منابع پایان نامه ارشد درمورد نهج البلاغه، امام صادق

دانلود پایان نامه ارشد

ابن سينا در قالب نظريهي فيض از جهاتي از جمله، فاعل وجودي بودن خداوند، با عبارات و مفاهيم نهج البلاغه قرابت و سازگاري دارد. در فصول بعد به ساير وجوه اشتراک ديدگاه ابن سينا با عبارات روحاني نهج البلاغه در زمينهي خلقت اشاره مينماييم.

فصل سوم:
علل آفرينش

در مقدمهي بحث از ماهيت در فصل قبل گفتيم که براساس رئوس ثمانيه در علم منطق، دربرخورد اوليه با هر ذي وجودي که براي ذهن ما پيش از اين مجهول بوده، سؤالاتي به ذهن انسان متبادر ميشود که از جملهي اين سؤالات، پرسش از چيستي يا ماهيت آن شيء است و ما درفصل گذشته به بحث از ماهيت آفرينش از نگاه حکمت سينوي پرداختيم و اکنون در پاسخ به سؤال از”لم” يا علل وجود شيء يا همان موضوع اين فصل؛ يعني آفرينش هستيم. قبل از ورود به بحث علل آفرينش از ديدگاه ابن سينا، براي وضوح مطلب به عليت و اقسام آن ميپردازيم:

فيلسوفان مسلمان براي علت دو تعريف ارائه داده اند:
1.”أحدهما هو الشي‏ء الذي يحصل من وجوده وجود شي‏ء آخر و من عدمه عدم شي‏ء آخر.”238، علت، چيزي است که از وجودش، وجود چيز ديگر و از عدمش، عدم چيز ديگر حاصل ميشود و يا گاهي تعريف را مختصرتر کرده وميگويند:”هى ما يجب به وجودشى‏ء آخر، اوما يحصل به وجود شى‏ء آخر.”239، علت چيزي است که از وجودش چيز ديگري واجب ميگردد. اين تعريف، در واقع تعريفي اخص از علت و دامنهاش بسيار محدود است و فقط شامل علت تامه ميشود و بقيهي اقسام علل را نميتوان بر اساس اين تعريف علت ناميد. بدين جهت، وقتي فلاسفهي اسلامي، واژهي علت را به صورت مطلق به کار ميبرند، اين تعريف مد نظر آنها نيست.
2. بوعلي در کتاب “النجات” علت را چنين تعريف ميکند: “والمبدأ يقال لكل ما يكون قد استتم له وجود فى نفسه، أما عن ذاته، و أما من غيره، ثم يحصل عنه‏ وجود شى‏ء آخر، و يتقوم به‏.”240، هر چيزي که وجود فينفسه اش، يا از طرف ذاتش تمام شده باشد، يا ازطرف غير و شيء ديگري از اوحاصل شده و متقوم به او باشد؛ مبدأ ميباشد.
امام فخر رازي علت را به صورت واضحتري تعريف کرده است:
“العله ما يحتاج اليه الشى‏ء في حقيقته او وجوده.” 241، علت چيزي است که شيء در حقيقت وجودش بدان نيازمند است.
اين تعاريف مقداري ابهام دارند، اگر آنها را به صورت مطلق در نظر بگيريم، بيشتر به علت فاعلي انصراف دارند. علاوه برآن، ممکن است، اين ابهام ايجاد شود که اين تعاريف جامع نيستند؛ چون براي تحقق يک فعل، هم بايد شرايط و ابزار فراهم شود و هم موانعي براي تحقق معلول وجود نداشته باشد. اما دراين تعاريف هيچ اشارهاي به وجود شرايط و ابزار و عدم موانع نشده است.
براي رفع اين ابهام، دانشمندان اسلامي درصدد چارهجويي بر آمدند. امام فخررازي درادامهي تعريف علت در”المباحث المشرقيه”، شرايط را جزء علت مادي و آلات و ادوات را جزء علت فاعلي به حساب آورده است.242 تفتازاني نيز از جهتي با امام فخررازي موافق است که اينها جزء علل چهارگانهاند وخارج ازآنها نيستند و ازجهت ديگر نيز با ايشان مخالف است. به اعتقاد ايشان، شرايط، جزء علل خارجي و علت فاعلي محسوب ميشوند، نه علل مادي؛ زيرا علل مادي، علل داخلي اند.243
ملاصدرا نيز در “الاسفار” براي رفع اين اشکالات دو قيد ديگر به اين تعاريف افزوده و در مجموع، با سه قيد، علت راتعريف کرده است:”هو ما يتوقف عليه وجود الشيء فيمتنع بعدمه و لايجب بوجوده.”244 به عبارت ديگر؛
1. شيء، در وجودش بدان نيازمند است.
2. درصورت عدم تحقق آن(علت)، تحقق شيء(معلول)، محال است.
3. درصورت تحقق آن(علت)، وجودشيء(معلول)، واجب و ضروري نيست. به نظر ميرسد که تعريف ملاصدرا از همه کاملتر است؛ زيرا ضرورتي ندارد، بحث شود که شرايط، آلات و ادوات، جزء کدام قسم علت هستند. علاوه برآن، شامل همهي اقسام علل ميشود و انصرافي به علل فاعلي ندارد.245

