منابع پایان نامه ارشد درمورد سبک نوشتاری، عرصه عمومی، فلسفه غرب

دانلود پایان نامه ارشد

هایدگر از «هستی» است. هسته‌ي مرکزی انتقاد او درباره تفکر هایدگر باز هم مربوط به ابهام و پیچیدگی زبانی آثار اوست. هرمان فیلیپس با بررسی آثار هایدگر در پرتو سرگذشتِ زندگی‌نامه‌ای او نوعی رابطه‏ی پیچیده و حتی متحول شونده را بین آثار او و کاتولیسیسم یا مسیحیت به طور كلي می‌یابد. او با اشاره به اینکه چندان دشوار نیست که رشد مذهبی شخصی هایدگر را در آثار نخستین‌اش ردیابی کنیم تلاش می‌کند تا مراحل گوناگون مسیحی‌اندیشی را در آثار او نشان دهد. او در نهایت تفکر هایدگر در دوره دوم را به نوعی پسایکتاپرستی10 تعبیر می‌کند و می‌نویسد هسته مرکزی ایده پسایکتاپرستی این نکته است که یکتاپرستی سنتی مرده است زیرا هستی به اشتباه به صورت یک هستنده یعنی خدا تفسیر شده است. پسایکتاپرست تلاش می‌کند تا با تخریب تاریخ یکتاپرستی دین را از نابودی نجات دهد. در این صورت ایمان حقیقی و اصیل همانا تفکر درباره هستی است (Philipse, 1998, p174).
علاوه بر این فیلیپس با تمرکز بر اساسی‌ترین دغدغه فلسفه‏ی هایدگر یعنی اختفای وجود نشان می‌دهد که می‌توان پوشیدگی هستی را با «غیبت خدا» در مسيحيت مقایسه کرد. او نتیجه می‌گیرد که ما هرگز نمی‌توانیم «جستجوی برای خدا» را بفهمیم مگر اینکه خود او لطفش را به ما ارزانی دارد. به همین ترتیب از آن‌جا که هستی خودش را از ما پنهان کرده است نمی‌توانیم «پرسش از هستی» را فهم کنیم. این ناتوانی ما برای درک پرسش از هستی و در نتیجه غفلت تاریخی ما از آن، ترجیع‌بند کتاب مهم دوره‏ی دوم فکری هایدگر یعنی ادای سهمی به فلسفه است (Philipse, 1998, p173).
در نهایت هرمان فیلیپس که نقدش به هایدگر را در قالب سنتی تحلیلی پیش می‌برد به نکته اصلی نقد هایدگر می‌رسد. او با تکیه بر تفسیرش از خصلت پسایکتاپرستانه تفکر هایدگر نشان می‌دهد که لازمه‏ی این نوع از فلسفه‌ورزی در افتادن به ابهام فراوان و زبان غامض و ناآشکار است. وفق رأی او، آثار هایدگر به دلیل ابهام فوق‌العاده زیادشان در برابر انتقاد مقاومت می‌کنند. در واقع به نظر می‌رسد که هایدگر چنین می‌پنداشته است که بیان شفاف آن چه که او درصدد گفتنش بوده است لاجرم پروژه‏ی فلسفی او را با شکست و ناکامی مواجه خواهد کرد. چه اینکه در ادای سهمی به فلسفه می‌نویسد: «اقدام برای اینکه چیزی را به کسی بفهمانیم انتحار فلسفه است.» تحلیل فيليپس از چهر‏ه‏ی پسایکتاپرستانه‏ی هایدگر، توضیح می‌دهد که چرا این بیان مربوط و مرتبط با فیلسوفی پسایکتاپرست است. به محض اینکه استراتژی پسایکتاپرستی علنی شود، تأثیرگذاریش را از دست خواهد داد. به این ترتیب گرایش بنیادی فلسفه هایدگر گونه‌ای خواست مذهبی از کار درمي‌آيد؛ تلاشی برای تبدیل شدن به مؤمنی اصیل از طریق فائق آمدن بر سنت مسیحی. به علاوه هایدگر در رساله راه من به سوی لحظه‏ی کنونی نوشته شده به سال 8-1937 می‌نویسد این واقعیت اساسی که درونی‌ترین تجربه‌ها و تصمیم‌ها به عنوان اموری اساسی باقی می‌مانند متضمن دور نگه داشتن آن‌ها از عرصه عمومی است. هایدگر در اینجا تأیید می‌کند که نوشته‌های فلسفی او با نوعی برنامه‏ی پنهان دینی شکل گرفته‌اند و این واقعیت به خوبی نشان می‌‌دهد که چرا آن‌ها بسیار دشوار فهم هستند (Philipse, 1998, p291).
