منابع پایان نامه ارشد درباره فرهنگ اصطلاحات، عزیزالدین نسفی، کشف اللغات، انسان کامل

دانلود پایان نامه ارشد

مختلفی دارد. از جمله عبارت از نفس ناطقه و محل تفصیل معانی است و به معنی مخزن اسرار حق که همان قلب باشد، نیز هست. (فرهنگ اصطلاحات عرفانی، سجادی، ص 387)
در اصطلاح صوفیه جوهر نورانی مجرّد است و متوسط میان روح و نفس و به این جوهر تحقیق مییابد انسانیت. حکما این جوهر را نفس ناطقه نامند و نفس حیوانیّه را مرکب او میخوانند. (کشف اللغة)
«بدانکه دل لطیفهای است که دگرگونی پذیرد و از حالتی به حالت دیگر رود، چون آب که رنگ آسمان به خود گیرد و آسمان که متلوّن به رنگ کوه شود و آن را به علّت همین انقلاب و دگرگونی و از حالی به حال دیگر شدن ، قلب گویند.» (فوایح الجمال، ص7)
مرصادالعباد: هم چنین از ازدواج روح و قالب دو فرزند دل و نفس پدید آمد. امّا دل پسری بود که با پدر روح می ماند، و نفس دختری بود که با مادر قالب خاکی می ماند. (مرصادالعباد، ص 175)
مرصادالعباد: تعلّق روح به قالب از برای آن بود تا دو خلف چون نفس و دل حاصل کند تا در مقام شهود چون روح بذل و جود کند که «جَاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ البَاطِلُ» (الإسراء،81) او را خلیفتی باشد که قائم مقامی او کند. (مرصادالعباد، ص 267)
مرصادالعباد: امّا آنک دل چیست، و تصفیۀ دل در چیست، و تربیت او بچیست، و دل چون بکمال دلی رسد؟ بدانک دل را صورتی است و آن آن است که خواجه علیه السّلام آن را مضغه خواند، یعنی گوشت پارهای که جملۀ خلایق را هست و حیوانات را هست، گوشت پارۀ صنوبری در جانب پهلوی چپ از زیر سینه. و آن گوشت پاره را جانی است روحانی که دل حیوانات را نیست، دل آدمی راست. ولیکن جان دل را در مقام صفا از نور محبت دلی دیگر هست که آن دل هر آدمیی را نیست . چنانک فرمود «إِنَّ فِی ذَالِکَ لَذِکرَی لِمَن کَانَ لَهُ قَلبُ»، (ق،37) یعنی آنکس را دل باشد او را با خدای انس باشد. هر کسی را دل اثبات نفرمود، دل حقیقی میخواهد که ما آن را دل جان و دل میخوانیم. چنانک گفتهاند. بیت
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید، نامش دل شد
و دل را صلاحی و فسادی هست، صلاح دل در صفای اوست، و فساد او در کدورت او، و صفای دل در سلامت حواسّ اوست، و کدورت دل در بیماری او و خلل حواسّ او. زیراک دل را پنج حاسّه است چنانک قالب را پنج حاسّه است، و صلاح قالب در سلامت حواس اوست که جملگی عالم شهادت را بدان پنج حسّ ادراک میکند… (مرصادالعباد، 192)
مصباحالهدایه: مراد از دل به زبان اشارت، آن نقطه ای است که دایرۀ وجود از او در حرکت آمد و بدو کمال یافت و سر ازل و ابد در او به هم پیوست و مبدأ نظر در او به منتهای بصر رسید و جمال و جلال وجه باقی بر او متجلیّ شد .عرش رحمان و منزل قرآن و فرقان و برزخ میان غیب و شهادت و روح و نفس و مجمعالبحرین ملک و ملکوت و ناظر و منظور پادشاه و محبّ و محبوب اله و حامل و محمول سر امانت و لطف الهی، جمله اوصاف اوست.
