منابع پایان نامه ارشد درمورد واجب الوجود، قاعده الواحد

دانلود پایان نامه ارشد

محرک ها (یعنی نفوس فلکی) بالعرض حرکت می کنند؛ (یعنی حرکت افلاک بالذات است و نفوس فلکی چون منطبع در ماده فلک هستند متحرک بالعرض اند) زیرا آنها (منطبع) در اجسام (ماده فلک) هستند. این سخن خطا است؛ زیرا مبدأ اصلی (و محرک اصلی) نه جسم است و نه در جسم حلول کرده و هر آنچه که نه جسم باشد و نه جسمانی محال است که متحرک باشد. [بنابراین محرک نفس منطبع در فلک نیست که حرکت بالعرض داشته باشد بلکه نفس مجرد است که متصف به ویژگی های جسم را ندارد. بنابراین نه بالذات و نه بالعرض حرکت نمی کنند.]

[مسأله سوم: راه سوم برای اثبات عقول]
[1-3. معلول اول، عقل محض است]
اشاره: اول تعالی فرد است بنابراین تنها مبدأ و علت برای واحد بسیط است. (ویژگیهای معلول نخستین: 1-) واحد بسیط (معلول نخستین)، عرض نیست؛ زیرا هر عرضی مسبوق به جوهر است در حالی که معلول نخستین، مسبوق به هیچ ممکنِ دیگری نیست، پس معلول نخستین، جوهر است.
2- معلول نخستین، جسم نیست؛ زیرا هر جسمی مرکب از هیولا و صورت است و جسم مسبوق به هیولا و صورت است (هیولا و صورت بر جسم تقدم دارند). در حالی که معلول نخستین مرکب نیست و هیچ ممکن دیگری بر او پیشی نگرفته است.
3- معلول نخستین، هیولی نیست؛ زیرا هیولی از آن جهت که هیولاست، قابِل است و حال آن که معلول نخستین، فاعل برای ما بعد خود است. بنابراین نمیتواند هم قابل باشد و هم فاعل.
4- معلول نخستین، صورت نیست؛ زیرا صورت در ذاتش نیازمند به هیولاست پس هیولی بر صورت تقدم دارد و حال ان که معلول نخستین مسبوق به هیچ ممکن دیگری نیست.
5- معلول نخستین، نفس نیست؛ زیرا نفس به واسطه ابزار و آلات کار میکند و حال آن که معلولِ نخستین مبدأ و علت برای غیر خود از ممکنات است.
پس معلول نخستین عقل محض است.

