منابع پایان نامه ارشد درمورد ساختار زبان، زبان آلمانی، زبان مقصد

دانلود پایان نامه ارشد

انگليسي ساختنِ واژه beening است (Heidegger, 2001, p 374). و اگر ما اين واژه خاص هايدگري را با معادل مفهومي‌تر «هستي‌اي كه بوده است» ترجمه كنيم خصلت زباني استحكام هايدگري از بين مي‌رود.
درون اين دسته، مي‌توانيم به بسياري از واژه‌هاي تركيبي هايدگر اشاره كنيم كه بعضي از آن‌ها به شدت ما را گرفتار مي‌سازند، مثل واژه Gewissen-haben-wollen كه به معناي «خواستِ وجدان (اشعار، آگاهي) داشتن» است. تعداد زيادي از اين تركيبات شامل واژه‌ sein مي‌باشند. مثل Insein، Mitsein، In-der-Welt-sein، Seinkönnen و بسياري واژه‌هاي ديگر.
دسته سوم كلماتي هستند كه از يك بخشِ سخن به بخشي ديگر انتقال داده شده‌اند. به اين ترتيب هايدگر از قيدها، ضماير و تركيبات وابسته به عنوان‌هاي اسمي استفاده مي‌كند. ما در اين قسمت از هركدام از اين موارد نمونه‌اي ارائه خواهيم كرد. هايدگر بسيار درباره das/da سخن مي‌گويد. اين معادل استفاده معمول از here and now در زبان انگليسي است. در آلماني ضمير نامشخص مربوط به واژه one (شخص، کس) معادل man است. هايدگر در هستي و زمان بحث فراواني درباره das man به راه مي‌اندازد كه معادل «انسان در انبوهي» است، انساني نامتمايز در جمع. به عنوان نمونه‏ای ديگرDas wöfür به معناي «براي‌چه» يكي از مواردي است كه هايدگر ضماير وابسته را به اسم تبديل مي‌كند.
اما در مجموع، واژه‌هاي جديد هايدگر دشواري زيادي براي ترجمه ايجاد نمي‌كنند. گاهي بايد به صورت مشابه واژه‌هايي در زبان مقصد ساخته شوند كه به همان اندازه واژه‏ی آلماني نامعمول و ناآشناست. گاهي در كاربرد اسمي ضماير و صفات وابسته در اصطلاحات هايدگري بهتر است كه ساختار زباني مربوط و مشابه با آن جايگزين شود تا از تداخل معادل لفظي ممانعت به عمل آيد. بايد اشاره شود كه وقتي هايدگر واژه‏ی جديدي را معرفي مي‌كند معمولا مراقب است كه توجه را به اندازه‏ی كافي به آن واژه برانگيزد، به نحوه‏ی كاربرد آن اشاره مي‌كند و بر معناي مورد نظرش كه در اين واژه‏ی جديد نهفته است، تأكيد مي‌كند.
پژوهشگر ارجمند آقای محمدرضا نیکفر درباره‏ی زبان هایدگر و دشواری‏های ترجمه‏ی آثار او نکات قابل توجهی ارائه کرده‏اند. از نظر هایدگر «بازگفتِ رخ‏داد هستی نمی‏باید صنعت‏گرانه باشد، یعنی از زبان به عنوان ابزار استفاده بَرَد، یعنی آن را بر حسب نیاز شکل دهد، بر کارکردهای آن بیفزاید و اینجا و آنجا تیزش کند و جلایش دهد. بر این قرار وقتی اثری از هایدگر را ترجمه می‏کنیم، به فکر استاد خیانت می‏کنیم. جالب ایتجاست که هرچه خیانتکاری آگاهانه‏تر و نقشه‏مندتر و سنجیده‏تر باشد، ترجمه بهتر می‏شود.» (نیکفر، 1387، ص62) نکته دیگر اینکه هایدگر خود به شیوه‏ای صنعتگرانه از زبان بهره می‏برد. «به نظر هایدگر، ترجمه باید ضرورتاً از روح یک زبان به روح زبان دیگر گذار کند. «روح» زبان آلمانی هایدگر، از قضا در تصعی بودن آن است (همان، ص63)
تأكيد بر اين نكته ضروري است كه واژه‌سازي‌هاي هايدگر در هستي و زمان خيلي پيچيده‌تر و به ظاهر منظم‌تر و يكپارچه‌تر از آثار دوره‏ی دوم هايدگر است. از اين نظر و براي تدقيق سبك واژه‌سازي و بازي‌هاي زباني هايدگر دوره‏ی اول مي‌توان از نكته‏ی ذكر شده توسط مترجم محترم فارسي استفاده كرد كه پرداختِ واژگان هستي و زمان را داراي خصلتي مكانيكي مي‌داند. به علاوه، ملاحظه‏ی اين نكته مهم است كه در جايي كه هايدگر تلاش مي‌كند تا ساخت‌گشايي‌هاي واژگاني‌اش را به پيش ببرد، اصطلاحات سنت لاتين و رومي را مورد توجه قرار مي‌دهد و در عوض در جايي كه به واژه‌سازي‌هاي فعال و ايجابي‌اش مشغول است از آلماني محاوره‌اي به عنوان بستر زباني بهره مي‌برد.
