منابع پایان نامه با موضوع نظم:، شير، ابراهيم، رويش

دانلود پایان نامه ارشد

سامعه گشاده كه مّد دفتر توصيفش، اندازه قلم هيچ بديع رقم نيست و شَد قانون تعريفش حد نفس هيچ خجسته دم ني.120 همگنان را به مساعدت بخت سعادت بساط‏بوسي روزي باد تا فراخور فطنت و فطرت خود بهره‌مند و محظوظ گشته، به حقيقت حال و صدق مقال ظهوري مطلع گردند به تقریب اين دعا ياد آمد كه اطناب نه از ادب است. به زمزمه‎ی دعاي اختتام در نوازش اثر، اهتمام واجب و لازم دانست تا از كاسه‎ی طنبور خورشيد تار شعاعي در دميدن است، نسيم نغمه از مَهّب مجلس خدايگاني در وزيدن باد تا بر قانون سخن، تار نفس، نواخته‎ی مضراب زبان است، ترانه ثناي جهانباني، ذخيره‎ی كام و زبان جهانيان باد.
قطعه:
تا دو معني بهر121 لفظ چنگ و قانون آورند

لفظ پردازان معني ساز در بزم بيان

باز اقبالش به صيد ملك، رنگين چنگ باد

تار چنگ عشرتش باد از گسستن در امان

هم به آهنگ اصولش122 نغمه‎ی قانون دهر

هم به وفق مدعايش رسم قانون جهان123

زين دعاها را بر اجابت منت بسيار باد.

رسالـه‏ی گلـزار ابـراهيم

خرمي124 چمن سخن به طراوت حمد بهارپيرايي است كه گلزار ابراهيم در رخساره يوسف‌طلعتان نمرود نخوت دمانيده125 و تاجداري لفظ و معني به حشمت ثناي تارك‌آرايي است كه سمّي خليل خود يعني ابراهيم عادلشاه را در هفت اقليم به نُه صفت يگانه و ممتاز گردانيده. اول معرفت كه با وجود حجب كثرت در مشاهده‎ی شاهد وحدت معني126 كلام معجز نظام لو كُشِفَ الغِطاءُ ما ازْدَت يقيناً وصف حال او ساخته و گلستان نيت و بوستان عقيدتش را از خس و خاشاك شك و شبهه127 پرداخته. مجموعه عرفان موحدان، فردي از دفتر شناسایيش و عنف و اشتلم ماسويي128 پسنديده طبع مواسایيش. به توضيح بيانش نشان‌هاي بي‌نشان، همه دلنشين و خاطرنشان. به آفتاب جهان‌گرد تأکید129 نظر بر دوبينان130 نينداختن و به مصور قضا تهدید131 به احوال احولان نپرداختن. زنّار را به سُبحه نه پيونديست كه گسيختنش بر كشاكش كشيشان بخندد132 و كفر را با ايمان نه سَريست كه صُداعش صندل چاره از پيشاني آن133 ببندد. از صدمه‎ی توحيدش، دوي در يكي گريخته و به علاقه‎ی تجريدش، خودي در تويي آويخته. گوشي حق‌شنو، زباني حق‌گو، چشمي حق‌بين، دلي حق‌جو، خاطري عرفان‌زاي، تاركي آسمان‌ساي، سينه‌ای معرفت‌خيز، جبهه‌ای سجده‌ريز. نظم:
پاي رفعت بر آسمان دارد

