منابع پایان نامه ارشد درمورد اينکه، چيزي، ديني، ليبرال

دانلود پایان نامه ارشد

بسياري آن را تنها شيوه قابل دفاع براي يهوديت در زندگي مدرن مي‌دانند. اين ديدگاه تمايزات معمول زندگي يهوديان را با هواداران ارتدوکس و همچنين محافظه‌کاران و جنبش‌هاي اصلاحي از ميان بر مي‌دارد – گرچه ارتدوکسهاي يهودي تمايل کمتري به پذيرفتن آشکار آن دارند. اما مشکلي که با طبيعتگرايي ديني وجود دارد اين است که اين ديدگاه نمي‌تواند آنچه را وعده شده است برآورده کند – خدايي قابل پرستش. چگونه اعتقادي مبهم مبني بر اينکه چيزي بي‌ذهن “در آنجا” وجود دارد مي‌تواند براي اعتقاد خداپرستانه سنتي مبني بر اينکه ذهني در پس و درون جهان وجود دارد جايگزيني واقعي باشد؟ جذابيت خداپرستي در قالب سنتي دقيقاً از اين جهت بود که جهان هستي معنادار است، زيرا داراي خالقي است که پيوسته مخلوقات خود را هدايت مي‌کند و از آنها محافظت مينمايد. استدلال سنتي در مورد وجود خدا – با اشاره به نظم و طراحي در جهان به مثابه اثبات ناظم – حمايتي قوي براي موضع فراطبيعت‌گرايان ليبرال فراهم مي‌کند اما به عنوان استدلالي به سود طبيعت‌گرايان قدر چنداني ندارد.]6[ درحقيقت چگونه کسي ميتواند محکوميتي را تحمل کند که در آن نيروي مفروضي وجود دارد که به سوي نيکي در جهان حرکت ميکند، در حاليکه، بر اساس فرضيههاي طبيعي، اين نيرو بي‌ذهن و فاقد شعور است؟
پيروان طبيعتگرايي ديني، که تحت تأثير علم هستند، بر اين عقيدهاند که اگر خدا را نوعي نيرو يا قدرت ناشخصوار بدانيم امروزه به لحاظ فلسفي مناسبتر از آن است که او را يک شخص بدانيم. آيا چنين است؟ چنانچه متفکران قرون وسطايي هرگز از گفتن اين حرف خسته نشدهاند، تمام توصيفهاي انساني در مورد خداوند کاملاً ناروا است؛ در عين حال، چون چيزي که بنا است پرستيده شود بايد تصويري در ذهن ايجاد کند، لازم است که از زبان قاصر آدمي، که تنها زباني است که ما داريم، بهره ببرد، با اين شرط که واقعيت به طرز نامحدودي بيش از چيزي است که ما بتوانيم بخواهيم بيانش کنيم. به ناچار ما بايد در توصيف خود از واژههايي استفاده کنيم که از تجربيات عالي برگرفته شدهاند و سپس به آنها “و بي‌نهايت بيش از اين” اضافه کنيم. يک نيرو يا يک قدرت، دقيقاً به خاطر اينکه ناشخص‌وار و در نتيجه بي‌ذهن است، از هر جهت که به شخص انسان مربوط شود از آن مادون است. براي به کارگيري عمل تخريبي دانشمندان به عنوان دليلي براي رجحان استعاره قدرت يا نيرو، بايد از اين حقيقت مسلم چشم پوشي کرد که خود دانشمندان از طريق ذهن انساني عمل مي‌کنند. البته از يک ديدگاه، سخن از خدا به عنوان شخص پوچ است، تعبيري که به شدت آغشته به امور مربوط به انسان است. اما از آن پوچ‌تر آن است که از خدا به عنوان آن156 سخن بگوييم، که وقتي از او به همچون نيرو يا قدرت سخن مي‌گوييم چنين مي‌کنيم. ويليام تمپل157 بر مباني استوارتري، از حيث فلسفي و ديني، مي‌گويد که وقتي خدا را او ميخوانيم به معناي آن است که او چيزي بيش از او و نه کمتر. اما شأن آن کمتر از او است.
