منابع پایان نامه ارشد درمورد نهج البلاغه، واجب الوجود، وجود منبسط

دانلود پایان نامه ارشد

قديم زمانى قديمى است كه مبدأ زمانى نداشته باشدو قديم ذاتى قديمى است كه مبدأ نداشته باشد وآن واحد حق است”.95 قديم بر حسب زمان ماضى، ازلى ناميده مى‏شود، پس ازل عبارت است از دوام وجوددر گذشته ودر مقابل ابد است. ابدى، وجودى است كه در آينده نهايت نداشته باشد.
پس اگر فيلسوفان بگويند:”عالم قديم است.”، مقصوداز اين عبارت اين است كه وجود خدا ذاتاً نه زماناً مقدم بر عالم و زمان است. در نظر آنان قديم مقابل حادث است. حادث چيزى است كه وجود آن آغاز زمانى دارد.96قديم بر وجودي اطلاق مي شود که وجودش از غير نباشد و اين قديم ذاتي است و همچنين اطلاق ميشود بر موجودي که وجودش مسبوق به عدم نباشدو اين قديم زماني است. قديم ذاتي اخص از قديم زماني است. حادث ذاتي نيز اعم از حادث زماني است. 97

1-1-3-2-2-کاربرد درنهج البلاغه

“فلئن امر الباطل لقديما فعل”.98اگر باطل پيروز شود جاي شگفتي نيست از ديرباز چنين بوده است.
“لم يمنعنا قديم عزنا و لا عادي طولنا علي قومک ان خلطناکم بانفسنا”.99 اينکه با شما طرح خويشاوندي ريختيم عزت گذشته و فضيلت پيشين را از ما باز نميدارد.
“وانما کلامه…..و لوكان قديما، لكان الها ثانيا”.100 قديم کسي است که قبل از او خدايي وجود نداشته باشد زيرا قديم خالق و آفريننده ندارد تا اين که مخلوق آن خالق باشد.پس قول به قديم بودن کلام الهي مستلزم قول به چندخدايي است.101″الدال علي قدمه بحدوث خلقه”.102خداوند متعال با حدوث آفرينش ازلي و قديم بودن خود را ثابت کرد.
همانطورکه درموارد استعمال واژهي”قديم” بررسي ومشاهده ميشود، معناي واژهي قديم درهمان معاني مستعمل در لغت ودراصطلاح حکمت، در نهج البلاغه شريف نيز به کار رفته است.

1-1-3-3-تجلّي

اصل آن از”جلو”و به معناي آشكار شدن و كشف كردن است.”أجليت القوم عن منازلهم فجلوا عنها”.يعنى آن عدّه را از منازلشان كوچاندم و آنها نيز بيرون رفته و جلاى وطن كردند، جلا نيز در همان معنى است.103
“السّماء جلواء”. يعني آسمان صاف و روشن وتَجَلَّى يعني چيزى كه ذاتا روشن است.در آيهي”وَ اَلنَّه?ارِ إِذ?ا تَجَلّ?ى.”104وگاهى تجلّى با امر و فعل است، مثل “فانمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ”.105 ‏
و گفته شده: “فلان ابن جلا”يعنى او مشهور است. “جَلا الأَمرَ” عنه يعني کشف وظاهرکردن آن و “أَمرٌ جَلِيٌّ” يعني آشکار. زماني که ميگوييم اين امررا برايم جلي کن يعني آن را واضح کن.
و”جلي” نقيض”خفي” يعني پنهان و پوشيده است. “جليه” به خبر يقيني گفته ميشود.106
“تَجَلِّي الشي‏ءُ” يعني آن چيز آشكار و نمايان شد.107