[2-3. هر جسم کروی که به دور خود میچرخد، ویژگی خاصی دارد که مبدأ حرکتش شده است.]
تنبیه: گاهی برای تو امکان دارد که بدانی اجسامِ کروی عالمِ علوی، اعم از افلاک و ستارگان بسیارند. پس بنابر قواعد و اصولی که گذشت برای هر جسمی از اجسام کروی خواه فلک محیط به زمین باشد (موافق المرکز یا خارج المرکز) یا فلک غیر محیط مانند تدویرات یا ستاره آن باشد، چیزی هست که مبدأ حرکت دایرهوارِ او بر محور خویش است، در این جهت فلک از ستاره امتیاز پیدا نمیکند. و ستارگان به واسطه افلاکی که در آنها، میخکوب شدهاند، به دور زمین میچرخند،135 نه این که اجرام افلاک به خاطر ستارگان شکافته شوند. (خرق و التیام در کار نیست) و بر بصیرت تو آنگاه افزوده میشود که توجه کنی به حال قمر و حرکت مضاعف و دو نقطه اوج آن و در حال عطارد و دو نقطه اوج آن و بیندیشی که اگر حرکت ستارگان یا حرکت فلک تدویر، سبب شکافته شدن افلاک میشد، چنین حالتی پیش نمیآمد. [مؤید برای ردّ قول به خرق و التیام]
لازم است بدانی که همه اینها به علت حرکت شوقی تشبیهی، برکت قیاس است. ممکن است بدانی که جایز نیست گفته شود: معشوق خاص جرم سافل، جرم مافوق آن است. [این همان است که قبلاً تبیین شد که معشوق کره سافل در حرکتش، کره عالی و مافوق نیست بلکه تشبه به عقل است] لازم است بدانی که اوضاع و حرکات و مواضع طبیعی آنها تغییر نمیکند، مگر به علت اینکه آنها از طبیعت واحد نیستند، بلکه از طبیعتهای پراکنده هستند، هر چند به حسب قیاس به طبایع عنصری طبیعت خامسی، آنها را جمع میکند.136
آنچه برای تو باقی میماند، این است که بنگری آیا جایز است که برخی از افلاک، در وجود، سبب قریب برخی باشد یا اسباب آنها همان عقول است. (که بحث بعدی است.)
[مسأله چهارم: راه چهارم برای اثبات عقول]
[1-4. هیچ یک از کرات سماوی علت برای دیگری نیست]
هدایت: جایز نیست که حاوی (فلک محیط) علت برای وجود محوی (فلک مُحاط) باشد و گرنه باید حاوی مقدم بر محوی باشد (به خاطر قاعده کل علة متقدم علی معلوله) و در نتیجه وجود حاوی مقارن با امکان عدم محوی میشود و حال آنکه (فرض) وجود حاوی همراه با عدم محوی، همان خلاء است (اگر فلک محوی بعد از حاوی بیاید یعنی معلول حاوی باشد پس اول حاوی وجود دارد در حالی که جوف آن خالی است سپس محوی میآید و جوف حاوی را پر میکند در این فاصله خلاء پیش میآید در حالی که خلاء محال است.) بنابراین خلاء ممکن لذاته میشود در حالی که به تحقیق خلاء ممتنع الذات است137 و این خلف است.
و اما این‌که محوی علت برای حاوی باشد؛ حاوی که شریفتر و قویتر و بزرگتر از محوی است؛ هیچ وهمی به سوی این سخن نمیرود و چنین امری، غیر ممکن است.
اشکال: این سخن که عدم، خلاء واجب بالغیر است بر شما هم وارد است138 به دو جهت:
اول: همانا حاوی و محوی به اعتبار تقسیمشان، واجب الوجود نیستند (ممکن الوجود لذاته هستند.) بنابراین خالی بودن مکان آن دو نیز ممکن الوجود است.
دوم: همانا وجود حاوی و وجود عقلی که علت وجود محوی است با هم مقارن هستند و آنچه که همراه است با قبل (حاوی که همراه با علت محوی است) (خود او نیز) قبل و سابق خواهد بود. بنابراین حاوی قبل از محوی است. (پس امکان عدم خلأ باز هم پیش میآید.)
جواب از بیان اول: همانا هنگامی که حاوی و محوی، هر دو ممکن باشند، در آن جا محدوده و مکانی نیست که اگر پر نشود، خلأیی لازم آید. خلأ در صورتی عارض میشود که محدّدی باشد. بنابراین، با تحدید آن محدّد لازم میآید که حدّ، محیط به ملأ باشد، یا محیط به ملأ نباشد تا خلأ لازم آید.
جواب از بیان دوم: همانا تقدم علت بر معلول زمانی نیست تا اینکه همراهی دو امر سابق را در پی داشته باشد، بلکه تقدم بالعلة است و آنچه که همراه علیت است (یعنی فلک حاوی که همراه علت فلک محوی است) علت (فلک محوی) نیست. پس آنچه که همراه است با چیزی که قبلیت علّی دارد (فلک حاوی که همراه است با علت فلک محوی) قبل و سابق نیست. (تا این‌که فلک حاوی به دلیل همراهی با علت فلک محوی، ما قبل فلک محوی فرض شود و از این روی امکان عدم خلأ نتیجه گرفته شود.)

[2-4. هیچ یک اجسام علت برای جسم دیگر نیست]
اشاره: اگر یک جسم، علت برای جسمی باشد؛ این علیت او (از سه حال خارج نیست:)
1- یا به حسب هیولای جسم، علت شده است؛ این محال است؛ زیرا هیولا قابل است و سی واحد (جسم) نمیتواند هم قابل باشد و هم فاعل. (یعنی هیولا نمیتواند در عین اینکه قابل است فاعل برای ایجاد جسمی دیگر باشد.)
2- یا به حسب صورت جسم، علت شده است؛ (این نیز محال است)؛ زیرا صورت جسمانی همانا تأثیر میگذارد در آنچه که نزدیک به محل آن صورت است139 پس به ترتیب پیش میرود (از نزدیکتر به دور) زیرا تأثیر صورت جسمانی در آن چه که از محل صورت، دور است اگر همانند تأثیرش در آنچه که نزدیک است، باشد. (بنابراین دیگر) صورت جسمانی اختصاصی به آن محل ندارد. پس صورت جسمانی، صورت جسمانی نخواهد بود. حال که این مطلب ثابت شد؛ (میگوئیم:) اگر صورت جسمانی علت برای جسمی باشد به تحقیق در وهله اول علت برای هیولا و صورت آن جسم است؛ اما تأثیر صورت جسمانی تنها در چیزی است که به محل او نزدیک باشد و این نزدیک بودن در مورد ذات هیولا با صرف نظر از هر گونه عوارضی، محال است و همچنین در مورد ذات صورتِ آن جسم با صرف نظر از هرگونه عوارضی، محال است.140
پس صورت جسمانی، نه علت برای هیولا و نه علت، برای صورت و نه علت، برای جسم است.

[بخش سوم: ترتیب نظام هستی]
[مسأله اول: بیان مراتب وجود]
هدایت و تحصیل: به تحقیق وجود جواهر غیر جسمانی (مجرد) ثابت شد و ثابت شد که واجب الوجود است. ثابت شد که اجرام سماوی معلول جواهر غیر جسمانی (مجرد) هستند. ثابت شد که واجب الوجود در آن واحد مبدأ برای دو چیز نیست پس ضروری است که معلول اول، جوهر عقلی واحد باشد و سایر عقول به واسطه آن عقل اول به وجود آمده باشند و اجرام سماوی به واسطه عقول به وجود آمده باشند.