در اينجا ميتوان ايراد گرفت که آيا اتخاذ چنين موضعي به معناي ناديده گرفتن چالشهاي واقعي نيست که در برابر خداباوري توحيدي سنتي قرار دارد؟ آيا اين خزيدني بزدلانه به سمت بنيادگرايي نيست؟ چنين نيست. بنيادگراي شما با اين چالش مواجه نمي شود: او به راحتي انکار ميکند که چنين چيزي هست. از ديد بنيادگرا، تکاملگرايان برخطايند؛ يافتههاي ستارهشناسان همگي براي حاخامها شناخته شده بوده است؛ بحثهاي فرويد در خصوص اينکه دين اساس خود را از ترسهاي غير معقول انسان‌هاي اوليه گرفته است يک توهم است، و حتي اين فرضيه که موجودي به نام انسان اوليه وجود داشته است قابل قبول نيست. از سوي ديگر، فراطبيعت‌گراي ليبرال با نظر گشوده‌تري با اين سؤال که “چگونه ايده خدا به ذهن انسان وارد شده است” برخورد ميکنند و آماده است تأييد کند که غالباً ديدگاه ديني چيزي بيش از نوعي آرزوانديشي نيست. به‌علاوه، او بين اين سؤال که آيا خداوند وجود دارد و اين سؤال کاملاً متفاوت که اگر خداوند وجود دارد، سازکارهاي مورد استفاده او چيستند تفکيک مي‌کند. براي مثال، داروين و فرويد، در مورد سؤال مربوط به سازکارهاي ممکن است با هم کنار نيايند. ما که باشيم که بخواهيم بگوييم خداوند، با دانش بيکرانش، اين يا آن متفکر را وسيله‌اي قرار داده تا به ساير انسان‌ها منتقل سازد که از چه راهي عمل مي‌کند؟
ناتواني در لحاظ کردن اين دو پرسش به نوعي علم‌زدگي بي روح منجر شده است. به عنوان مثال، فرويد متقاعد شده بود که خداوند وجود ندارد و دين توهم است. فرويد ميپرسد، از آنجاييکه خداوندي وجود ندارد، پس چگونه عقيده وجود خدا در ذهن بشر خطور کرده است؟ و حال که باور به خداوند توهمي بيش نيست، چرا اين امر در بين نژاد بشر ماندگار شده است؟ اينکه خداباوران قوت مقدمه اصلي فرويد را انکار مي‌کنند، بدين معنا نيست که تبيين‌هاي فرويدي را نيز که متعاقب نظريه وي آمده رد کنند. اگر او با گفته‌هاي فرويد متقاعد شود، به لطف بصيرت‌هاي فرويد، حالا فهم بهتري از اين دارد که خدا چگونه در دوران ابتدايي نژاد بشر خود را به او معرفي مي‌کند و چگونه از ترسهاي طبيعي انسان در محيطي خصمانه استفاده ميکند تا بشر خود را به وي متکي نمايد.
حاخام اي.آي.کوک158 در مقاله خود با عنوان “اضطراب پاکيزگي” بر آن است که فرد معتقد نبايد به سبب حمله به اعتقاداتش آزرده شود. اين هجمهها غالباً عليه مفهوم خام خدا صورت ميگيرد که هيچ کس جز معتقدان مبتدي و ساده‌انگار خود را به آن مشغول نمي‌کند. هنگاميکه فرد معتقدي به قبول ايدههاي ناهنجار و ناشايست در مورد خدا تحريک ميشود، هجمههاي الحادي از بيتجربگي آنها بهره برده و آنها را از راه خود باز ميدارد.]7[ اين نفي، نفي ايده خدايي که آميخته به اوصاف انسان‌وار است، در در تفکر يهودي داراي سابقهاي قابل اعتنا است و ما اکنون به آن مي‌پردازيم. اما، آنچه که در آغاز بايد بگوييم اين است که طريق نفي و سلب با شيوه تقليل‌گرايي159 که توسط طبيعتگرايان ديني صورت ميگيرد، بسيار متفاوت است. شيوه نفي تصديق ميکند که ما چيزي راجع به ذات خداوند نميدانيم و نميتوانيم چيزي در اين مورد بگوييم. اما در عين حال تصديق مي‌کند که خداي ناشناخته را ميتوان در تجلي وي ادراک کرد. از سوي ديگر، از نظر يک فرد تقليل‌گرا، آنچه فراطبيعت‌گرا به عنوان تجلي خداوند ميبيند، در واقع خداوند است – يعني موجودي نيست که خود را در خلقت متجلي کند.