2) اكنون بايد به علاقه‏ی فراوان هايدگر به بررسي ريشه‌شناختي واژه‌ها و كلمات بپردازيم و به اهميتي كه هايدگر براي فهم معناي عميق كلمات با توجه به اين ريشه‌ها قائل بود، توجه كنيم. برای نمونه استفاده‏ی هايدگر از كلمات در معناي ريشه‌اي و آغازينِ آن‌ها. مثلاً واژه‏ی Insein (being in)، به معناي «بودن در»، نمونه‏ای جالب توجه و مناسب است. هايدگر به صراحت اظهار مي‌كند كه معناي معمول مكان‌مندِ اين واژه ربطي به استعمال او از آن ندارد بلكه در زبان او چيزي به اين معناي «مبتني بودن بر، بسته بودن و منوط بودن به» است، و پيشوند in در اينجا دلالت مكاني ندارد. هايدگر حتي در اين مورد به آثار و نكات لغت‌شناس آلماني ژاكوب گريم اشاره مي‌كند. نمونه‏ی جالب توجه ديگر فعل entfernen است كه در آلماني روزمره به معناي برداشتن و دور كردن است. هايدگرآن را گاهي با خط تيره مي‌نويسد، ent-fernen، كه با اين كار به ساختار كلمه اشاره مي‌كند و به خصوص به پيشوند سلبي‌سازِ ent-. با اين كار، كلمه معناي آغازين و ريشه‌اي‌اش را آشكار مي‌كند كه به معناي «از ميان برداشتنِ فاصله» و «نزديك كردن» است، يعني چيزي در تضاد با معناي اكنوني واژه. نمونه‌ي مهمِ ديگري را هم مي‌توان اضافه كرد. فعل آلمانيِ Geschehen در معناي معمولش به روي‌دادن و حادث شدن ترجمه مي‌شود. با اين حال هايدگر براي نام بردن از اتفاقات و روي‌دادهاي درون جهاني از فعل vor-kommen به معناي occur يا اتفاق افتادن، استفاده مي‌كند و فعل قبلي را براي دازاين منحصر مي‌كند. در اين صورت دازاين تنها اتفاق نمي‌افتد بلكه مي‌اگزيَد و امكاناتش را انتخاب مي‌كند. هايدگر بر اين واقعيت تأكيد مي‌كرد كه دازاين «در تاريخ مي‌اگزيَد». در اين جا تاريخ در كاربردِ آلمانيِ هايدگر Geschichte است. نيروي واژه‏ی Geschehen در كاربردش به روي دازاين، زماني ظاهر مي‌شود كه آن را با صورت to historize به معناي «تاريخي‌كردن» ترجمه كنيم.
اما پيش از پرداختن به خصلت ريشه‌شناسي‌هاي پرطول و تفصيل هايدگر در زمينه‌ي فلسفه‌اش لازم است كه به برخي از بازي‌هاي زباني هايدگر با واژه‌ها اشاره كنيم.
3) در بخش سوم به بازي‌هاي زباني و لغويِ هايدگر با واژه‌ها مي‌رسيم؛ كاري كه البته با قصد و هدف خاصي بدست هايدگر انجام مي‌شده است. اين وجهي از كار و زبان هايدگر است كه جداً مترجمان را به دشواري انداخته است و روي هم رفته ممكن است ايشان را مغلوب خود سازد. باز هم اين بخش را در سه قسمت ارائه مي‌كنيم.
