منابع پایان نامه ارشد درباره فرهنگ اصطلاحات، مصباح الهدایه، شاه نعمت الله ولی، ادبیات عرفانی

دانلود پایان نامه ارشد

بیداری مطلق پدید آید، و گاه بود که از کثرت ریاضت غلبات روحانیت پدید آید و محو بیشتر صفات حیوانی و بهیمی کند، و روح ایشان از حجب خیال قدری خلاص یابد و در تجلّی آید، و انوار روح بر نظر ایشان مکشوف گردد. امّا ایشان را بدان قربی و قبولی پدید نیاید و سبب نجات ایشان نشود، بلکه سبب غلو و مبالغت ایشان گردد در کفر و ضلالت ، و واسطۀ استدراج شود. (مرصادالعباد، ص 293)
مصباحالهدایه: اگر از خوارق عادات بر وی چیزی ظاهر شود، باید که آن را مکر و استدراج خوانند، نه کرامات.(مصباح الهدایه، ص 25)
14-استعداد
قابلیت، گنجایش. (لغت نامه)
«بدان که در نطفۀ آدمی، جسم و روح و استعداد و افعال آدمی نوشته است و آدمی در بودن جسم و روح خویش مجبور است و در بودن استعداد خود هم محبور است، اما در کردن افعال خود مختار است، از آن جهت که جسم و روح و استعداد آدمی در نطفۀ آدمی به طریق جزوی نوشته است و افعال آدمی به طریق کلی.» (انسان کامل، نسفی، ص212)
مرصادالعباد: مدتی بود تا جمعی از طالبان محقق و مریدان صادق هر وقت از این ضعیف با قلّت بضاعت و عدم استطاعت مجموعهای به پارسی التماس میکردند، اگر چه پیش از این چند مجموعه به قلم آمده بود به حسب استعداد و التماس هر طایفه، فامّا مجموعهای میخواستند قلیلالحجم کثیرالمعنی که از ابتدا و انتهای آفرینش و بدو سلوک و نهایت سیر و قصد و مقصود عاشق و معشوق خبر دهد. (مرصادالعباد، ص15)
مصباحالهدایه: ادب دوم معرفت استعداد است. باید که پیش از تصرّف، در استعداد مرید نگرد؛ اگر در وی استعداد سلوک طریق مقربّان بیند، او را به طریق حکمت و تلویح احوال اهل قرب دعوت کند. و اگر بیند که استعداد طریق ابرار بیش ندارد، او را به موعظۀ حسنه و ترغیب و ترهیب و ذکر بهشت و دوزخ دعوت کند. و مستعداّن مرتبۀ قرب را، بعد از تحریض بر اعمال قوالب و عبادات ظاهره، بر اعمال قلوب حقّ چون مراقبه و رعایت سر و تمییز خواطر مواظبت فرماید و متعبدّان درجۀ ابرار را بر تعبدّ محض و اعمال قوالب ترغیب نماید. اگر صلاح مرید در تجرّد از اسباب بیند، یا در حفظ و امساک آن، یا در کسب یا در ترک آن، او را بدان فرماید که فراخور استعداد و موافق حال او بود. و هرکه او را معرفت انواع استعدادات و تمییز اوضاع فطرتها که اصل الباب تربیت و ارشاد است تصرفّ او در مرید صحیح نباشد.