ابن‌ميمون و ديگر متفکران قرون وسطا، انديشه صفات سلبي را بسط و گسترش دادند. در باب صفات ذاتيه يعني صفات مربوط به وجود، حکمت و وحدت، تنها ميتوان به صورت سلبي سخن گفت. بنابراين گفتن اينکه خدا وجود دارد به معناي گفتن چيزي درباره ماهيت بالفعل خدا نيست زيرا سرشت او ناشناختني است. همه آن چه از اين جمله بر مي‌آيد – همه به تمام معنا – اين است که او معدوم نيست، بدين معنا که در واقع خدايي ناشناختني وجود دارد. به همين نحو، اينکه بگوييم خدا دانا است، يعني اينکه خدا جاهل نيست. و اينکه بگوييم خدا واحد است نفي کثرت از وجود او است.]8[ با اين حال، يک مشکل واقعي در اينجا به چشم ميخورد. از نظر منطقي چه تفاوتي ميان نفي منفي و ايجاد وجود دارد؟ مطمئناً اين دو مشابه هم هستند. به نظر ميرسد که موضوع متفکران قرون وسطا بيشتر مربوط به نياز روان‌شناختي است تا بحثي معناشناسانه.]9[ پرستشگر، براي عبادت خدا بايد تصويري از وي در ذهن داشته باشد. چنانکه استدلال شد، تأثيرگذارترين تصوير مربوط به شخصيت انسان است، معنادارترين برساختي که در جهان در اختيار انسان است. اما اين تصوير موجود در ذهن هرگز نبايد به عنوان واقعيت مورد قبول واقع شود؛ هميشه شرط روحي بايد وجود داشته باشد. در تفسير کوردووِرو160 از تورات موسي اين جمله ميآيد: “ذهن عبادتکنندگان بايد پس و پيش برود، وجود خدا را تأييد نمايد (که براي اين کار تصوير وي ضروري است) و سپس بلافاصله پس بزند، مبادا که تصوير ذهني که تصور شده است همان باشد که مورد تصديق واقع مي شود.”]10[
در کبالا به نحوي در مورد خدا صحبت ميشود که گويي در درون خود بي‌حد و بي‌نهايت (En Sof) است، “هيچ حدي ندارد.”]11[ دربارة اين جنبه هيچ نمي‌توان گفت. حتي طريق نفي نيز در مورد جنبه بي‌حدي ناروا است. اين بدان معنا نيست که اهل کبالا به دو خداوند اعتقاد دارند، يکي آشکار و ديگري نهان. خداي پنهان همان خداي آشکار است (Deus absconditus is Deus revelatus).
البته فراطبيعت‌گراي ليبرال لزوماً خود را به قبول صورت‌بندي ابن‌ميمون يا کبالايي‌ها محدود نمي‌کند. چون او داراي رويکردي ليبرال است، تمايل دارد اينگونه صورت‌بندي‌ها و در قالبي تاريخي ببيند – يعني مقيد و مشروط به الگوي‌هاي فکري عصر متفکر. آنچه وي از اين تأملات به دست ميآورد، درک اين است که سرشت حقيقي خدا رازي فراتر از ذهن انسان است. همان‌گونه که حکيم فرزانه در آلبو161 ميگويد: “اگر او را ميشناختم، او بودم.”]12[ اينکه در سنت يهودي آزادي قابل ملاحظه‌اي براي تأمل و گمانه‌زني دربارة راز وجود دارد موجب آسودگي خاطر فراطبيعت‌گراي ليبرال براي تأمل و گمانه‌زني است. اما چون وي به خداي سنتي اعتقاد دارد (تأمل و گمانه‌زني و همچنين آزادي تفکر جزئي از سنت هستند)، او هميشه از تقليل‌گرايي امتناع دارد. مي‌توان گفت که او صادقانه از اينکه خدا را از وجود بيرون ببرد پرهيز دارد.