104-دنیا
در اصطلاح اهل سلوک دنیا چیزی است که تو را از خدای باز دارد و پیغمبر (ص) فرمود: دنیا خانه بیخانمان هاست و مال کسی است که او را مال نباشد و کسی آن را فراهم آورد که او را عقلی نباشد. دنیا عبارت است از حظوظ نفس ، نه درهم و دینار یعنی به هر چه نفس تو متلذّذ گردد آن دنیای تو باشد و هر چه بعد از مرگ است آخرت گویند. (کشاف اصطلاحاتالفنون، تهانوی، ص505)
دنیا در برابر آخرت، و به دیدۀ عارفان دلبستگی به آن از جمله مهالک است. حضرت امیر (ع) فرمود: دنیا خانه کسی است که او را خانه ای نباشد، و مال کسی است که او را مالی نباشد. (فرهنگ اصطلحات عرفانی، سجادی، ص393)
مرصادالعباد: و این هفتاد هزار عالم در دو عالم مندرج است که از آن عبارت نور و ظلمت کرد، یعنی ملک و ملکوت، و نیز غیب و شهادت گویند، و جسمانی و روحانی خوانند، و دنیا و آخرت هم گویند. جمله یکی است عبارات مختلف میشود. (مرصادالعباد، ص311)
(ذ)
105-ذات
در اصطلاح، ذات شیء چیزی است که آن را از غیر خودش تمیز دهد و مخصوص گرداند. و گفتهاند ذات شیء، خود آن و عین آن است که از عرض خالی نباشد. و فرق بین ذات و شخص آن است که، ذات اعم است از شخص، چه ذات اطلاق بر جسم و جز آن شود و شخص جز بر جسم اطلاق نشود. (تعریفات، جرجانی، ص95)
«و معرفت خدای تعالی بر سه نوع است: یکی معرفت ذات و دیگری صفات و دیگر معرفت افعال و احکام خدای معرفت ذات او تعالی که را زهره باشد که (رسول فرمود) «تَفکّروا فی آلاءِ اللهِ و لا تَفکّروا فی ذاتِ الله». (تمهیدات، ص57)
عارفان، ذات را برخداوند اطلاق می کنند زیرا مرتبۀ احدیت، ذاتی است. اسم و نعمت و صفت، معالم ذاتند و چنانکه قادر بودن اسمی از اسماء ذات است. (فرهنگ اصطلاحات عرفانی، سجادی، ص401)
مرصادالعباد: و مقصود از وجود انسان معرفت ذات و صفات حضرت خداوندی است چنانک داوود علیه السلام پرسید: «یا رَبّ لِماذا خَلقتَ الخَلَق؟» قال: «کُنتُ کَنزاً مَخفیّاً فَاَحبَبتُ اَن اُعرَف فَخلقتَ الخَلقَ لاُعرف». (حدیث قدسی) (مرصادالعباد، ص 2)
106-ذاکر
به یاد آورنده، ذکر گوینده، آن کس که ذکر و یاد خدا کند. عارفان کامل گویند ذاکر غافلتر از ناسی است. ذاکران بر چهار مرتبهاند: مرتبه میل، که به صورت در خلوتخانه باشد و با زبان ذکر گوید و به دل در بازار به خرید و فروش مشغول باشد. مرتبۀ ارادت که ذکر گوید و دلش غایب باشد و آنرا به تکلف حاضر کند. مرتبۀ محبت که ذکر بر دل مستولی شود. مرتبۀ عشق که مذکور بر دل مستولی شود و فرق است میان آنکه نام معشوق بر دل مستولی شود یا خود معشوق و از اهل تصوف هر که را عروج افتاد در مرتبۀ چهارم است و تا ذاکر به مرتبۀ چهارم نرسد، روح او را عروج میسّر نشود. (انسان کامل، عزیزالدین نسفی، ص113)
مرصادالعباد: هم برین ترتیب مداومت مینماید تا بتدریج دل از جمله محبوبات و مألوفات فارغ و خالی کند، که اهتتار در ذکر از مداومت خیزد، و اهتتار آن باشد که بغلبات ذکر هستی ذاکر در نور ذکر مضمحل شود، و ذکر ذاکر را مفرد گرداند، و عوایق و علایق وجود ازو بر دارد، و او را از دنیای جسمانیات بآخرت روحانیات سبکبار در آورد. چنانک فرمود: «سیرو اَسبقَ المُفرَدون». الحدیث. (مرصادالعباد، ص273)
مصباحالهدایه: در این مقام، ذکر، صفت لازم دل گردد و اَمداد آن، علی التعّاقب و التوّالى متواصل شود و در اوقات فترات و ذکر لسانی، فتور و قصور بدان راه نیابد. و بعد از آن جایی رسد که صفت ذکر، در دل متجوهر شود و حقیقت آن با جوهر دل متحّد گردد و ذاکر در ذکر مذکور، محو و فانی شود. و در این مقام، اگر صورت کلمۀ توحید که معنی ذکر است، از وجه ظاهرِ دل محو گردد، حقیقت آن در وجه باطن او مُثبت بود.