اولين مورد چگونگي دسته‌بندي واژه‌ها توسط هايدگر در گروه‌هايي است كه كلمات در آن‌ها نوعي شباهت ساختاري دارند. در بحث درباره فهم و تعبير، هايدگر اشاره مي‌كند كه هر تفسيري با پيش‌فرض‌ها ساخته مي‌شود. اين پيش‌فرض‌ها سه نوع‌اند: Vorhabe، Vorsicht و Vorgriff كه به پيش‌داشت، پيش‌ديد و پيش‌دريافت ترجمه مي‌شوند. در اين سه مورد نوعي توازي ساختاري در كنار نزديكي و پيوستگي معنايي بين اين واژه‌ها وجود دارد. اين پيوستگي همزمان ساختاري و معنايي را مي‌توان به خوبي با همان ويژگي‌هاي زبان اصلي ترجمه كرد. اما در موارد دیگر چنين چيزي شدنی نيست. به عنوان نمونه‌اي ديگر مي‌توان گفت كه هايدگر در توصيف اينكه چگونه ساختارِ جهانِ ابزاري، كه عموماً مسلم فرض گرفته مي‌شود، چه بسا با چيزي كه به خطا مي‌رود روشن می‏شود، از سه‌گانه‌‏ی ديگري استفاده مي‌كند: Auffälligkeit، Aufdringlichkeit و Aufsässigkeit به معناي جلب توجه، مزاحمت و سرسختي. در اينجا ديگر نمي‌توان از سه‌گانه‏ی مشابه فارسي استفاده كرد كه هم كفايت معنايي داشته باشند و هم در فرم، مشابه سه‌گانه‏ی آلماني باشند. با اين حال اين مسئله ممكن است چندان بااهميت نباشد و نوعي پرداختِ مصنوعي درباره اين مجموعه‌هاي واژگاني وجود دارد اما به نظر مي‌رسد كه فايده آن‌ها اين است كه كمك مي‌كنند تا به درون ساختار استدلالي هايدگر نفوذ كنيم.
راه دومِ بازي با كلمات هايدگر اهميت بيشتري دارد. در اينجا كلماتِ درگير در بحث ريشه‏ی يكساني دارند و از اين حيث به علايق ريشه‌شناختي هايدگر نيز بسيار نزديك است. برای نمونه واژه‏ی آلماني Lichtung به معناي روشنايي در يك جنگل است. اين مفهوم بر دازاين حمل مي‌شود نه تنها از اين رو كه دازاين هستنده است بلكه همچنين از هستي‌اش فهمي دارد. بنابراين دازاين شبيه روشنايي در يك جنگل است زيرا مكاني است كه در آن هستي بر خويشتن هويدا مي‌شود. اما هايدگر ايده‌ي دازاين به عنوان روشنايي را با واژه‏ی‌ licht به معناي نور و از اين طريق با مكتب سنتي نورِ فطري (مكتبي قرن هفدهمي درباره وحدت بنيادي معرفت انساني) مربوط مي‌كند. اما آيا اين پيوند زدن كلمات هم‌ريشه به هم و استفاده از انواع معاني ريشه‌اي واجد ارزشي فلسفي است؟ آيا اين انتخاب‌هاي اصطلاحي خاص هايدگري براي اشاره به پديدارهايي كه پيش از اين هم در تاريخ فلسفه محل بحث و گفتگو بوده‌اند، نوعي واژه‌گزيني دلبخواهي نيست؟ اجازه بدهيد پيش از پرداختن به اين سئوال به مثال ديگري از اين بازي‌ زباني هايدگري بپردازيم. هايدگر از مشكلي درباره نفس (خود) بحث مي‌كند كه به واسطه‏ی تجربه‌هاي متغيرِ نفس ايجاد مي‌شود و او آن را با تركيب die Ständigkeit des selbst كه مي‌توان به «ثبات نفس» ترجمه كرد، مشخص مي‌كند. با اين حال ما پيش از اين اشاره كرديم كه هايدگر فرض جوهر را براي نفس نمي‌پذيرد و در نتيجه مفهوم نفس را كنار مي‌گذارد. به نظر هايدگر نفس وحدت‌اش را از «مصمم بودن» و «عزم» مي‌گيرد و die Ständigkeit des selbst با اصطلاح Selbst-Ständigkeit كه در آلماني جاري به معناي «استقلال» است، تعريف مي‌شود و در اينجا مي‌توان آن را به صورت «مقومِ خويش بودن» ترجمه كرد.