بنابراين براي يهوديان مدرن در مورد پرسش خداوند سه تلقي وجود دارد: او مي‌تواند فردي ملحد باشد، مي‌تواند طبيعت‌گراي ديني باشد، يا ميتواند فراطبيعت‌گراي ديني باشد. به عبارت ديگر و در توضيح سه مورد فوق ميتوان گفت که يک فرد ميتواند وجود خدارا انکار کند، ميتواند ايده خداوند را به عنوان نيرو يا قوهاي که در راستاي نيکي حرکت ميکند تعبير کند يا اينکه ميتواند به خداي شخصوار سنت يهود معتقد باشد. همه اين موارد به بستگي دارد که کدام ديدگاه به زندگي انسان معناي بيشتري مي‌دهد و فلسفه وجود منسجم‌تري ارائه مي‌کند. انسجام يک فرد عدم انسجام فرد ديگر است. بدون شک، ذهنيت162 براي انتخاب اين سه فلسفه يک عنصر اصلي است. اين احتمالاً چيزي است که کرکگارد163 و ديگر اگزيتانسياليست‌هاي ديني در هنگام صحبت در مورد “جهش ايمان”164 به آن اشاره ميکنند؛ مفهومي که در تفکر ديني يهود معاصر به وفور در مورد آن کار شده است، اما براي معطوف کردن توجه به عنصر انتخاب آزادانه فلسفه کارآمد بوده است. بگذاريد به اختصار بررسي کنيم که چرا فراطبيعت‌گراي ليبرال اين ديدگاه را به دو ديدگاه ديگر ترجيح ميدهند.
تفکر درباره خدا به عنوان شخص، يعني نخست توجيه خودِ واژه انسجام165. بنابراين، همانگونه که ملحدان معتقدند، اگر جهان تنها يک واقعيت بيخرد و حيواني باشد و اگر، آنگونه که طبيعتگرايان ديني معتقدند، نيرويي که در راستاي نيکي حرکت ميکند در اين جهان باشد، چگونه ميتوان ويژگي انسجام را در اين جهان توضيح داد که علم بر اساس آن عمل مي‌کند – و در واقع، عقل انساني به وسيلة آن عمل مي‌کند؟ توضيحات مشهور تيلور166 در اين موضوع است.]13[ در برخي ايستگاههاي راه آهن انگليس در نزديکي مرز ولز،167 ريگهاي کنار راه آهن به نحوي کنار هم چيده شدهاند که جمله “به ولز خوش آمديد” را ايجاد کردهاند. يک مسافر شکاک در واگن قطار ممکن است اينگونه تصور کند که چيده شدن اين ريگ‌ها در کنار هم به شکل اتفاقي و تصادفي بوده است. آنچه که اين عابر شکاک نميتواند به نحو معقول بر طبق تصورات خود انجام دهد اين است که به بقيه مسافران همراه خود اطلاع دهد که وارد ولز شدهايم. فراطبيعت‌گراي ليبرال علامت خوش آمدگويي را به چينش اتفاقي ريگها ربط نميدهد و آن را ناشي از تصادف نميداند، و تلاشي هم نميکند تا همه چيز را در اين جهان عجيب و پر رمز و راز توضيح دهد، جهاني که وي معتقد است توسط ذهني نيکخواه خلق شده است. مثلاً او نمي‌تواند بفهمد که چرا شر در جهان وجود دارد. اما او مي تواند تشريح کند چرا انسان اصرار به توضيح اين اصل ميورزد، ذهن او در جست‌وجوي عملکردهاي نامحدود ذهني بي‌نهايت در وراي جهان است. در دو فرضيه ديگر همه چيز بر اساس تصادف است. اما تصادف

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد کتاب مقدس، نقد کتاب مقدس، وجود خداوند Next Entries منابع پایان نامه ارشد درمورد قدرت مطلق خداوند