15-استغراق
همه فرا گرفتن و کاری را با تمام توانایی انجام دادن و نیک خندیدن. و در اصطلاح عارفان به معنای توجه مفرط و غوطهور شدن در بحر توحید است؛ و به این معنی است که دل عارف ذاکر در حال ذکر متوجه و ملتفت به ذکر باشد و متوجه به خود نشود که این حالت را فنا گویند. (فرهنگ اصطلاحات عرفانی، سجادی،86)
مرصادالعباد: و چنین مشایخ که طبیبان حاذقاند و دلیلی و رهبری را شایند اگر چه در هر قرن و عصر عزیزالوجود و عدیمالنظیر بودهاند امّا در این روزگار بیکبارگی کبریت احمر و عنقای مغرب گشتهاند. و عجبتر آنک اگر بنادری آن کبریت احمر یافته شود در آن موضع از خاک تیره نا ملتفتتر است، و آن عنقای مغرب از غراب غربت محرومتر، از غایت بینظری اهل روزگار و استغراق خلق بدنیا و بیخبری از مرگ و کار آخرت و حساب و صراط و ثواب و عقاب و مرجع و معاد «یَعلَمُونَ ظَاهِراً مِن الحَیوةِ الدُّنیَا وَ هُم عَنِ الأَخِرَةِ هُم غَافِلُون» (روم،7) کحل اغبر چه قیمت آرد، و جمال خرشید چه قدر دارد. (مرصادالعباد، ص543)
کاشانی گوید: استغراق، توغل در ذکر حضور حضرت حق است. (مصباحالهدایه، ص138)
16-استغناء
بینیازی که لازمة آن قطع علاقه از حطام و بهرههای دنیا از جاه و مقام و منال است. (شرح شطحیات، روزبهان، ص 635)
در اصطلاح صوفیان مقام کبریایی و بینیازی است که هر دو جهان در جنب آن به شمار ذرّهای هم درنیاید. و همه کوشش و سعی جهانیان در آن مقام به پشیزی نیرزد. شیخ فریدالدین عطّار در منطقالطیر آن را یکی از هفت وادی عرفان دانسته است و پس از وادی معرفت و جلوتر از وادی توحید قرار داده است. به این معنی که حد معرفت رسیدن به وادی استغنا است و در انتهای وادی عظیم استغنا باب توحید را گشادهاند. (منطقالطیر، ص 200)
مرصادالعباد: جملگی ملایکه را در آن حالت انگشت تعجب در دندان تحیر بمانده که آیا این چه سرّ است که خاک ذلیل را از حضرت عزّت بچندین اعزاز میخوانند، و خاک در کمال مذلّت و خواری با حضرت عزّت و کبریایی چندین ناز و تعزّز میکند و با این همه حضرت غنا و استغنا با کمال غیرت بترک او نگفت و دیگری را بجای او نخواند و این سرّ با دیگری در میان ننهاد. (مرصادالعباد، ص70)
17-استوا
برابر شدن، راست شدن. (لغت نامه)
«در اصطلاح اطلاق شود بر استقرار و قصود و استیلا و استقرار از صفات اجسام. و بر خدای تعالی جایز نیست مگر آن که بر وجه ثبوت و قصد باشد و آن از صفات کمال است چنان که گفت «ثُمّ استَوی اِلی السَماء» یعنی قصد کرد و نیز گفت «و استَوی عَلی العَرش» یعنی مستولی شد.» (فتوحات مکیه، ج1، ص98)
مرصادالعباد: بدانک دل در تن آدمی بمثابت عرش است جهان را، و چنانک عرش محل ظهور استوای صفت رحمانیت است در عالم کبری، دل محل ظهور استوای روحانیّت است در عالم صغری. امّا فرق آن است که عرش را بر ظهور استوای صفت رحمانیت شعور نیست و قابل ترقی نیست تا محل ظهور استواء صفات دیگر گردد، و دل را شعور پدید آید و قابل ترقی باشد. (مرصادالعباد، 187)
18-اشارت
به کسر اول به معنای رمز و فرمان بردن و با الفاظ اندک معانی بسیار بیان کردن است. اشارت رمز و ایماء که اغلب به سر و دست و چشم و ابروست. در ادبیات عرفانی و در نزد اهل الله عبارت از خبر دادن از مراد بدون عبارت و الفاظ است. (مرصادالعباد، رحمانی/ اقدامی، ص549)