ابن سينا از واژهي “علت” بسيار استفاده ميکند و يکي از مسائل فلسفهي اولي را بحث علل ومبادي ميداند و همچون ارسطو، از علل اربعه سخن ميگويد؛ با اين تفاوت که علل را بر مبناي وجود و تمايز آن از ماهيت وعروض آن بر ماهيت، معنا و تبيين مي کند. همين نگرش باعث ميشود که نظريهي عليت در فلسفهي ابن سينا چهرهي ديگري به خود گيرد و اساس تفکرات بعدي فيلسوفان مسلمان و غربي شود. از نگاه ابن سينا، علل اربعهي ارسطويي، در دوطبقه قرار ميگيرند؛ طبقهي ذات و ماهيت و طبقهي وجود.246
علل مادي و صوري، علل ذات هستند و باعث قوام ماهيت شيء ميشوند و علل وجود، که علل غايي و فاعلي هستند، سبب تحقق اين ماهيت در خارج ميگردد. اگرعلل وجود نباشند، علل ماهيت، هيچ عملي انجام نميدهند و در واقع بهخاطر علل وجود و با دخالت آنها است که علل ماهيت، دست بهکار شده و ذات شيء را قوام ميدهند. بنابراين، عليت سينوي، بر مدار وجود است و به موجب آن، وجود معلول به وجود علت وابسته است. اما اين بدان معنا نيست که عليت در نزد او منحصر در علت ايجادي و يا علت فاعلي وجود بخش ميشود. از نظر ابن سينا، هرچهارقسم از علل ارسطويي در جايگاه خود حائز اهميت هستند و با حذف يکي از آنها، معلول مادي به وجود نميآيد. اما براين نکته تأکيد ميکند که هدف نهايي از تعامل اين چهارعلت، ايجاد و تحقق شي درخارج است.247

