منابع پایان نامه ارشد درمورد واجب الوجود، مفهوم وجود، اصالت وجود

دانلود پایان نامه ارشد

تغييرناپذير است.316بنا براين، ميتوان گفت تعبير “افتقار معلول به علت” در وجود، نخستين بار، توسط شيخ الرئيس در فلسفهي اسلامي مطرح مي شود. او اين تعابير را در کتب مختلف خويش به کاربرده است.
ابن سينا در “التعليقات”، براي رد ديدگاه متکلمان که حدوث را مناط نياز به علت ميدانستند، به تحليل عليت ميپردازد و چنين بيان ميکند که هر معلول و علتي، دو صفت دارد. در اين ميان، صفات معلول عبارتست از، وجود مستفاد از علت و عدم سابق بر آن وجود که تعلق معلول به علت، به سبب يکي از اين دو صفت است. اما محال است که علت، علت عدم سابق باشد؛ چرا که عدم شيء، علتي ندارد و تنها ميتوان گفت که علت عدم شيء، عدم علت وجود آن است. پس علت، تأثيري در سبق عدم ندارد. ضمن آن که اگر معلول از جهت وجودش، تعلقي به علت نداشته باشد، به هيچ وجه، تعلقي به علت نخواهد داشت. پس ضروري است که تعلق معلول به علت، از جهت وجود آن باشد، نه از هيچ جهت ديگري. علاوه بر اين، مسبوقيت وجود معلول به عدم آن، امري ضروري است، چرا که اگر چيزي معدوم باشد و سپس موجود شود، اين”پس ازعدم بودن”، وصف ضروري آن است و از اين رو علت، نقشي در آن ندارد. بنا براين، نيازمندي معلول به علت، تنها در وجود امکاني اوست و علت، علت وجود شيء است317و از آنجا که نياز معلول به علت در وجود آن است، پس معلول، در وجود امکاني خويش، نيازمند علت است. آنچه در اين بيان ابن سينا واضح و مبين است، اين است که وي، نيازمندي معلول به علت را در وجود آن دانسته است. بنابر اين، عامل نياز معلول به علت، فقط و فقط در وجود آن دانسته شده است.318
بنابر اين شيخ الرئيس، در اينجا به روشني دريافته که جعل، به وجود تعلق ميگيرد و معلول جداي ازعلت، وجودي ندارد و از اين رو، معلول عين نياز دائمي به علت است. اين بيان، قرابت بسياري با نظريهي فقر وجودي دارد؛ چه اين که در اين بيان، از آنجا که وجود معلول، متعلق جعل برشمرده شده، منشأ نياز معلول به علت، همين وجود معلول دانسته شده است، نه ماهيت ممکن آن و به نظر ميرسد که ميتوان اين مطلب را راهگشاي مباحث صدرالمتألهين در بيان نظريهي فقر وجودي دانست. به علاوه، او در اينجا، امکان ممکن را صفت وجود ممکن دانسته است.گويي با دريافت اين مطلب که متعلق جعل، وجود معلول است، متفطن به اين موضوع شده است که نيازمعلول به علت، در وجود اوست. از اين رو، امکان به معناي حاجت معلول به علت در اينجا، صفت وجود معلول شمرده شده است؛ نه ذات و ماهيت آن. بنا بر اين، معلول در وجود خويش، نيازمند به علت است و به بيان ديگر، مناط نياز معلول به علت، وجود امکاني آن است که شيخ الرئيس در فقرات چندي، اين وجود امکاني را “وجودمفتقر”، خوانده و رابطهي ميان علت و معلول را رابطهي حاجت و استغناء، دانسته است و در مقابل کساني که حدوث را مناط نياز به علت ميخوانند و از اينرو تقدم زماني علت بر معلول را ضروري و مناط نياز به علت را حاجت و فقر معلول به علت ميدانند، چنين بيان ميکند که: ” فإذا ما حصلت الحاجه و الاستغناء، فإن العليه و المعلوليه حاصلتان…”319، پس هنگامي که نيازمندي و بي نيازي حاصل شد، عليت و معلوليت مطرح ميگردد. در همين رابطه است که او وجود را، منقسم به دو قسم فقير و مستغني دانسته است. امري که به نظر ميرسد، ميتوان آن را منطبق با تقسيم وجود به رابط و مستقل در حکمت متعاليه دانست. بيان او چنين است:” وجود يا محتاج به غير است که احتياجش به غير، مقوم آن است و وجود محتاج، هيچگاه غير محتاج نميشود. همانگونه که وجود مستغني از غير، هيچگاه محتاج نخواهد شد. چرا که در غير اين صورت حقيقت آنها تغير خواهد پذيرفت.”320
ابن سينا وجود را فقط به دو دستهي فقير و مستغني تقسيم ميکند و از تقسيمات ماهوي بر اساس امکان ذات سخني به ميان نمي آورد. در واقع، اين تقسيم بندي نشان از نزديکي انديشهي وي به مسألهي فقر وجودي دارد، چرا که در بحث از مناط عليت در عموم حکماء مشاء، معمول اين است که با بيان حصر عقلي واجب الوجود، ممکن الوجود و ممتنع الوجود، اين مساله را متذکر ميشوند، که آنچه نيازمند علت است، ممکن الوجود است و بنابر اين، مناط نيازمندي معلول به علت، امکان ذاتي آن است. چنانکه اين مطلب در بيانات فارابي نيز مشاهده شد. اما ابن سينا در اينجا، از آن حصر عقلي که ناظر به ذات موجودات است سخن