اگر در دفاع از هايدگر براي استفاده ويژه‌اش از كلمات هم‌ريشه بتوان چيزي گفت دقيقاً همان چيزي است كه خود او در هستي و زمان به آن اشاره مي‌كند. وي پس از تذكر اين نكته كه ما نبايد درون نوعي رمزگراييِ واژگاني بيفتيم، مي‌نويسد: «با اين حال و در پايان، كار خطير فلسفه اين است كه نيروي آن بنيادي‌ترين كلمات را كه دازاين در آن‌ها خودش را بيان مي‌كند، حفظ كند و مانع از آن شود كه به واسطه‏ی فهم هرروزينه، در فراموشي افتند» او آشكارا در هستي و زمان تلاش مي‌كند تا واژه‌ها را از فرولغزيدن به سطح گفتار هرروزه و عمومي خلاص كند، وضعيتي كه معناي بنيادي آن‌ها را پنهان مي‌كند.
طريق سومي كه در آن هايدگر به بازي با كلمات مي‌پردازد اين است كه از يك اصطلاح با دو معناي شناخته شده استفاده كند. نمونه‌اي خوبي از اين مورد فعل überliefern است. اگر اين واژه را به تسليم/تحويل كردن ترجمه كنيم هر دو معنا را حفظ كرده‌ايم. در پاراگرافي پيچيده، هايدگر مي‌گذارد تا دو معناي اين واژه در هم تنیده شوند. دازاين خودش را به وضعيتي كه در آن پرتاب شده تسليم مي‌كند و در همان زمان ميراثي از امكانات را كه به اين موقعيت تحويل شده است، تحويل مي‌گیرد و مي‌پذيرد.
ما در اين بخش از مقدمه تلاش كرديم تا برخي از خصلت‌هاي ويژه زبان هايدگر در هستي و زمان را پيش چشم آوريم. با اين حال مشاهده كرديم كه در برخي موارد، تنها با آوردن اشاره‌اي درباره زبان آلماني مي‌توانيم به آنچه هايدگر با واژه‌ها مي‌كند، ارجاع دهيم. يعني در برخي مواردِ هر چند اندك، مي‌توان گفت متن هايدگر ترجمه‌ناپذير مي‌شود. حالا ببينيم درباره فلسفه‌اي كه رابطه نزديك و پيوسته‌اي با يك زبان خاص دارد – و در حقيقت پيوستگي نزديك با بهره‌گيري فردي از يك زبان خاص – و به ندرت اجازه مي‌دهد كه به زبان ديگري ترجمه و بيان شود، چه مي‌توانيم بگوييم؟ هايدگر در مصاحبه‏ی مفصلش با اشپيگل به «قرابت خاص دروني ميان زبان آلماني با زبان يوناني و نزديكي سنخ تفكراتشان» اشاره مي‌كند و زبان يوناني را مادر و بنياد و سرچشمه‌ي تفكر فلسفي مي‌داند. او در همين مصاحبه تأكيد مي‌كند كه از فرانسوي‌ها آموخته است كه آن‌ها وقتي آغاز به تفكر مي‌كنند به آلماني سخن مي‌گويند. آيا اين خصلت خاص تفكر از نظر هايدگر، راه را براي ترجمه‌ناپذيريِ آثار بنيادي و ناممكني انديشه به زباني غيرآلماني-يوناني باز نمي‌كند؟ آيا نمي‌توان اين را شكلي از نژادپرستي زباني دانست؟ هايدگر با جهت‌گيري افراطي شديدي در درس‌هاي ايستر مي‌نويسد: «به من بگوييد درباره ترجمه چه نظري داريد و م

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد زبان عامیانه، سبک زندگی روستایی، حقیقت هستی، سبک زندگی Next Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد برتراند راسل