1-1-3-3-1-دراصطلاح حکمت

تجلّى دراصطلاح عرفان، نور مكاشفه‏ايست كه از بارى تعالى بر دل عارف ظاهر مى‏گردد و دل را ميسوزاند و مدهوش ميگرداند.كاشانى ميگويد: “از فيض ذاتى حق تعالى تعبير به تجلى سارى در حقايق ممكنات شده است كه عبارت از امداد الهى است كه مقتضى قوام عالم است و وجود منبسط است.” ابوالقاسم قشيرى مي نويسد: “تجلى ازقبل بنده، عبارت از زوال حجاب بشريت و صيقل‏كننده قلب است ازصدء طباع بشريت واز قبل خدا آشكار كردن حال عبد است و در بيان پاسخ پرسش از تجلّى وگفته شده است كه ظهور ذات است در پرده‏هاى أسماء و صفات درمقام تنزل.”108
صدرا گويد: “حق تعالى را تجلى واحدى است بر اشياء و ظهور واحدى است بر ممكنات و اين ظهور بر اشياء به عينه ظهور و تجلى دوم حق است بر ذات خود در مرتبت افعال، زيرا كه ذات حق از جهت نهايت تماميت و فرط كمال خود از ذات خود افاضه ميكند كه عبارت از ظهور دوم باشد بر نفس خود و روا نباشد كه ظهور اول عين ظهور دوم باشد زيرا ظهور دوم تابع ظهور اول است وظهور دوم عبارت از نزول وجود واجبى است در مراتب افعال كه به نام افاضه و نفس رحمانى و عليت و تأثير و محبت افعاليه و مبدأ تكثر اسماء و صفات است. تجلى اول بروز و ظهور اشياء است و تجلى دوم تطور و تكثر آنها است و اگر دقت شود يك تجلى و ظهور است كه منحل به دو تجلى و ظهور ميگردد.جميع ماهيات و ممكنات مرائى وجود حق‏اند و مجالى حقيقت مقدسه‏اند و بر حسب بعد و قرب به ذات واجب نمودارى آنان متفاوت است.”109

1-1-3-3-2-کاربرد درنهج البلاغه

“فتجلّي لهم سبحانه في کتابه”.110 از اين رو خداوند سبحان بى‏آن كه با چشم ديده شود در خلال آيات كتابش بر آنان جلوه كرد.
“بها تجلّي صانعها للعقول”.111 به آفرينش موجودات، خالق آنها براى عقول تجلى كرد.
“بل تجلّي لها بها”.112 بلكه به وسيله افكاربر آنها تجلى كرده است.
“ان الله سبحانه و تعالي جعل الذکر جلاء للقلوب”.113 پروردگارسبحان، ياد خود را روشنىبخش دلها قرار داد.
“قداعذر اليکم بالجليه”.114 زيرا خداوند با دليلهاى روشن عذرى برايتان باقى نگذاشته است.
“وتؤول الي فظاعه جليه”.115 و به رسوايى بزرگ آشكارى منتهى مى‏شود.
روشن گرديد که واژهي تجلّي در کاربرد خود درنهج البلاغه به معناي لغوي روشني بخشي و آشکارا بودن وجلوه کردن آمده است.

1-1-3-4-تطوّر

طور،اصلي است که دلالت بر معناي واحدي ميکند و آن امتداديک شيء است در زمان ومکان.116 همچنين به معناي حالت، وضعيت، اندازه وحدّ،هيأت و چگونگى ميباشد.”تَطْوِيراًالشي‏ءَ” يعني آن چيز را از گونه‏اى به گونه‏اى بهتر درآورد.117 اطورا يعني حالات مختلف و گوناگوني وحدود.118
خداونددرقرآن فرموده است:”وَ قَدْخَلَقَكُمْ أَطْواراً”119 گفته شده که اين کلام اشاره دارد به گفتارديگري از خداوند در آيه اي ديگر که ميفرمايد:”ماشمارا از خاک،سپس از نطفه،سپس از علقه،سپس از مضغه آفريديم.”120 و همچنين اين کلمه(طور)اشاره دارد به کلام خداوند که ميفرمايد:”واختلاف زبانها و رنگهايتان”121.يعني گوناگوني در خلقت و اخلاق.122

