منابع پایان نامه ارشد درباره فرهنگ اصطلاحات، روح انسانی، قضا و قدر، طبقات الصوفیه

دانلود پایان نامه ارشد

(الأسراء،81) محقق گردد. (مرصادالعباد، ص231)
111-رضا
«بدان که رضا نهایت مقامات است و بدایت احوال. و این محلّی است که یک طرفش در کسب و اجتهاد است و یکی در محبّت و غلیان آن و فوق آن مقام نیست و انقطاع مجاهدت اندر آن است، پس ابتداء آن از مکاسب بود و انتهاء آن از مواهب. کنون احتمال کند که آن که اندر ابتدا رضای خود به خود دید، گفت: مقام است و آن که اندر انتها رضای خود به حق دید، گفت: حال است. (کشفالمحجوب، هجویری، ص 226)
در نزد عارفان عبارت از رفع کراهت و تحمّل مرارت احکام قضا و قدر است. مقام رضا بعد از مقام توکّل است. نیز گفتهاند رضا سرور دل باشد. واسطی گفته است: رضا و سخط از اوصاف حق اندکه تا ابد جاریاند. عمرو بن عثمان گفته است: محبّت داخل رضاست. محبّت بیرضا و رضا بیمحبّت نباشد. (طبقات الصوفیه، سلمی، ص304)
مرصادالعباد: چندان انس پدید آمد آدم را با بهشت و لذّات آن که چون ابتلای شجره در میان آمد که «وَ لَا تَقرَبا هَذِهِ الشَّجَرَةَ» (بقره،35) ابلیس او را بملک بهشت بتوانست فریفت، که «هَل أدُلُّکَ عَلَی شَجرَةِ الخُلدِ وَ مُلکٍ لایَبلَی» (طه،120) تا خلود بهشت و ملک آن بر رضای حق برگزید، و بگفت شیطان از غایت حرص فرمان رحمن بگذشت. (مرصادالعباد، ص 92)
مصباحالهدایه: رضا عبارت است از رفع کراهت و استحلای مرارت احکام قضا و قدر. و از این تفسير، محقَّق شود که مقام رضا، بعد از عبور بر منزل توکلّ تواند بود؛ چه لازم نیست که با یقين سابقۀ قسمت و توکیل قساّم، کراهت موجود نباشد و مرارت احکام در مذاق حلاوت نماید.
112-رمز
القاء معنی و مقصودی با اشاره و ایماء؛ کلمه و سخنی که با رعایت نوعی تناسب و شباهت، و یا حتی بدون تناسب معنایی بعید از آن اراده کنند. در اصطلاح: «معنیی باطنی که مخزون در تحت کلام ظاهری است که غیر اهل را بدان دسترسی نیست.» طوسی، (اللمع، طوسی، ص338)
مرصادالعباد: و گویند: انبیا حکما بودند، و هرچ گفتند از حکمت گفتند، امّا با حاهلان سخن به قدر حوصله و فهم ایشان گفتند. ایشان را چنان نمودند که ما رسولان خداییم، و جبرئیل نزدیک ما میآید و پیغام حق میآورد، و کتاب از خدای به ما آورده است. و کتابها ساختۀ ایشان بود، و احکام شرع انبیا نهادند از بهر مصلحت معاش خلق بر قانون حکمت. و ایشان هرچ با خلق گفتند رمزی بود که کردند، و بدان معنی دیگر خواستند: جبرئیل عبارت از عقل فعّال بود، و میکائیل عبارت از عقل مستفاد، که از عقل کلّ فیض میگرفتند، و استفادت معانی معقول میکردند و خبر با نفس مدرکه و نفس ناطقه میدادند. (مرصادالعباد، ص392)
113-روح
«روح انسانی عبارت از لطیفهای است عالم و مدرک که نازل از عالم امرست و روح حیوانی مرکوب اوست و عقول از درک کنه آن عاجز است و این روح مجرّد و منطبق در بدن است.» (تعریفات، جرجانی، ص99)
در کلمات عارفان بسیار به کار رفته است. از جمله، نسفی گوید: بدان که اهل شریعت، حقیقت آدمی را که مدرک جزئیات و کلیات، و دانای خود و پروردگار است، روح انسانی گویند؛ و اهل حکمت، این حقیقت را نفس انسانی می گویند: «و این اصطلاح است.»