3-1-اصل عليت در تفکر علوي

از جمله اساسى‏ترين پايه‏هاى فلسفهي اسلامى، “اصل عليّت” است كه در واقع، مادر تمامى قوانين و تفكّرات بشرى است. در نهج البلاغه خطبه‏اى است كه سيدرضى( ، به بلنداى محتواى آن اقرار كرده و مى‏گويد:” مضمون اين خطبه، در ديگر خطبه‏ها نيست. اين خطبه كه از عميقترين مسائل فلسفهي الهى مشحون است، با حمد خداوند آغاز مى‏گردد.” و سپس چنين، به شرح فرازهايي از اين خطبه پرداخته و ميفرمايد:”كلّ معروف بنفسه مصنوع وكلّ قائم في سواه معلول .”248، هر آنچه كه قابل شناخت است و مى‏توان آن را با علم حصولى حكيم و با علم شهودى عارف يافت، او ديگر”صانع” نمى‏تواند باشد، بلكه يك”مصنوع” است. هرچه كه با دانش قابل دسترسى است (خواه از روزنهي برهان، خواه از دريچهي عرفان)، اومصنوع است نه‏ صانع؛ زيرا صانعى كه خود، فكر و متفكّر و تفكّر را آفريد، “محاط” علم هيچ حكيمى نمى‏شود و اگر شهود عارف است، شاهد و شهود را هم او ساخته است و هرگز سازندهي شاهد، مشهود او نخواهد شد. بنابراين، خدا را نه با دانش، بلكه با آياتش بايد شناخت كه خود نيز فرموده است:”وَ يُحَذِّرُكُمُ اَللّ?هُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اَللّ?هِ اَلْمَصِيرُ .”249، خداوند، شما را از خود، بر حذر ميدارد. ” وكلّ قائم في سواه معلول”، هرچيزي كه به غير تكيه كند، “علتى” دارد، خواه صورتى باشد كه در مادّه است، خواه عرضى باشد كه بر موضوع است و يا نفسى باشد كه با بدن است. هرچه كه به غير خود، متكّى باشد، علّتى دارد. حال، چنانچه اين شي‏ء، مادى و وابسته و آغشته به ماده باشد، هم علّت “قابلى” دارد و هم علّت “فاعلى” و چنانچه اين شيء، يك امر مجرد بود، يعنى مادّه و موضوع و متعلق نداشت، اما به مبدأ فاعلى تكيه كرد، معلول است.”250
اين اصل علّيت (كه دربيان فوق از نهج البلاغه ذکر شد)، نظام هستى را، نظام علّى و معلولى ميداند. بنابر اين، هر موجودى كه هستيش عين ذات او نيست، معلول است و آن موجودى كه به غير خود، نه قيام حلولى دارد و نه قيام صدورى، بلكه هستى محض است، آن موجود، علّت براى تمامى معلولها است251، همانطور که حضرت علي( در اين خطبه مي فرمايد:”فهوتعالى الكلّ، و الكلّ معاليله”، خداوند، کاملترين موجود است و همهي اشياء، معلول او هستند.
حضرت(، اين اصل كلّى علّيت را در خطبهي ديگرى نيز تبيين ميكنند و نشان مى‏دهند كه منكرين نظام علّى و ملحدان، نه حجّتى دارند و نه سخن مستدلى را گفته‏اند. ايشان در اين رابطه، فرموده اند:”أنكر المقدّر و جحد المدبّر.”252، بدا به حال كسى كه تدبيركنندهي عالم را انكار كرد و مهندس جهان هستى را نپذيرفت. “زعموا أنّهم زرع بلا زارع؟”253، آيا فكر كردند كه انسان، گياه خودرويى است كه هيچ زارعى آن را كشت نكرده است؟، “هل يكون بناء من غير بان و جنايه من غير جان؟”254 آيا نزد عقلاء، هيچ بنائى، بدون معمار به پا شده است و هيچ جنايتى، بدون جانى واقع گرديده است؟ اين سخن حضرت(، تفسيرى است از اصل كلّى علّيت و از امام صادق( درکتاب شريف “اصول كافى”، روايتى در تشريح اين معنا آمده است كه فرموده اند: “ابى اللّه أن يجري الأشياء إلّا بأسباب و جعل لكلّ سبب شرحا، و لكلّ شرح علم، و لكلّ علم باب، من عرفه عرفه، و من جهله جهله، و نحن هو”255. بنابر اين، نظام آفرينش و هستى، از ديد اين بزرگ حكيم متألّه، يك نظام علّى است كه خدا، علّت است و ساير اشياء، معلول مي باشند. امّا خداوند، عالم را چگونه آفريد؟ آيا كار خدا، “تحريك مواد” است، يا “آفرينش ماده و حركت”؟256 که به اين پرسش در جاي مناسب خود پاسخ داده خواهد شد.