1-1-3-4-1-دراصطلاح حکمت

لفظ طوربه معنى حال، و جمع آن اطوار است. خداوند فرموده است:””وقَدْخَلَقَكُمْ أَطْواراً”123 يعنى به انواع و حالات مختلف آفريد.گفته مى‏شود كه مردم چند جوراند، يعنى انواعى هستند داراى حالات مختلف.در زمان ما از اين اسم، فعل تازه‏اى مشتق كرده و گفته‏اند: فلان چيز تطوّر پيدا كرد،يعنى ازطورى به طور ديگر منتقل شد.124
وقتى شيئى ازحالتى به حالت ديگر منتقل مى‏شود، هريك از حالات مذكور غير ازديگرى است. الفاظ تطوير و تطوّر را از اين ريشه مشتق كرده‏اند.تطوّر در فلسفهي جديد داراى چندين معنى است:
اول‏ به معنى نمو و مقصود از آن اين است كه مبدأ داخلى (شى‏ء) از حالت كمون به حالت ظهور انتقال يابد،تا به نهايت رشد خود برسد.مانند مبدأ حيات كه نموّ مى‏كند و منبسط مى‏شود و در ماده، حالات گوناگون از قبيل نطفه، علقه، مضغه، استخوان و عضلات پيدا مى‏شود.
دوم‏ به معنى تغيير تدريجى آرام تحت تأثير علل خارجى.
سوم‏ به معنى تغييرى كه متوجه غايت و هدف ثابت و معينى باشد و در مراحل پى در پى كه بتوان از پيش آنها را معين كرد، انجام گيرد.
چهارم‏ به معنى انتقال از ساده به پيچيده و از همجنس به ناهمجنس و يا از مجانست بيشتر به مجانست كمتر.حال اگر تطور دال بر نموّ فرد و انتقال او از نقطهي بسيط آغازين يك بعدى به سن رشد با ابعاد گوناگون باشد، تطور فردى ناميده مى‏شود و اگر دال بر تطور نوع واحد به انواع متعدد باشد، تطور نوعى ناميده مى‏شود.
تطوراز طريق تنوع صورت مى‏گيرد، به اين طريق كه مادهي اوليه به اقسام مختلف تقسيم مى‏شود و موادى كه از آن به وجود مى‏آيد انواع گوناگون دارد و داراى احوال مختلف و سرشت‏هاى متفاوت است.
همينطور است در مورد يك نوع متجانس كه تدريجا زياد مى‏شود و افراد آن، تحت شرايط موجود به اقسام و كيفيت‏هاى مختلف افزايش مى‏يابد. تنوع ادامه مى‏يابد و وظايف افراد يك نوع دركنار يكديگر، جنبه اختصاصى پيدا مى‏كند و هر چه از لحاظ تخصص، وظايف بيشتر باشد، همكارى بيشتر است وهرفيلسوفى كه معتقد به تغيير و ارتقاء يا تنوع همراه با تكامل و پيوستگى موجودات و تبدل آنها و تبديل اشياء به يكديگر باشد، فيلسوف تطوّرى است.125
بيشتر دانشمندان امروز معتقدند كه تطور متضمن معنى ارتقاء است. اما اگر مقصود ما از تطور صرف دگرگونى باشد، نمى‏توانيم معنى ارتقاء را به آن ضميمه كنيم. زيرا تطور در اين حالت دال بردگرگونى‏هاى ضروريى است كه به شى‏ء تعلّق مى‏گيرد، بدون اينكه متوجه غايت معينى باشد، درحالى كه ارتقاء به معنى حركت از مرحلهي پست به مرحله عالى و از خوب به بهتر است. پس درهرارتقائى تبدّل هست اما درهر تبدّلى ارتقاء نيست.126

1-1-3-4-2-کاربرد درنهج البلاغه

“بين اطوار الموتات و عذاب الساعات”.127 گناهکار ميان مجازاتهاى گوناگون و كيفرهاى كشنده گرفتار است.اطوار يعني حالات مختلف و انواع متباين.
واژهي تطوّر درسخنان امام علي( در نهج البلاغه به کارنرفته است وتنها مشتقي ازاين واژه(أطوار) درنهج البلاغه آمده است.