وی در مقام جمع‌بندی انتقاداتش درباره هایدگر به صراحت درباره رویکرد خود و مدافعان بی‌چون و چرای هایدگر سخن می‌گوید. به زعم او در ميان پيروان مكتب هايدگري عقيده‌ای با اين مضمون رایج است كه ارزيابي انتقادي از تفكر هايدگر ناممكن است چرا كه نشدني است كه همزمان هم بخواهيم انديشه‏ی او را بفهميم و هم همزمان ارزيابي انتقادي كنيم. اما در مقابل، فيلسوفان تحليلي معتقدند كه اين كار صرفا نوعي دفاع زباني و مصونيت‌بخشي ادبي نسبت به هايدگر است. با اين حال من تلاش کردم تا نشان دهم كه اين دفاع بلاغي از هايدگر صرفاً كاري در محدوده سبک نوشتاری و بيان خاص او نيست بلكه ريشه در ساختارهاي بنيادي تفكر هايدگر دارد (Philipse, 1998, p18).

والتر كافمن و نقد نيچه‌اي از هايدگر
يكي ديگر از نمونه‌هاي بسيار جالب توجه نقد هايدگر در آمريكا نمونه نقدي‌ است كه والتر كافمن11 بر اساس تلقي‌اش از نيچه بر هايدگر نوشته است. ما به شكلي خلاصه به رئوس نقد او كه به خصوص بر مباحث زباني متمركز شده است اشاره مي‌كنيم.
اصطلاح‌پردازي شبه‌كانتي: والتر كافمن با اشاره به ثنوي‌گرايي انديشه‏ی هايدگر در تحليل وجود انساني (دازاين) كه بر تضاد خودینگی و ناخودینگی متكي است، خاطر نشان مي‌كند «برنامه او هيئت اصطلاحات كانتي را تداعي مي‌كند و تصور مي‌شد كه فراتر از قياس با علوم تجربي باشد. چه آن كه هايدگر در عمل اميد بر آن داشت كه يك بنياد براي اين منظور تجهيز نمايد.» (کافمن، ص6-295). وي معتقد است كه كتاب هستي و زمان هايدگر به معناي يك Grundlegung بود كه «وجود شناسي بنيادين» را نقطه‏ی آغازي براي ساختن متافيزيك مي‌دانست. «وجودشناسي بنيادين» يكي از اين اصطلاحات شبه‌كانتي است كه كافمن علاقه‏ی زيادي براي بررسي معناي اين اصطلاح و رابطه‌هاي گوناگون و تودرتوي آن با ديگر خاص‌واژه‌ها و اصطلاحات هايدگر نشان مي‌دهد. وي با برشمردن تعداد زيادي از اين اصطلاحات كه همه آن‌ها معناي مشابه با بحث اصلي او درباره «وجودشناسي بنيادين» دارند، مي‌نويسد: «استفاده ماهرانه و متخصصانه هايدگر از يك اصطلاح نامأنوس و غريب بي‌آن كه بتواند خود مبين خود باشد و يا از ظرافت و دقت بهره برده باشد، چيزي بر اصطلاح‌شناسي دقيق و مستعمل نمي‌افزايد. اين در حالي‌ است كه رويه‏ی وي مأخوذ و مبتني بر شيوه‏ی كانت است با اين تفاوت كه او در اين خصوص كمتر از كانت اعتبار دارد… بهره‌ بردن از ده عنوان پُرهيبت و رعب‌انگيز در فهرست مطالب و در متن كتاب بي‌آنكه هيچ تعريف روشني از آن ارائه شود و در عين حال كه جملگي به يك معنا و يك رويه‏ی واحد ارجاع مي‌دهند… از چنان اهميتي برخوردار است كه آدمي مي‌تواند آن را موضوع كتابي كند كه نهايتاً منجر به مباحثات بي‌ثمري مي‌شود.» (همان، ص292-291). يكي از نمونه‌هاي بسيار جالب توجه در واژگان فلسفي هايدگر و كانت و خصلت دلبخواهي و ‌ناروشن كاربرد‌هاي آن‌ها، توجه به تمايزي است كه كانت بين Transzendent و Transzendental برقرار مي‌كند كه در زبان بنياني نداشت و آنقدر دلبخواهي بود خود كانت دائما يكي از اين دو را زماني به كار مي‌برد كه منظورش ديگري بود! (همان، ص311). مشابه اين تمايزگذاري دلبخواهي را مي‌توان در كار هايدگر با واژه‌هاي exsistenziell و exsistenzial مشاهده كرد.