سر خدمت بر آستان دارد

در عبادت به گفتن و ديدن

حق او طرز حق پرستيدن134

خلوت ديگرانست صحبت او

وحدت اين و آنست كثرت او

در دلش اين و آن نمي‌گنجد

هيچ جز حق در آن نمي‌گنجد

بت شكن گشته چون خليل نخست135

بادش ارزاني اعتقاد درست

كفر در فكر نكته‎ی عرفان

شرك در شكر نعمت ايمان

طينتش باج‌خواه طينت‌ها

نيتش پادشاه نيت‌ها

در عبادت زهي تنومندي

بندگي در خور خداوندي

سر وحدت به مغز برده ز پوست

همه او كرده خويش را همه اوست

دوم سعادت اطاعت شريعت غرای مصطفوي و دولت برافراشتن لواي ولاي مرتضوي. به پيرايه‏ی اجتهادش رونق‌بر شرع مفتون و به درستي اعتقادش كار ملت از شكست مصون. به قبول امرش دست معروفان136 بر سر و به ردّ نهی‏اش زخم منكران منكر. فرق دين آسوده‎ی سايه‎ی صاحب كلاهيش و شور ترويج ملت، نمك مايده شاهنشاهيش. به پامردي تقويتش پابست كاخ ايمان، خارابنيان و به دستياري مرمتش درگاه محكمه عليه، دارا دربان. سجل گير و دار گماشتگان شهر و ديار به مُهر امضاي قضايان قضاقدرت در تزئين و در محل ترتيب و آئین، مثال متمكنان مسند شريعت بر فرامين و احكام پادشاهي مقدم‌نشين. در تردد شارع شرع، گَرد تعصب از دامان جدّ و جهد افشانده و محبت هر يك از مقربان درگاه را در محفل دل الهام منزل به جاي خود نشانده. دليل صحبت پيش رويش، پيروي اصحاب كبار و برهان پاكي طينتش، محبت ائمه اطهار. نظم:

حرف نيكان همه تولايش

بر بدان ضربت تبرايش

نخل بدعت نشاندگان بي بر

تن سر برگرفتگان بي سر

كرده از هم جدا حق و باطل

دو جهان مزرع‌اند و او حاصل

نفس سركش ز زيردستانش

در پرستش خداپرستانش

عنف از رأفتش مدارايي

حلقه در گوش شرع دارايي

اصل137 هر كار و بار بر شرع است

كفر138 را هم مدار بر شرع است

گر ز دارالقضا نشان آرند

آسمان را كشان كشان آرند

تا نبارد سحاب لُجه شرع

لب تفسيده تر نسازد زرع

چون نورزد غرور با اعدا

غرّه كردش شريعت غرّا

سوم شأن و شوكت و جاه و حشمت ببايد كه بلندمنشان139 سايه‌وار سر زير پا نهند تا بر آستان زمين آسمانش، سجده بجا نهند.140 گرد سجود درگه‌اش كه بر پيشاني نشانید كه از فرق فرقدان سايش، فرّ كلاه كياني ندميد.141 هر كه آبادش نخواست، خود را خراب ساخت و آنكه نرد وفايش نباخت، دين و دنيا درباخت. تا ابر نيسان به هوايش نبارد، گوهر آب شاهواري برندارد. كِهين بنده‏ی مهين قدرش به پابوسي سريرِ عرش نظيرش در پايه‎ی ميري و سلطاني و كمترين چاكر فلك، چاكرش در خوان گستري. نوازش عالمي به حشمت خطاب شاه نواز، خاني،142 در بزمگاه عشرتش جمشید را مشربِ ته جرعه‌خواري143 و بر درگاه همتش حاتم را منصب خاتم داري. ]از طرز نوازش ايام، دوستان خنده‏طراز و از طور گدازش روزگار، كار دشمنان گريه ساز.[144 قضا به كمال تدبيرش، قَدَر انداز و الهام به دولت سرگوشي ضميرش، سرفراز. نظم:

شوكتش گر درآمدي به مكان

شق شدي چنبر زمين و زمان

هشت جنّت گلي ز بستانش

هفت دريا نمي ز عمانش145

پر شد از حرف حشمتش دهنم

حبّذا شأن و شوكت سخنم

در ثنايش ز ارجمندي‌ها

كوتهي مي‌كند بلندي‌ها

نه همين شاه كشورش خوانند

در همه چيز سرورش دانند

فخر گردون بجاست كاقبالي است

خاك راهست نسبتش عالي است

ني به جاهش عديل و نه به هنر

صد فلاطون هزار اسكندر

لنگر حلم كرده سنگينش

كوه را پشت خم ز تمكينش146

چرخ گردان كدام صبح دماند

كه به رويش و إن يَكادُ نخواند

چهارم عدالت كه به صفت نصفت به عالم، عالِمش147 ساخته و گوش ستمديدگان را به صداي كوس عدالتش نواخته. به پيمانه انصافش، دُرد، همه صاف است و دعوي عادليت از هر كه غير اوست، تمام، گزاف. اگرچه پيش از اين نوشيروان ممتاز به اين لقب والا رتبت بود آن سراب و اين محيط آن مَجاز و اين حقيقت. نسيمي كه از مَهّب عدل او نوزيده، در باغ و بستان، گلي به رويش نخنديده و صبحي كه از مشرق انصافش ندميده، پرتو صادقش به آفاق نرسيده. اگر مهتاب نخ كتاني بگسلد، ماه سيلي148 خور پنجه كلف است و اگر حرف ستم، نفس149 زده‎ی كسي گردد، زبان ناطقه در معرض تلف. تند سيلي، سست گياهي از جايي نكند،150 خلّه انديشه‎ غضبش، ابر را از هزار جا مغز بشكند.151 به بازار مكرمتش گوش آزادگان در حلقه‎ی بيع و به سحاب معدلتش، كشت بي‌حاصلان در اجاره ريع. در كشور عمل‌كردهاي مذّمتیان همه تحسيني و با لرزه فروشان بازار عرياني، معامله‎ی دي جمله فرورديني.
نظم:

غلغل كوس عدل بر بامش

می عشرت مدام در جامش152

دين قوي پنجه زو به بازوي عدل

عدل انصاف او ترازوي عدل

باد را پي كنند در گلزار

گر خورد لطمه گل از خس و خار153

گر ز خاري خليد، ني زده سر

كرد راه گريز ناميه سر

ور به نخلي دچار گشت خزان

كرده رم چون حرارت از آبان

گرگ در مهر بره ليسيدن

شير در خون خويش خیسيدن154

عقل را سير گاه، ديوانش

عدل را عيدگاه، ايوانش

روش عدل155 و طرز داد اين است

همه شاگرد، اوستاد اين است

بار ناموس خلق بر گردن

وه چه زيباست كار حق كردن

پنجم شجاعت كه به حديث نيروي بازويش، حكايت سرپنجه‎ی شير ژيان در كام و زبان شكسته و بر مايده‎ی صفت رزمش، گوش از استماع داستان هفت خوان رستم سير نشسته. به بازوي دم تيغش بر تارك گردون شكاف‏انداز و به ‌شست صاف نوك پيكانش در پشت قاف ناف‏ساز. نهيبش اگر در خواب به رعد و شبیخون156 برد،157 عجب كه در بیداری سر از آن ورطه بيرون برد. انداز كمند شير بندش از كمند طرّه خوبان158 تاب برده و دشنه تشنه به خون خصمانش،159 با تيغ غمزه‎ی محبوبان160 در يك كارخانه آب خورده. زخم‌هاي كاري به پلارک عاشق تارك، به وديعت سپرده و در تقسيم غنايم، تهور و جرأت غنيمان را غنيمت شمرده.
نظم:
آورد در وغا ز كاسه‎ی سر

به سر انگشت چشم شير به در

زخم ريزد چو خنجرش بر هم

اجل از دست افكند مرهم161

چون بزه كرد آشنا سوفار

شبه سفته است در دل شب تار

ظفر از تيغ اوست قصه طراز

نيست بر دين، زبان كفر دراز162

از كمالش بخسته تير خطا

قبضه از دست او گرفته قضا

ميچكاند به بزم و رزم، مدام

ساغرش زهره خنجرش بهرام

تا ظفر نامه‌ها كنند رقم

چه قلم‌هاي دست كرده قلم

آرزوهاي خصم كشته، ببين

هيچكس تيغ كين نرانده چنين163

بيشه رزم، باغ و بستانش

مِهر شير خداي، خفتانش

ششم سخاوت كه گشادگي كفش تنگي در جهان نگذاشته الا در دل بدان و دهان خوبان. پرده‌هايي كه از روي عیب‌ها164 بركشيده، بر چشم بدبينان بسته و قفل‌هايي كه از در گنجينه‌ها165 برداشته بر دهن سخن‎چينان گذاشته. طمع از جمله‎ی وارستگان پاس هنگام سوال و فلك از ماه و خور، نواله خور خوان نوال. كوتاه دستان بلند سودا آنچه شب در خواب بينند صباح166 از باغ تعبير167 سخايش گل مراد چينند. به نسيم همتش گل شكفته از شاخه مي‌رويد تا غنچه بر خورده خود مشت نفشارد و در تيرباران فاقه، زر به سپر مي‌برند تا از گراني عطا، شاهين ميزان صورت لا برنيارد و آرزوهاي همه در بركشيده، حصول و برات‌ها همه به سَلَم خريده.168 وصول اگر درياست بر خاك نشانده‎ی اوست و اگر كان است، به آب رسانده‎ی169‌ او.
نظم:
چون قضا دفتر وجود نوشت