1-1-3-5-حلول

اصل آن از حل است وحلول يعني ظهور. وقتي ميگوييم :”حَلَّ بالمكان”، يعني قرارگرفتن در آن مکان وحلول مخالف و نقيض ارتحال يعني کوچيدن است.128

1-1-3-5-1-دراصطلاح حکمت

حلول چيزى در چيزى عبارت از نفوذ و دخول چيزى است در چيز ديگر و فرود آمدن و نزول در مكان و از نظر فلسفه “حلول الشي‏ء فى الشي‏ء ان يكون وجود الحال فى نفسه عين المحل” و بالاخره حلول عبارت از بودن شى‏ء است به نحوى كه وجود آن حال، فى نفسه وجودش براى محل باشد بر وجه اتصاف. تعريفهاي متعددى براى حلول شده است از جمله:
الف- حلول عبارت از اختصاص چيزى است به چيز ديگر به نحوى كه اشاره به هر يك عين اشاره به ديگرى باشد.
ب- حلول شى‏ء در شى‏ء ديگر مانند حلول اعراض در اجسام كه حلول حقيقى است.
ج- حلول عبارت از سريان چيزى است در چيز ديگر.
د- حلول عبارت از تعلق شى‏ء است به شى‏ء ديگر به نحوى كه يكى صفت و ديگرى موصوف باشد، مانند بياض كه متعلق و حال در جسم است.129

1-1-3-5-2-کاربرد درنهج البلاغه

واژهي حلول پنج مرتبه درنهج البلاغه به کاررفته است و همگي به معاني فرودآمدن و ورود درچيزي استعمال گرديده است، مانند فرازهاي زيراز سخنان امام عليه السلام:
“…قبل ارهاق الفوت و حلول الموت”.130 قبل از دست رفتن فرصت و فرودآمدن مرگ.”و وطيء المنزل قبل حلولک”.131 قبل از ورود،آن منزل را آماده ساز.

1-2-مباني کلي وچارچوبهاي نظري مسألهي آفرينش درحکمت سينوي

1-2-1-مباني هستي شناسي

انسان درسلوک عقلي مخصوصا فلسفي نميتواند بدون نظام (سيستم) به فعاليت بپردازد. بستگي فعاليت ذهن به نظام پويا يک ضرورت معرفتي است. پويايي نظام فلسفي در ايجاد ايدهها وتئوريهاي بنيادين وفراهم کردن زمينهي نوآوري و ابداعهاي متناسب با بستر اجتماعي خويش نمودپيدا ميکند.
ابن سينا باتکيه برانبوهي ازمعارف بشري که درطي دوران دويست سالهي پيش از اوبه وسيلهي مترجمان وشارحان ومفسران وفلاسفهاي چون فارابي و ديگران درقلمرو مسلمين فراهم آمده بود به ساماندهي منسجم ايده ها و آموزه هاي فلسفي مبادرت ورزيد. وي هنرمندانه به ساختن نظام فلسفي خويش پرداخت که تفسير عقلاني واقعيت و داراي ساختار نظري است. پس نقطهي آغاز نظام او”واقعيت”يا موجود بما هو موجود است. او شيوهي عقلي ورويکرد استدلالي را براي شناخت فلسفي در پيش گرفت و با تدوين کتاب شفا در ابتداي نظام فلسفي خويش روش خود را طرح نمود. اصليترين و محوريترين جهتگيري در نظام فلسفي ابن سينا که همه اجزاء نظام او را تحت تأثير قرار داده و به همه آنها جهت داده است تبيين واجب الوجود بالذات است که از طريق دين در ذهن او ترتيب يافته بود. از اينرو نظام او جهت هستي شناسي(وجود شناسي) پيدا کرده است. پس واجب الوجود بالذات در کانون نظام او و اساس آن است. اين اساسيترين بن نظام فلسفي ابن سينا، منظري کلي براي اوفراهم آورده که ذهن او دربسترآن به بررسي مسائل ميپردازد و از آن منظر به جهان نگاه ميکند و نيتها و دلايل او که مايهي عمل و گرايش

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد نهج البلاغه، واجب الوجود، زمان گذشته Next Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد مفهوم وجود، واجب الوجود، اصالت وجود