منابع پایان نامه ارشد درمورد سازمان ملل، توسعه انسانی، ایدئولوژی، رویکرد سیستمی

دانلود پایان نامه ارشد

اصلح) میگردد. امروزه دیدگاه رایج این است که فقر، کمتر محصول رخوت و تنبلی فرد یا نظمی طبیعی است و بیشتر ناشی از ساختار جامعه است. بهرحال، این فرض در آمریکا کمتر از دیگر کشورهای غربی رواج دارد . بسیاری از آمریکایی ها تمایل دارند که فقرا را به دو طبقه تقسیم کنند : فقیر و مستحق واقعی و بقیه فقرا. اقتصاددانانِ معتقد به مفید بودن پرداختهای نقدی یا یارانه های درآمدی در جنگ با فقر در برابر برنامه های خدماتی- آموزشی، گاهی کنار گذارده میشوند. وقوع رکودبزرگ فقر را قابل توجه و احترام نمود. وقتیکه مردم سخت کوش طبقه متوسط، به زیر خط فقر خزیدند، جذابیت تفسیر اسپنسریها از فقر نیز کاهش یافت. علاوه بر این، انگیزه اصلی برای ایجاد دولت رفاه در طی رکود، نه ایجاد یک موسسه خیریه بلکه بقای یک ملت بود. امروزه نیز رهبران عمومی، بیشتر دوست دارند که فقر را ناشی از بیماریهای اجتماعی بدانند. در نظریه سرمایه انسانی، فقیر، فردی است که بهره وری پاییني دارد. برخی نیز تقاضای ناکافی و نامناسب را موجب رکوداقتصادی و درنتیجه فقر میدانند و لذا بر راه حل رشد اقتصادی، تاکید میکنند. برخی تبعیض را برجسته میکنند. برخی نیز به فرهنگ فقر که حال حاضر نگر است، اشاره میکنند. بنابراین گاهی این سئوال مطرح میشود که آیا خطمشیهای رفاه اجتماعی میتواند با حذف انگیزه های کار، معضل فقر را حل کنند یا اینکه خود منجر به تولید فقر میشوند؟ مکتب نئوکینز حاکم بر سازمان ملل تا دهه1960 و دولتهای رفاه معتقد به فلسفه خط مشی گذاری انتقال گرایی (گرفتن از دارا به نفع محرومان) بودند و مزایای ناشی از چنین انتقال درآمدی را هم متعلق به محرومین و هم متعلق به جامعه میدانستند چرا که درآمدهای اضافه شده به افراد فقیرتر اجازه میداد که آنها بدنبال فرصتهای تحصیل و استخدام بگردند و بنابراین تولید تقویت گردد و جامعه نفع ببرد. بااینحال پیگو به مقاطعی اشاره میکند که برگشت(به معنای اقتصادی آن) در اقتصادرفاه انتقال گرا، کاهش می یابد یا مشاهده شده است که دولتها اغلب متعهد به ارائه مزایا به فقرا حتی در زمانهای تورم هستند و بنابراین به مارپیچ تورم کمک میکنند. پس دوباره این سئوال مطرح میشود که کدام خطمشی، عاقلانه است؟ انتخاب خط مشی البته تنها تحت تاثیر عاقلانه بودن آنها نیست. گاهی لایه ای اخلاقی و گاهی نیز سیاسی، برتصمیمات پوشانیده میشود و برای مثال ایده ضرورت تأمین فقرا، صرفنظر از اینکه بهره اقتصادی برای اینکار وجود داشته باشد یا نداشته باشد، تقویت میشود. اين ديدگاههاي مختلف و گاه متناقض، تصميم گيري براي خطمشي گذاران را با دشواري مواجه ميسازد بطوريكه حتي در گام تعيين اهداف نيز رسيدن به اجماع گاهي غيرممكن به نظر ميرسد.