«دراصطلاحات (صوفیه) روح و تورّح نسیمی است که به دلهای اهل حقایق وزد و آنان را از سنگینی و اثقال رعایت و حمل آن به حسن عنایت الهی راحت سازد.» (اللمع، طوسی، ص351)
مرصادالعباد: فامّا معرفت ماهیت روح اگر چه متقدمان در شرح آن شروعی زیادت نکرده اند ولیکن شمهای گفته آید. بدانک هم برین مناسبت چنانک در قند هفت صفت تعبیه است از سپیدی و سیاهی و صفا و کدورت و لطافت و کثافت و حلاوت، همچنین در روح که لطیفهایست ربّانی و شرف اختصاص یاء اضافت «من روحی» یافته هفت صفت تعبیه است از نورانیت و محبت و علم و حلم و انس و بقا و حیات، و صفات دیگر از این صفات تولد کند، چناک از نورانیت سمیعی و بصیری و متکلمی و از محبت، شوق و طلب و صدق، و از علم، ارادت و معرفت. و از حلم و وقار و حیا و تحمل و سکون، و از انس شفقت و رحمت، و از بقا ثبات و دوام و از حیات عقل و فهم و دیگر ادراکات و جزین صفات دیگر تولد کند، چه پیش از تعلق روح به قالب و چه بعد از تعلق روح به قالب که شرح آن اطنابی دارد.
اما اصل همه آن هفت صفت است، و هر صفتی از صفات روح به مثابت صفتی از صفات قند است چنانک نورانیت بمثابت سفیدی و محبت بمثابت ظلمت. شرح این مناسبت برفته است. و علم بمثابت صفا و حلم بمثابت کدورت و انس بمثابت لطافت و بقا بمثابت کثافت و حیات بمثابت حلاوت. و هر صفت که در قند اثرآن اندکتر ظاهر است بهمان مثابت در روح اثر آن صفت اندکتر ظاهر است… (مرصادالعباد، ص42)
مصباحالهدایه: قال- اللهّ تعالى-« وَ یَسْاَلَونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمرِ رَبیّ » بدان که پایهء معرفت روح و ذروهء ادراک آن ، به غایت رفیع ومنیع است؛ به کمند عقول، وصول بدان میسرّ نگردد. سیمرغی است که نشیمن بر قاف عزتّ دارد؛ به مِلواحِ عبارت، صید هیچ فهمی و وهمی نشود. گوهری است از قعر بحر عظمت برخاسته ، به میزان قیاس، تقدیر اوصاف او ممکن نبود. ارباب مکاشفات و اصحاب قلوب که امنای اسرار غیوب اند و از رِقّ هوا و عبودیتّ نفس آزاد گشته، بر کشف آن غيرت نمود ه اند و جز به زبان اشارت، از آن عبارت نکرده « فَاِنَّ الحُرَّ یَکْفیهِ الاِشارَة .»
بدان که شریفتر موجودی و نزدیکتر مشهودی به حضرت عزتّ، روح اعظم است که حق سبحانه و تعالى آن را به خود اضافت کرده است به لفظ «مِن رُوحی» و«مِنْ رُوحِنا .»