3-2-اقسام علت

پيش از اين بيان شد که ابن سينا در “الإشارات و التنبيهات”، علل را به چهار قسم تقسيم ميکند و مشهور نيز همين قول را پذيرفته اند.257
هر ممکن الوجودي، مرکب از ماهيت و وجود است. اين دو در تحليل عقلي، غير از يکديگرند. ممکن الوجود از حيث ماهيت و وجودش، داراي علل خاصي است. پس ميتوان گفت علل به لحاظ کلي دوقسم اند:
الف)علل وجود.
ب)علل ماهيت.
تقسيم بندي ما نيز از علل در اين پژوهش، دراين فصل، نيز بر همين اساس ميباشد. علل ماهيت دو دسته اند: يا ماهيت، با آن بالقوه است که به آن “علت مادي” ميگويند و يا ماهيت، با آن بالفعل است که به آن “علت صوري” ميگويند.
علل وجود، يا مقارن با معلولاند و يا مباين با آن مي باشند. علتي که مقارن با معلول است، “موضوع” ناميده ميشود و عللي که مباين با معلول هستند، يا عليتش، همان ايجاد است که به آن “علت فاعلي” گويند و اگر ايجاد، بهخاطر آن تحقق يابد، اين علت را “علت غايي” گويند. البته ابن سينا در اينجا فقط به چهار علت مادي، صوري، فاعلي و غايي اشاره ميکند و موضوع را مطرح نميکند.
خواجه نصيرالدين طوسي به اين مسأله اعتذار ميجويد و ميگويد: “عدم ذکر موضوع، به دليل عدم تفطن شيخ نيست، بلکه شيخ در اين مبحث، قصد استصقاء همهي علل را نداشته است و مقصودش دراين فصل، با همين چهار علت برآورده ميشد. چون شيخ در اين فصل، دربارهي علل جواهر بحث ميکند، نه علل به طور مطلق که شامل علل اعراض هم بشود. علل جوهر، همين چهارقسم است. اما اعراض به علت ديگر يعني به موضوع نياز دارند.”258
حق با خواجه نصير الدين طوسي است، چون شيخ در”الهيات شفاء”، تصريح ميکند که علل از يک جهت، چهار قسم و از جهت ديگر، پنج قسم است. به اين معنا که اگر بين موضوع و ماده فرق قائل شويم، تعداد علل به پنج قسم ميرسد و اگر اين دو را يکي بدانيم، همان چهار قسم خواهند بود.259
قطب الدين رازي در شرح خود بر”الاشارات والتنبيهات”، بعد از بيان تقسيم شيخ، تقسيم ديگري ذکر کرده و در اين تقسيم همهي اقسام علل رابيان کرده است؛ او ابتدا علت را چنين تعريف ميکند: “چيزي که وجود شيء به آن وابسته است.” وي بر اساس اين تعريف، علت را به دو دسته تقسيم کرده است:
الف) علتي که به غير خودش نيازي ندارد، علت تامه ناميده ميشود.
ب) علتي که به غيرخودش نيازمند است. آن شيء که نيازش را برطرف ميکند، نمي تواند خودش باشد؛ لذا از دو حال خارج نيست، يا آن غير، داخل در اوست و يا خارج از اوست. امور داخليريال يا شيء به واسطهي آنها بالفعل است يا بالقوه. به اولي، علت صوري و به دومي، علت مادي گويند. امر خارجي نيز يا وجود شيء در آن است يا از آن است و يا به دليل آن است يا هيچ يک از اين سه قسم نيست. به قسم اول که وجود شيء در آن است موضوع، به دومي فاعل

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد نهج البلاغه، واجب الوجود Next Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد واجب الوجود، وجود خداوند، نظام احسن