همچنين اسنادنشان ميدهند كه درطي زمان، ضرورت يكپارچه شدن خطمشیها و برنامه ها درزمينه های مختلف(از جمله چهار ايده محوري سازمان ملل یعنی بسط صلح و امنیت؛ توسعه اجتماعی و اقتصادی؛ بسط حقوق بشر و نیز استقلال و حاکمیت کشورها)، توسط برنامه ريزان درك شده است، لذا خطمشی گذاریهای عمومی درزمینه های مختلف درسطوح جهانی، منطقه ای و ملی توأم با ظرایف خاصی میباشند که برنامه ریزیهای سنتی و بخشی نگرانه کشورها را دچار استحاله نموده اند بطوریکه امروزه میتوان ادعاکرد که خط مشی گذاران عمومی درکشورها ابتدا باید به مداقه در برنامه های جهانی سازمان ملل بپردازند و حتی الامکان برنامه های خود را درانطباق با برنامه های جهانی سازمان ملل تدوین نمایند چراکه برای مثال رسیدن به آرمانی چون محوفقر در یک کشور، بی توجه به تغییرات آب و هوایی، مسائل زیست محیطی، مشکلات جهانی(که نیاز به تلاشی جهانی و توسط همه کشورها، برای حل آن وجود دارد)، تلاش برای احقاق حقوق بشر و تحقق صلح و امنیت و… ، دستاوردها را ناپایدار و در معرض تهدید قرار میدهد(برای نمونه میتوان به از دست رفتن نتایج برنامه های مبارزه با فقر شدید در اثر سونامی، بحرانهای مالی سال 2007 به بعد، جنگهای داخلی سوریه و مصر، اشاره نمود). درك ضرورت یکپارچگی برنامه ها توسط برنامه ريزان درون و برون سازمان ملل، اهميت به سزايي دارد و اسناد نشان ميدهند كه با وجود طرح ايدئولوژي توسعه انساني دردهه1990 براي يكپارچه سازي برنامه هاي سازمان ملل، همچنان برنامه ريزيهاي سازمان ملل درعمل بصورت بخشي نگرانه تهيه ميشوند و حتي برنامه هاي تدوين شده توسط سازمان ملل يا دفاتر منطقه اي آن براي يك كشور بصورت بخشي تهيه ميشوند و حداكثر دفتري براي هماهنگي اين برنامه ها بوجود مي آيد(مثل مدل بكار رفته در بروندي در2005 يا شواهدي مبني بر صدور احكام مبهم و گاهي متناقض كه توسط موسسه بین مللی صلح در سال 2010 تصريح شده است) و درحقیقت رویکرد مدیریت پورتفولیو بکار میرود تا روابط داخلی خط مشیها و تاثیر و تاثر آنها را بطورمنظم ارزیابی و نظارت کند که البته با رویکرد برنامه ریزی جامع و یکپارچه سازی برنامه ها بدان معنا که در ایدئولوژی توسعه انسانی مطرح شده است، تفاوت دارد.
مرور ادبیات برنامه ریزی و مقایسه تطبیقی آنها با یافته های تحقیق، درک چیستی برنامه ریزی برای جهان را میسر و شناخت شباهتها و تفاوتهای آن با برنامه ریزیها و خطمشی گذاریهای متداول را ممکن میسازد که در ادامه به برخی از آنها اشاره میشود:
برنامه ريزي براي جهان، گرچه گاهي با جهاني سازي مشتبه ميشود ولي امري فراتر از جهاني سازي و نيز فربه تر از برنامه ريزي براي سازمانها غير انتفاعي و بين مللي است و خلاء نظريه پردازي براي آن احساس ميگردد. علم مدیریت و دانش برنامه ریزی، بیشتر متمرکز بر برنامه ریزی برای شرکتهای سود محور و انتفاعی بوده است ولی در برنامه ریزی برای جهان درون سازمان ملل، اغلب کسب سود، هدف غایی نیست و گاهی اصلاً جزء اهداف نمیباشد، خدمات ارائه شده اغلب در انحصار سازمان ملل میباشند یا نیمه انحصاری اند(مثل ارائه امنیت و صلح بشری، محو فقر شدید و …)، فعالیتها باید بر طبق