منابع پایان نامه با موضوع فرهنگ اصطلاحات، حضرت محمد (ص)

دانلود پایان نامه ارشد

بندگي حضرت محمد را بر نمي انداخت (رنگين كمان به طوق بندگي هفت رنگي مانند شده كه به گردن ابر تيره گون انداخته شده) ابر كه مانند فاخته خاكستري رنگ است، در سخاوت و بخشش يگانه روزگار نمي شد.

51)چو زين نهاد ز دعوت بر ابلق ايام مجره گشت شب آخور بدين كبود فضا
ابلق: يعني دورنگ، رنگي سفيد كه با آن رنگي ديگر باشد، پيس، نرپيسه.
اسب كه دو رنگ دارد، يكي سپيد و ديگري هر رنگ كه باشد. تانيث آن بلقاء و جمع بلق، مجازاً روزگار، زمانه. تعاريف دهر و گاه از آن به تصاريف ايام و … تعبير كنند به مناسبت سفيدي روز و سياهي شب (فرهنگ لغات و تعبيرات)
ابلق ايام: كنايه از روزگار، ابلق
مجره: كه پارسيان راه كاهكشان خوانند و هندوان راه بهشت و او جمله شدن بسيار ستارگانست از جنس ستارگان ابري. و اين جمله به تقريب بر دايره اي بزرگست كه بر دو برج جوزا و قوس همي گذرد. هر چند كه جايي تنگ شود و جايي ستبر و جايي باريك و جايي پهن، و گه گاه دوتو شود و افزون.
(تعليقات ديوان مجير)
شب آخور: آخور شبانه، آخوري كه شب براي چهارپايان فراهم كنند:
كرده ست ز بهر مركبت چرخ از جادة كهكشان شب آخور
(ديوان جمال عبدالرزاق به نقل از فرهنگنامه شعري.)
بين كبود، ابلق و آخور و زين تناسب وجود دارد.
كبود در معني ديگر آن (آسمان) با مجره و فضا تناسب دارد. /بين ايام و شب تضاد وجود دارد.
بين فضا و شب و مجره تناسب وجود دارد. همچنين بين فضا، شب و كبود تناسب وجود دارد.
زين دعوت: اضافه استعاري
ابلق ايام: اضافه تشبيهي
اين بيت اشاره دارد به دعوت نبي اكرم (ص) مردم را به دين مبين اسلام و نيز اشاره اي دارد به معراج حضرتش به اعلا عليين.
معني بيت: وقتي كه پيامبر مكرم اسلام (ص) دعوت خويش را آغاز نمود، در آن هنگامة دعوت به معراج شتافت و از سدره‌المنتهي گذشت و در اين سفر آسماني و روحاني در گسترة لايتناهي و فضاي بيكرانِ كهكشانها، براق او را منزلگاهاي امن و آسايش شد.

52)به جاي مقرعه دادش عمود صبح جهان به جاي پرچم جنگ آسمان شب يلدا
مقرعه: (اسم آلت) وسيله كوبيدن، تازيانه
عمود صبح: (اضافه استعاري): ستون بامداد، كنايه از روشني و درخشندگي صبح، آفتاب
كرد آفتاب خطبة عيدي به نام او زان از عمود صبح نهادند منبرش
(ديوان خاقاني به نقل از فرهنگ لغات و تعبيرات)
پرچم جنگ: پرچم را از دم گاو غژغاو (=كژگاو) يعني گاو ابريشم كه گاو بحري بود مي‌ساختند و آن را معمولاً به گلوي نيزه و رايت مي بستند و جزوي از رايت بوده است، اما گاهي پرچم و رايت مترادف به كار رفته اند. در موقع جنگ يا حركت شاه، پرچم و يا علم را بلند مي كردند. و پرچم سياه رنگ بوده است (فرهنگ اشارات. صص 217-215). اين كلمه فارسي نيست و ظاهراً بايد تركي باشد.
همي سازد فلك از بهر خيل بندگان او ز ماه چارده تاسك، ز زلف تيره شب پرچم
(كمال الدين اسماعيل، 338)
معني بيت: در راه دعوت به اسلام، ابتدا از سلاح هاي جنگي استفاده نكرد، بلكه روزگار او را مسلح به نور ايمان و دانش كرد، تا نور ايمان را در دل مومنين بتاباند و به جاي رايت سياه جتگ و جدال در جهت دعوت مردم، آسمان به او سياهي و امن و امان شب هاي دراز را عطا كرد تا در دل آن سياهي ها، روشني را در دل مؤمنان برافروزد به عبارت ديگر دعوت ايشان به وسيلة جنگ نبود، بلكه با صلح و دوستي و قرين محبت و روشنگري بود.