بر كف او برات جود نوشت

سايلان بر سوال لب ننهند

دو جهان گر به يك طلب بدهند

كف او قلزم است وجود سحاب

گشت اميد عالمي سيراب

لافد از پيشش از پري دريا

پوچ گردد درش حباب آسا

وعده‎ی او شه و وفا سپهش

انتظاري نگشته تكيه‌گهش

همه سعي آفتاب اكسيري

نزد جودش هنوز تقصيري

ماه در زيب سكه‎ی شاهي

در درم غرق كيسه ماهي

كمترين بذل، ملك و شهر و ده است

نقد صد گنج، صرف يك به ده است

كاري افتاده ابر نيسان را

ديده آن دست گوهرافشان را

هفتم صورت زيبا و طلعت جهان‌آرا. حُسني كه از ابراهيم به يوسف ميراث رسيده بود تا غايت در تتق غيب به ودیعت170 مانده، اكنون روزگارِ امانت‌سپار باز تسليم ابراهيم نموده. اهل نظر بيناياني كه چشم به تماشايش گذارند و ارباب محبت بيدلاني كه دل به تولايش سپارند، جبهه‌ای به‌ درخشاني مشعل‌داري كليم، عارضي به شكفتگي گلزار ابراهيم. به افسانه‎ی قامتش، خواب‌هاي همه، خيال171 و به حكايت خرامش، نفس172‌ها پامال. در عشرتكده‏ی محبتش دل‌هاي حزين بی‏غم و در بهارستان طلعتش، نگاه‌هاي پژمرده خرّم ]از رخش چراغ خور افروخته و جمال از او كمال ديگر اندوخته[173 پرويزعشرتان، جرعه‌خوار جام جمشيديش و ماه‏طلعتان در زير دام خورشيديش. نظم:

ديده خورشيد زار از رويش

سنبلستان مشام از مويش

دست بر دل ز طلعتش خوبي

پاي در گل ز قامتش طوبي

عارضش نوبهار باغ ارم

داغ پروانگي چراغ حرم

كرده آيينه را تجلي خيز

به مه و مهر ساختش لبريز

اين تصرف نه مهر داشت نه ماه

هر نگاهي كه رفت داشت نگاه

در دل دلبران تصرف ازو

عشق يعقوب حسن يوسف ازو

گوهر عشق را دلش مخزن

دانه‎ی حسن را رخش خرمن

پيش رويش بهشت ساخته روي

حبذّا روي صاحب اين خوي174

می مهرش حصار هوشم باد

ساغرم خوش پر است نوشم باد

هشتم سیرت پسنديده و اطوار برگزيده.175 صاحب خلق و كمال و جامع صفات جلال176 و جمال. به مطالعه‎ی تأليف الفتش بيگانگان شارح177 متن آشنايي و بر جاده پيروي پیش رویش پیروان خضر تشنه‏ی وادي رهنمايي. آب سحاب تدبيرش هم فرو نشاننده‎ی غبار لجاج و عناد و هم روياننده‎ی ‌نهال178 صلاح و سداد. ريزه‌خواري خوان همتش، اكسير نعمت سيرچشمي و چاشني‌گيري شهد رأفتش، مورث لذت ديرخشمي. به جلوه ماهچه‎ی لواي179 منيرش، نور در ديده‌ها انبار و به سرپنجه‎ی شعاع ضميرش، گلوي آفتاب در فشار. تند باران سحاب‏ پيمانش، حباب سندان و سوهان قضا به

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه با موضوع نظم:، پاي، لآلي، شيريني Next Entries منابع پایان نامه با موضوع عدل و داد