قوانین و مقررات باشند(تبعیت از منشور ملل متحد، اعلامیه حقوق بشر و …)، نحوه عملکرد و رفتار سازمان ملل در کانون توجه ملتها میباشد، سیاست بر آن بسیار اثر گذار است، فوریت و تداوم ارائه خدمات آن اهمیت دارد، حوزه اثرگذاری آن اغلب جهانی است، رهبری آن به توانمندیهای خاصی نیاز دارد و لذا پدیده برنامه ریزی برای جهان تطابق بیشتری با خط مشی گذاری عمومی پیدا میکند تا با روشهای برنامه ریزی مطرح شده برای شرکتهای بخش خصوصی. بااینحال میتوان ایده هایی از روشهای برنامه ریزی و مکاتب استراتژی ارائه شده برای شرکتهای خصوصی، اخذنمود و از آن ایده ها در فرایند برنامه ریزی برای جهان، استفاده کرد. برای مثال درکنار تعیین اهداف و شاخصهای دستیابی بدانها و نیز تعیین مدت زمان تحقق آنها باید هزینه های اجرای برنامه ها نیز مشخص شوند که تعیین بودجه برنامه های جهانی یا نحوه تأمین منابع آنها، در برنامه ریزیهای سازمان ملل، بنحو مناسبی مورد اهتمام قرار نمیگیرد و بیشتر اعانه محوری بعنوان راه حلی اساسی مطرح میشود(همچنانکه ایده اساسی مطرح شده از نظر ساکس بعنوان استراتژیست سازمان ملل در زمینه اهداف توسعه هزاره سوم و دستیابی سریعتر بدان نیز استفاده از اعانه ها میباشد) و البته این عامل زمینه ای ممکن است موجب برخی اعوجاجات در برنامه های سازمان ملل و پیامدهای آن گردد که در ادامه از آن با عنوان عرفی شدن برنامه ها یاد میشود.
برنامه ریزی برای جهان در سازمان ملل را میتوان بیشتر از نوع برنامه ریزیهای از خارج به داخل دانست که ابتدا محیط خارجی بررسی و تحلیل میشود و سپس برای استفاده از فرصتها و به حداقل رساندن مسائل ناشی از آن برنامه‌ریزی میشود. همچنین علیرغم تأکید ایدئولوژی توسعه انسانی بر ضرورت مشارک جهانوندان در برنامه ریزیها، درعمل برنامه‌ریزیهای سازمان ملل ازبالا به پایین میباشند و ابتدا اهداف کلان تعیین میشوند و سپس انتظار میرود که مدیران درسطوح منطقه ای و کشوری، برنامه های خود را در چهارچوب اهداف کلان تعیین شده، تدوین کنند.
با وجود اینکه گرایشات تعاملی(گرایش به گذشته، حال و آینده) از1950 در برنامه ریزیها مطرح گردیده است ولی این رویکرد درفرآیند برنامه ریزی برای جهان در سازمان ملل، جوان است. گرچه در ایدئولوژی توسعه انسانی بر مشارکت شهروندان در برنامه ریزیها و توانمندسازی آنان برای این مشارکت و نیز یادگیری از تجربه های خوب و بد در نقاط دیگر، تاکید میشود و از این منظر میتوان برنامه ریزی سازمان ملل را در نظر(و نه در عمل چون رخ دادن این نوع برنامه ریزی محل مناقشه است)، از نوع برنامه ریزیهای تعاملی و مشارکتی دانست، ولی با مدیریت دانش و تبدیل فرآیند برنامه ریزی برای جهان به فرایندی یادگیرنده، فاصله زیادی وجود دارد.
باتوجه به اینکه قدرت در جهان توزیع شده است لذا در چنین زمینه ای، سازمان دادن فرآیند برنامه ریزی استراتژیک، دشوار خواهدشد و هماهنگ کردن گروهها و افراد مستقل، طولانیتر خواهدگردید و از همین رو بازه زمانی تدوین برنامه ها و تعیین اهداف و اجرای آنها طولانی میشود که با شرایط فعلی جهان و سرعت و حجم تغییرات، عامل موثری در شکست برنامه های جهانی به حساب می آید.