نميگويد و در مقابل، نفس وجود را منحصر در دو قسم فقير و غني مي بيند که وجود، يا محتاج است و يا غير محتاج که اساس تقسيم بندي وجود در حکمت متعاليه بر اساس فقر وجودي نيز به همين شکل است. او سپس اين حاجت و غناء را حقيقت وجود شيء بر ميشمرد که قابل تغيير وتبديل نيست، چرا که چنين چيزي به معناي تغيير حقيقت شيء خواهد بود که امري محال است. او در ابتداء همين عبارت، چنين بيان مي کند که؛ “تعلق به غير داشتن، مقوم وجودي است که از غير حاصل ميشود، همان گونه که استغناء از غير، مقوم واجب الوجود بالذات است و جايز نيست که مقوم شيء، از شيء جدايي پذيرد، چرا که مقوم شيء ذاتي آن است.”321
بنابر اين به عقيدهي ابن سينا، موجودات فقير از خودشان استقلال وجودي ندارند، بلکه در وجود، وابسته به وجود غني هستند و اين فقر، مقوم وجود آنهاست، چنان که غناء، مقوم وجود واجب بذاته است. بنابر اين، فقير همواره در وجودش وابسته و محتاج به غني است، چرا که فقر واحتياج وجودي، عين حقيقت معلول و غناء وجودي، عين حقيقت واجب الوجود است. از همين رو نياز معلول به علت هميشگي است، چرا که ذات معلول که عين نياز است، تغير ناپذير است و بنابر اين، همواره ذاتا محتاج علت است.322 ابن سينا در اين عبارات، فقر معلول را که عين حقيقت معلول است، مناط نياز معلول به علت بر شمرده است. چه اين که ملاصدرا، خود نيز اين سخنان را نشانهي آن دانسته که ابن سينا به قوهي حدس، فقر وجودي ممکنات را درک کرده است و موجودات را تجليات ذات حق تعالي دانسته است.323
در عبارت ذيل نيز ابن سينا، ممکنات را چيزي جز فعل واجب الوجود نمي داند و روشن است که آنچه داراي حيثيت فعلي است، به هيچ نحو، استقلالي از خود ندارد و عين ربط و نياز به واجب الوجود است، از اين رو، واجب الوجود را مستغني مطلق ميداند و هر آن چه جز او را هالک في نفسه معرفي ميکند: “و هنگامي که به واجب الوجود، ملک گفته ميشود، پس مقصود آن است که او مستغني است که از هر چيز، استغناء دارد و چيزي در چيزي، از او مستغني نيست…پس هنگامي که اين را دريافتي، پس خواهي دانست که هر آن چه غير اوست، فعل اوست و از او صادر شده است.”324
ابن سينا در عبارت ياد شده، همه چيز را فعل خدا ميداند که به هيچ وجه از خودشان غنايي ندارند. اين مفهوم، شبيه مفهوم وجود رابط نزد ملاصدرا است. در نظريهي فقر وجودي، حقيقت ممکنات عين ربط به واجب است و به عبارت ديگر، اين طور نيست که وجودات معلول جداي از علت، ذاتي داشته باشند، بلکه ممکنات، هويت فعلي دارند، يعني در انتساب به فاعل، حقيقت پيدا ميکنند، چرا که فعل به ما هو فعل، عين ربط به فاعل است و اگر از علت به عنوان فاعل و جاعل حقيقت وجود معلول، صرف نظر کنيم، چيزي از معلول باقي نميماند و از اين رو معلول، عين فقر و وابستگي به علت، برشمرده ميشود. بنا براين، اين عبارت ابن سينا که ماسوي الله را فعل او بر ميشمرد، ميتوان بدين معنا دانست که موجودات، عين ربط و تعلق و نياز به واجب الوجود و بنا براين، تجليات ذات حق تعالي برشمرده ميشوند.
از مجموع بيانات ياد شده بايد گفت، هرچند ابن سينا به دليل عدم تنقيح بحث اصالت وجود، به نظريهي فقر وجودي با تمام لوازم معنايي آن دست نيافته است و حتي در عبارات متعددي به صراحت امکان ذاتي را مناط نياز به علت برشمرده است؛ اما از برخي عبارات او در کتب مختلف مي توان متوجه شد که وي به قوهي حدس دريافته که جعل به وجود تعلق مي گيرد؛چرا که به گفته وي :”ان لم يکن للمعلول تعلق بالعله من جهه الوجود لم يکن له تعلق بالعله اصلا”325، لازمهي تعلق جعل به وجود اين است که وجود معلول، عين تعلق به علت و به تعبير خود ابن سينا، فعلي صادر شده از سوي علت باشد. همانطور که شيخ الرئيس نيز تصريح کرده: “الوجود المستفاد من الغير،کونه متعلقا بالغير هو مقوم له.”326، به عبارت ديگر، وجود مستفاد از غير، عين تعلق به غير است و هويت او هويت فعلي است که در نسبت به فاعل، حقيقت پيدا ميکند، همانگونه که وي چنين بيان کرده: “جميع ماسواه هوفعله”327، با توجه به نکات بيان شده ميتوان دريافت، هر چند ابن سينا به صراحت و در مباحث مستقل از تعلق جعل به وجود سخن نگفته است و از اين رو، مناط نياز به علت را فقر وجودي معلول نميداند، اما از بيانات وي درکتب مختلف و متعدد چنين برداشت مي شود که وي در بحث مناط نياز معلول به علت، از امکان ذاتي به سوي نظريهي فقر وجودي گامي به پيش نهاده است.