107-ذکر
در کلمات عارفان به معانی: یاد کردن، مواظبت بر عمل، حفظ، طاعت، نماز، بیان، قرآن، حلم، شرف، شکر. ادهم خلخالی آورده است: بدان که ذکر، یاد کردن حق تعالی است در بدایت کار به تکرار اسم آن حضرت، و اقرار به وحدانیتش، و در نهایت آن به شهود وجود پر جودش در مظاهر ممکنات. (لطائفالمواقف، ص31)
و فاضلترین عبارات و الفاظ برای ذکر، کلمۀ طیبۀ «لا اله الا الله» است. و در خبر است که «لا اله الا الله مفتاح الجنة» کلمهای که هر که آن را در عمر خود یک بار بگوید کفرش به اسلام و نجاستش به طهارت مبدل شود. (فرهنگ اصطلاحات عرفانی، سجادی، ص403)
مرصادالعباد: پس چنانک روح در ان عالم حق را بکمال وحدانیّت نشناخت نیز در ان مقام ذکر بیشرکت نتوانست کرد که هم ذاکر خویش بود هم ذاکر حق، و این ذکر بشرکت بود، و حق تعالی میفرماید «و اُذکُر رَبَّکَ إِذًا نَسیتَ» (الکهف،24) یعنی بعد از نسیان ماسوای من مرا یاد کن تا بشرکت نبود. و چنانک روح بر عالم ملک و ملکوت گذر میکرد تا بقالب پیوست، هر چیز که مطالعه میکرد از ان ذکری با وی میماند و بدان مقدار از ذکر حق باز میماند، تا آنگه که جمعی را چندان حجب از ذکر اشیاء مختلف پدید آمد که بکلّی حق را فراموش کردند، حق تعالی از یاد عنایت ایشان را هم فراموش کرد که «نَسُوا اللهَ فَنَسِیهُمُ». (توبه،68) (مرصادالعباد، ص 267، 268)
مرصادالعباد: [ بدانک ذکر بیآداب و شرایط گفتن زیادتی مفید نبود، اول بترتیب و آداب و شرایط قیام باید نمود. و مرید صادق را چون درد طلب و داعیۀ سلوک این راه پدید آید نشانش آن است که با ذکر انس گیرد، و از خلق وحشت، تا از همه روی بگرداند، و در پناه ذکر گریزد که «قُلِ اللهُ ثُمَّ ذَرهُم فِی خَوضِهِم یَلعَبُونَ». (الأنعام،91) و چون بر ذکر مواظبت خواهد نمود باید که اساس بر توبهای نصوح نهد از جملۀ معاصی. و بوقت ذکر گفتن اگر تواند غسل کند و الّا وضویی تمام کند، و جامۀ پاک پوشد بر سنّت، و خانهای خالی و تاریک و نظیف راست کند و اگر قدری بوی خوش بسوزد اولی تر، و روی به قبله نشیند مربّع] و مربّع نشستن در جمله اوقات منهیّ است الّا در وقت ذکر گفتن، که خواجه علیهالسّلام چون نماز بامداد بگزاردی در مقام خویش به ذکر گفتن بنشستی تا آفتاب بر آمدن. (مرصادالعباد، ص272)
108-ذکر تحقیقی
آن است که به واسطۀ تعلیم پیر بر دل مرید وارد شود. (شرح کامل مرصادالعباد، رحمانی/اقدامی، ص456)
مرصادالعباد: بدانک ذکر تقلیدی دیگر است و ذکر تحقیقی دیگر، آنچ از راه افواه بدر سمع صورتی در آید آن ذکر تقلیدی باشد، چندان کارگر نیاید، همچنانک تخم ناپروردۀ نارسیده که در زمین اندازند نروید. و ذکر تحقیقی آن است که بتصرّف تلقین صاحب ولایت در زمین مستعدّ دل مرید افتد. (مرصادالعباد، ص 275)
109-ذوق