فرآیند برنامه ریزی برای جهان درسازمان ملل ، بیشتر به نگرش عقلانی- تحلیلی نزدیکی دارد و لذا اتخاذ استراتژی در آن بیشتر بعنوان یک علم قلمداد میشود تا یک هنر. همچنین این فرآیند با پاردایم تجویزی، قرابت بیشتری دارد و برنامه ای حجیم و آماده را بعنوان برنامه استراتژیک ارائه میدهد و اقدام منطبق با شرایط جاری جدید مورد غفلت قرار میگیرد(مثلاً بحران مالی سالهای اخیر یا سونامی میتواند به راحتی کلیه دستاوردهای مبارزه با محو فقر شدید بعنوان یکی از اهداف توسعه هزاره سوم را درمعرض نابودی قرار دهد) و از بین مکاتب استراتژی، به مکتب طراحی نزدیکتر است چون عمدتاً بر ارزیابی موقعیتهای خارجی و داخلی، تأکید مینماید تا فرصتها/تهدیدات و قوتها/ضعفها را تعیین و عوامل کلیدی موفقیت و شایستگیهای متمایز کننده را شناسایی نماید و سپس برمبنای آنها و نیز براساس مسئولیتهای اجتماعی و ارزشهای مدیریتی مبادرت به خلق استراتژیهای جایگزین ورزد تا با ارزیابی آنها، استراتژی مناسب را برگزیند. همچنین این فرآیند، گاهی به مکتب برنامه ریزی نزدیک میشود و تلاش دارد تا فرآیند تدوین را بصورت نظام مندتر دنبال نماید و از ابزارهای مکتب برنامه ریزی در تدوین استراتژی بهره برد. لذا پیشنهاد میشود با توجه به طرح ایدئولوژی توسعه انسانی و اهمیت مشارکت جهانودان، رویکردهای مکاتبی چون مکاتب ادراکی، یادگیری، فرهنگی، قدرت گرایی، محیط گرایی و نیز مکتب ترکیب بندی در تدوین استراتژیها برای جهان بیشتر بکار برده شوند. همچنین بر اساس طبقه بندی ویتینگتون از مکاتب استراتژیک، برنامه ریزی برای جهان را میتوان بلحاظ تکثرگرایی دراهداف و باتوجه به تعمدی فرض کردن شکل گیری استراتژیها دردسته سیستمی (نسبیت گرا) قرار داد. از منظر رویکرد سیستمی نیز، استراتژی دارای اهمیت است اما نه به آن اهمیتی که در تصور کلاسیکها است. نظریه‌پردازان رویکرد سیستمی نسبت به فرآیند‌گرایان، برای ظرفیت و استعداد انسانها در درک و اجرای برنامه‌های عقلایی سهم بیشتری قائلند. آنها نسبت به تحول‌گرایان نیز، در مورد تواناییشان برای تعریف استراتژی در مخالفت با فشارهای بازار خوش‌بین‌ترند. همچنین از این منظر، این امکان وجود دارد که استراتژیها از قواعد مبتنی بر محاسبات عقلایی، مطرح در کتابهای آموزشی تخطی کنند، البته این تخطی نه بخاطر ناتوانی سازمانها بلکه بدلیل فرهنگی است که آنها در آن مشغول بکارند. درنتیجه، رویکرد سیستمی بر این باور است که استراتژی، بازتاب سیستمهای اجتماعی خاصی است که استراتژیستها در آن فعالیت میکنند و منافعی که آنها درپی آن حرکت میکنند و قواعدی که بوسیله آنها بقاء ممکن میشود، توسط همان سیستمهای اجتماعی تعریف میشود. بطورخلاصه فرهنگ و شرایط کشوری که سازمان در آن فعالیت میکند، بر استراتژیهای آن سازمان مؤثرند.
همانطورکه اشاره شد، برنامه

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد سازمان ملل، توسعه انسانی، توسعه هزاره، تغییر آب و هوا Next Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد سازمان ملل، ایدئولوژی، توسعه انسانی، روش تحقیق