114-رؤیت
مرصادالعباد: و طور چهارم را فؤاد گویند که معدن مشاهده و محل رؤیت است که «مَا کَذَبَ الفُؤَادُ مَا رَأی». (النجم،11) (مرصادالعباد، ص196)
مصباحالهدایه: قال الله تعالی: «مَن کانَ یَرجو لِقاء الله فَانّ اَجل لآت.» (عنکبوت/5) رؤیت عیان در این جهان متعذر است. چه باقی در فانی نگنجد. اما در آخرت مؤمنان را موعود است: «وُجوهُ یومئذ ناضرة الی ربها ناضرة» (قیامة/22)، و کافران را ممنوع: «کلا انهم عن ربهم یومئد لمحجبون.» (مطففین/15) مؤمنان در دنیا حق را به دیدۀ ایمان و نظر بصیرت بینند و در آخرت به نظر عیان و بصر، چنانکه در اخبار آمده است: «انکم سترون ربکم یوم القیامة کما ترون القمرلیلة البدر لا تضامون فی رؤیتة.» بزودی بروز قیامت، چنان که ماه را در شب چهارده میبینید، پروردگارتان را خواهید دید و در این دیدار به کسی ستم نمی رود. مراد از این مشابهت، تشبیه نظر اخروی است به نظر بصر در دنیا در درجۀ عیان، نه تشبیه الله سبحانه و تعالی به قمر. چه آن منظور به هیچ منظور نماند. و حقیقت ایمان صحیح آن است که مؤمن در معتقد خود به درجۀ یقین رسد. و این بر تفاوت بود طایفهیی در دنیا به علمالیقین بدانند و عدۀ عینالیقین ایشان به اخرت باشد. و طایفهیی به عین الیقین بینند و وعدۀ حقالیقین ایشان به آخرت بود. و از اینجا گفت آنکه گفت: «رأی قلبی ربی.» (مصباحالهدایه، ص37)

115-ریاضت
تحمل سختی و دشواری در سیر و سلوک عرفانی که از شرایط تهذیب نفس است. (فرهنگ اصطلاحات عرفانی، سجادی، ص436)
«ریاضت تمرین نفس است با قبول صدق.»( شرح منازل السائرین،ص42)
مرصادالعباد: و کفر بتحقیق آن است که بر آنچ از مادر و پدر بتقلید یافتند قناعت نکنند و رنج برند و مشقّت کشند، و بطلب دلیل برخیزند، و عمرها در تحصیل علوم کفر بسر برند، وکتب تکرار کنند، و بمجاهده و ریاضت مشغول شوند، و در تصفیۀ نفس کوشند از بهر تفکّر در ادلّه و براهین عقلی. تا شبهتها بدست آورند که بدان نفی صانع کنند یا اثبات صانعی ناقص. (مرصادالعباد، ص 391)
مصباحالهدایه: طایفهای که مطلوب و مراد ایشان از خلوت و ریاضت، ظهور کرامات و خوارق عادات بود، نه رب حضرت عزّت، اگر چیزی از مطلوب برایشان منکشف شود.
(ز)
116-زکات
زکات نزد عارفان شکر نعمت هر عضوی از اعضاء است، چنان که «تمام اعضاء را مستغرق خدمت حق و مشغول عبادت دارد و به هیچ لهو ولهب نگراید تا حق زکات نعمت گزارده باشد». از شبلی پرسیدند: زکات چه باید داد؟ گفت: چون بخل موجود باشد و مال حاصل شد، از هر دویست درهم، پنج درهم باید داد؛ و من از بیست دینار، نیم دینار. اما به مذهب من هیچ چیز ملک نباید کرد تا از مشغلۀ زکات رسته باشی. (فرهنگ اصطلاحات عرفانی، سجادی)
صوفیان برای زکات علاوه بر معنی شرعی آن که دادن مال باشد در راه خدای تعالی به مساکین و فقرا در صورتی که به حد نصاب شرعی رسیده باشد، تعبیری خاص دارند و آن چنان است که زکات را ظاهری و باطنی است. زکات ظاهر انفال مال است به رضای خدا و زکات معنی انفال دل و روح است برای خدای تعالی و طلب قرب مولی. (لب لباب مثنوی، واعظ کاشفی سبزواری، ص3)
مرصادالعباد: و امّا زکوة تزکیت نفس کند از صفات حیوانی، و او را متّصف کند بصفات حق، زیرا که صفات حیوانی آن است که جمع کند و بکس ندهد. و آدمی را از جمع کردن چاره نیست، و اگر ازان چیزی بندهد در آلایش صفت حیوانی بماند. میفرماید زکوة بده تا از آن آلایش پاک شوی که «خُذ مِن أموَالِهِم صَدَقَةً تُطَهّرُ هُم وَ تُزَکّیهِم بِهَا»، (توبه،103) و بصفات حق موصوف گردی، که جود و عطا صفت حق تعالی است «فَأمَّا مَن أعطَی وَ اتَّقَی وَ صَدَّقَ بِالحُسنَی فَسُنَیّرَهُ لِلیُسرَی».(اللیل،7) تقوی و تصدیق از صفات بندگی است، امّا اعطا از صفات خداوندی است. (مرصادالعباد، ص170)
مصباحالهدایه: زکات و حج، از جملۀ ارکان اسلام ماند و وجوب آن مشروط به مال و استطاعت، و طالبان و سالکان طریق حق که اهل ترک و تجریداند و مقصود از این مختصر ذکر احوال ایشان است، از این شرط معراّ و مبراّیند، لاجرم در بیان زکات و حج و کیفیتّ آن شروعی نرفت؛ به خلاف صوم و صلات و اقرار که تعلقّ به نفس دارند.