در اصطلاح سالکان ذوق آن را گویند، یعنی مستی چشیدن شراب عشق مر عاشق را شود و شوقی که از استماع کلام محبوب و از مشاهده دیدارش روی نماید و از خواری عاشق بیچاره در وجد آید و در آن وجد بیخود و بیشعور گردد و بینام و نشان و محو مطلق شود، این چنین حال را ذوق گویند. (کشف اللغات)
هجویری گوید: ذوق مانند شرب باشد. اما شرب جز اندر راحات مستعمل نیست، و ذوق، مر رنج و راحات را نیکو آید. چنانکه کسی گوید: «وذَقّت الخَلاف و ذَقّت البَلاء و ذَقّت الراحة» همه درست آید. و در شرب گویند:«شَربتَ بِکَأسِ الوصولِ و بِکأس الود». چنانکه خدای متعال فرمود: «ذَق اِنّک اَنتَ العزیزُ الحکیم». (کشف المحبوب، سجستانی، ص508)؛ (شرح شطحیات، روزبهان، ص 627،556،255،254)
ملا عبدالرّزاق کاشانی در اصطلاحات گوید: ذوق، اوّل درجات شهود حق است به حق به اندک زمانی همچون برق و اگر ساعتی موقوف ماند به وسط مقام شهود رسد و اگر به نهایت مقام رسد ریّ گویند. (فرهنگ اصطلاحات، سجادی)
مرصادالعباد: و دیگر غرض از بیان سلوک اثبات حجّت است بر بطّالان و هواپرستان و بهیمه صفتانی که همگی همّت خویش را بر استیفای لذّات و شهوات بهیمی و حیوانی و سبعی صرف کردهاند ، و چون بهایم و انعام به نقد وقت راضی شده، و از ذوق مشارب مردان و شرب مقامات مقرّبان محروم مانده، و از کمالات دین و درجات اهل یقین به صورت نماز و روزۀ غافلانه آلودۀ آفات بیکرانه قناعت کرده، تا فردا نگوید چون دیگر متحسران که ما از دولت این حدیث بیخبر بودیم «لَو کُنّا نَسمَعُ اَو نَعقِلُ مَا کُنّا فی أصحَابِ السَّعِیرِ». (الملک، 10) (مرصادالعباد، ص12)
(ر)
110-رسوم
ج رسم، محو کردن باران خانهها را و باقی گذاشتن نشان آنها را چسبیده بر زمین. (لغت نامه)
صوفیه، هر عادت بینیت را رسم گویند. بعضی گویند: رسم، خلق و صفات ماسوی الله است؛ و بالجمله ظواهر خلق و ظواهر شریعت را رسم گویند. (کشاف اصطلاحات الفنون، تهانوی، ص 590)
کاشانی گوید: رسم و رسوم، همان آثار الله است زیرا کل ماسوی الله آثار اوست. اصطلاحاتالصوفیه، ص 171)
«رسم چیزی است که ظاهر خلق بدان نشان داده شود به نشانه علم و رسم خلق که با آشکار شدن سلطان حقیقت همه در او محو می شود.» (اللمع، ص350)
«رسم یعنی آنچه نهادهاند از رسم علم ظاهر خلق، پیش سلطان حقیقت محو شود.» (شرح شطحیات، روزبهان، ص570)
مرصادالعباد: وجه ششم آنک سالک درین راه ببعضی مقامات روحانی رسد که روح او از کسوت بشریّت و لباس آب و گل مجرّد شود، و پرتوی از ظهور آثار صفات حق بدو پیوندد، و او بجملگی انوار و صفات نامتناهی روحانی بر سالک تجلّی کند، رسوم و اطلال باطل بشریّت در زهوق آید، «جاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ»

پایان نامه
Previous Entries منابع پایان نامه ارشد درباره فرهنگ اصطلاحات، مصباح الهدایه، عبدالرزاق کاشانی، ویرانه ها Next Entries منابع پایان نامه ارشد درباره فرهنگ اصطلاحات، روح انسانی، قضا و قدر، طبقات الصوفیه