاران به نفع قلب است ، اما پر اثرتر ازآن نگاهي آرام و دلنواز است .

* * *

اي پادشاه زيبايي ! چرا از ستمي که روا مي داري به تو شکايت نکنم ، اي بي وفا !

آيا فراموش کردن من از سر سهو و خطاست يا دامي است که بندهايش پنهانند .

بانوي من گناه تو هرچه باشد ، عذرهاي واهي و بي اساست براي بخشش آن کافيست .

دست تقديرخواهان خاموشي عشق در درون ابراهيم نبود ، و او را درغذاخوري ( النجار) در

بيروت بـا يک رقاص اسپانيايـي آشنا کرد ؛ خيلي طول نکشيد کـه طوقان بـه کمک دوست

خاورشناسش دکتر نيکل به اين خانم معرفي و باب صحبت ميان ايشان گشوده شد .

در همان ملاقات آن دو به يکديگر علاقمند شدند . واين عشق دردرون ابراهيم با سرودن غزل

” غادة إشبيلية ” علني شد .

اين غزل در سال 1922 م در روزنامه ” البرق ” منتشر شد . و در آن شاعر علاوه برعشق ،

از کمال يابي و جاودانگـي بشريت سخن مـي گويد ، که در نهايت با فنـاي وي عشق و اميـد او

نيز پايان مي پذيرد .

همچنين از رؤياي اندلسي دوباره ، با مناره هاي بلند مساجد و خرمي اسلام و سفر دردل آن

سرزمين ياد مي شود ؛

شاعر خود را به ” ابن زيدون ” و محبوبش را به ” ولادة ” تشبيه مي کند … ( المحاسني ، بي

تا ، ص161 )

غادة إشبيلية

أفدي بروحي غيدَ إشبيلية وَ إن أذقـنَ القـلبَ صابَ العـذاب

* * *

عَلقتُ منهنَّ بِتِربِ النّهار وجهاً ، وَ صِنوِ اللّيلِ فرعاً وعَين

في مثلِها يخلعُ مثلي العِذار وَ لا يبالي کيف أمسي ، وَ أين

أشربُ مِن فيها وَ کأس العُقار معاً ،فکيفَ الصَّحوُ مِن سَکرتَين

لهفي عليها يومَ شطَّ المزار وَ ساقَها البينُ إلي ( النَّيرَبَين )

* * *
ودَّعتها ، وَ مُهجتي مُشفية لم يشفني رشفُ الثنايا العِذاب

وَ ودَّعَت بالنظرة ِ المُغرية تصحبُ لُبّي معَها في الرّکاب

* * *

يا أعصُرَ الأندلس الخاليات قد فـازَ مَـن عاشَ بتلکِ الربـوع

أ هکذا کانت هناکَ الحياة مُترفَـةَ

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه درمورد شعر عاشقانه Next Entries منابع پایان نامه درمورد مجاز مرسل، شعر معاصر