مرصادالعباد: و در وقت نفخ روح که «وَ نَفختُ فِیهِ مِن رُوحِی» (حجر،29) بتصرّف نفخه و بتقیّد روح خاص مشرّف بشرف اضافت «روحی» دو کرامت در نهاد آدم تعبیه افتاد: یکی سرّ تجلّی، دوم علم اسما «وَ عَلَّم آدمَ اِسما کُلّها». اشارت «وَ لَقَد کَرَّمنَا بَنی آدَمَ» (اسراء، 70) باختصاص این دو تخم سعادت بود که در طینت آدم ودیعت نهاد، و اشارت «لَها خلقتُ بِیَدیّ» (سوره38، آیه75) بدین دو اصل است. (مرصادالعباد، ص328)
19-اصطفا
در لغت به معنای برگزیدن است و در اصطلاح آن بود که حق تعالی دل را برای معرفت خود فارغ گرداند تا مر معرفت وی صفاء خود اندر آن بگستراند و اندرین درجت خاص و عام مؤمنان همه یکیاند از عامی و مطیع و ولی و نبی. (کشف المحجوب هجویری، ص 506)
مرصادالعباد: پس خداوند تعالی اهل صفوف اربعه را در چهار صنف بیان فرمود : سه صنف اهل اصطفا و قبول، و یک صنف از اهل شقا آورد. چنانک فرمود «اَورَثنا الکِتابَ الّذینَ اِصطَفَینا مِن عِبادِنا فَمِنهُم ظَالِمٌ لِنَفسِهِ وَ مِنهُم مُقتَصِدٌ وَ مِنهُم سَابِقٌ بِالخَیرَاتِ بِإذنِ الله»، (فاطر،32) این سه طایفه از اهل قبولند، زیراک بلفظ اصطفا ذکر ایشان کرد، یعنی برگزیدیم ایشان را از بندگان ما ، و مردودان را در یک سلک کشید که «لا یَصلیها الّا اِلّاَ شَقی الّذی کَذّب و تَولّی». (سوره 92، آیه 15) (مرصادالعباد، ص347)
20-الفت
در لغت به معنی خو کردن و دوستی و انس گرفتن و آمیزش است. (ناظم الاطباء)
در اصطلاح صوفیان از مراحل محبت است و آن میل شدید دل است به مألوف. (کشاف اصطلاحاتالفنون، تهانوی، ص79)
مرصادالعباد: پس هر صاحب دولت را که در نهایت کار مرجع و منتهی حضرت خداوندی خواهد بود که «وَ أنَّ إلَی رَبِّکَ المُنتَهَی»، (نجم،62) در مبدأ اولی و عهد «ألَستُ بِرَبّکُم» (أعراف،171) بر طینت روحانیّت و ذرّۀ انسانیّت او خمیر مایۀ رشاش نور خداوندی نهادهاند، که «اِنَّ الله خَلقَ الخَلقَ فی ظلمةٍ ثمّ رَشَّ عَلیهِم مِن نُورِه»، و در تجرّع جام الست ذوقی بکام جان ایشان رسانیدهاند که اثر آن هرگز از کام جان ایشان بیرون نشود. زندگی آن قوم بدان ذوق است، و قصد آن نور همیشه بمرکز و معدن خویش است، و با این عالم هیچ الفت نگیرد، و یک دم بترک آن شرب و مشرب نگوید. (مرصادالعباد، ص 332)
21-الوهیّت
الهیّت، خدائی. در اصطلاح سالکان طریق، اسم مرتبة الهی است و آن حضرت اسماء ذات و صفات و افعال است. اما ربوبیت عبارت است از حضرت اسماء و صفات و افعال به تفاصیل. پس مرتبۀ ربوبیت فروتر از مرتبه الوهیت است. (رسایل، شاه نعمت الله ولی، ص 1/111)
مرصادالعباد: و خلاصۀ نفس انسان دل است، و دل آینه است، و هر دو جهان غلاف آن آینه. و ظهور جملگی صفات جمال و جلال حضرت الوهیّت بواسطۀ این آینه که «سَنُرِیهِم آیاتِنَا فِی الآفَاقِ وَ فِی أَنفُسِهِم» (فصلت،53). (مرصادالعباد، ص3)
22-الهام
الهام در لغت بمعنی اعلام مطلق است و شرعاً عبارت از القاء معنی خاص در قلب است به طریق فیض بدون اکتساب و فکر، و استفاضه. بلکه وارد غیبی است که وارد بر قلب شود. بعضی گویند عبارت از القاء خیر در قلوب است. (کشاف اصطلاحاتالفنون، تهانوی، 1308)