117-زهّاد
طایفهایاند که به نور ایمان و ایقان، جمال آخرت مشاهده میکنند و دنیا را در صورت قبیح خود معاینه مینمایند و به متاع فانی دنیوی توجه ندارند. فرق آنها با صوفیان آن است که زاهد به حظ نفس خود از حق محجوب بود، چه بهشت مقام حظ نفس است. و صوفی به مشاهدۀ جمال ازلی از هر دو کون محجوب گردد و از دنیا و آخرت روی گردانیده باشد. زاهد حظّ نفس را خواهد و صوفی خدا را. فروغی گوید:
شیخ اگر شد بره زهد چنین پندارند که کسی با خبر از حیله و تزویرش نیست
برخی میان زاهد و عابد و عارف فرق گذاشتهاند چنانکه در ترجمۀ اشارات آمده است: معرض از متاع دنیا و خوشیهای آن او را زاهد خوانند و آن کس را که مواظب باشد بر اقامت نفل عبادت از نماز و روزه او را عابد خوانند و آن کس را که فکر خود صرف کرده باشد به قدس جبروت و همیشه متوقع شروق نور حق بود اندر سر خود او را عارف خوانند. (ترجمۀ اشارات و تنبیهات، ص247)
مرصادالعباد: و احسان آثار کرم و مروّت خویش بر رعایا رسانیدن است: چنانک تقویت ضعفا کردن، و با اقویا مدارا نمودن، و درویشان و عالیمندان را بصدقات و نفقات دستگیری کردن، و صادر و وارد را تعهّد فرمودن، و علما را موقّر داشتن و مکفّی المؤنه گردانیدن، و طلبۀ علم را بر تحصیل محرّض بودن و معاونت ایشان بما یحتاج ضروری نمودن، و صلحا و زهاد و عباد را محترم و متبرک داشتن، و باحوال ایشان بر رسیدن، و اگر محتاج باشند دفع حاجت ایشان مغتنم شمردن… (مرصادالعباد، ص435)
مصباحالهدایه: زهاّد، طایفه ای باشند که به نور ایمان و ایقان جمال آخرت مشاهده کنند و دنیا را در صورت قبح معاینه بینند و از التفات به زینت مزخرف فانی او رغبت بگردانند و در جمال حقیقی باقی رغبت نمایند.
118-زهد
در لغت یعنی روی گردانیدن از چیزی. در آنچه که نسبت بدان زهد ورزیده میشود اختلاف است. بعضی آنرا دینار و درهم دانند؛ و برخی قوت و غذا و شراب. بعضی دیگر گویند: زهد یعنی ترک نعمت دنیا و آخرت و بیرغبتی بدان. (فرهنگ اصطلاحات عرفانی، سجادی، ص 447)
«زهد اعراض را گویند از زیادتی و حصول اسباب دنیاوی که فاضل بود بر قدر حاجت.» (مرآة العشاق)
«میدان سیزدهم زهد است، از میدان یقضت زهد زاید. قوله تعالی: «بقیة الله خیر لکم» زهد در سه چیز است: اوّل در دنیا، دوم در خلق، سوم در خود. هر که دولت این جهان را از دشمن خود دریغ ندارد، در این جهان او زاهد باشد. و هر که آزرم خلق وی را در حق مداهن نکند در خلق

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد درباره رساله قشیریه، عاشق و معشوق، تقدیم و تأخیر، فرهنگ اصطلاحات Next Entries منابع پایان نامه ارشد درباره انسان کامل، طبقات الصوفیه، رساله قشیریه، سیر و سلوک