53)رضاي حق ز در او طلب كه بس ره نيست ز فقر خانة احمد به بارگار خدا
اشاره به حديث نبوي الفقر فحزي ( درويشي افتخار من است) و مرام صوفيه كه خود را سالك طريقت فقر محمدي مي دانند.
رضاي حق: راضي بودن حق تعالي از كسي كه اشاره دارد به آيه شريفه:
“و رضوان من الله اكبر ذلك هو الفوز العظيم” (التوبه، 72)
و خشنوديي از ]جانب[ خدا بزرگتر است و اين است آن كاميابي بزرگ.
معني بيت: رضاي حق تعالي را از حضرت رسول اكرم طلب كن زيرا از فقر خانة آن حضرت تا بارگاه الهي چندان راهي نيست.(دكتر احمد شوقي نوبر)

54)مجير با دل چون سرمه خاك درگه اوست كه چشم عيسي دل را ز خاك اوست دوا
سرمه: معروف است و آن چيزي است كه در چشم كشند و به عربي اثمد خوانند و به كحل مشهور است و آن سنگي است صفايحي و براق كه بسايند و سوده‌ي آن در چشم كشند و بهترين آن سرمه‌ي صفاهاني است كه از كهپايه به هم رسد. (فرهنگ لغات و تعبيرات). سرمه سياه رنگ است.
دل چون سرمه:‌دل سياه (وجه شبه تيرگي)
چشم عيسي دل: عيسي شفابخش چشم كوران بود و شفا دادن به چشم عيسي نوعي زيبايي خاص خود را در اين تركيب به وجود آورده است. دل به عيسي تشبيه شده است كه داراي چشم است.
شاعر اخراج كلام بر خلاف قاعده كرده است و همچنين تشبيه ايجاده كرده (چشم دل چون عيسي ]عيسي كه خود شفا دهنده‌ي كوران و … است[ را خاك او دواست).
بين درگه و خاك و همچنين سرمه و چشم و دوا تناسب وجود دارد.
معني بيت: مجير با دلي تيره وجودش خاك آستانة حضرت محمد (ص) است و به سبب اين تقرب، اميد شفاي چشم دل تيره دارد زيرا كه دواي چشم عيسي دل از خاك درگاه اوست يعني هر چند دل، مثل عيسي شفا دهنده است ولي هنگام تيرگي و بيماري، خاك درگاه او سرمه بينش اوست.(دكتر احمد شوقي نوبر)

55)ره و فاش به جان رو كه با چنين معشوق به خشك جاني تردامني است استقصا
خشك جاني: كنايه از بي خبري از عشق، عاشقي نكردن و نيز ناقابلي، بي هنري
تر بود چشم من خود از بهر خشك جاني تو آمدي و آتش در خشك و تر فكندي
(ديوان مجير، ص 243 )
تردامني: كنايه از گناهكاري، فاسقي، آلودگي
استقصا: (استقصاء، مصدر عربي): كوشش تمام كردن، طلب نهايي چيزي را كردن، سخت‌گيري در محاسبه، دقت بسيار در حساب چيزي (معين).
بين خشك و تر تضاد وجود دارد.
معني بيت:‌ در راه چنين معشوق (پيامبر (ص) از جان دريغ نمودن و سخت گيري در جانبازي نوعي تردامني و بي آبرويي است. پس با جان و دل وفادارش باش.