والتر كافمن معتقد است كه اين اصطلاح‌سازي‌ها بر خلاف ظاهرشان كه مي‌خواهند نشان دهنده وضوح علمي و جديت انديشه باشند، نوعي تظاهر به جديت دروغين و فريبنده را بر ملا مي‌كنند. از سوي ديگر ابداع اصطلاح از جانب هايدگر مسبوق به هيچ سابقه هنري و ادبي نيست و حتي تكرار مكرر و ملال‌آور و گسترده آن‌ها مايه كسالت است و بي‌آن‌كه نياز باشد اسباب گمراهي است. هايدگر اين ابداع‌هاي زباني متنوع و پيچيده را به كار مي‌گيرد تا به خواننده القا كند كه مباحث او درباره انسان و ديگر موضوعات فلسفي در پرتو پرسش بنيادي بسيار عميق‌تر و پيچيده‌تر از همه پرداخت‌هاي تاريخ فلسفه است.
به زعم كافمن، همه آن‌چه هايدگر در هستي و زمان آورده نوعي انسان‌شناسي مشكوك و معيوب است. با اين حال تلاش مي‌كند تا با ساخت و پرداخت دستگاه پيچيده‌اي از نوواژه‌ها و خاص‌واژه‌هاي فلسفي، طريق تفكرش را واجد بيشترين اهميت در تاريخ فلسفه غرب نشان دهد. كافمن براي روشن كردن اين معنا به مباحثه بسيار معروف كاسيرر و هايدگر اشاره مي‌كند كه در آن‌جا هايدگر درباره مباحثش در كتاب هستي و زمان درباره انسان مي‌نويسد: «بحث درباره وجود انسان در كتاب هستي و زمان يك انسان‌شناسي فلسفي نيست بلكه بسي ظريف و بيش از حد تخصصي است.» (همان، ص297). اساس انتقاد والتر كافمن به هايدگر، پرسش از همين خصلت انسان‌شناسانه و به تعبير او روان‌شناسانه تفكر هايدگر است. كافمن معتقد است كه بخش اعظم و اصلي كتاب هستي و زمان با وجود انساني (Dasein) و خويشتن‌فهمي انسان سر و كار دارد و بسياري از بخش‌هاي آن حاوي نكاتي درباره روان‌شناسي يا انسان‌شناسي است؛ با اين حال، خود هايدگر كراراً تأكيد مي‌كند كه چنين نيست. فرار هايدگر از تعلق مباحثش به انسان‌شناسي و روان‌شناسي، زير ذره‌بين نقادي كافمن قرار مي‌گيرد و همچنين تحليل وي از ابهام و پيچيدگي زباني متن هايدگري مبتني بر همين مباحث است. وي با اشاره به اينكه كار هايدگر بايد در نسبت با تلاش كانت براي طرح‌ريزي يك ‌Grundlegung فهميده شود، متذكر مي‌شود كه تلاش هايدگر براي فرار از هر نوع مباحث تاريخي يا روان‌شناسي ناشي از خواست رسيدن به يك يقين بي‌زمان است كه خود ميراث بسيار مهم پديدارشناسي و سنت كانتي است، به ويژه اگر اين خواست را در رابطه با واژه‏شناسی شبه‌كانتي هايدگر بفهميم. بافت پيچيده و گنگ و پرابهام اصطلاحات هايدگر نتيجه ضروري و طبيعي خواست رسيدن به يقين بي‌زمان درباره وجود انساني است. هايدگر نمي‌خواهد بپذيرد كه آنچه براي تحليل دازاين مشغول به آن است، با مباحث موجود در روانشناسي و انسان‌شناسي همپوشاني دارد. او در تحليل اگزيستانسيال‌هاي دازاين هيچ توجهي به مباحث فرويد و نيچه نمي‌كند و همه اين‌ ضديت با علوم و روان‌شناسي ريشه در خواستِ رسيدن به يقين و حقيقتِ بي‌زمان