3-2-2-2-علت مادي

يکي از علل چهارگانهي ارسطو، علت مادي بود. در نظر ارسطو، علت مادي چيزي است که يک شيء از آن درست ميشود و خود آن هم، در شيء جديد باقي ميماند.328همانطور که از اين بيان ارسطو و سخنان او در موراد ديگر به دست ميآيد، منظور وي از علت مادي، مادهاي است که همهي اشياء مادي و طبيعي، مرکب از آن (به علاوهي صورت) هستند. ابن رشد در کتاب خود به نقل از ارسطو چنين مينويسد:
“بنا براين، اگر اشيائي که از طريق طبيعت وجود دارند، داراي علل و مبادي باشند، که آن اشياء از آن هستند يا شده اند، آن چيزي است که هر شيء به ذات خود، هست نه از حيث صفتي عرضي، پس مسلم است که هر شيء، از موضوع و صورت تشکيل مي شود.”329
اما ابن سينا در تعريف علت مادي (و يا به گفتهي خود او در “الهيات شفاء”: علت عنصري)، به جاي تاکيد ارسطو بر آنچه شيء از آن ساخته ميشود، بر مفهوم قوه، تاکيد ميکند. تعريف ابن سينا از علت عنصري اين است: “انا نعني بالعله… العنصريه العله التي هي جزء من قوام الشيء يکون بها الشيء هو ماهو بالقوه.”330، مراد ما از علت عنصري، علتي است که جزء تشکيل دهندهي شيء است که به وسيلهي اين جزء، آن شيء بالقوه، آن شيء است. او درجاي ديگري، خاطر نشان ميسازد؛ مبدأ عنصري آن چيزي است که قوهي وجود شيء در آن قرار دارد، يعني حامل قوهي وجود شيء است. وي سپس ميکوشد، گونههاي حامل قوهي شيء را برشمرد. بنابراين اقسام علت مادي به اين ترتيب است:
1. چيزي که استعداد پذيرش شيئي را که عارض برآن ميشود دارد، بدون اينکه هيچ تغييري در معروض رخ دهد و امري که براي آن ثابت بود زائل شود. همچون تخته نسبت به نوشتن.
2. چيزي که استعداد پذيرش شيئي را که عارض بر آن ميشود، دارد و هيچ تغييري در آن رخ نميدهد، مگر حرکت در أين يا حرکت در کم يا حرکت هايي مانند آنها؛ مانند موم نسبت به مجسمه اي که از آن ساخته ميشود.
3. چيزي که استعداد پذيرش شيئي را که عارض برآن ميشود دارد، به اين نحو که از جوهر آن چيز، کاسته ميشود؛ همانند چوب نسبت به تخت که بايد تراشيده شود.
4. چيزي که استعداد پذيرش شيئي را که عارض برآن ميشود دارد، با اين تغيير که جوهرش باقي ميماند، ولي کيفيتش استحاله و تبديل ميگردد. مانند شيء سياه نسبت به شيء سفيد.
5. چيزي که استعداد پذيرش شيئي را که عارض بر آن ميشود دارد، با اين تغيير که صورت جوهري آن فاسد ميشود و صورت جوهري جديدي، تکوين مييابد. مانند آب که به هوا (بخار)، تبديل ميشود.
6. چيزي که استعداد پذيرش شيئي را که عارض بر آن ميشود دارد، ولي پس از آن که صورتهاي مختلفي را پذيرفت و رها کرد. (فرق اين قسم با قسم پنجم در اين است که در قسم پنجم، تنها يک بار تغيير صورت رخ ميدهد، اما در قسم ششم، صورت بيش از يک بار، تغيير ميکند. همچون مني که به حيوان تبديل ميشود.
7. چيزي که استعداد پذيرش شيئي را که عارض بر آن ميشود دارد، ولي متقوم به آن است و خودش به تنهايي، هيچ گونه فعليت و تحققي ندارد. همانند ماده نخستين(هيولاي اولي)، نسبت به صورت. (فرق اين قسم با همهي اقسام ديگر، آن است که در اين قسم، ماده به تنهايي هيچگونه فعليتي ندارد و تنها در سايهي صورت حال در

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد واجب الوجود، فصوص الحکم، اصالت وجود Next Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد نهج البلاغه