56)مجوي غايت دنياوي از قبول درش از آنكه غسل جنابت به زمزم است خطا
زمزم و غسل: زمزم: آب فراوان، آب شور و شيرين. و بدان مناسبتها چاهي كه در مكه مكرمه هست زمزم ناميده اند (تعليقات ديوان مجير).
– نام چشمه يا چاهي است نزديك كعبه كه با سودن پاي اسماعيل پسر ابراهيم صلوات الله عليها بر زمين گشاد (فرهنگ لغات و تعبيرات)
در باب نهي غسل جنابت در آب زمزم حديث و خبري در كتب احاديث به نظر نرسيد. فقط در كتاب التاج خبري از ابوهريره واردست كه به مضمون فوق نزديك است:
“لا يغتسل احدكم في الماء الدائم و هو جنب”
ترجمه:‌كسي از شما كه جنب باشد در آب ايستاده نبايد غسل بكنيد (تعليقات ديوان مجير).
معني بيت: در برابر درگاه پذيرنده و پناه دهنده‌ي پيامبر(ص)، دنبال هدفهاي دنيوي و مادي مباش. چرا كه اين به مثابه‌ي آن است كه كسي در آب زمزم، غسل جنابت بكند و اين كار مسلماً خطاست.

57)درو گريز ازين غاليان غول صفت كه زخم زن چو وبالند و عام همچو وبا
غاليان: (= غلات): جمع غالي؛ اسم عام جميع فرقه هايي كه در باب پيامبر اسلام (ص) يا ائمه شيعه يا يا بزرگان اسلام غلو كرده و ايشان را درجة الوهيت داده اند.
2-(اختصاصاً) كساني كه درباره علي بن ابيطالب غلو كرده و او را مرتبه الوهيت داده اند. (معين)
غول صفت: آن كه صفتي همچون غول دارد. كنايه از وحشي و خونخوار (فرهنگنامه شعري)
وبال: 1-سختي، شدت، عذاب 2-بدي عاقبت 3-گناه، تقصير (معين). در اصطلاح نجومي مقابل شرق، نقطه وبال، نقطه معيني از مسير كواكب را نقطه شرف آن كوكب مي نامند. زيرا دالّ بر شرافت است … و نقطه وبال درست مقابل آن است (همان)
احتمالاً منظور از غاليان رقيبان شاعر است.
خواجه نصيرالدين طوسي در پيدا كردن خانة وبال هر كوكب گويد:
خانة كوكب از برج بگير بر شمار و ببين به نور ضمير
خانة هفتمين وبال شناس جمله معلوم گرددت به قياس
( فرهنگ اصطلاحات نجومي، ذيل وبال)
عام: اين كله با ايهام به كار رفته است: 1-همه گير (مانند و با همه گيرند) 2-عام كنايه از مردم عام، جاهل و بي سواد و نادان (فرهنگنامه شعري).
وبا (=وباء): مرضي است عفوني و همه گير و مسري كه كانون اصلي آن در هندوستان است و … (معين)
اين بيت نشان مي دهد كه شاعر نسبت به سنيان تعصب مي ورزيده است.
بين غاليان و غول، جناس شبه اشتقاق وجود دارد.
بين وبال و وبا جناس زايد (مذيل) وجود دارد.
معني بيت: از اين شيعيان غالي كه مانند غول وحشي و گمراهند به پيامبر (ص) پناه ببر، زيرا كه آنان مانند نقطة وبال ستارة اقبال زخم زن و آسيب رسان و مانند وبا همه گيرند.