[مسأله دوم: تبیین نظام طولی عالم]
اما این‌که گفته می شود: از واحد، غیر از واحد حاصل نمی شود؛ این مطلب را در پی دارد که دو موجود به وجود نیایند مگر این‌که یکی از آن دو علت برای دیگر باشد و حال آن که این فرض خلف است.
یا این مطلب را در پی دارد که منتهی شوند به واحدی که از او دو موجود با هم صادر می شوند و بایدن فرض کنیم که او همان معلول اول است، اما هر آنچه که مصدر و ریشه برای دو معلول باشد پس در او ترکیب راه یافته است بنابراین معلول اول، مرکب است. (حال که ثابت کردیم معلول اول مرکب است) حال این ترکیب؛ یا از جانب واجب الوجود صادر شده است، که نتیجه آن این می شود که از واجب الوجود بیش از یکی صادر شده باشد و این خلف است.
(فرض دوم:) یا آن ترکیب از ماهیت معلول اول صادر شده پس ماهیت معلول اول مرکب است و آن ماهیت مرکب از واجب الوجود صادر شده است. بنابراین از واجب الوجود بیش از یکی (واحد) صادر شده که این نیز خلف است. (فرض سوم: ) این گونه است که برای معلول اول از جانب واجب الوجود، امری باشد و از جانب خودش امر دیگری. پس وقتی چیزی که برای معلول اول از جانب ذات او است به چیزی که برای معلول اول از جانب واجب الوجود است، ضمیمه شود کرات حاصل می شود؛ کثرتی که به اعتبار آن کثرت است که معلول اول می تواندن مصدر برای دو معلول به طور هم زمان باشد. این فرض سوم، حق است.
اما برای معلول اول از جانب ذاتش، امکان حاصل است و از جانب واجب الوجود، وجود حاصل است، پس معلول اول از آن جهت که ممکن است، مصدر و مبدأ برای چیزی است و از آن جهت که واجب است مصدر برای چیز دیگری است و باید اشرف علت برای اشرف قرار داده شود و وجوب اشرف از امکان است. بنابراین وجود عقل اول علت برای عقل دوم است و وجوب عقل اول، علت برای نفس است و امکان عقل اول، علت برای فلک اقصی است.
به همین ترتیب (که بیان شد) از هر عقل و نفس و فلکی (معلولها) صادر می شود تا این‌که منتهی شود به عقل اخیر (یعنی عقل فعال که مدبر احوال عالم عنصری است) این استمرار صدور، تا بی نهایت ادامه نمی یابد زیرا عقول در ماهیت، با یکدیگر مختلف هستند؛ پس شاید ماهیت عقل اخیر، صلاحیت اقتضاء هیچ عقل و فلکی را نداشته باشد. چه بسیار حکما گفتهاند: معلول اول از آن جهت که ذاتش را تعقل می کند، مبدأ برای چیزی است و از آن جهت که اول تعالی را تعقل می کند، مبدأ برای چیز دیگری است. این سخن حکماست.141

[مسأله سوم: دلائل فخر رازی در رد قاعده الواحد]
این سخن در نهایت سقوط و فروپاشی قرار دارد، به پنج دلیل:142
اول: همانا امکان معلول اول، اگر موجود باشد پس یا واجب لذاته است پس بیش از یک واجب الوجود خواهیم داشت زیرا آنچه که نیازمند به ممکن است چگونه واجب می شود؟ و اگر امکان معلول اول، ممکن باشدن یا برای او موثری نیست که این فرض محال است و یا موثری دارد که همان واجب الوجود است. بنابراین از واجب الوجود دو امر صادر شده یکی امکان و دیگری آن وجود (این محال است زیرا بنابر فرض از واحد فقط واحد صادر می شود.)
(حال که اثبات شد امکان، امر وجودی نیست می گوید) و اگر امکان موجود نباشد محال است که علت برای فلک موجود، قرار داده شود.
دوم: همانا امکان‌ها مساوی هستند چنان چه وجودات مساویاند، (وجود در همه موجودات امر واحد است) پس اگر امکان یا وجود، علت برای چیزی باشد حتما هر امکان و وجودی، علت برای آن چیز است. بنابراین ضروری است که امکان هر شیء و وجود هر شیء، علت برای عقل و فلک باشد بلکه امکان فلک علت باشد برای وجودش پس فلک موجود بالذات است بنابراین ممکن، ممکن نخواهد بود. (پس نه امکان و نه وجود، صلاحیت علت بودن را ندارند.)
سوم: بر فرض که شما عقل و فلک را متفرع بر این دو جهت (یعنی امکان و وجود) نمایید اما فلک موجود واحد نیست، بلکه مجموعهای مرکب از هیولا و جسمیت و صورت فلکی (و خلاصه اینکه) از هر کدام از مقولات نه گانه (فخر رازی در شرح اشارات و تنبیهات می گوید مقولات العشر) نوع یا انواعی وجود دارد پس چگونه این اشیاء فراوان را بر اعتبار واحد قرار می دهید؟ این مطلب اقتضا می کند که از جهت واحد بیش از یکی صادر شود

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد حرکت طبیعی Next Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد واجب الوجود، وجود ذهنی، مشترک معنوی، وجود خارجی