مرصادالعباد: دوم واقعه آن است که حق تعالی در آینۀ آفاق و انفس جمال آیات بیّنات در نظر موحّدان آرد که «سَنُرِیهِم آیاتَنا فِی الأفَاقِ وَ فِی اَنفُسِهِمُ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُم أنّهُ الحَقُّ» (فصلت،53) موحّدان را سبب ظهور حق شود، و بالهام ربّانی که در معرفت فجور و تقوی نفس بدل سالک میرسد در حالت مغلوبی حواس، نظر دل یا روح بر صورت آن الهامات افتد که خیال آن را نقشبندی مناسب کرده باشد، یا بی واسطۀ تصرّف خیال بر حقیقت آن الهامات نظر میافتد، تا سالک را بر صلاح و فساد نفس و ترقّی و نقصان خویش اطّلاع پدید میآید. (مرصادالعباد، ص293)
مرصادالعباد: و در کلّ احوال منتظر الهامات حق باشد، تا آنچ کند بنور الهام کند، نه از ظلمت طبع. و ابتدا در این مقام صلاح و فساد احوال خویش بالهام توان دانست، و در وسط مقام باشارت حق. و فرق میان الهام حق و اشارت و کلام آن است، که الهام خطابی باشد از حق به دل با ذوق ولیکن بیشعور، و اشارت خطابی باشد با ذوق و شعور ولیکن بر مز، نه صریح. و کلام خطابی باشد با ذوق و شعور و صریح. ولیکن در مقام ملهمگی نفس کلام پدید نیاید، کلام در مقام مطمئنّگی نفس پدید آید که «یا اَیَّتُهَا النَّفسُ المُطمَئنِّه اِرجِعی إلی رَبَّکَ» (فجر،28) این خطاب صریح است. (مرصادالعباد، ص 366)
مصباحالهدایه: الهام، مخصوص است به خواصّ اولیا. و آن علمی است درست و ثابت که حق عز و علا آن را از عالم غیب، در دلهای خواصّ اولیا قذف کند «قَلْ اِنَّ رَبیّ یَقذِفُ بِالحَقِّ عَلاّمُ الغُیُوب» و متصوفّه آن را خاطر حقاّنی خوانند.
23-انالحق
من خدایم. این سخن را حلاج بگفت و سر خود بر باد داد. این سخن از اسرار حقیقت است که هر که فاش کند سر بر سر سودای عشق گذارد. (فرهنگ اصطلاحات عرفانی، ص 140)
«انالحق» یعنی به غیر از حق وجود دیگری نیست و هستی مطلق اوست و وجود کثرات و ممکنات همین نمود بیبود است و الحق که چنین است و غیر از این نیست. چون متحقق بدین حال گشتی اگر «هو الحق» گویی راست است و اگر «اناالحق» گویی هم راست است چون دویی حقیقی منتفی است. (شرح گلشن راز، لاهیجی، ص 386)
«اناالحق یعنی من فنا گشتم حق ماند و بس و این بغایت تواضع است و نهایت بندگیست.» (فیه مافیه، ص193)
مرصادالعباد: قوم موسی را اگر منّ و سلوی دادند، و قوم عیسی را اگر از آسمان مائده فرستادند «ذَرهُم یَأکُلوا و یَتَمَتَّعوا» (حجر،3) این دردنوشان ژندهپوش را و رندان خانهفروش را تجرّع آن شراب شهود بس که ساقی «وَ سَقیهم رَبَّهُم» (انسان،21) از جام جمال در کام وجود ایشان میریزد، هر چند از تصرّف آن شراب عربدۀ «اناالحق» و «سبحانی» میخیزد، لیکن خانۀ وجود بر انداختن قبایی است که جز بر قدّ این مقامران پشولیده حال چست نمیآید، و بر شمع شهود جان باختن جز ازین پروانگان شکسته بال درست نمیآید، لاجرم هر دو جهان باقطاع بامّتان دیگر میدهند و خرگاه عزّت در بارگاه دولت این گدایان میزنند که «اَنَا عِندَ المُنکَسرِية قُلُوبُهم مِن اَحلِی» و (حضرت) عزّت بر زبان این گدا میگوید. (مرصادالعباد، ص 154)
24-انانیّت
کلمۀ انائیت یا انانیت در فلسفۀ شیخ اشراق به معنای شخصیت و نفس و هویت و انوار ساطعه حق بر جهان وجود و

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد درباره ظاهر و باطن، مصباح الهدایه، فرهنگ اصطلاحات، تصور و تصدیق Next Entries منابع پایان نامه ارشد درباره عبدالرزاق کاشانی، اوصاف الهی، طبقات الصوفیه، فرهنگ اصطلاحات