58)چو گاو سامري اندر قبول مشتي خر كه ماية همه‌شان يا زرست يا آوا
گاو سامري؛ گاو زر: گاوي را گويند كه سامري زرگر كه يكي از اقرباي مولي علي عليه‌السلام بود ]در غياب موسي (ع)[ از زرهاي غنائم فرعونيان ساخته بود و خاك سم اسب چبرئيل كه آن را در روز غرق شدن فرعون به دست آورده بود، در دهانش دميده، آن گاو مانند گاوان ديگر بانگ مي كرد، چه خاصيت خاك سم اسب جبرئيل كه براق باشد، آن بود كه مرده را زنده مي كرد و بدان سبب نه و نيم بسط بني اسرائيل يعني نه و نيم قبيله از بين اسرائيل گوساله پرست شدند و آن را گاو زرين هم مي گويند (برهان).
و اين قصه در قرآن آيه 148 سوره‌ي اعراف آمده است:
“و اتخذ قوم موسي من بعده من حليهم عجلاً جسداً له خوار الم يروا انّه لا يكلمهم و لايهديهم سبيلاً اتّخذوه و كانوا ظالمين”
ترجمه: و قوم موسي پس از آن، از زيورهاي خود، پيكرة گوساله اي ساختند كه او را آواز گاوي بود. آيا نمي دانستند كه آن با آنها سخن نمي گويد و راهي به آنها نمي نمايد؟ آن را (معبود خود) گرفتند و ستمكاران بودند. (تعليقات ديوان مجير).
به نظر مي رسد كه اين بيت توصيف غاليان غول صفت (در بيت قبلي) است و مي گويد:
اين غاليان وحشي كه مانند گاو زرين سامري مورد قبول و پسند عده اي احمق فرومايه قرار گرفته اند جز زر و تجملات ظاهري دنيوي و آواز و آوازه صبوري مايه اي ندارند.
معني بيت: به سبب قبول مشتي مردم نادان، مثل گاو سامري گمراه كننده هستند و در اين اغواگري مثل گاو سامري مايه‌يي جز زر و بانگ و آوا ندارند.

59)من ار ز گاو شدم پايمال هم نه شگفت كه برج طالع من خوشه بود در مبدا
گاو: ظاهراً منظور از گاو همان غاليان وحشي و نادان كه در ادبيات قبل به آنها اشاره شده.
نه شگفت: تعجبي ندارد.
برج طالع: طالع: برآينده، طلوع كننده، اختر طالع، برج طالع، درجه طالع و نيز جزويست از منطقه البروج كه در وقت مفروض در افق شرقي باشد. اگر آن وقت زمان ولادت شخصي بود آنرا طالع مولود يا طالع آن شخص گويند. و اگر در اول سال شمسي باشد آنرا طالع سال و درجه آن را درجه طالع گويند. طالع مشهورترين واژه نجوم احكامي است. (فرهنگ اصطلاحات نجومي، ص 487-486).
خوشه؛ فارسي سنبله، برج سنبله: (=عذرا)، صورت بزرگي است در منطقه البروج و در استواي سماوي، روشن ترين ستاره آن ممالك سماك اعزل است، كوكبي را كه بر منكب چپ اوست “عوا” گويند، كه منزل سيزدهم ماه است عوا از آن جهت گفته‌اند كه همچون سگان در پي اسد بانگ مي‌كند و “عود البرد” هم گفته‌اند چون به هنگام طلوع يا سقوط او سرما عود مي‌كند… در احكام نجومي سنبله برجي صيفي و ذوجسدين و خاكي و ماده و جنوبي و خانة عطارد و شرف عطارد در پانزدهم درجه او و هبوط زهره و وبال مشتري در آن است.
از خويها، سخاوت و نيك طبعي و نيكوگويي و بسيار داني توأم با حكمت و… و موسيقي داني منسوب به سنبله است… از طبقات مردم و وزيران و مهتران … و نويسندگان و رقاصان منسوب به وي‌اند.
در شعر فارسي بند با ديگر نامهاي خود چون خوشه و خوشه سپهر…. به تصريح و ايهام يا كنايه، فراوان آمده و به مناسبتهاي نجومي و موقع آن نيز اشاره شده است. (فرهنگ اصطلاحات نجومي،ص 412-408)
ز ادراكش عطارد خوشه چين است مگر خود نام خانه خوشه زين است
(نظامي، خسرو و شيرين)
در مبدا: در ابتداي كار و يا در بدو تولد.
احتمال دارد كه شاعر و دشمني غوالي را با حكما و اهل فضل در نظر داشته است كه اين مضمون در اشعار شاعران

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه با موضوع فرهنگ اصطلاحات، حضرت محمد (ص)، مخزن الاسرار، رسول خدا (ص) Next Entries منابع پایان نامه با موضوع فنون بلاغت