دارد. كافمن با اشاره به تفصيل هايدگر درباره زمان‌مندي مي‌گويد: «به رغم همه سخنان هايدگر درباره زمان‌منديِ گذرا و موقت بودن يا تاريخ‌مندي يا تاريخي‌انگاري، سندي در كتاب هستي و زمان نمی‏توان يافت كه مقولاتِ «هستي‌شناسي اگزيستانسيال» يا «تفسير اگزيستانسيال» يا «هرمنوتيك دازاين» مشمول اين خصلت زمان‌مند و تاريخ‌مند باشند.» (همان، ص309-308). تلاش براي استخراج اگزيستانسيال‌هاي دازاين به عنوان حقايقي ابدي و استعلايي، مستلزم به كار انداختن زباني با واژگان نامأنوس و غريب و مبهم است. از نظر كافمن سبُكي و جنب و جوش و نشاط زبان گوته و نيچه و اصطلاح‌پردازي‌هاي دقيق و شفاف فرويد نمونه مناسبي از زبان در خدمت تفكر راه‌گشا و عقلاني است.
خردستيزي مسيحي و استبداد زباني: از سوي ديگر اين مجموعه اصطلاحي بد تركيب، به خوبي در خدمت خوانش از بالا به پايين و مقتدرانه و مستبدانه هايدگر از متون فلسفي و شاعرانه است. وي با نام‌گذاري تفكر هايدگر به «تفكر تفسيرگرا12» مي‌نويسد: «متفكر تفسيرگرا متن خود را مرجع خويش مي‌سازد و آراء خويش را در دل متن مي‌خواند و مي‌يابد و بعد خودكامانه همان آراء را به سوي متن ارجاع مي‌دهد.» (همان، ص302). در واقع بخشي از پذيرش بالاي تفكر هايدگر در ميان شاگردان فلسفه در نيمه قرن بيستم در آلمان به همين خصلت توأمان اصطلاحات رنگارنگ و پرابهام از سويي و خشونت و استبداد موجود در بيان و تفسير هايدگر از سوي ديگر مربوط است و آشكار است كه اولي به خوبي در خدمت دومي قرار مي‌گيرد؛ همچنان‌كه متون فلسفي و شاعرانه به شايستگي در خدمت تفكر و تفسير مقتدارنه هايدگر سر خم مي‌كنند.
با اين حال نكته بسيار اساسي‌تري كه كافمن مورد توجه قرار مي‌دهد عقل‌ستيزي و منطق‌ستيزي شديد هايدگر است كه نتيجه طبيعي آن، به كار گرفتن زبان و بيان مغلق و مبهم است. كافمن اين خردستيزي را به حال و هواي مذهبي تفكر هايدگر درباره هستي و پيشينه‌ كاتوليكي او مرتبط مي‌كند و با اشاره به كلام نيچه كه «خدا مرده است…ما هنوز بايد بر سايه‏ی او غلبه كنيم»، مي‌نويسد: «به طور قطع هستي از نظر هايدگر يكي از اين سايه‌هاي خداست و به خوبي مي‌توان دريافت كه او چگونه هستي را به جاي خدا گرفته است.» (همان، ص294). و در نهايت خصلت خردستيزِ مسيحي و كاتوليكي هايدگر را با جمله‌اي از كارل لويت13 تمام مي‌كند كه «هايدگر يك متأله نفي‌گراي مسيحي بود كه رسالت ويران كردن پيش‌فرض‌هاي منطق و عقل انساني را برعهده گرفته بود.» (همان، ص304). خواننده‏ی دقيق براي سنجش سخن كافمن مي‌تواند به خوبي رابطه بين ابهام و خودساختگي پر پيچ و خم زبان هايدگر را با

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد برتراند راسل Next Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد تاریخ فلسفه، فلسفه هنر